دست نوشته های کسی که شبیه هیچ کس نیست جز خودش
پ پ....... یعنی یه جور بی حالی.یه جورایی تهی شدن و نا امید شدن! یعنی درست مثل پست قبل من شدن... یعنی اینکه الان می فهمی چرا بعضی دوستان این حست رو خوب درک میکنن و می فهمنت! یه جورایی که می فهمی جنس مونث بنده خدا چه می کشی وقتی این جوری میشه... آره.. پست قبل من به احتمال زیاد این جوری بودم..... اما برای ما مردها اسمش Bio rhythm یا همون ریتم زندگی!! یه جور دوره 28 روزه هست که روحیه ات از صفر شروع میشه میرسه به صد!! و از صد میاد به پایین و می رسه به صفر!!و این برای من یعنی فاجعه... چون یه هفته قبلش آنفلونزا داشتم و بدنم قبل از این بیو ریتم به وضع فنا رسیده بود و بعدش هم که این شروع شد..... و دیگه نور علی نور!!!و این شد که ما در پست قبل پ بودیم!! (یادمه استادمون میگفت اگه رضازاده یه روز دیگه وزنه می زد شاید قهرمان المپیک نمی شد !!و این یعنی همون بیوریتم خودمون)) ج جوجه... یعنی تو این اوضاع داغون.... اوضاعی که یه هفته قبلش آنفلونزا داشتی و الان هم که وارد همین مرحله بیوریتم شدی... یه چیزی .. مثل بروفن به دادت می رسه ..... و بعدش هم اسید فولیک و قرص آهن..... آره .. جوجو امروز همین نقش رو داشت... اگرچه این چند روزه گند زدم به حالش.... اما فکر کنم الان که خوب شدم باید جبراااان کنم...! (( با اینکه داغون بودم... اما به حالت چشماش که گیج شده بود می خندیدم... آخه تا حالا هیچ وقت اینجوری ندیده بود منووو.. و کاملا معلوم بود که گیج گیج شده...)) ب بخش... رادیولوژی ، تشخیص و جراحی!! سه تا بخشی هستند که شروع به کار روی بیمار کردیم و خدایی دکتری هم واسه خودش حالی داره... و مریض هایی که اینقدر با حال حرفت رو گوش می کنن.... یه جور حس خاص بزرگ شدن... دکتر شدن... و این که هر چی میگی مریض بهت میگه چشششششم! حس خوبیه و دوسش می دارم... ح حال... حالم داره بهتر میشه و این یعنی یه دگردیسی دیگه..... دگردیسی که باید همه چیزش نو باشه و به قول جوجو مثل یه قورباغه دم دار قراره بشم قورباغه بی دم!! یا حق و چه مبهم است لحظاتی که از تهی سرشاری! ابهامی در روح و جسم .... این روزها بدجوری سرشار از تهی شدنم. حس همه چیز هست و حوصله هیچ چیز نیست.... یه جور برزخ.... از همین جا با تمام وجود عطف به پست قبلی اعلام میکنم.ای تو روح اون پزشکی که امروز بعد از ظهر برای من دگزامتازون نوشت. هر چی فکر کردم که چه مرگیم شده!! عقلم به جایی نرسید از خودم یه history گرفتم.دیدم تنها چیزی که مصرف کردم همون آمپول دگزامتازونی بوده که این آقای دکتر که خیلی به قول خودش کار درست بود نوشته!!! عوارضش رو که نگاه میکنم.نوشته بی خوابی، پوکی استخوان و سر خوشی واشتهای زیاد. تازه داره یادم میاد که شب که اومدم خونه ،همه جا رو روی سرم گذاشتم و داد زدم ننه من شام میخوام. و اینکه الان دارم خودم رو داغون میکنم که خوابم ببره!! نگو به خاطر این آمپول دگزا بوده. جالب اینجاست که برای گلودردهای چرکی میگن آمپول دگزا نزنید .این دکتر گلابی دید ما گلومون چرک داره.برامون دگزا نوووووشت!!!! پ.ن: خدا رو شکر این سریال LOST هست که تا صبح من رو مشغول کنه. وگرنه همین الان می رفتم سراغ اون دکتر و همین چند تا دونه مویی هم که داشت میکندم!!!! بعد از دو شب تب و لرز و عرق ریزون در حین خواب به علت آنفلونزا! گفتم امشب که حالم خوبه مثل آدم میخوابم! از ساعت ۱۲ مثل مرده افتادم تو رختخواب! تا ساعت ۱ خوابم نبرد! نمی دونم توهم بود؟ خیال بود چی بود؟ اما حس کردم صدای پا میاد! اهمیت ندادم.صدای خش خش اومد. دیگه از جام بلند شدم.بدون روشن کردن چراغ رفتم در بالکن رو باز کنم. دیدم یه چراغ روشنه.گفتم شاید چراغ قوه دزدها باشه! در رو یواشکی باز کردم..... آره نور مهتاب بود!!!!!! نمی دونم چی بگم؟اما بعد که تقویم رو نگاه کردم دیدم که امشب شب چهارده بوده و ماه کامل بوده! راستش ازدیدن آسمون به این صافی و نور مهتاب به این قشنگی حیرت کردم. خیلی جالب بود. بعدش هم اومدم تو تختم بخوابم. که الان یک ساعته و نیمه هر کاری میکنم خوابم نمی بره. راستش نمی دونم چه مرگم شده؟ اما حس میکنم حال خوشی دارم!! نکنه واقعا من گرگ شبم؟ هووم؟ لازم به ذکره که تولدم هم همین حول و حوش ماه شب چهارده و این چیزها بوده!! ج جراحی،جیم،جاده،جیگر،جنگل یعنی اینکه از بخش جراحی جیم کنی!بندازی تو جاده! جیگر بخری و تو جنگل بزنی سر سیخ بخوری! و اون جاده ای خوبه!که آسمونش ابری باشه!خورشیدش قایم شده باشه! جنگلی خوبه که تو ش پر از درخت فندق و بلوط باشه! و آسمونی خوبی که هردم بخواد دلش رو سبک کنه و بارون بباره! بلندگوی ماشینی خوبه که توش صدای گوگوش بیاد!! خونه ای خوبه که بیای و از ساعت ۵ بعد از ظهر تا ۷ صبح به مدت ۱۴ ساعت مثل مرده بخوابی و هیچ کس هم کاریت نداشته باشه! ر رادیولوژی .... استادی خوبه که وقتی میاد می بینه تو راهرو بخش رادیو ایستادی و داره بیرون رو نگاه می کنی .. با دکلمه بهت بگه .... و پاییز پادشاه فصل ها .... و تو هم بش بگی چه خوش گفت اخوان..... و اونم با یه لبخند جوابت رو بده... یا اینکه قبلش ۵ دیقه دیر کنی... با اخم بهت بگه کجا بودی؟؟......... سرت رو کج کنی بگی ببخشید..... و این جوری راه تموم دعواها رو به روش ببندی.... د درس .... یعنی اینکه بعد از سفر دیروزت امروز با خودت نیت میکنی که بشینی درس بخونی.. نشستی تو کتابخونه و با خودت میگی تا آخر هفته بیرون نمیرم.. همون موقع گوشیت زنگ میخوره.... میگه امشب چه کاره ای؟؟؟ و این طوری میشه که امشب هم کلا به ولگردی و شام خوردن با بقیه می گذره.. س سفر.... گفته بودم که تو راهه! خبر رسید که مسابقات پینگ پنگ افتاده اواخر همین ماه توی خزر شهر!! نمی دونم.اما این چند وقت عجیب دلم هوای شمال کرده بود! اونم تواین فصل!فکر کنم اولین سفرم داره شروع میشه..... یکی بیاد منو بگیره.... ک کامنت ... جواب همه کامنتهای پست قبل رو هم دادم..... ب بااااااااااااااا اجازه!!! ب بیمار.... اومده دندونش رو بکشه.ازش می پرسی خانم محترم صبح صبحونه خوردی که جون داشته باشی؟ میگه آره. میگی چی؟ میگه یه آدامس خوردم..... م معتاد..... یعنی بدبختی!و اگر افغانی باشه یعنی مصیبت! یعنی اینکه ده تا کارپول بی حسی هم خالی کنی تو دهنش دستت از سوزن زدن می افته!اما اون هنوز بی حس نمیشه! و اگر افغانی باشه.یعنی بعد از کلی مصیبت بی حس کنی! بعدش تازه انگار باید عاج فیل رو بکشی! نیم من ریشه داره!