در رو باز میکنم ، وارد اتاق که میشم همه جا سفیده، یه سری نعش می بینم که رو کاشی ها

دراز به دراز خوابوندنشون.اینقدر بخار تو هوا هست ، که نفسم بالا نمیاد از شدت وجود

 بخار حتی نمیشه قیافه نعش ها رو تشخیص داد.فقط و فقط بدنهای عریونشون که حداقل

 پوشش ممکن رو داده مثل یه تیکه لاشه یه گوشه افتاده، اینجا آدمها رو نه از روی باطن،

 نه از روی چشماشون، و از روی چهره ونگاهشون نمیشه شناخت.

اینجا فقط میشه همه رو از روی بدنهاشون شناخت.نعش هایی که یه گوشه افتادن و دارن

 ذره ذره عرق میریزن.ذره ذره آب میشن و خشک میشن.مات و مبهوت من هم نعشم رو

 به دست حجم سنگین بخار میدم.میرم یه گوشه اتاق دراز می کشم..چون دفعه اولمه نمیدونم

که تو این مرده شور خونه باید وقتی وارد میشی یه کاسه آب یخ به عنوان غسل میت

روی سرت بریزی.بدون اینکه آب بریزم یه گوشه می شینم.اولش نفسم بالا نمیاد.چشمام

رو می بندم .حس میکنم که سرب داغ توی دماغم می ریزن.دوست دارم فرار کنم.اما

 راستش پاهام یاری نمی کنه.کم کم عادت میکنم.حس میکنم بدنم بی حس شده.دیگه

کرخت کرخت شده..یه سوزش مبهم و گنگ.بدنم خیس عرق میشه.سرم داغ میشه.دست

می کشم به موهام.می بینم خیس شده .حس میکنم که موهام داره آب میشه .موهای سرم

 رو که لای انگشتام مونده با حسرت نگاه میکنم.مغز سرم تیر می کشه.حس میکنم که

مغزم داره آب میشه و از دهنم بیرون میاد.نفسم گیر کرده.

سرم داره گیج میره.یهو همه جا تاریک میشه.

یه حس خاص.یه حس بی وزنی در جریان زمان.حس میکنی که تو هوا سیال شدی.داری

 روی ابرها پرواز میکنی.یه حس خوب مردن.

همه نعش ها ساکت شدن.هیچ کس تکون نمی خوره،هوا هنوز هم خفه است.نفس

کشید.می ترسم سرفه کنم.چون همه جا آرومه.با خودم حس میکنم الانه که می میرم

 و دارم تواون دنیا سر میکنم.چشمام رو می بندم و به هیچ که می شود همه چیز فکر میکنم.

بی وزنی خودم رو بین تمام نعش های افتاده حس می کنم.چشمام هنوز بسته است.

نفسم رو تو سینه حبس میکنم.خودم رو به سمت پایین پرت میکنم.هنوز می ترسم که چشمام

رو باز کنم..بعد که باز میکنم.می بینم که همه جا مات شده.مثل یه شیشه مات .همه چیز

 آبی و مات.حس میکنم که پرده گوشم داره فشار زیادی رو تحمل میکنه.سوراخ های بینیم

می سوزه!اما عجیبیه.با این همه فشار و حجم گنگ صدا ها.باز هم صدا ها رو

 تشخیص میدم.صدای شر شر آب.صدای دریا.صدای همه چیز تو گوشم می پیچه.

هنوز هم اون حس بی وزنی رو دارم.هنوز هم اون کوری مات رو دارم.اما رنگش تغییر

 کرده.به جای اینکه سفید باشه آبی شده!کوری و کری رو با هم دارم.اما حس میکنم که

 همه چیز رو بهتر می بینم و بهتر می شنوم باز هم تو این حالت نشئگی باقی می مونم.

اونقدر کیفور شدم که نمی فهمم نفسم بالا نمیاد.می خواد دست و پا بزنم.اما مثل اینکه توی

 هوا هستم.نفسم بند اومده.دهنم باز نمیشه .خودم رو به سمت بالا پرتاب میکنم،دستم به یه

 دیوار لیز میخوره.نمی دونم روش چی چسبیده، اما حس خوبی ندارم.صدای جیغ میاد.

یه جیغ ممتد.نا خودآگاه سرم رو بر می گردونم.می بینم یه جسد دیگه اون گوشه ایستاده!

صورتش هم پیداست.دستهاش رو توی هوا برده و هر پنج تا انگشت دستهاش رو باز کرده.

یه چیزی تو دهنش گیر کرده و هی می خواد اون رو از دهنش بیرون کنه.صدای جیغ از تو

 اون جسم سیاه در میاد.

دستهای نعش رو می بینم که تو هوا تکون می خوره با پنج انگشت باز که مجموع دو دستش

میشه ده انگشت باز و تو هوا تکون تکون می خوره!انگار داره خداحافظی می کنه!

و یک لحظه به این نتیجه میرسم که :

این یعنی وقت استخر تا ده دقیقه دیگه تمومه و باید کم کم از آب بیرون بیام.

و یاد اون سونای بخار می افتم که آدم نفسش توش در نمیاد و اینکه وسط سونای بخار

 برق ها رفت!

خوش باشید دوستان

یا حق


 

نوشته شده توسط مارکوپولو در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 ساعت 16:25 موضوع روح نا آرام | لینک ثابت