تبليغاتX
Lilypie Kids Birthday tickers دست نوشته های بزرگ مرد کوچک:مارکوپولو



















دست نوشته های بزرگ مرد کوچک:مارکوپولو

دست نوشته های کسی که شبیه هیچ کس نیست جز خودش

 

اون روز داریم در مورد کتاب با خانم دکتر صحبت میکنیم.بهم میگه

 کتاب بیوتن(بی وتن) نوشته رضا امیر خانی رو بخون.میگم خانم دکتر جون جدت

 کتاب ایرانی رو بی خیال شو.

میگه نه این یکی فرق میکنه.تو بخر.بخونش اگه خوشت نیومد پولش رو بهت میدم.

کتاب رو می خرم واقعا که خانم دکتر راست میگفت.کتاب ایرانی به این باحالی و

آپ تودیتی نخونده بودم.


داستان مردی هست که مجروح جنگی هست.به قول حاج سهرابشون خمسه

خمسه خورده توکمرش.

یه روز سر قبر حاج سهراب رو قبر خالی خودش نشسته و داشته با سهراب که

 شهید شده حرف می زده و بعد آرمیتا که از نیویورک اومده رو می بینه ، آرمیتا

مهندس معماری هست  و برای ترمیم گلزار شهدا وارد تهران شده و آشناییشون

از اونجا شروع میشه و بعدش همه که ارمیای معمر به قصد ازدواج حرکت میکنه

 و میره به سمت نیویورک تا زندگی جدیدش رو شروع کنه و ماجراهایی که

اتفاق می افته.

ونکته جالب تقابل نیمه مدرن و سنتی مغز در این کتاب با همدیگه هست.

یه قسمت هایی رو از اون براتون میگذارم شاید خوشتون بیاد و برید بخونید.


باز هم مثل سه شنبه دیروز نشسته بودم روی قبر خودم،کنار قبر سهراب و با او

گپ می زدم.که آرمیتا از راه رسید .با مانتو و روسری گلبهی ، کیف مشکی ش را

روی زمین گذاشت و به زحمت روی سنگ قبر کناری سهراب نشست.

سلامی و علیکی و بعد هم من خواستم حرف های آخرم را اول بزنم.

تا حالا دیده اید کسی سر قبر خودش بنشیند و حرف بزند؟من سر قبر خودم

 نشسته ام ها!

 

آرمیتا:

در آمریکا خیلی ها می گویند که آقای خمینی فقط به شما یاد داد که بمیرین ،

زنده گی را یادتان نداد.تا نوبت زنده گی رسید خودش مرد.

همیشه دوست داشتم جای زخمی روی بدن م باشد اما نه اینقدر کوچک ....

ترکش توی کمرم اگر چه درد بزرگی داشت ، اما ورودی اش روی کمرم بسیار

 کوچک بود.

جای زخم روی دست،روی صورت  نشانی از زنده گیاست .همیشه دوست

 داشتم جای چنین زخمی روی بدن م باشد.

خون هایی که باید روی خاک های جنوب ریخته می شد ، آرام آرام با قطرات

شامپاین روی میز مخلوط می شوند و روی خاک اره های پیست رقص می ریزند

 که مرطوب شده اند از عرق سوزی که هوای خفه دیسکو ریسکو آغشته

به آن است.

و من آیاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها.

شب را و خانه را و هم سر را برای تسکین شما قرار دادیم.

شب است و من در خانه هستم .کنار کسی که قرار بود هم سرم باشد و این

 هر سه یعنی شب و خانه و هم سر آرام م نمی کند.


راستش تو این کتاب تکه های خیلی زیادی رو علامت زدم.

که انشالله باز هم براتون میگذارم.

پ.ن: چقدر بده که یک هفته منتظر یکی باشی.

و درست یک ساعت مونده به حرکت زنگ بزنه و بهت بگه که پدر بزرگم حالش

خوب نیست و باید اینجا بمونیم.

و این یعنی گم شدن در رودخونه زمان.

دیگه محدودیتی نیست.

فقط باید صبر کرد که پدربزرگش خوب بشه.

و اما بزگترین وبهترین عادت من چیه؟؟اگه گفتید؟؟

خودم میگم:

 

 

این که به هیچ چیز این زندگی حتی عادتهاش هم عادت نکنم!

 

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 14:23 توسط مارکوپولو| |

سرود سوم (کتیبه ی سردر دروازه دوزخ)*

از من 1 وارد شهر آلام 2 می شوند.

از من به سوی رنج ابد می روند.