استخووناشونم از سنگه! دخترا اول صبح صدقه میدن که مریض این طوری به پستشون نخوره! م مادر... این روزها عجیب دودره باز شده! توی این هفته اخیر دو مرتبه خفتم کرده تمام ظرفهای خونه رو انداخته رو دوشم. منم گفتم چشممممم... پ پاییز... یعنی صبح ساعت ۷ از خونه بزنی بیرون.بری یه جایی که پر از درخت چناره با یه رودخونه.پاییز رو حس کنی!سرماش رو ، بوی چوب سوخته و صدای باااااااد! بعدش بری کنار آبشار کز کنی یه گوشه ! آتیش روشن کنی و همچین از گرمای آتیش مثل یه گربه آروم و بی صدا بشینی و به صدای باد گوش بدی! که ظهرش انقدر کیفوری که وقتی با صدای اون آروم میش و سرت رو میگذاری رو بالشت!تا ۵ ساعت از خواب بیدار نمیشی! و این یعنی آرامش! س سفر..... یعنی ببینم تا قبل از عید جبران این یه سال خونه نشینی رو میکنی یا نه؟ خبر آمد سفری در راه است. و احیانا آذر ماه مسابقات کشوری دانشجویی هست ! مکان مشخص نیست.اما هر جا هست اینجا نیست! پس یه سفر دیگه هم تو آذر ماه در راهه! سیگار.... بعد از یه سری مسایل و کلنجار رفتن با خودم!همون هفته ای یه نخ رو هم بوسیدیم کنار و فعلا کلا تو ترکم! سرعت.... وقتی ببینی یه پسر ۱۷ ساله که هنوز سبیل پشت لبش سبز نشده، سوار موتور بوده و یهویی با کله رفته تو تیر چراغ برق! چه حسی بهت دست میده؟ وقتی ببینی. که یه پارچه سفید کشیدن رو صورتش؟ زیر سرش پر از خووونه! و حس کنی که تازه خوابش برده! آره.... مرگ از رگ گردن هم به آدم نزدیکتره! از سرعت بدم نمیاد!اما از اینکه یه روز من بخوام عامل یه مرگ اینجوری باشم می ترسم! خ خیلی چاکریم!! تفکر فلسفی این که: تا حالا با خودت فکر کردی اگه یه نفر همزاد خودت. (درست یکی دیگه مثل تو باهات تو این دنیا زندگی می کرد، زندگی برات بهتر بود یا بدتر؟) پیشرفت یا پسرفت؟ من که هر چی فکر میکنم.قبل از هر چیزی که بهش فکر کنم. به این نتیجه می رسم اگه یه نفر پایه برای تمام افکارم پیدا بشه. دنیاااا به گند کشیده میشه!! شما چطور؟؟ هووم؟
پ.ن: خدا رو شکر.زندگی داره بهتر میشه. به زودی با خبرهای خوب تر میام سراغتون. فعلا دریای طوفانی ما در آرامش به سر می بره! خدا بقیه اش رو به خیر کنه! آخ که چقدر پستی و بلندی داره!لامذهب طاقت نیاورد یه روز ازش تعریف کنیم!آنچنان زیر و رومون کرد که هنوزم که هنوزه گیج گیجیم که کجا بودم و به کجا رفتم! ت یعنی اوس کریم که اون بالا نشستی!بابا پدرم در اومد!اونقدر به شکر خوردن افتادیم که شکردونمون پر شده!تو رو به اون بزرگیت دستمون رو بگیر نگذار به فنا بریم! ش اوس کریم شکرت ،با اینکه بعضی وقتها بدجوری می اندازیم تو جاده خاکی طوری که پدر چهار چرخ و کمک فنرمون در میاد و اساسا جلوبندیمونبه اف میره !اما حکمت داره! حکمتش هم اینه به جای اینکه سر پیچ تو جاده چالوس فرمون ماشین ببره و اونجا بخوای ریغ رحمت رو سر بکشی! همینجا تو جاده خاکی یادمون بیاری ، که هی طرف همین اولش یه بازرسی فنی برو و این کاربراتورت رو هواگیری کن و اون نیت کوفتیت رو صاف کن، که اگه رفتی سر پیچ دیگه دیره واسه درست کردنش! اونجاست که دیگه هم باید شکر بخوری ، هم باید شربت شکری! م قربونش برم !هم مظلومه !هم زرنگ! صبی رفتم لیوان چایی رو بگذارم تو ظرفشویی! میگه ننه قربونت برم دستم درده!این دو سه تا تیکه ظرف هم بشور! میگم ننه به روی جفت تخم چشمام!تا مشغول شستن همین دو سه تا تیکه ظرف هستم. سرم رو بر میگردونم میبینم تو سینک اونوری کلی ظرف دیگه تلنبار شده! میگه اینا رو از گوش کنار خونه پیدا کردم اوردم!ننه قربون دستت اینا رو هم بشور! منم میگم باشه چشم! اینقده شلم شیمپو کار کردم که تمام لباسم خیس شده!دارم میرم بالا که برم دانشگاه میگه ننه قربون دستت اون گونی پیاز هم از گوشه حیاط ببر بالا بذار تو راه پله! میگم ننه: خداییش تازه دارم می فهمم این بابای ما رو چطوری تووورررر کردیا! د نمی دونم چرا !هنوزم هیچ حس خاصی بهش ندارم!اما کم کم با شروع شدن امتحان میان ترم دارم بهش حس علاقه پیدا میکنم! دیگه چه کنیم؟مجبوریم. وقتی یک ماه گذشته باشه و امشب تازه لای کتاب رو باز کردی و یه برگ هم به زور بخونی تازه می فهمی که چقدر حالت بده! ج نمی دونم؟ بعضی وقتها بدجوری آمپر می چسبونه!اونقدر که مجبوری جلوش لنگ بندازی.دور موتورش می چسبه رو خط قرمز! میگی رخصت بده ! بدجوری تار و مارت میکنه! اونقدر که حتی نای نفس کشیدن رو هم نداری! البته وقتی که مقصر باشی ! اما با تموم این حرفها ...... هنوز قلبش مثل یه فرشته پاک و مهربونه... مثل فرش کرمونه!!!! هر چی قدیمی تر میشه و بیشتر از بودنش میگذره! مرغوبیتش بالاتر میره و بیشتر خوبیش رو نشون میده.! ز خدایا به بزرگی ات قسم .... توبه....!!! همیشه میگن که زندگی هیچیش معلوم نیست.! باید بگم که من روی درستی این جمله قسم میخورم! دیروز عصر اونقدر شاد بودم و سرشار از انرژی که راه می رفتم برای خودم بشکن می زدم.میگفتم و می خندیدم.سرشار از انرژی و سر زندگی! اونقدر که حتی غم و غصه گذشته و آینده برام هیچ اهمیتی نداشت. در عرض بیست و چهار ساعت! امروز عصر چنان داغون شدم که زندگی به جز پوچی برام هیچ مفهومی نداشت! درک کردم که میگن : مهم نیست که آدم همیشه فقط خودش شاد باشه. مهم اینه که علاوه بر خود آدم اطرافیانش هم شاد کنه. زندگی لینک آدمها به یکدیگه است. یه نفر غصه داره.غصه اون به یه نفر دیگه منتقل میشه. و غصه اون یه نفر دیگه از زندگی سیرت می کنه! و غصه تو به طور قطع یه نفر دیگه رو! اون قدر از زندگی سیری. اون قدر دلت می خواد زندگیت رو بالا بیاری. که دراز میکشی تو رختواب. و به جای اینکه بخوابی. از خدا طلب مرگ میکنی. بلند میشی. میری تو آشپزخونه. سر سبد قرصها. قرصی رو که می خوای پیدا می کنی! لورازپام!!! داری میای بالا.تو راه پله .پاکت سیگار بابا رو می بینی. یه نخ بر می داری. و اینجوری میشه که ! بعد از سه ماه سیگار نکشیدن توی خونه. باز به همون کنج بالکن خونه پناه می بری. سیگار رو دود می کنی. و یه دونه لورازپام رو می اندازی بالا. بلکه این دل بی صاب تا صبح آروم بگیره. اینقدر فکر نکنی. اینقدر فکر نکنی به بدبختی خودت.به ناراحتی خودت. که این هم از ناراحتی دیگرون منشا میگیره. فکر نکنی که چی بودی و چی شدی؟ فکر نکنی که فردا چی قراره بشه. بدجوری پیچیده است این زندگی. شاید هیچ وقت دوست نداشته باشی کسی از زار زار گریه کردنت خوشحال بشه. امااا زار زار گریه کردنت امروز یه نفر رو خوشحال کنه. خودش میگه که پست شده. اما توی دلت ، تو از اون خوشحالتری.از اینکه خوشحالی اونو از گریه هات می بینی و خوشحالی که اون خوشحاله و خیالش راحته! و این یه کم آرومت میکنه!و شاید اون هیچ وقت این حس تو رو درک نکنه. و امشب وقتی گریه اون رو می بینی ، باز از بودنت و اینکه بعضی وقتها کاری از دستت بر نمیاد گریه ات می گیره! انگار که یه چیزی توی وجودت بیدار شده. اینکه این قدر به فکر خودت نباشی و یه نفر دیگه. به فکر غصه های بقیه هم باشی. و این رو بدونی که غصه های دیگران تو رو هم غصه دار میکنه. پس کاری کن.که همه شاد باشن و همه با هم بخندن. نه فقط اینکه خودت بخندی....... درست لحظه ای که تمام غم های زندگی رو به سخره گرفتی. آنچنان غمی با چنان قدرتی زمینت می کوبه. که می ترسی نتونی بلند بشی و فقط میگی که زمان می خوای. زمان میخوای تا همه چیز درست بشه.درست مثل ۲۴ ساعت پیش!پر از آرامش وشادی..... زندگی بدجوری با آدم بازی میکنه! راستی؟ کی از فردای خودش خبر داره؟
