تبليغاتX
Lilypie Kids Birthday tickers دست نوشته های بزرگ مرد کوچک:مارکوپولو



















دست نوشته های بزرگ مرد کوچک:مارکوپولو

دست نوشته های کسی که شبیه هیچ کس نیست جز خودش

 

مثل همیشه با اون سبیل های از بناگوش در رفته و شکمش که از روی کمربند پایین افتاده

 بود،اون ابروهای کلفت که تقریبا  چشمهاش رو پوشونده بود و پیشونیش که مثل

 خاک کویر پر از چین وچروک و زخم وشکاف بود بد جوری خود نمایی می کرد.

آدم رو، یاد قهرمانهای دوران سامورایی ها می انداخت ،که رو صورتشون پر از زخم

شمشیربود.

رو اون صندلی راحتی کنار پنجره نشسته بود و داشت توی حیاط رو نگاه میکرد.

سیگاربرگش گوشه لبش بود و هر ازگاهی که از فکر بیرون میومد یه پکی به اون می زد و

باز دوباره توعالم رویا وحس خودش فرو می رفت.

لیوان قهوه تلخش هم کناردستش رومیزبود.بعد ازهر پکی که به سیگار می زد  یه قلپ قهوه

می خورد و بعد دود سیگار رو بیرون می داد.

معلوم نبود که این دود سیگارروکجا نگه می داره ، که بعد از اینکه یه قلپ قهوه خورد باز

هم اون روبیرون می داد.

با اون موهای جو گندمی  و ریش پرفسوری و دست های چاق و گوشتی و پاهای کوتاهش و

شونه هاش که مثل دکل کشتی پهن بود ،ابهت خاصی داشت.

هیچ وقت از دوران خدمتش عکس نگرفته بود.اما وقتی آدم اون رو تو لباس رزم تصور

می کرد بد جوری کیفور می شد.

همیشه اول صبح قبل از این که آفتاب سر بزنه از خواب بیدار می شد.

(بعضی وقتها به طعنه بهش می گفتند که یادت نره خروسها رو هم بیدار کنی.)

می رفت توباغ واسه خودش قدم می زد.به گلها آب  می داد.با پرنده هایی که توقفس داشت

 حرف می زد و کلی با اون ماده سگ بزرگ و باهوشش که اسمش مگی بود حرف می زد

و باهاش بازی می کرد.

می گفتند پدر مگی  چندین  مرتبه جونش رونجات داده و بعد ازمردن پدر مگی ،

 بدجوری به مگی وابسته شده ودوسش داره.بعد از کلی آب بازی توحیاط خونه و

 سرو صدا می  رفت نون می خرید و هر روز خدا سفره صبحونه رو آماده می کرد.

تو این  پنجاه سال زندگی نشد که کسی به جز خودش صبحونه رو آماده کنه.

تنها دفعه ای که نفر دیگه ای صبحونه اش رودرست کرده بود زمانی بود که اون سل لعنتی

می خواست اونو از پا در بیاره.اما سل هم نتونست در برابر اون مقاومت کنه.

بعد از اینکه صبحونه اش رو می خورد رو همون صندلی کذایی کنار پنجره می نشست و

روزنامه های صبح رو می خوند.

وزیر لبش بعضی وقتها فحش می داد ،گاهی وقتها پوزخند می زد وبا خودش بلند بلند حرف

می زد بعضی وقتها یه کلماتی می گفت که هیچ کس سر درنمی آورد.

همه می گفتند که داره به فرانسه یا ایتالیایی یا بعضی وقتها  اسپرانتو با

خودش حرف می زنه.

۳۸ سال از ۷۰ سال عمرش رو توی دریا گذرونده بود.

همه کاری کرده بود.ازتجارت باکشتی بگیر تا رفتن به جبهه وزیر آوار موشک و توپ و

جنگنده عراقی ها تحمل کردن.تا  اونجایی که تونست کشتی یونانی رو که تو 

 آبهای خارک خمپاره خورده بود ، با یه یدک کش وچند تا خدمه و ملوان به بندر برسونه 

 و لوح شجاعت دریافت کنه.وقتی که همه حتی نا خدای اون کشتی فرار رو بر قرار

ترجیح داده بود.

کاری نبود که بلد نباشه و کاری نبود که نکرده باشه!!

تا اونجایی که تمام شهرو محله یاد داشتند همیشه اون رو به یه اسم صدا می کردند :

"ژنرال"

پ.ن: خوب اینم یه جور پست  هست.

داستان نویسی به سبک مارکو.

سعی میکنم تا جایی که بتونم بنویسم.البته فقط هفته ای یک یا دو مرتبه.امیدوارم که خوشتون

بیاد.

 

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:53 توسط مارکوپولو| |

Design By : Night Melody