از من ، پا به جرگه ی گمشگشتگان میگذارند.

عدالت، صانع3 والای مرا به ساختنم بر انگیخت:

پدید آرنده ام قدرت الهی 4 بود،

و عقل کل5 ، وعشق نخستین 6 .

پیش از من هیچ چیز آفریده نشده بود

که جاوید نباشد، ومن خود عمر جاودان دارم.7

((شما که داخل می شوید.دست از هر امیدی بشویید))***

((Lasciate ogni speranza,uoi ch’ entrate!))

* _ این نه سطر کتیبه ای است که بالای دروازده جهنم نوشته شده.

1_ منظور از من دروازه ورودی جهنم است.

2_منظور از شهر آلام جهنم است.

3_منظور از صانع خدای بزرگ است.

4 ،5،6_ اشاره به سه پایه تثلیث در دین مسیحی_ قدرت الهی(4) : پدر (خدا) ،

 عقل کل (5) : پسر(مسیح) ، عشق نخستین(6) :روح القدس.

7_دانته در سرود آخر دوزخ شرح می دهد ، که جهنم بر اثر سقوط شیطان اعظم در روی زمین

 به وجود آمد ، و پیدایش آن پیش از پیداش نوع انسان بود، یعنی هنگامی صورت گرفت که هر چه

 در عالم خلقت بود جاودانی و فنا ناپذیر بود._ در انجیل(انجیل متی، باب بیست و پنجم) تصریح شده

که جهنم به خاطر شیطان و ملائکی که از او پیروی کرده اند ساخته شده.

(( فلسفه الهی دانته در سرتاسر کمدی الهی بر این اصل متکی است که چون در

 مقابل بخشش ابدی ،گناه نیز به طور ابدی وجود دارد، بدین جهت دروازه دوزخ

 می گوید: ((من عمر جاوید دارم))!

*** :این مصرع معروفترین شعر کمدی الهی و معروفترین شعر زبان ایتالیایی است و صدها سال است

 که در ادبیات مغرب زمین به صورت ضرب المثل در آمده است.

عذاب واقعی دوزخ را می توان در همین یک جمله(( امید را برای همیشه از دست دادن)) خلاصه کرد.

پ.ن: با اینکه از هفته آینده امتحاناتمون شروع میشه.اما این روزها بدجور به دنبال خوندن کمدی

 الهی هستم.راستش هر سرود کمدی الهی رو مثل یه داستان کوتاه میشه فرض کرد.فکر نمی کردم 

اینقدر جالب باشه.یه جورایی تمام فلسفه یونان ، روم و قرون وسطی و تمام ادیان رو تو این کتاب

خلاصه کرده.بدجوری مشغول این کتاب شدم!!

پ.ن: به زودی زود یه تفریح تازه پیدا میکنم.به محض تحقق بهتون خبر میدم.

به قول یه بنده خدایی: مارکو هم مارکوی قدیم!!

نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 16:19 توسط مارکوپولو| |

کمدی الهی رو حدود یک سال هست که خریده بودم((پارسال از نمایشگاه کتاب ، دوره سه

. جلدی اون رو خریدم )) و راستش هنوز مهلت نشده بود که اون رو بخونم

تصمیم گرفتم امروز شروع به خوندنش کنم.ولی فقط به تونستم 40 صفحه از مقدمه 70

! صفحه ای قسمت دوزخ اون رو بخونم

!!!!جالب اینجاست که مترجم این کتاب شجاع الدین شفا بوده در سال 1347

تو صفحات اول نوشته که این آقا از معاندین انقلاب بوده و پس از انقلاب از کشور

!! فراری شده!!!و چاپ این کتاب  دلیلی بر توجیه و تایید این نویسنده نیست

این بنده خدا دو هزارصفحه کتاب با توضیحات فراوان ترجمه کرده و به انتشارات امیرکیب

ر تقدیم کرده.بعد از کشور فراریش دادند و الان کتابش رو تا جلد شانزدهم رسوندند

!! و هنوز هم بهش میگن مرتد

(( این است حقوق نویسندگان در ایران!)).

و اما قسمت هایی از مقدمه که به نظرم جالب اومد!

دانته دوزخ رو به 10 طبقه تقسیم کرده.و مترجم نوشته که حتی عکس ))

دوزخ کلیسای جلفای اصفهان(کلیسای وانک) رو از روی این توصیف کشیدن

از این نظر برام جالب بود که کلیسای وانک اصفهان رو دوست دارم و

 اون محیط آروم و روحانی اش رو صمیمانه خواهانم.الان که اون نقاشی سر در

(( کلیسا یادم اومد به طور عجیبی کیفور شدم و حس خوبی بهم داست داد."