پ.ن: شاید الان بگید این یارو مشکل داره.افسردگی دو قطبی داره. نه به اون پست قبلیش و نه به این پستش. اما باور کنید.زندگی همینه. به قول یه بنده خدایی: حرفی که توش غم نباشه .حرف نیست.کشکه. زندگی بی غم هم زندگی نیست. ز زندگی.. میگذره!از وقتی که میرم باشگاه!یه ۲۰ روزی تقریبا میگذره. دقیق دارم حس میکنم که انرژیم بیشتر شده و خوشحالم.چون دارم میشم مثل سالهای اول دانشگام.اون روزهایی که از صبح تا شب این ور و اون ور بودم! سالها و روزهایی که اکتیو بودنم همه رو متعجب میکرد! کسی که الان نشسته داره تایپ میکنه. از صبح ساعت ۷ از خونه زده بیرون و ۱۰ شب برگشته! این وقت شب هم داره پست میگذاره ! ک کتاب!... .... خریدم.کلیییی. این روزها به هر مناسبتی و هر جریانی کتاب می خرم. راستش الان دلم می سوزه.کلی کتاب دارم.کلی هم شوق خوندن. اما کلی جون ندارم!چشمام سوز میده و خوابم میاد!فعلا وقت بیداریه! خوب بیدار می مونم تا بتونم راحت بخواااابم! ش شوک! دیشب برنامه شوک در مورد اوضاع رانندگی تو ایران بود! طرف داشت در مورد این آدمهایی که قانون رو رعایت نمی کنند حرف می زد. می گف. اینها یه مشت آدم آنارشیست و قانون گریز هستن! از ده تا خصوصیات که گفت نه تا و نصفیش مال من بود! د دکتر؟ طرف اون شب تو باشگاه میگه تو واقعا دکتری؟ میگم آره .برای چی؟ میگه تا حالا دکتری ندیده بودم که تو باشگاه بیاد و اینجوری بخواد هیکلش رو بسازه! منم بهش میگم می دونی مشکل من چیه؟ میگه : نه دستم رو به حالت تفنگ میکنم.می گذارم رو کله ام. می گم داداش اینجام داغوووونه!عقل نداااارم! م مادر این روزها عادت کردم اکثر اوقات که می خوام برم از خونه بیرون. همچین پیشونی این مامانه رو بوس آبدار میکنم.بعد از کلی وقت. امروز اون هم وقتی داشتم پیشونیش رو ماچ میکردم یه ماچ آبدار از لپم کرد! با اینکه بچه لوسی نیستم.اما عجیییب حال کردم! مشهد به احتمال زیاد برای بهمن ماه میرم.نمی دونم.امام رضا شاید واقعا امسال طلبیده باشه!عجیب به دلم برات شده که امسال تا قبل از عید میرم پابوس امام رضا! ت تیاتر! فردا اولین جلسه تیاترم شروع میشه!ساعت ۵!تا بریم ببینم چی میشه! باید در نوع خودش جالب باشه! ت تمام شد عزیزم نکنه می خوای حروف الفبا رو تا آخرش برات بنویسم؟ راستش نمی دونم چی بگم. فقط این رو بگم که تا این خبر رو شنیدن اولش شوکه شدم!!! اما بعدش آنچنان خوشحالم که از صبح تا حالا دارم با دمبم گردو می شکنم! آره . همگی درست حدس زدید! فاطی بلا(زلزله معروف) عرووووس شد! فاطی. آبجی گلم . انشالله که همیشه خوشبخت و شاد باشی تو زندگیت !!! دوستان قدیمی . خودشون خوب می دونن. که من به فاطی و بهار ارادت خاصی دارم. پارسال همین موقع ها بود. که این دو نفر این پست تاریخی رو رو برای من رقم زدند!! یک سال نشد که جفتشون به جرگه مرغ ها پیوستند. حالا هی بگید این مارکو بده!! امروز ظهر که این پست رو می خوندم خودم ازخنده مرده بودم!!! زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو همآغوشی من پری کوچک غمگینی را میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین مینوازد آرام ، آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه میمیرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد (فروغ)
پ.ن: این تیکه های شعر فروغ رو عجیب دوست می دارم و با خودم زمزمه می کنم. پ.ن : یه دوستی در مورد جوجه پرسیده بود که آیا ناراحت نمیشه که این همه دختر برای من کامنت میگذارن؟ راستش:باید بگم که دل جوجه اونقدر بزرگ هست که با این چیزها کدر نمیشه. بعدش هم خدا رو شکر بعد از این همه مدت ،هم من جوجه رو می شناسم و هم اون فکر کنم که من رو شناخته باشه.برای همین .باز هم خیالش راحته . اخلاق جوجو هم که باید از دوستانی که جوجو رو دیدند بپرسید که چطوریه! امیدوارم که جواب کامل بوده باشه. خوش باشید همگی. یا حق بعضی وقتها واقعا خوشحال میشم و به خودم میگم خوب کاری کردی که پزشکی رو انتخاب نکردی! این آبجی ما که طبق معمول به جز اذیت ما کار دیگه بلد نیست. دیشب اومده و میگه مارکو قوزک پام ورم کرده ، بیا منو ببر بیمارستان! ما هم خسته و کوفته گفتیم باشه چشم بیا ببرمت! ساعت ۱۱ شب راه افتادیم رفتیم و گفتیم که مثلا یه بیمارستان خصوصی خوب بریم. خلاصه وارد اتفاقات که شدیم. باور کنید. به جای اینکه بوی الکل طبی توی بیمارستان به مشام ما برسه بیشتر بوی الکل دهان این مردم نازنین شیراز به مشام ما می رسید. میشه گفت که این پنجشنبه تقریبا اولین شب جمعه بعد از ماه رمضان بوده و عروسی ها و شب نشینی های این مردم نازنین شروع شده بوده! بنده و ابجی هم که نیشمون تا بناگوش بااااز.فقط به این مردم می خندیدیم! همراه مریض اول: دکتر؟چه کارش کنیم؟از عروسی اومد بیرون پاش پیچ خورد ، فکر کنیم پاش شکسته!نه پا که نداشت !پلاتینش شکسته!! دکتر:نه عزیزم ،این عکس پاشه !ببین پلاتینش سالمه! ببین داره برق می زنه ، نو هست و مشکلی نداره!حالا اگه اصرار داری ،فردا بیا پلاتین جدید براش بگذاریم! مریض دوم:{در حالی که سیخ نشسته و انگار عصا قورت داده دستش بر سینه هست!} دکتر: قربان مشکلتون چیه؟ مریض: دکتر دیشب رو قفسه سینه خوابیده بودم.خانومم اومد راه بره.تاریک بود. پا گذاشت رو من رد شد! فکر کنم دنده هام در رفته باشه! همین جوری نیشمون بازو به زور خودمون رو نگه داشتیم که نخندیم!) مریض سوم: همین طوری که رو تخت دراز کشیده!و پاش رو آتل بستن. میگه گرممه!(فکر کنید من دیشب آستین بلند پوشیده بودم!). میگه دارم آتیش میگیریم. و در همین حین آقا شروع به کشف حجاب کرد و همینجوری . داشت به ترتیب لباسهاش رو از تنش به زور در می آورد که ما چشمان آبجی رو گرفتیم و به اتاق دکتر معالج بردیم و اونجا چشماش رو ول کردیم! مریض قبلی بنده خدا اکس مصرف کرده بود و پس از مصرف اکس شروع به موتور بازی و مابقی قضایا و تصادف!
