مثل همیشه با اون سبیل های از بناگوش در رفته و شکمش که از روی کمربند پایین افتاده
بود،اون ابروهای کلفت که تقریبا چشمهاش رو پوشونده بود و پیشونیش که مثل
خاک کویر پر از چین وچروک و زخم وشکاف بود بد جوری خود نمایی می کرد.
آدم رو، یاد قهرمانهای دوران سامورایی ها می انداخت ،که رو صورتشون پر از زخم
شمشیربود.
رو اون صندلی راحتی کنار پنجره نشسته بود و داشت توی حیاط رو نگاه میکرد.
سیگاربرگش گوشه لبش بود و هر ازگاهی که از فکر بیرون میومد یه پکی به اون می زد و
باز دوباره توعالم رویا وحس خودش فرو می رفت.
لیوان قهوه تلخش هم کناردستش رومیزبود.بعد ازهر پکی که به سیگار می زد یه قلپ قهوه
می خورد و بعد دود سیگار رو بیرون می داد.
معلوم نبود که این دود سیگارروکجا نگه می داره ، که بعد از اینکه یه قلپ قهوه خورد باز
هم اون روبیرون می داد.
با اون موهای جو گندمی و ریش پرفسوری و دست های چاق و گوشتی و پاهای کوتاهش و
شونه هاش که مثل دکل کشتی پهن بود ،ابهت خاصی داشت.
هیچ وقت از دوران خدمتش عکس نگرفته بود.اما وقتی آدم اون رو تو لباس رزم تصور
می کرد بد جوری کیفور می شد.
همیشه اول صبح قبل از این که آفتاب سر بزنه از خواب بیدار می شد.
(بعضی وقتها به طعنه بهش می گفتند که یادت نره خروسها رو هم بیدار کنی.)
می رفت توباغ واسه خودش قدم می زد.به گلها آب می داد.با پرنده هایی که توقفس داشت
حرف می زد و کلی با اون ماده سگ بزرگ و باهوشش که اسمش مگی بود حرف می زد
و باهاش بازی می کرد.
می گفتند پدر مگی چندین مرتبه جونش رونجات داده و بعد ازمردن پدر مگی ،
بدجوری به مگی وابسته شده ودوسش داره.بعد از کلی آب بازی توحیاط خونه و
سرو صدا می رفت نون می خرید و هر روز خدا سفره صبحونه رو آماده می کرد.
تو این پنجاه سال زندگی نشد که کسی به جز خودش صبحونه رو آماده کنه.
تنها دفعه ای که نفر دیگه ای صبحونه اش رودرست کرده بود زمانی بود که اون سل لعنتی
می خواست اونو از پا در بیاره.اما سل هم نتونست در برابر اون مقاومت کنه.
بعد از اینکه صبحونه اش رو می خورد رو همون صندلی کذایی کنار پنجره می نشست و
روزنامه های صبح رو می خوند.
وزیر لبش بعضی وقتها فحش می داد ،گاهی وقتها پوزخند می زد وبا خودش بلند بلند حرف
می زد بعضی وقتها یه کلماتی می گفت که هیچ کس سر درنمی آورد.
همه می گفتند که داره به فرانسه یا ایتالیایی یا بعضی وقتها اسپرانتو با
خودش حرف می زنه.
۳۸ سال از ۷۰ سال عمرش رو توی دریا گذرونده بود.
همه کاری کرده بود.ازتجارت باکشتی بگیر تا رفتن به جبهه وزیر آوار موشک و توپ و
جنگنده عراقی ها تحمل کردن.تا اونجایی که تونست کشتی یونانی رو که تو
آبهای خارک خمپاره خورده بود ، با یه یدک کش وچند تا خدمه و ملوان به بندر برسونه
و لوح شجاعت دریافت کنه.وقتی که همه حتی نا خدای اون کشتی فرار رو بر قرار
ترجیح داده بود.
کاری نبود که بلد نباشه و کاری نبود که نکرده باشه!!
تا اونجایی که تمام شهرو محله یاد داشتند همیشه اون رو به یه اسم صدا می کردند :
"ژنرال"
پ.ن: خوب اینم یه جور پست هست.
داستان نویسی به سبک مارکو.
سعی میکنم تا جایی که بتونم بنویسم.البته فقط هفته ای یک یا دو مرتبه.امیدوارم که خوشتون
بیاد.
نوشته شده توسط مارکوپولو در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 15:53 موضوع داستان | لینک ثابت
درباره وبلاگ

بعضی وقتها خوبه که آدم یه حرفهایی رو یه جایی بزنه.
کجا بهتر از اینجا؟
هی تویی که منو می شناسی؟
به این فکر کن!
که شاید شخصیت اینجام دروغی باشه؟؟
یا شایدم اون یکی شخصیتم دروغی باشه؟
یا شاید جفتش درست باشه؟
و شایدم بی شخصیت باشم.
همه چیز ممکنه.
پس بخون.
اما سعی نکن قضاوت کنی.
چون گاو گیج میگیری در حد تیم ملی.
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
وقتی هدی که بزرگ شد(هدیییییییییی)
دانشجوی بیکار (حسام و محمد)Dr
دانشگاه با طعم باران(نیلوفر)Dr
قلب عضوی برای زیستن(هاریسون)Dr
Dr Mari
من و آقا قشنگه (خانمی ) Dr
پنجره ها باز( فاطیما) Dr
دوباره ها(ماهک)
سیاه،سپید ،خاکستری(نسرین)
حرف دل(دل نوشته از همه چیز) هستی
سیر ترشی متاهل
زابیل
آقای مینو با سبیل از بناگوش در رفته
انرژی مثبت( الناز)
بهار
مسافر
سارا پارسا
لیمو
هزار و یک شب من(شهرزاد)
زنانگیهای من(گلابتون)
فاطی بلا
شعله های درون من(آتیش پاره)
جزر و مد(نفس )
medical_life82
قسم (قسم به روزهای تنهایی)
دختری از ایران(سمیرا)
بوس ماهی(شیرین جان عزیز)
پنهانی(مروارید عزیز)
نسیم اژدها!!
من نوشا هستم(نوشا)
مسافر جنوب(مینا)
چند روز نوشته های من (سمانه)
دخمل بابا!!
خانم مارپل
پزشک نیمه دیوانه
دیوار سیاه و سفید (بهاره)
خلوت دل ( حمیدرضا جان عزیز)
از طبیعت زاده شدم(آکارسو)
مرا می شنوی(ملیکا)
دندانپزشک تازه وارد(فرانک)
دل نوشته های یک زن ایرانی( فرزانه)
خنده های آبی(شادی)
دست نوشته های پسری با فکرهای بزرگ( مرد تنهای شب)
دختر اسفند(رها)
پیوندهای روزانه
گالری فروغ
توکای مقدس
عمو خسروی عزیز
فروغ فرخزاد
احمد شاملو
داریوش مهرجویی
عباس معروفی
صادق هدایت
انجمن اخترشناسی شیراز
کانون وبلاگ نویسان شیراز
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
طراح قالب
POWERED BY