اما در مورد الهه عشق دانته که بئاتریکس نام داشت

نوشته در آن هنگام (( دانته )) نه سال سن داشت و بتاتریکس هشت ساله بود،اما خود

دانته معتقد است که عشق سوزان او به بئاتریکس از همین هنگام آغاز شد،و

چنانکه در کتاب ((زندگانی نو)) خود می گوید(( از این هنگام بود که پا به قلمرو سلطان

 عشق نهاد!))بئاتریکس با مردی دیگر ازدواج کرد و در سن 24 سالگی فوت کرد و

این رو میشه آغاز شعرهای عاشقانه دانته تصور کرد.

دانته به علت مشکلات سیاسی و دینی به وجود اومده از شهر

 فلورانس(شهر زادگاهش ) فرار می کنه، چون حکم بوده که اون رو باید توی

آتش بسوزانند!!و توی آخرین لحظات عمرش به یکی ازدوستان نزدیکش نامه می نویسه

 و میگه :نمی دانی نان دیگری چه تلخ است و نمیدانی چه سخت است که آدمی

 از پلکان دیگری بالا رود!!))تا جایی که جیمز راسل لاول شاعر و ادیب

آمریکایی میگه:"هنر بزرگ قرن چهاردهم این بود، که این مردی را که می بایست

به آتش سپرده شده باشد!بیست سال پس از مرگ مقدر زنده نگاه داردتا بدست او اثری

!! پدید آید که باید همیشه زنده بماند

دانته حکایت می کند: که روزی در خیابان زنی را دید که را به زن دیگری که

 همراهش بود نشان داد و گفت: ((این همان کسی است که به جهنم رفته و

 برگشته است!)) و آن دیگری که با تعجب بدو نگریست و جواب داد: (( ببین هنوز هم در

سر و رویش اثر دوده های جهنم پیداست)) و دانته می نویسد:(( وقتی این حرف

را شنیدم ، دانستم که بدانچه می خواستم رسیده ام،یعنی توانسته ام با به کار بردن

زبان مردم به جای زبان لاتین،آنچه را که برای عامه مردم قابل درک نبود در دسترس

!!همه قرار دهم

مارکو: یاد این جمله گارسیا مارکز می افتم که گفته : ((می بایست بیست سال طول

 می کشید و من چهار کتاب می نوشتم تا متوجه بشم ، که بهترین راه ارتباط و نوشتن

 برای مردم، همان زبان ساده و قابل درک است که مادربزرگم برای قصه های

!!((شبانه به کار می برد و این بود که صد سال تنهایی خلق شد

امیدوارم که در مورد کمدی الهی اطلاعات مفیدی بهتون داده باشم و حتی خود شخص

 دانته.اگه بخوام در مورد دانته بگم که فکر کنم خودش چندین و چند پست مختلف

بخواد.اما فکر کنم از این به بعد حداقل ماهی یه مرتبه در مورد کتاب کمدی الهی

!! پست بگذارم و قسمتهایی رو که خوندم با شما تقسیم کنم

جوجه وایسا الان پست ها رو می گذرام.باشه تا بهت بگم.حالا ترکش امتحان و اعصاب

خوردی امتحانت رو واسه ی من می گذاری؟عجب جوجه ی نامردی هستی تو!باشه طلبت

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23:31 توسط مارکوپولو| |

راستش امروز بعد از ظهر مثل جمعه پیش کرم کتاب افتاد به جونم.واسه همین سعی

کردم که داستان کوتاه بخونم

در مورد گابو توی پست های قبلم صحبت  کرده بودم..اما امروز به این نتیجه رسیدم که

!مبالغه نبوده و از روی تعصب خاصی این قدر اون رو دوست ندارم

کسی که احمد گلشیری حدود 50 صفحه در موردش مقدمه می نویسه بدون شک آدم

! بزرگی بوده و هست و من باز هم دوستش دارم

گابو یه قمستی از زندگیش رو تو خونه پدر بزرگ و مادربزرگش زندگی می کرده و

: از این خانه به عنوان خانه ای جن زده یاد می کنه و میگه