بعدش هم آبجی گفت یه سر به یه بیمارستان دولتی معروف شیراز بزنیم. که متخصص هایی که کشیک بودن عکس پاش رو ببینن. ما هم کارت دانشجویی رو در آوردیم ودر کمال احترام راهمون دادن داخل بیمارستان. اما تا وارد شدیم !تخت ها و برانکاردهای خونی بود که جلومون رد می شد. فهمیدم که تا دو سه دیقه دیگه اینجا باشیم ،مامانه صد در صد سکته میکنه. دست مامان و آبجی رو گرفتیم و اومدیم بیرون. و به آبجی توصیه کردیم که رو پاش راه بره خودش خوب میشه!
پ.ن: هفته اول گذشت و هنوز شروع نکردم به درس خوندن! البته کلی کار دیگه هست که شروع کردم به انجامشون. پ.ن۲: شاید خیلی هاتون باورتون نشه. اما از اول شهریور تا الان حدود ۹ کیلو وزن کم کردم! (هر کسی مربی وررزشی و رژیم خواست یه سر به خود من بزنه تا براش برنامه بدم!!) پ.ن۳: به احتمال زیاد از این هفته هم گروه تئاتر و کلاس زبانم شروع می شه. به اینها باشگاه بدنسازی و یه شب در میون استخر و سونا وهر شب دویدن رو اضافه کنید تا بفهمید که یه من مرد چقدر چربی می تونه داشته باشه!! همگیتون خوش باشید دوستان عزیز یا حق یه روزهایی مثل رویا بود برام. که تو بخش باشم و بیمار ببینم. یادم میاد سال اولی که وارد دانشگاه شدم.این همه سال بالایی رو که تو بخش می دیدم که دارن رو مریض کار میکنن.یه حس خوبی بهم دست می داد! می گفتم یعنی میشه که منم یه روز به این جا برسم؟ امروز که چشمهام رو باز می کنم می بینم که وارد بخش شدم و کم کم باید روی بیمار کار کنم و هزار جور سر و کله زدن با مریض! و الان چشمهام رو می بندم و وقتی باز میکنم می بینم که باید با این دانشکده خداحافظی کنم. زندگی عجیب داره زود میگذره! بعضی وقتها دلم عجیب هوس بچگی هام رو میکنه! اون وقتها آرزوم این بود که زود بزرگ بشم و ببینم که دور و برم چه خبره؟ الان با دیدن هر تار موی سفید توی سرم !آرزو میکنم که کاش بچه می موندم و هیچ وقت و هیچ وقت نمی فهمیدم دنیا چه خبره!!
پ.ن: اون کمیته دانشجویی که در حال تشکیلش بودیم! تشکیل شد.هم عضو هیئت موسس اون شدم.هم جزو هسته مرکزی . و چند روز پیش هم به عنوان مسول کمیته پژوهش اون انتخاب شدم و این یعنی تا الان کلی مسولیت! با این اوضاع: یه سفر کرمان که توی آذر ماه ۱۰۰٪ شده! و به احتمال زیاد سفر تهران و مشهد رو هم در پیش دارم!به هرحال هر چی که خدا بخواد!
این روزها با خودم عهد کردم که هر چه زودتر برنامه ام رو بنویسم. اما باورتون میشه با این اوضاع آشفته که برا خودم پیش آوردم حتی وقت برنامه ریختن هم رو پیدا نمی کنم؟آخ جوانی کجایی که یادت بخیر! نمی دونم چرا؟ اما امروز صبح یه حس خاص داشتم. یه حسی که تا حالا سابقه نداشت. سابقه نداشت که بخوام روز اول برم دانشگاه یا مدرسه و اصلا هیچ حسی نداشته باشم. الان که با خودم فکر میکنم میگم شاید به خاطر این باشه که اصلا تابستونی نداشتم. و به عبارتی به جای اینکه از تابستون استفاده کنم همش درگیر کارهای تحقیقاتی و این جور چیزها بودم. و امروز هم یه روز عادی مثل بقیه روزها بوده و خیلی چیز جالبی نبوده. و اما از اولین روز و اولین بخش ما : امروز صبح برای اولین بار وارد بخش جراحی شدیم. راستش اولش حالم خوب نبود. یه جور حسی بود که انگار با بچه های کلاس غریب هستم و کسی رو نمی شناسم اما کم کم . حس و حالم بهتر شد. و انگیزه و امیدم بیشتر و بیشتر شد. تا اینکه الان اینجا نشستم و دارم این پست رو می نویسم. حالم خوبه و داره بهتر از این هم میشه.
چقدر خوبه که آدم یکی از روزهای هفته هیچ کلاسی نداشته باشه. و این یعنی اینکه یه روز از هفته می تونی بری مسافرت بدون اینکه هیچ کسی بفهمه که کجا رفتی و بخواد نگرانت بشه. به زودی عکس های فارس گردیم رو براتون میگذارم. هوا داره خنک میشه و من عاشق هوای سرد و بارون زمستونم . امیدوارم که همگیتون خوش باشید یا حق این روزها روزهای عجیبیه. نه میشه گفت خوبه.نه میشه گفت بد. هیچ وقت فکر نمی کردم ، تو زندگی تو موقعیتی قرار بگیرم که کاری از دستم بر نیاد. اینجاست که همه قدرت و توانایی رو باید بگذاری کنار. و فقط به یه قدرت و تواناییت پایبند باشی. و اون هم صبر و انتظاره. تا ببینی گذشت زمان ماجرا رو تا کجا می بره. پس صبر میکنم و انرژیم رو میگذارم برای آینده ای که از هیچ چیزش اطلاع ندارم!
پ.ن: اینقدر گفتم سفر. که هفته گذشته یه سفر کوتاه رفتم. در موردش نمی دونم چی بگم؟فقط می تونم بگم که یکی از بهترین و بدترین سفرهای زندگیم بود. تمام چیزی که از سفر برام خاطره مونده ، افتتاح کیسه خوابم توسط یه نفر دیگه بود. که تا چشمام به کیسه خواب می افته ، همش حس میکنم اون داخل کیسه خواب خوابیده! پ.ن: به سلامتی اگه خدا بخواد هم فردا ما دیگه میریم مدرسه و درس و بدبختی و دانشگاه! خدا به خیر کنه این ترم رو . راستش هیچ گونه انگیزه ای در ما موجود نمی باشد.
پ.ن هنری: از هفته آینده .به احتمال زیاد میرم تو یه گروه تئاتر. الان نمی تونم انجام بدم. اما اون کارهایی رو که می تونم انجام بدم رو باید انجام بدم.پس مارکوی تیاتری رو عشق است!!! معشوق من: او در فضای خود چون بوی کودکی پیوسته خاطرات معصومی را بیدار می کند. او مثل یک سرود خوش عامیانه است. (( یا شاید مثل نسیم سحری لطیف و خنک )) ** قسمت های سیاه و سفید حرف دل خودمه نه شعر فروغ!** سرشار از خشونت و عریانی او با خلوص دوست می دارد. ذرات زندگی را ذرات خاک را غم های آدمی را غم های پاک را او با خلوص دوست می دارد یک کوچه باغ دهکده را یک درخت را یک ظرف بستنی را یک بند رخت را (( و شاید یک نخ سیگار مارلبرو با طعم نعنا را )). و او با خلوص نفرت دارد در عین دوست داشتن و خوب بودن در یک آن فریاد می زند I hate you و این یعنی بیشتر از این اذیتم نکن! معشوق من انسان ساده ای است ((و شاید طرح ساده ای از پیچیدگی نظام خلقت!)) انسان ساده ای که من او را در سرزمین شوم عجایب چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت .......... پنهان نموده ام!!
دیشب فیلم راننده تاکسی رو دیدم.کارگردانش اسکورسیزی بود. سال 1976 و بازی رابرت دنیرو. به نظر من فیلمی توی 30 سال پیش با این پایه و شالوده و مفهوم قوی محشر بوده. اگرچه راستش هنوز رابطه خودم رو با سینمای کلاسیک زیاد قوی نکردم! و یک جمله از فیلم به نظرم جالب بود!اون هم اونجایی که می گفت: تو نیمی حقیقتی و نیمی افسانه ای! و این یعنی تناقض ! به نظر من هم تناقض هاست که آدم ها و اشخاص رو تبدیل به افسانه و رویا بودن می کنه!!
