دست نوشته های کسی که شبیه هیچ کس نیست جز خودش
قضیه دم خروس و قسم حضرت ابولفضل رو شنیدید؟ حکایت این پست و پست قبل منه!
توضیح مختصر: یکی از قربانیان حمله امریکا به عراق! با دوازده سال سن. به علت مسخره شدن توسط همکلاسی ها ترک تحصیل کرده. و قادر به انجام هیچ کاری نیست! گاهی وقتها دستها را به آسمان بلند کنیم و شکر کنیم! یا علی نسل بی اسطوره،اسطوره های وارداتی! تا حالا به این فکر افتادید که چرا نسل ما بی اسطوره شده؟ نسلی که داره دست و پا میزنه که خودش رو به یکی از اشخاص مشهور اون ور آب متصل کنه؟ نسلی که از خودش هویت نداره؟ نسل سوم ما که کم و بیش با این قضیه دست و پنجه نرم کرد. اما نسل چهارم ما کلا داره تو این باتلاق فرو میره.(نسل چهارم منظورم جوانان زیر بیست سال ماست) شمایی که الان دارید این پست رو میخونید؟ تو این چند سال اخیر ،تا حالا شده آرزو کنید که اخلاقتون و زندگیتون شبیه یکی از بازیگرای سینما بشه؟ یا بخواین طوری زندگی کنید که شبیه اون بشید؟ تا حالا شده بگید الگوی من فلان بازیگر سینماست؟(تا حالا شده که ازتون بپرسند چرا اخلاقت اینجوریه؟ و تو هم بگی خوب شبیه رفتار فلانی هست دیگه) فیلمهای قبل از انقلاب رو دیدم.البته نه همه اونها رو .یه تعدادیش که فکر کردم ارزش یه بار دیدن رو داره. فکرکنم سه تاشون رو واقعا دوست داشتم. قیصر. در امتداد شب. و گنج قارون. فکرکنم همتون اسم قیصر به گوشتون خورده. اسطوره غیرت و مردونگی نسل پدران ما! (من کاری ندارم که تو اون فیلم قیصر چه کار کرد ؟و آیا کارش اشتباه بود یا نه؟) افسانه گنده لاتهای ما!خدای عشق لات ها.با اون زبونه پاشنه کفش ورکشیدن مشهورش) تو فیلم قیصر رو نگاه کنید.همیشه یه پیرهن سیاه تنش بود. بقیه شهرها رو نمی دونم.ولی اینجا اکثر لاتهاش پیرهن مشکی می پوشن. در امتداد شب. با بازی گوگوش.اسطوره زن ایرانی.که زن ایرانی رو به تمام جهان معرفی کرد. یه عشق محال از نوع خودش. پسری که داشت می مرد و عشق گوگوش. اگر چه خیلی از طرفداران گوگوش تظاهرات کردن. ولی به نظرم یه عشق واقعی رو میشه اونجا دید.اونجا بود که نشون داد عاشق بودن هر جوری که فکرش رو که بکنید میشه. و فردین توی فیلم گنج قارون. مظهر وفا و مردانگی و ایثار!با اون آبگوشت تاریخیش که هنوز هنوزه کارگردانان ما یه نقبی به اون فیلمها میزنن. تا حالا چند بار شنیدید که به طعنه بعضی ها به هم میگن بابا فردین!بابا قیصر!؟ اره؟ میدونید چرا؟ چون اینقدر اونها رو دو از دسترس میبینند که فقط به عنوان اسطوره ازشون یاد میکنند؟ این سکانس رو داشته باشید. خوب سکانس دوم. سینمای دهه اخیر ما! بایگران محبوب. گلشیفته فراهانی.الناز شاکرلو. مهناز افشار.در گذشته دور نیکی کریمی و افسانه بایگان و هدیه تهرانی. محمدرضا گلزار.امین حیایی.بهرام رادان.کامبیز دیرباز .جواد رضویان.مهران غفوریان(اینها هیچ وقت اسطوره نبودند.الگو هم نبودند.دوست داشتنی هم نبودند.اینها جوانان نسل سوم ما بودند.) فقط بعضیهاشون به قول دخترای دبیرستانی شاهزاده شهر قصه ها بودند.