در هر اتاق آدم های مرده و خاطرت مرده نهفته بود و پس از ساعت شش غروب،

خانه به صورت جایی نفوذ ناپذیر در می آمد.دنیایی بود آکنده از ترس.از اتاق ها دائم

 صدای پچ پچ می آمد.در خانه اتاقی وجود داشتکه عمه پترا در آن مرده بود.اتاقی وجود

 داشت که عمو لازارو مرده بود.بنابراین نمی شد شب ها قدم از قدم برداشت.چون

تعداد مرده ها بیشتر از زنده ها بود.هوا که تاریک می شد من در گوشه ای می نشستم

 و با خودم می گفتم، از این جا تکان نخور، چون در غیر این صورت عمه پترا که در

 اتاقش جا خوش کرده یا عمو لازارو که در آن یکی اتاق است،سر و کله شان پیدا

!!می شود و سر جایم میخکوب می شدم

تو یه قسمت در مورد کتاب پاییز پدرسالارش میگه: (( ادم هر بیشتر قدرت به دست

 بیاورد ، تشخیص این که چه کسی با اوست و چه کسی بر علیه او برایش دشوارتر

 می شود.هنگامی که به قدرت کامل دست یافت،دیگر تماس او با واقعیت به کلی قطع

!می شود و این بدترین نوع تنهایی است

اسم اولین داستان کوتاهش (( بعد از ظهر با شکوه بالتاسار )) بود.از کسی سخن

 میگفت که رویای پولدار شدن ، اون رو از خودش بیخود کرد و حاضر شد با

همین رویای پولدار شدن( توی جامعه ما بگذارید رویای موج سبز) بمیره.حاضر نشد با

کس دیگه ای به معامله بپردازه و فقط و فقط گفت با یک نفر معامله میکنه و بعد از

 اینکه دید از معامله هیچی عایدش نشد و همه چیز رو باخته بود با رویای موفقیت در

معامله همه چیزش رو از دست داد و صبح زنانی که برای دعای صبح به کلیسا می رفتند

!! با لاشه مرده آن مرد مواجه شدند

جوجه؟ می بینی؟رویای خوشبختی ما هم مرد.به همین سادگی!! فکرش رو می کردی؟رویای آزادی

 و خوش بودن.اما الان تنها رویای من اینه که بدون رویا نمیرم.خیلی مواظبخودت باش جوجه الاغ

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23:19 توسط مارکوپولو| |

نکته جالبی که بیشتر از همه من رو جلب کرد نگاهی بود که داستایوفسکی به زن ها

داشت.مثل تمام آثاری که خوندم.هنوز هم جنس مونث و موجود زن یه موجود غیر قابل

پیش بینی هست.جنسی که نمیشه روی اون هیچ حساب ویژه ای باز کرد.نمی دونم چطور

! بگم.نه میشه روی احساساتش حساب کرد و نه روی نفرت و انزجارش.

موجودی که عشق و نفرت رو با هم جمع میکنه.درست در لحظه ای که انزجارش به

 سر حد اعلا رسیده و حس میکنی که الان می خواد حنجره آدم رو جا به جا با ناخن هاش

! پاره کنه ، تغییر رویه می ده و می تونه انسان رو غرق عشق و محبت کنه.

جالب اینجاست که مردها رو هم نشون میده.که با هر ساز جنس مونث میرقصند.

هم رفیق روزهای نفرت زن هستند و هم روزهای عشق.در روزهای عشق اسب خودشون

 رو می تازونند(کاری که اغلب مردها میکنن، تا زمانی که خرشون میره از روندنش

 امتناع نمی کنند) و روزهایی که به قول گفتنی زن ها از دنده چپ بلند شدن سعی می کنند

که دور و برشون آفتابی نشن.

توی این کتاب سه جنس زن رو به تصویر کشیده

بابوشکا(مادر بزرگ): پیرزنی که بعد از یک عمر خساست و پول جمع کردن.آخر عمرش

 از روسیه به آلمان میاد و در عرض یک لحظه عجیب شیفته قمار و بازی رولت میشه

قمار هم به خوبی ازش پذیرایی می کنه ، در روز اول میلیون ها پول برنده می شه.