پ.ن: خدا رو شکر انتقالیم به طور کامل درست شد و از فردا باید برم دنبال انتخاب واحد و کارهای ثبت نام!! پ.ن2: این روزها دلم عجیب مسافرت می خواست. اما فکرکنم.یه مسافرت نصفه روزه . مثل امروز بهتر از هر چیزی می تونست بهم کمک کنه و کمک کرد. اگر چه جوجو حالش زیاد خوب نبود و سرما خورده بود!!! پ.ن3: حس میکنم بیشتر از هر وقت دیگه ای نیاز به استراحت دارم.جسمم خسته نیست. روحم هم آرومه. یه چیز می خوام که مثل بمب بترکونه من رو. یه جوری که برای همه چیز.برای درس و مشق و یه ترم که می دونم سخته آماده بشم. می دونم.آینده سخته.ولی از امروز برای آینده ای می جنگم که می تونه جواب خیلی از زحمت های این روزهام رو بده.(( مخاطب خاص داشت!)) فکر کنم دیشب بعد ازحدود سه یا چهار ماه ، نشستم فیلم ماه تلخ رو دیدم. فیلمی که به کارگردانی Roman polanski هست . که نقش اول مرد فیلم بر عهده peter coyote در نقش اسکار و نقش اول زن فیلم بر عهده Emmanuelle seigner در نقش mimi هست. در مورد فیلم یکی میگفت که خیانت مردها رو می خواد نشون بده. نگفتم نه .چون یه مقدار راست میگفت. ولی فکر کنم این فیلم بیشتر از این چیزها واسه گفتن داشت. به نکته ی مهمی اشاره کرده بود. راستش وقتی این فیلم رو دیدم.یاد اون روز اخبار 20:30 افتادم. اینکه می گفت حدود 50% درصد طلاق های که تو ایران اتفاق می افته به علت نارضایتی .ج. ن... سی هست. و میشه گفت این یعنی فاجعه.شاید یه قسمت مورد بحث هم همین بود. که مردهایی سریع ذخیره عاطفی خودشون رو خالی میکنن و زنهایی که از هر آتیشی سو .. زند.ه تر هستند. مردهایی که تمام هیزمهاشون رو توی آتیش می ریزن و دیگه هیچ هیزمی ندارن برای این نوع آتیش و بعد از یک ماه ، یک سال و شاید چند سال به این نتیجه می رسن که به جز اون آتیش دیگه هیچ وجه اشتراکی با همسرشون نداشتن و تمام هیزم های اون آتیش هم سوخته و تنها چیزی که میشه هر شب دید صحنه زیره. دو تا جسم که خالی از احساسند که کنار هم می ...خوا .. بند .اما هیچ حس و احساسی نسبت به هم ندارند! راستش. شاید یکی از مشکلات جامه ما هم این باشه. اینکه اول ازدواج باشه و بعد ماجراهای دیگه. و این یعنی شانس رو امتحان کردن. یعنی یا اشتراکات دارند. یا اشتراکات ندارند و این از نظر علم آمار یعنی احتمال 50%. و اینجوری میشه که تو یه بازی آماری که یا هست و یا نیست. درصد طلاقهای اونجوری ماهم میشه 50 درصد! و این تازه اول راهه.۵۰٪ که اصلا هیچ اشتراکی تو این زمینه ندارند. و ۵۰٪ درصد بقیه رو هم خدا می دونه که چند درصدشون بعد از یه مدتی خسته میشن و فیلشون یاد هندوستان میکنه! البته راه حل این مشکل هم بی بند و باری و راحت بودن نیست! راستش به نظر من .ازدواج هایی که از آشنایی تا عروسی شاید یک هفته هم طول نکشه بیشتر با این مشکل مواجه میشه ! اما اگه منطقی نگاه کرد.میشه گفت تا یه حد و حدودی وقتی دو نفر تکلیفشون با هم مشخص شد میشه راه حل هایی پیدا کرد در حد شرع و عرف! البته این نظر دینی من نیست. نظری هست که با توجه به علم اندکی که دارم و حوادثی که تو اجتماع در حال اتفاق افتادنه دارم میگم! و نتیجه اینه : خسته شدن زن و مرد از همدیگه.و اینکه در اکثر اوقات مرد ، سعی می کنه که خودش دست به حل کردن این مشکلات بزنه (و دست و بال مردها تو جامعه ما خیلی بازتر از زن ها تو این زمنیه است) و راحت ترین راه و در دسترس ترین راه براش اینه که با کسان دیگه آشنا بشه زن هم بی اعتنایی مرد رو می بینه .ذره ذره می سوزه و تحمل میکنه تا یه جایی که می تونه تحمل میکنه و منتظر موقعیت. و به قول زن انگلیسی توی فیلم : کاری رو که تو میتونی انجام بدی.مطمئن باش که من بهترش رو می تونم انجام بدم! (عکس پایین با بالایی مرتبطه با همین جمله ! خودتون ربطشو پیدا کنید!) و وقتی که دستش به جایی بند شد.تمام زجر هایی رو که کشیده ، جبران میکنه و فجیع ترین کارها رو با مرد انجام میده و به نظرم تکون دهنده ترین صحنه این فیلم کادوی روز تولدی بود که زن به مرد داد و توی کادو یه تفنگ بود!(این یعنی اینکه منم از این زندگی نکبتی خسته ام. اول منو بکش و آخرش هم خودتو!) و رقت بار ترین و میشه گفت بی احساس ترین صحنه این فیلم جایی بود که زن به دست و پای مرد افتاده بود و کفش مرد رو می بوسید و مرد با بی اعتنایی کامل سیگارش رو روشن کرد و این رو گفت: همه ما آدمها رگه هایی از سادیسم رو درون خودمون داریم.بستگی به این داره که کسانی باشن که از ما اطاعت کنند وحرف شنوی داشته باشند تا بتونیم اذیتشون کنیم! و ماجرای فیلم در مورد یک مرد آمریکایی هست که عاشق یه دختر فرانسوی میشه. و با کلی بدبختی بهش میرسه. و بعد ازاینکه بهش رسید بعد از یه مدتی ازش سیر و دل خسته میشه . و گردونه زمان و اون رو ول میکنه به امان خدا! هی می چرخونه ومی چرخونه.تا تو یه کشتی تفریحی با یک زوج انگلیسی اشنا میشن. وماجراهای مرد انگلیسی و این زن و داستانهایی که مرد آمریکایی براش تعریف میکنه! در مورد فیلم برداری و نوع تصویر پردازی هم میشه گفت که در نوع خودش خیلی خوب پاریس رو به تصویر کشیده!کافه های قدیمی.ساختمون های پاریس و از همه قشنگ تر برج ایفل رو . راستش دو صحنه تو این فیلم بود که به نظر من از نظر تصویر پردازی و نشون دادن یه حس خاص عالی و محشر بود دو تا تصویر رو هم براتون میگذارم .راستش من عاشق این دو تا عکس هستم. مردی پشت شیشه ، با سیگاری گوشه لب با هزار فکر به پاریسی نگاه میکنه که هزاران هزار افسانه و جادو داخلش هست! امیدوارم که به دردتون بخوره. خوش باشید همگی. یا حق نمی دونم.بعضی وقتها . چه حسی بهتون دست میده. بگن کسی که قسمتی از خانوادته تا حدود ۱۰ سال دیگه بیشتر زنده نیست چه حسی بهت دست میده؟ اینکه اگر این خبر واقعیت باشه. خانواده ای که اینقدر به بودنش افتخار میکنی.شاید در عرض دو یا سه سال تمام این خانواده ای که مهر و محبتش زبونزد عالم بوده از هم جدا بشه. خیلی شب سختی می تونه باشه برای آدم.خیلی .اونقدر که دوست داری گریه کنی. و زار بزنی وازخدا فقط کمک بخواااااای! و اما ماجرا:: داداش بنده خدای ما .که به قول خودش یک ماه اومده بود خانواده رو ببینه.دیروز رفت که برای تمدید پاسپورتش آزمایش خون بده. نمی دونم این آزمایشگاه رو چه حسابی و چه ماجرایی و چه تکنولوژی بهش گفتن که به هپاتیت C مشکوک هستند. اولین نفر به من گفت.من هم به آبجی . و متاسفانه یا خوشبختانه رشته ما یعنی اینکه همه عوارض بیماری ها رو بدونی. هپاتیت C هم از اون دردهای بی درمون که هیچ راهی نداره و بعد از 7 سال یا 10 سال همه چیز تموم. یعنی آخرش مرگ و اینکه درد بی درمون. بدون هیچ راه حل. دیشب هم مامان که دیده بود ما زیاد حالمون خوب نیست.یواشکی گوش داده بود که ببینه ماجرا چیه؟ و فهمیده بود و باور کنید که از دیشب تا امروز صبح که نتیجه رو دادن مامانم یک سال پیر شد. و این بود.که دیشب دست به آسمون بلند کردم و از خدا خواستم که مشکلی نباشه. و همه چیز ختم به خیر بشه. تا اینکه: امروز صبح داداش رفت و گفتن که مشکلی نیست و آزمایش منفی بود !!!! خدا را هزار مرتبه شکر به خیر گذشت!