خوشگل.پولدار.و دختر کش. نسل دوم سینمای ما(پرویز پرستویی.مرحوم خسرو شکیبایی.لیلا حاتمی.و ..... اینها اسطوره نشدند.فقط و فقط زیبا بازی کردند.زیبا هنرنمایی کردند و هنرمند بودند.) تا حالا کسی رو ندیدم که بگه کاش زندگی من مثل خسرو شکیبایی میشد.فقط شنیدم که گفتن اونها رو دوست داشتیم.البته این هم برمیگرده به صفت مرده پرستی ما مردم ایران زمین. خوب؟ به نظرتون ؟یه جوان ایرانی اگه بخواد دنبال الگو زندگی بگرده تو این اشخاص کسی به ذهنشون میرسه؟ یه جایی میگفت این مردم هستند که اسطوره ها رو می سازند. خوب حالا شما کیو میخواین اسطوره کنید؟ محمد رضا گلزار خوبه؟دوست داردی بچتون مثل اون بشه تو فیلم اتش بس؟ یا ترانه علیدوستی خوبه؟ دوست دارید بچتون مثل اون باشه تو فیلم من ترانه ۱۵ سال دارم؟ الان وجه بارز یه جوان ایرانی تو فیلم ها جناب گلزار و بهرام رادان هست. آقای گلزار که به سلامتی فعلا ممنوع التصویر هستند. و آقای رادان هم فعلا در سفرهای خارجی! خوب.پس بگرد دنبال الگو تا واسه بچت گیرت بیاد!یا واسه خودمون.بچه ها مون فعلا دارن کارتون های این چند دهه رو میبینند.حال خاله شادونه چطوره؟خوبه؟ اگه از پدراتون یا مادراتون بپرسید. شاید ریز به ریز زندگی هنر پیشه های معروفشون رو داشته باشند. که چه سالی چه کاری کرد و چه طوری بود. مادرم با تمام اینکه کاری به این کارها نداره. هنوز هم روز و سال و ساعت مرگ هایده رو یادشه. اره. مشکل ما اینکه که بی اسطوره شدیم. نمیگم کشور ما اسطوره نداره! ولی متاسفانه نتوستن اونها رو واسه ما تبدیل به بت کنن. فکر نکنم شهید جهان آرا و شهید باکری ما کمتر از قیصر و فردین اون زمان داشته باشند. ولی متاسفانه آنچنان بد و مسخره از آنها یاد میکنند که اگرهم کسی مایل باشه باز هم فراری میشه. امام علی الگوی خوبیه. اما من نسل سومی الان نیاز به الگو دارم. نیاز به الگویی تو سن خودم.تو زمان خودم.تو حال و هوای خودم. تو محیط خودم. من نسل سومی الان باید بدونم که ماشین سواری تو خیابون و یا تیپ های انچنانی وسیگار کشیدن الان برام خوبه یا نه؟ نه اینکه بدونم فلان امام در مسجد انگشتر خودش رو به گدا داد. و هزار تا شعر هم واسش بگن. خوب نتیجه چی میشه؟ وقتی می بینم که مثلا واسه مایکل جکسونی که به جرم ب.چ.ه ب.ا.ز.ی بازداشت شده طرفداراش تو آ مریکا چند شبانه روز شمع روشن کردند. یا فلان خواننده انگلیسی خودکشی کرده و طرفداراش درست تو یه هفته بعد از مرگ اون هزاران نفرشون دست به خودکشی زدند. یا گروه متالیکا که در حین کنسرت آ.ل.ت خودش رو در میاره و رو مردم ا.د.ر.ا.ر میکنه و مردم بهش هیچی نمیگن و یا فحش ن.ا.م.و.س میده به مردمی که اومدن کنسرتش و اونها هم یک صدا اونها رو تکرار میکنن.اینها واسه جوونهای ما جالب میشه. و خودشون رو به شکل اون مارلین مانسون شیطون پرست یا خیلی چیزهای دیگه در میارن. من هم کشیده میشم به اون سمت. به سمت هنر پیشه و اسطوره خارجی. به سمت لا ابالی گری و بی بند و باری. به سمتی که الان میری تو سلمونی میشینی میبنی یه پسر بیست ساله اومده.