اما روز بعد ورق بر میگرده و در روزهای آتی تمام پولش رو توی قمار می بازه

 تا جایی که برای برگشتن به روسیه مجبور میشه که پول قرض بگیره

اینه که میگم زن ها قابل پیش بینی نیستن.پیرزنی که یک عمر پول جمع کرده،و

 این روزهای آخر همه منتظر خبر مرگش هستند تا تمام پولش رو تصاحب کنند،یهو از

مرگ مرخصی میگیره و میاد و همه ی دارایی و پولش رو توی قمار دود میکنه بره هوا

مادموازل بلانش:زنی که میشه گفت،فقط و فقط به دنبال پول بود و به حساب همین پول

بود که شاید نوبت به نوبت همسر عوض می کرد.یا به عبارتی خرش رو جایی می راند

 که علف درست و حسابی داشته باشه.اما درست زمانی که این زن تمام دارایی آلکسی

 ایوانوویچ (اوچتیل) رو خرج کرد و پشیزی از اون باقی نمونده بود و طبق اصول

 منطقی الان وقتش بود که اون رو ترک کنه، اما اون موقع بود که از اون خوشش اومد

و دل بسته ی اون شد!!و میشه گفت حتی روز آخر جدایی ازهم میزان زیادی به اون پول داد!

پولونیا: عشق اصلی آلکسی ایوانوویچ!زنی که در اوایل داستان ، آدم احساس می کنه که پر

 از نفرت و انزجار هست نسبت به آلکسی و تا آخر داستان همین حس توی انسان باقی

 می مونه.اما درست در اواخر داستان ، به این نتیجه می رسیم که اون رو توی دنیا از

 همه بیشتر دوست داشته.میشه گفت مرد قمار باز تمام زندگی رو به خاطر اون قمار

کرد و جالب اینجا بود که به خاطر قمار بازی اون رو از دست داد و در آخر باز

هم با قمار بازی به اون دست پیدا کرد.

((یادتون هست ؟گفت آخرین سکه زندگیش رو قمار کرد و به پول دست پیدا کرد؟

اونجا بود که تونست به سوئد بره و به پولونیا برسه

و اما یک قسمت از مکالمه آلکسی و پولونیا!

آلکسی:برای من چه اهمیتی دارد؟بدانید که گردش کردن ما با هم بسیار خطرناک است

من بارها آروزی این را داشته ام که شما را بزنم،شما را از شکل برگردانم

خفه تان کنم، و شما خیال می کنید که جرات این کار را نخواهم داشت؟

شما مرا وادار می کنید که عقلم را از دست بدهم آیا از این رسوایی و یا از غضب شما ن

خواهم ترسید؟ولی خشم و غضب شما برای من چه اهمیتی خواهد داشت؟

من شما را بی اینکه امیدی داشته باشم ،دوست می دارم و نیز می دانم که باز هم شما

 را هزار بار بیش از پیش دوست خواهم داشت!اگر شما را بکشم، خودم را نیز خواهم کشت

!!!!این تیکه های لایت مال تو بود جوجه

خوب امیدوارم که تونسته باشم شخصیت های کتاب رو نقد کنم.سعی می کنم در

 مورد داستان چیزی ننویسم تا بقیه وقتی کتاب رو می خونن ، یه مقدار درگیر داستان بشن.

(( جوجه بابت کتاب ازت ممنونم.کتاب خوبی بود و الان تو داری آماده میشی که با

 سمیرا بری ساندویچ روسی بخوری!!

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23:9 توسط مارکوپولو| |

اول از کتاب قمار باز داستایوفسکی شروع می کنم.که جمعه پیش در عرض سه ساعت

خوندمش.(این سه ساعت رو به این علت می گم که کتاب 240 صفحه بود و من خوندم

اما کتاب افسانه سیزیف رو که 160 صفحه بیشتر نیست هنوز 80 صفحه رو بیشتر نخوندم

کتاب ترجمه جلال آل احمد بود.تو مقدمه کتاب نوشته بود.جلال که حدود یک سال بود از

 حزب توده جدا شده بود ، اوقات فراغتی به دست آورده بود و تونسته بود که کتاب قمار باز

! رو از ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه کنه و اون هم تو سن 25 سالگی

 نکته جالب این بود که بابت ترجمه کتاب 300 تومان پول گیرش اومده بود یعنی یه

!چیزی حدود یک ماه و نیم حقوقی رو که سر کار می گرفت

به قول شمس آل احمد این جوری بود که جلال نه تنها پولی برای چاپ کتابش نداد.

بلکه پولی معادل یک ماه ونیم کار کردنش بهش تعلق گرفت.

و اما بریم سر وقت کتاب.

اول از همه از طرز حرف زدن داستایوفسکی بگم.تو این کتاب هنوز هم سیاست

حرف اول رو می زنه.نویسنده روسی هنوز هم به فرانسوی ها و انقلاب کبیر اونها

بدبین هست.میشه این رو تو تک تک جملاتش حس کرد.تا اونجایی که کلمه "مردک"

در مورد فرانسوی ها از دهنش نمی افته.با اینکه برتری فرانسوی ها رو حس میکنه

 و جای جای جمله میگه که دختران روسی بیشتر عاشق فرانسویها میشن تا عاشق روسی ها.