دیشب قبل از اینکه باشی.نوشته بودم ممنون که هستی. و امروز بعد از اینکه دیشب بودی. باز هم میگم.ممنون از بودنت که اینقدر انرژی میده و پا به پای من راه میای. یک دنیا ممنونم از حضور گرمت و باید بگم که خدا را هزار مرتبه شکر! نمی دونم. چرا با اینکه روزهای خوبی رو میگذرونم. اما یه حس بد امشب اومده سراغم. یه حس دلهره و دلشوره. البته یه مقدارش رو می دونم علتش چیه. اما یه مقدار دیگه رو نه. خدا کنه همه چیز درست بشه و مشکلی نباشه. خدایا خودت و به بزرگی خودت قسمت میدم که دلهره من به واقعیت نپیونده. بدجوری حالم گرفته است.بدجوری.
ممنونم از اینکه هستی و این بودنت بهم آرامش می ده واین حال گند من رو متعادل میکنه. نمی دونم تا حالا شده؟ یه وقتهایی تو زندگیتون یه موقعیت هایی پیش بیاد ، موقعیت هایی که وقتی به فکر فرو میرید ،بعد از اینکه ازش بیرون می آید، تمام این چیزهایی که بهشون تا الان غرّه شدید ، همه رو با هم زیر و رو کنه. بهت بفهمونن که هی طرف. تو که الان فکر میکنی خیلی کارت درسته. بابا هنوز اول خطی .این چیزهایی که بهش رسیدی تا الان یعنی هیچ! یعنی پوووچ. نه که ارزش نداشته باشه ها.نه اونجوری نمیگم.یعنی اینکه خیلی چیزهای بهتری هم هست. از دست خودت ناراحت نمیشی. چون تا الان به اون چیزهایی که می تونستی برسی ، سعیتو کردی و رسیدی و شاید هم خیلی بیشتر از اون چیزی که می بایست بهش برسی ، رسیده باشی. اما خیلی چیزهای دیگه ای هم هست که می دونی می تونی بهش برسی. برای همین. کم کم .یه ذره به جلوترهای افق زندگیت نگاه میکنی. به این نتیجه می رسی.که رسیدن به اون افق هایی که دوستشون داری. از همین جا شروع میشه. از همین جاست که باید راه رو انتخاب کنی.تا به اونجا برسی.به اونجایی که لیاقتت هست. اینه که یه کوچولو باید بندازی جاده خاکی.با اینکه یه مقدار از اون راه اصلی دور شدی. اما هنوز هم جا برای میان بر زدن داری.( بر خلاف سال پیش که اگه یادتون باشه.گفتم دارم عقب عقب بر میگردم.چون جاده ای که رفته بودم، کلا اشتباه بود.اما این جاده که بودم اشتباه نیست.اما راه رسیدن به اون افقی که تو زندگیم دارم یه مقدار دور می کنه و این دنیا یعنی : لحظه لحظه رو غنیمت بشمار.تا چیزهایی رو که دوست داری یه وقت از دست ندی!) این جاده رو هم امتحان کردی.بد نبود.لذت های خاص خودش رو داشت. اما الان وقتشه که بندازی تو جاده اصلی. موتور ماشینت رو که در حال خنک شدن بود ، روشن کنی. و شروع کنی به رفتن تو جاده اصلی. اینه که به جای اینکه سر خورده بشی. روحیه و امید میگیری و سعی میکنی به چیزهای بهتری بیندیشی. با تمام سعی و کوشش.برای اون چیزی که واقعا بهش عشق می ورزی و برای رسیدن به تمام چیزهایی که آرزوشونو داری و می دونی جز با سعی و کوشش به دست نمیان. پ.ن: یه دوستی خصوصی گذاشته بود.گفته بود مارکو نکنه خوابهات به واقعیت پیوسته و مردیدی؟؟ باید بگم که نه.راستش این یه هفته باز هم گیر کارهای کمیته دانشجویی یکی از بخش های دانشگاه بودم و بر همین اساس کم پیدا شدم. پ.ن: هفته پیش برای مص احبه نهایی انت قالی پیش رئ یس دانشگاه رفتم. بنده خدا آدم خوبیه. دید همه کارهایی که باید انجام بدم رو انجام دادم.بهم میگه.مارکو.این سه تاکتاب شهید مطهری رو میگیری.میری تا هفته دیگه همش رو میخونی و بعد که خوندی ازت می پرسم. اگه تونستی استدلال کنی .انت قالیت رو بهت میدم و اینه که من که کرم کتاب هستم.این روزها از زمین و آسمون برام کتاب میاد. اون هم چه کتابهایی!! پ.ن: دوستای خوبم. نماز و روزه هاتون قبول. همگیتون خوش باشید.یا حق راستش نمی دونم چی بگم؟ یه وقتهایی که دلم میگیره.یه سر به عکس های کامپیوترم می زنم و مرورشون میکنم. خودش میتونه جالب باشه. چهار تاعکس دیدم.به نظر خودم خیلی جالب بود.میخوام ببینم نظر شما چیه؟؟
پ.ن: نوشا تو پست قبل گفته بود این چه خوابهایی هست که تو داری می بینی؟ شاید باورتون نشه. این عکس رو ببینید: اگه بهتون بگم که دیشب پس از عبور از یه راهروی تنگ و باریک که هفت تا در مخفی داشت. به یه جایی رسیدم مثل اینجا. با این تفاوت که اونجا پر از لاله واژگون بود. پر از گل و سبزه. و بارون نم نم و قطره قطره از آسمون می بارید. باورتون میشه؟؟ یه سری دوستانی که از قبل منو می شناسن. یادشون هست. هر وقت که من ماشین رو می شستم ، درست بارون میومد. اگه آرشیوم رو بخونید متوجه می شید. حالا شستن دم در خونه یکی بود یکی نبود اتفاق می افتاد. اما کارواش و همچنین نیت کارواش عجیب حاجت می داد. دیشب با دوستم که کارواش داره هماهنگ میکنم که فردا عصر ساعت ۵ ماشین رو می یارم دم در کاراوشتون.ظهر هم به جوجو میگم عصر میخوام برم کارواش!! هنوز ۱۰ دقیقه از صحبتم با جوجو تموم نشده جوجو اس ام اس میده ! که بارون قطره قطره شروع به بارش کرده! و کلی کیف از خودش در می کنه. یک ساعت نشده یک باد و طوفانی میشه.که بیا و ببین و همچین بارونی میاد. که زمین خیس آب میشه! بنابراین! کارواش بی کارواش! نمی دونم.داشتم فکر می کردم.به این نتیجه رسیدم علت بی بارونی این چند وقت اخیر اینه که ما از عید تا حالا ماشین رو نشستیم!! امروز داداش سوار ماشین شده ، داد میزنه میگه مارکو بیا...!!! میگم بله؟؟ میگه تو توی این ماشین ....یدی؟؟؟ میگم نه؟ میگه بیا ببین توش بوی چی میاد؟؟ ما هم می بینیم .بعععلللههه.یه بوی خیلی ناز میاد.
تا حالا شده ؟ سه شب پشت سر هم ؟ خواب ببینی؟ شب اول. یکی رو کشتی. شب دوم مردی!!! درست ۱۵ دقیقه تو خواب حس مردن داری. وقتی که بیدار میشی ، کل بدنت بی حس شده و خیس عرق شدی!!! عجب حس باحالی بود. و شب سوم. خواب ببینی! که رفتی توی مرده شور خونه!! مرده ها رو می بینی که تشریح میکنن. به یه سری از مرده ها . یه روغن خاص می زنن. ازشووون می پرسی برای چی این روغن رو می زنید؟ میگه برای اینکه بدنشون حفظ بشه و بعد از چند سال نپوسه!! همین لحظه یاد کتاب بیوتن میفتی! که شهیدی بعد از این همه سال از جنگ که گذشته هنوز بدنش سالمه سالمه!! آخرش هم می ری به قس مت غسال خانه. و میگن اینجاست که مرده ها رو غسل میدن. اینقدر جز ییات واضحه که حتی هنوز لکه های میز تشریح و قطره های دل و روده روی سینک استیل اونجا تو ذهنم مجسم میشه!!