داره موهاش رو هی لایت میکنه.زیر ابرو بر می داره.و صورتش رو بند میندازه.(یکی نفهمه فکر میکنه اون عروسه و اون امشب میخواد بره تو ح.ج.ل.ه دوماد بخوابه! وقتی رفتم به اون سمت هویت خودم فراموشم میشه. یادم میره که باید چه کار کنم؟ یادم میره که اصل و نسب من چی بوده؟ یادم میره که هدفم از زندگی چی بوده یادم میره که برای چی به این دنیا دعوت شدم. و این جوری میشه که به ما میگن: نسل بی اسطوره. اسطوره های وارداتی؟ یا علی مرد آن است که در کشاکش درد سنگ زیرین آسیاب باشد. اگه دقت کنید اون گوشه وبلاگ همیشه توی نویسندگان وبلاگ یه اسمی از روح ناآرام برده شده بود. ولی خبری ازش نبود. راستش روز اول که مارکو این وبلاگ رو زد به من گفت حاضری هر از گاهی بنویسی؟ من هم گفتم کجا بهتر از وبلاگ تو؟ تو اون پستهایی که تو کرمان می نوشت دو یا سه پست نوشتم. اما بعدش دیدم حال خودش خوب شده و داره می نویسه من هم خوشحال شدم و گفتم بقیه اون رو خودت بنویس. تا امروز صبح باز هم زنگ زد به من و گفت که یه چند وقتی حوصله نوشتن نداره. و بهم گفت که باز دوباره بنویسم. بهم گفت که وبلاگش رو مثل بچه اش دوست داره.و دوست نداره بچه اش بی صاحب باشه ! خلاصه! من هم که مثل یار ذخیره هستم. هر از گاهی که مارکو عزیز مصدوم میشه .من رو می فرسته وسط میدون. اگر چه هیچ وقت تو نوشتن به پای اون نمیرسم. اما به هر حال امیدوارم تا وقتی که حالش خوب بشه من بتونم هوای این وبلاگ رو داشته باشم. طرز نوشتنم یه خورده با مارکو فرق میکنه. مارکو سراسر شور و سرزندگی بود. اما من از غم و جدایی و هجرت و سیاست و هر چیز بدی که تو روزگار هست میگم. امیدوارم که بتونید این سبک نوشته رو تحمل کنید. تو کرمان با مارکو بودم. و الان هم که اومدم شیراز خدا رو شکر باز هم مارکو هستش. و چون میدونست که این کار بی جیره و مواجب هست. اکانت اینترنت خودش رو بهم داد. و گفت تو هم استفاده کن. پس اگه دیدید ای پی من و مارکو یکی هست شک بدونید که ماجرا از این قرار بوده! ودیگه اینکه . واسه من کامنت خصوصی نگذارید. چون تنها جایی از این وبلاگ که دور از دسترس من هست و نمیتونم بهش دسترسی پیدا کنم قسمت نظرات خصوصی هست. و راستش خودم به مارکو گفتم که این قسمت رو واسه من غیر فعال کنه. چون به هر حال دوست ندارم وارد قسمت خصوصی و نظرات خصوصی بشم. وفکر کنم که این حق خود مارکو باشه که خودش فقط نظرات خصوصی رو بخونه. و اگر چیزی مربوط به من باشه مطمئن هستم که بهم منتقل میکنه! خوب این از معرفی خودم. در ضمن من یه چند سالی هم از مارکو بزرگترم ولی مثل ذو تا برادر به همدیگه اخت پیدا کردیم. و دیگه اینکه به زودی زود میام و شروع میکنم به نوشتن. البته با مطالبی تلخ و شیرین! مارکو اخر پستش میگه یا حق. اما من میگم یا علی! خوش باشید . تا بعد!




| Design By : Night Melody |