یه حسن نیت نسبت به انگلیس داره.انگلیسی که توی تمام جنگ ها متحد روسیه بوده و

 مردان انگلیسی رو جنتلمن معرفی میکنه و از اونها به نیکی و اصالت یاد میکنه و

 در مورد آلمان ها هم تنها لفظی که به کار می بره آدمهای خشک ، خشن و زود از کوره در 

میرن  رو به کار می بره.با اون موهای بور و صورت قرمز رنگشون که وقت عصبانیت

 شبیه لبو می شن.(به قول یه دوستی که رفته بود آلمان میگفت اینجا خارجی ها رو

از روی رنگ موهاشون می شناسن و رنگ موی تیره نشون دهنده اینه که طرف آلمانی

 نیست ایتالیا را هم هنوز به پاپهای مقدس می شناسه و سوء ظن خودش رو نسبت به

کلیسا و مسیحیت به کارمی بره و تا اونجا پیش میره که از قصد تف انداختن به صورت

 یک کشیش احساس غرور و مردانگی می کنه.

طبق معمول هم توی قرن نوزدهم هنوز هیچ صحبتی از آمریکا نیست

میشه گفت آمریکا پس از جنگ جهانی دوم که همه جا نابود شد تبدیل به آمریکا شد و

 تونست خودش رو مطرح کنه.به عبارتی جنگ یک کشور باعث نابودی اون کشور میشه

و بر عکس باعث سازندگی کشورهای خارج از جنگ میشه ومی بینیم که توی جنگ همه

نابود شدن و فقط آمریکا لطمه نخورد و پیشرفت کرد

اوهوم.این بود سیر تاریخی که من تونستم توی کتاب قمار باز بهش پی ببرم.

امیدوارم که به درد شما هم بخوره

جوجو فردا شنبه هست و  الان میس زدی و خوابیدی خوب بخوابی جوجه

!الاغ مهربون یا حق

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 22:59 توسط مارکوپولو| |

بعضی وقتها آرامش چقدر خوبه!


فکر کنم امروز اولین جمعه ای بود که بعد از عید تا  به امروز  تو خونه

 موندم و خوابیدم.

الان دو ماه بود که جمعه ها همش می زدم به دشت و بیابون و اصلا

 تعطیلی داخل هفته برام معنی نداشت.

یه مقدار روحم آرامش پیدا کرد.

بابا دیشب بهم میگفت : تو برای همه چیز وقت می گذاری به جز من و

مامانت و خونه.

بنده خدا راست میگفت.از شنبه تا چهارشنبه که از صبح تا شب ساعت 9 کلاس

هستم.می مونه یه پنجشنبه و جمعه که پنجشنبه ها هم با دوستام شام میرم

بیرون و اوضاع جمعه ها هم که اینه.

دیشب ظرفهای مامان رو شستم و انبار مغازه رو تمیز کردم و کتاب یهودی

سرگردان رو که نوشته اوژن سو هست رو تمام کرد.

یکی از معدود رمان هایی بود که هم خسته کننده بوده. و هم دوست داشتی

که تا آخرش رو بخونی.

میشه گفت که به طور کامل یه رمان کلاسیک به سبک رئال بود  و داستان هیچ

گونه فراز و نشیبی نداشت.فقط و فقط یه سیر داستان بود که باید اون رو

 تا آخر دنبال میکردی.

هیجان داستان به تمام شدن اون بود.نمی دونم چرا.اما حس میکنم که

 رمانهای قرن 19و 20  کشورهای انگلیس و فرانسه و ایتالیا به سمت

 ضدیت با کشیش ها و دین پرداخته و لحظه و لحظه و جای به جای

 حرفهاشون به کلیسا و پاپ گیر میدن.نمونه دیگه اون میشه به

 خرمگس (اتیل لیلیان وینیچ) ، بیگانه  (آلبر کامو) و حتی مادام بواری

( گوستاو  فلوبر) اشاره کرد.

هر چه که نویسندگان آمریکای لاتین از حکومت و سیاست می نویسند.

نویسندگان اروپا از  از دین و مسیحیت و پاپ می نویسند.

دیشب کتاب افسانه سیزیف(le mythe de sysyphe)  

 نوشته آلبر کامو رو شروع کردم.اون هم کتاب جالبی هست .