پ.ن: این روزها بسیار شبیه پسر خاله شدم. هی میرم نون می خرم. آب می خرم. سرم میخاره برای اینکه ب هم بگن برو نون بخر !! مگه نه؟؟
پ.ن: هنوز هم میگم.دلم سفر میخواد. ولیکن یک روزه .یک شبه. عجیب دلم میخواد بزن م در. خوش باشید همگی . یا حق یه روزهایی هست که آدم حس میکنه برای بعضی ها خیلی خیلی تکراری شده. دو تا راه داری! یا یه کاری کنی که جدید باشه !که طرف مقابل خوشش بیاد. یا یه کوچولو تنهاش بگذاری تا بتونه فکر کنه و راحت باشه. آدم که یه ذره از دست اطرافیانش راحت باشه هم خودش رو بهتر می شناسه. و هم می تونه با اطرافیانش درست رفتار کنه. به نظر من که خیلی بده که آدم حس کنه برای شخصی تکراری شده! به عبارتی روزمرگی و این یعنی روزمرگی(روز+مرگی): یا روزی مرگ یا روز مرگ یا می میری روزی!!!!!
پ.ن: این روزها حس میکنم با اینکه مثلا تابستونه. اما هیچی از تابستون حس نمی کنم. قرار بود تابستون که شد.بزنم به دشت و بیابون.یه ذره از طبیعت لذت ببرم. اما این روزها هنوز گیر کار دانشگاه هستم.در حال تشکیل کمیته دانشجویی هستیم.و صبح ها باید برم دانشگاه. با خودم که فکر میکنم میبینم تا دو هفته پیش که امتحان داشتم. تا هفته پیش هم که همایش بود. تا این هفته هم که مشغول نوشتن مقاله و تحقیق بودم. پس کی قراره استراحت کنم؟؟ یه یک هفته ای نیاز به استراحت کامل دارم.
همون طور که گفته بودم. ۱۱ ماه سال مثل گاو میخورم. و یک ماه آخر شروع میکنم به لاغر کردن. حدود ۵ روز هست که رژیم همراه با ورزش رو شروع کردم. نمی گم چقدر کم کردم.تا وقتی که وقتش شد بهتون بگم.
کتاب طاعون نوشته آلبر کامو رو شروع کردم به خوندن. به نظرم بد نیست. یه جورایی باید سر کیف باشی تا بتونی بخونیش. چون خیلی روان نیست .باید یه ذره حوصله به خرج بدی تا بفهمی به زودی نقدش رو براتون می نویسم.
نمی دونم شاید. توی سال آینده بندازم تو خط تئاتر و فیلم نامه ونویسندگی! ۲ تا شرط داره یکی وقتتت. دیگری هم پووووول. پوله رو میشه جور کرد.اما با وقتش چه کنم؟ هوممم؟
خوشحالم. چون فردا بالاخره داره میادش و این یعنی شروع فصلی دوباره. البته فصلی با سختی ها ی خودش. اون روز داریم در مورد کتاب با خانم دکتر صحبت میکنیم.بهم میگه کتاب بیوتن(بی وتن) نوشته رضا امیر خانی رو بخون.میگم خانم دکتر جون جدت کتاب ایرانی رو بی خیال شو. میگه نه این یکی فرق میکنه.تو بخر.بخونش اگه خوشت نیومد پولش رو بهت میدم. کتاب رو می خرم واقعا که خانم دکتر راست میگفت.کتاب ایرانی به این باحالی و آپ تودیتی نخونده بودم.
داستان مردی هست که مجروح جنگی هست.به قول حاج سهرابشون خمسه خمسه خورده توکمرش. یه روز سر قبر حاج سهراب رو قبر خالی خودش نشسته و داشته با سهراب که شهید شده حرف می زده و بعد آرمیتا که از نیویورک اومده رو می بینه ، آرمیتا مهندس معماری هست و برای ترمیم گلزار شهدا وارد تهران شده و آشناییشون از اونجا شروع میشه و بعدش همه که ارمیای معمر به قصد ازدواج حرکت میکنه و میره به سمت نیویورک تا زندگی جدیدش رو شروع کنه و ماجراهایی که اتفاق می افته. ونکته جالب تقابل نیمه مدرن و سنتی مغز در این کتاب با همدیگه هست. یه قسمت هایی رو از اون براتون میگذارم شاید خوشتون بیاد و برید بخونید.
باز هم مثل سه شنبه دیروز نشسته بودم روی قبر خودم،کنار قبر سهراب و با او گپ می زدم.که آرمیتا از راه رسید .با مانتو و روسری گلبهی ، کیف مشکی ش را روی زمین گذاشت و به زحمت روی سنگ قبر کناری سهراب نشست. سلامی و علیکی و بعد هم من خواستم حرف های آخرم را اول بزنم. تا حالا دیده اید کسی سر قبر خودش بنشیند و حرف بزند؟من سر قبر خودم نشسته ام ها! آرمیتا: در آمریکا خیلی ها می گویند که آقای خمینی فقط به شما یاد داد که بمیرین ، زنده گی را یادتان نداد.تا نوبت زنده گی رسید خودش مرد. همیشه دوست داشتم جای زخمی روی بدن م باشد اما نه اینقدر کوچک .... ترکش توی کمرم اگر چه درد بزرگی داشت ، اما ورودی اش روی کمرم بسیار کوچک بود. جای زخم روی دست،روی صورت نشانی از زنده گیاست .همیشه دوست داشتم جای چنین زخمی روی بدن م باشد. خون هایی که باید روی خاک های جنوب ریخته می شد ، آرام آرام با قطرات شامپاین روی میز مخلوط می شوند و روی خاک اره های پیست رقص می ریزند که مرطوب شده اند از عرق سوزی که هوای خفه دیسکو ریسکو آغشته به آن است. و من آیاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها. شب را و خانه را و هم سر را برای تسکین شما قرار دادیم. شب است و من در خانه هستم .کنار کسی که قرار بود هم سرم باشد و این هر سه یعنی شب و خانه و هم سر آرام م نمی کند.