و اینکه این روزها به طرز عجیبی می گذره.آدم دوست داره تو این

 رودخونه زمان غوطه ور بشه و از تشعشع خورشید و گرما و

آخرای بهار همچین کیفور بشه!

پ.ن:

بعد از شنا تو سد درود زن ، با لباس های خیس تو اتوبوس کنار پنجره نشستی

 و یه باد خنک بهت میخوره و همچین تمام بدنت رو کرخت و

 سست می کنه.هدفون تو گوشته و داری به شعر آب را گل نکنیم

سهراب با دکلمه خسرو شکیبایی گوش میدی!

(آخ که چه حالی داره!)


نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 13:33 توسط مارکوپولو| |

 

امروز بعد از حدود یک هفته که شروع که  به خوندن کتاب بلندی های بادگیر کردم ، تونستم

تمومش کنم.

امیلی برونته  Emily Brontë  

متولد سال ۱۸۱۸ در Thornton, Yorkshire  در جنوب

انگلستان هست .که بعد از سی سال زندگی در ۱۹ دسامبر

 ۱۸۴۸ در اثر بیماری سل از دنیا میره و

 کتاب بلندی های بادگیر"WUTHERING HEIGHTS"

رو  در سال ۱۸۴۷ به جا میگذاره و البته تعداد زیادی شعر از اون باقی مونده که بسیار

روان و دلچسب هست.

وقتی وارد زندگی برونته شدم و شرح حالش رو خوندم.

یه مقدار این طرز نوشتن اون  واسم توجیه پیدا کرد.همون طور که حدس می زدم

مادر برونته وقتی اون کودک بود  در سال ۱۸۲۱ فوت کرده.

یعنی درست زمانی که اون سه سالش بوده.وقتی که این داستان رو می خونید.

شخصیت های داستان در سنین کودکی مادرانشان رو از دست میدن.

و در مورد شخصیت هیندلی ارنشا هم باید بگم ،  برونته اون رو از روی شخصیت برادر

خودش بازسازی کرده .چون برادر اون هم  در سنین جوانی آدمی دائم الخمر و

 معتاد بوده و این شخیصت توی داستان برونته به نحو چشمگیری قابل مشاهده هست.

و اما نقد داستان:

راستش نمیدونم چی بگم؟

این از اون داستانهایی بود که واقعا اعصاب خورد کن بود.

یه جور خاصی بود.مثل اینکه یه نفر سوهان برداشته باشه و شروع کنه به ساییدن روح

آدم و تا میتونه زجر و بدبختی و زبونی آدمها رو نشون بده.

یه جورایی  آدم رو میبره تو لجنزار ، لجنزار نفرت و وحشی گری .یه جور حس انتقام و

بی رحمی .چندین و چند بار اعصابم خورد شد و خواستم بی خیال خوندن کتاب بشم.

اما دلم نیومد.

تو یه سایتی میخوندم که یه خانم انگلیسی نوشته بود که وقتی که این کتاب رو میخونده ،

حدودسی صفحه از این کتاب رو به قول خو دش به طور فیزیکی گریه کرده.

تو این کتاب میخواد زبونی و بد بختی انسانها رو نشون بده ، تا اونجا که میگه :

ادگارد لینتون:

(( ناز و ادای من؟؟من چه ناز و ادائی دارم؟کاترین تو رو به خدا بیا و اینگونه

بر من خشم نگیر.

هر قدر دلت میخواهد من را تحقیر کن و پست بشمار .من آدم بیچاره و ترسو

  و جبونی هستم.

بیش از این طاقت سرزنش و مواخذه ندارم.نمی توانم بیش از این خشم

 و غصب تو رو تحمل کنم.اگر میخواهی از چردم تنفر داشته باش

 ولی رحم  و لطف خود را از من دریغ مدار.))

کارتین :(( پسره ی احمق و بی شعور!!نگاهش کن ببین چطوری می لرزد .مثل اینکه

میخواهم او را کتک بزنم .لازم نیست که از من در خواست کنی که تو را تحقیر کنم.

هر کس که تو را ببیند جز ترحم کار دیگر کار دیگری نخواهد کرد.)).

 

میشه گفت فضای این داستان یه جورایی آمیخته با با عشق دیرین و انتقام جویی  هست .

و شاید علتش هم این باشه که اسم دیگه کتاب عشق هرگز نمی میرد باشه.

عشقی که بین هیت کلیف و کاترین شروع میشه و حتی پس از مرگ هم بر بلندی های بادگیر

ادامه داره.جایی که حتی بعد از مرگ این دو نفر ، اهالی دهکده روح های اونها رو اونجا

می بینن.

تو این کتاب میخواد یه جورایی فضای روحانی و الهی رو به نمایش بکشه و یه جورایی

از مرگ و زندگی اخروی صحبت کنه .تا اونجا که میگه:

(( در چنین مواقعی یعنی در کنار بستر کسی که به تازگی روح از تنش به در رفته باشد.من

احساس آرامشی میکنم، آرامشی که هیچ نیرویی قادر نیست آن را برهم زند.احساس

اطمینان و اسودگی خاطر از وجود ابدیتی عظیم به من دست می دهد.ابدیتی که روح

 بدان واردمی شود .جائی که برای حیات پایانی نیست.برای پرواز پرنده

عشق و محبت مانع و رادعی به میان نمی آید.و شادمانی به منتها

 درجه ی خود می رسد.))

این طرز تفکر برونته هم واسه خودش علت داره. به علت اینه که برونته در سالهای

آخر عمرش با دو خواهر دیگرش یعنی شارلوت برونته و آن برونته تو یه

کشیش خانه زندگی میکرده و طبق شواهد آدمی بسیار منزوی بوده یه جورهایی افسردگی و

ناراحتی داشته   و اینکه در اطراف اون کشیش خانه ، قبرستانی وجود داشته

 و خلنگ زاری عظیم.

که برونته ساعت های بسیاری از روز رو اونجا سپری میکرده و به عبارتی محلی بوده

واسه تفکر و تخیل در مورد زندگی و داستانهایی که باید می نوشته.

 

تو این کتاب چهار شخصیت هست که واسه من جالب بود.

یکی جوزف، خدمتکار پیر و یک دنده هیت کلیف که برونته می خواد تو این داستان

اون رونماد آدمهای خشک مقدس نشون بده.اشخاص انجیل به دست که

از زندگی فقط موعظه رو یاد گرفتند و دیگه به چی چیز انسانیت توجهی نشون نمیدن.

هیت کلیف: که نشون دهنده شیطان واقعی هست .کسی که از غصه هیچ کس ناراحت نمیشه.

و فقط وفقط به فکر انتقام و سیر کردن روح شیطانی خودشه.

کاترین لینتون: فرزند کاترین ارنشا که میشه گفت نماد یک دندگی و آزادی خواهی

 و مقابل با شیطان تو این داستان هستت.

و خدمتکار منزل : الن دین، راستش یه وقتهایی به طور کل اعصابم از دست این

 شخص خورد شد تو این داستان و تا می تونستم فحشش دادم.

اگه دقت کنید همه مشکلات و بد بختی ها زیر سر این خدمتکار هست.

که به قول خودش داره دلسوزی میکنه  و می خواد مشکلی پیش نیاد.

اما   هر مشکلی که به وجود میاد پای این زن در میونه و به نظرم اگه

این زن نبود هیچ وقت این اتفاقات ناگوار پیش نمیومد!

و در مورد داستان می شه گفت که با عشق نافرجام هیت کلیف و کاترین شروع میشه ،

و تا پایان  ترکش های این عشق و انتقام های اون گریبانگیر نزدیکان این دو نفر میشه.

و در آخر هم :

مرگ برونته  در سی سالگی که نکته جالب اینه که تاریخ تولد برونته

رو روی سنگ قبر ننوشته . و این می تونه یه جورایی یاد هیت کلیف رو تو ذهن

ما زنده کنه که تاریخ تولد نداشت. و تنها بر سنگ قبر اون نوشته بود بود هیت کلیف و

زیر اون هم تاریخ مرگش رو نوشته بود!!

در قسم زیر هم یه لینک میگذارم که اگه خواستی خلاصه داستان رو بخونید و زندگینامه

کامل برونته رو مطالعه کنید.

http://www.kirjasto.sci.fi/ebronte.htm

پ.ن:

سیری جون به خدا من آزار ندارم. در حال پست نوشتن بودم که دستم خورد 

 وخودش آپ شد. و به عبارتی من بی تقصیر بودم.

خبر فوری:

تو پست قبل یادتونه که در مورد نگاه کردن از بالا به پایین چقدر براتون سخنرانی

کردم؟؟

حالا نظرتون در مورد نگاه از پایین به بالا چیه؟؟؟

در راستای تحقق این نوع نگاه مارکو به عضویت انجمن اخترشناسی شیراز 

در اومد!!

 

خوش باشید .

یاحق

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 22:50 توسط مارکوپولو| |

Design By : Night Melody