راستش تو این کتاب تکه های خیلی زیادی رو علامت زدم. که انشالله باز هم براتون میگذارم. پ.ن: چقدر بده که یک هفته منتظر یکی باشی. و درست یک ساعت مونده به حرکت زنگ بزنه و بهت بگه که پدر بزرگم حالش خوب نیست و باید اینجا بمونیم. و این یعنی گم شدن در رودخونه زمان. دیگه محدودیتی نیست. فقط باید صبر کرد که پدربزرگش خوب بشه. و اما بزگترین وبهترین عادت من چیه؟؟اگه گفتید؟؟ خودم میگم: این که به هیچ چیز این زندگی حتی عادتهاش هم عادت نکنم! راستش دیدم که همه دوستان مشغول بازی هستند.اما کسی ما رو دعوت نکرد ما هم خودمون خودمون رو دعوت کردیم و شروع به بازی کردیم. توصیه: راستش من فقط عادتهام رو می نویسم.دیگه خوب و بدش رو نمی دونم. چون به نظر من آدم باید از بودنش لذت ببره.من هم همه ی عادت هام رو دوست دارم. لذا توصیه می گردد که افراد زیر ۱۸ سال و بالای ۶۰ سال عادات ما رو نخوونن. ۱ـ عادت دارم اگه حتی یک هفته هم وقت داشته باشم.باز هم همه ی درسها رو بگذارم برای شب امتحان.اون هم ساعت ۱۱ تا ۸ صبح. ۲ـ وقتی که غذا خوشمزه باشه .مثل ماکارونی.مرغ شکم گرفته.دم پخت کلم. کله پاچه (روم به دیوار) مثل گاو میخورم و بعدش میگیرم می خوابم. ۳ـ قبل از شروع به درس خوندن باید شکمم پر باشه. ۴ـ اسپرسو یا هر نوع قهوه دیگه رو تلخ می خورم و ترجیح میدم که همراه با نوشیدنی مخصوصا اسپرسوهای پاتوق حتما سیگار هم بکشم. ۵ـ یک عادتم رو آبجیم امروز کشف کرد: وقتی یه جایی بیکار نشستم.همه جای بدنم آرومه.تنها جایی که کار میکنه. نوک انگشتان پام هست که مثل خرچنگ اشیا رو میگیره و باهاشون ور میره. ۶ـ وقتی دارم حرف می زنم انگار بلندگو قورت دادم و بعضی وقتها مامان سر درد میگیره. ۷ـ وقتی که تو رختخواب کتاب میخونم بخوابم رو شکمم و کتاب رو بگذارم جلوم. ۸ـ توی جاده اگه روز باشه میانگین سرعت ۹۰ تا ۱۱۰ البته اگه شب باشه به ۱۸۰ هم می رسه. اما به طور کل توی شهر کمتر از ۹۰ نمیرم و بیشتر حول و حوش ۱۰۰ می چرخه. و البته به ۱۴۰ هم میرسه. به قول دوستان رانندگی من تو جاده آرومتر از تو شهره و دوستان ترجیح میدن که تو جاده با من باشن. ۹ـ اتاقم رو یک ماه (مخصوصا موقع امتحانات) به گند می کشم و بعدش در عرض یک روز همه چیز رو مثل اولش میکنم. ۱۰ـ وقتی که دارم تایپ میکنم یا کاری که تمرکز می خواد انجام می دم.زبونم به طور نا خودآگاه میاد بیرون. ۱۱ـ همیشه ۱۱ ماه سال (روم به دیوار) مثل اسب می خورم و چاق میشم. و در عرض یک ماه همه اش رو آب میکنم و لاغر میشم و آماده میشم برای یازده ماه بعدی. ۱۲ـ وقتی که دلم میگیره یا احساسی میشم.هر چی تو دلم هست می ریزم بیرون. و آدم رکی هستم.اگر چه بعضی وقتها به ضررم تموم میشه. ۱۳ـ نهار و شامم رو اگه تو سلف باشم در عرض ۳ دقیقه میخورم. ۱۴ـ دوش گرفتننم ۵ دقیقه طول می کشه. ۱۵ـ توی جمعی که میرم کاری میکنم که جمع اینقدر اذیت و آزار کنن که جمع به گند کشیده میشه.یا به عبارتی اگه جایی راحت باشم.جمعی رو که واردش میشم به آشوب میکشم.تا جایی که رهبران جمع از شخصی مثل من واهمه دارند. ۱۶ـ با همه خوبم.چون به این اعتقاد دارم که همه آدمها خوبن. اما وای به حال روزی که خلافش ثابت بشه. تا کاری نکنم که طرف خودش دمبش رو بگذاره رو کولش و بره یه جا آروم نمیشینم. ۱۷ـ وقتی دارم فکر میکنم.بلند بلند فکر میکنم و فکرهام رو به زبون میارم. ۱۸ـ تو مسابقات کشوری وقتی که تو پینگ پنگ امتیازی رو الکی از دست میدم. سر خودم داد میز نم و فحش هایی از قبیل کره خر و پدر سگ رو به خودم بلند بلند می دم. ۱۹ـ به قدری زیاد بچه دوست می دارم.به طوری که فامیل میگن این مارکو حداقل یک دو جین بچه میاره و می تونه یه تیم فوتبال راه بندازه. خوب دیگه.عادتهام فعلا بسه.اگه خوشتون اومد .باز دوباره بگید که بقیه اش رو براتون بنویسم.
پ.ن: چقدر بده که دیگه از شمردن روزهای باقی مونده با دست خسته بشی. از اینکه یه انگشت رو تو طول روز بگی خوب.این چهار روز.چهار روز. و همش در طول روز یکی باشه. واسه همین روی میاری به شمردن ساعت ها.و الان که می نویسی. میگی خوب.۶۶ ساعت دیگه بیشتر نمونده. میگه مگه دورت شلوغ نیست؟دیگه نباید دلتنگ باشی. میگم همه شلوغی ها یه طرف.شلوغی تو یه طرف. به جان خودم کور شم اگه دروغ بگم. از اونجایی که شیرازی اصیل هستم.و اصالتم اجازه نمیده لینک همه دوستان رو بگم. همین جا.از همه کسانی که برام کامنت می گذارن و تو لینک هام هستند دعوت می کنم که تو بازی شرکت کنن. به جان خودم اگه شرکت نکنید پاشنه در وبلاگتون رو در میارم. دیگه خود دانید. خوش باشید. یا حق هی تو؟! آره با توام.خوب گوش کن.خوبه خوب. می دونی گندترین حرکت توی زندگی چیه؟ اینه که بخوای گذشته های گند رو به آینده هایی که می تونه شیرین باشه پیوند بزنی و این جوری نه تلخی گذشته حالیت میشه و عبرت میگیری.و نه می تونی از آینده شیرینت لذت ببری؟؟ کاشکی می فهمیدی.کاش. ای کااااااش می فهمدی آدم عاقل.آدمی که مهربونی.آدم........... بفهم.بفهم.بفهم .بفهم.بفهم. آینده ارزش فکر کردن به گذشته رو نداره.فقط می تونه تحمل تجربه ها و عبرتهای گذشته رو داشته باشه. آینده رو خواهشا به گند نکش.نکش .نکش .نکش.نکش. بفهم.بفهم.بفهم.بفهم. نمی دونم.تا حالا شده؟اینقدر روحتون برای شخصی پر بکشه.که بتونید همه چیز رو حس کنید. مثلا ظهر مهمونی دعوته.قبلش بهش بگی که نهار تو مهمونی این رو بهتون میدن؟ یا مثلا داری باهاش صحبت میکنی. باز دوباره میگی نهار مهمونی امروز این بود؟؟ این روزها عجیب روحم رو از خودم جدا کردم. دارم پروازش میدم به گذشته.به حال.به آینده. خاطراتی رو از گذشته داره با خودش میاره که تمام کدورت حال و ما قبل حال رو داره دونه دونه از دلم پاک میکنه. اونقدر که آخرای صحبت که می رسه بغض گلوم رو میگیره و مثل بچه کوچیکه شروع می کنم به بهونه گیری.
پ.ن: امشب یه حرفهایی می زنه. راستش بدجوری کیف میکنم. ماجرای پیش گیری بهتر از درمان رو میگه. حس میکنم. خیلی بزرگ شده. خیلی خیلی خیلی. یا شایدم خیلی بزرگ بود. اما بهش فرصت نمی دادم که فکر کنه.اینقدر درگیرش کرده بودم که فرصت فکر رو ازش گرفته بودم.و نمی گذاشتم با دید باز به قضیه نگاه کنه. وقتی این حرفها رو زد.حس کردم که یه گوله بزرگ از کدورت و ناراحتی از دلم برداشته شد.حس کردم که همه چیز بهتر از قبل میشه . (( البته قبل هم چیز خیلی خاصی نبوده)) به همه چیز تشبیه شده بودیم. الا مارمولک لای صخره.که به لطف دوستان امشب به این امر خطیر هم نائل گشتیم. خدا رو شکر که این انگشتای دست هستند که آدم بتونه روزها رو برای بازگشت آدمها باهاشون بشمره!! فکر کنم امروز بعد از حدود ۴ ماه از تعطیلات عید به بعد با آرامش کامل خو ابیدم. یعنی دغدغه ای نداشتم.فقط خواب بود و خواب و خواب. راستش نمی دونم. اما حس میکنم که نیاز دارم از این پیله ای که دورم پیچیدم در بیام. زندگیم نیاز به یه فصل تازه داره. میخوام همه شاخه های گذشته رو حفظ کنم. اون برگهای زردی که در اثر غفلت خودم رو درخت زندگیم نشوندم بریزونم و بجاش برگهای سبز بشونم. برگهای زردی که در اثر یه لحظه عصبانیت رو درخت زندگی نشست. و با هزار تا معذرت خواهی و کار دیگه نتوستم به طور کامل از درخت زندگی حذفشون کنم. اوهوم. دوست دارم گذشته رو داشته باشم و به کمک اون آیندمو بسازم. این حرفها رو اینجا می زنم که یادم بمونه.یادم باشه که تو اواخر مرداد سال ۸۸ چه تصمیماتی داشتم و چه کارهایی قرار بوده انجام بدم. پ.ن: امروز جوجوم رفت مسافرت. فکر کنم تو این یه هفته وقت خوبی باشه برای اینکه بتونم عقایدی رو که یه دفعه و نا خودآگاه وارد ذهنم شده پاک کنم.راستش بعضی وقتها آدم به یه مقدار جدایی نیاز داره.تا بتونه شخص مقابلش رو بهتر بشناسه و خودش رو هم همینطور. این دوری هم می تونه خیلی کمک کنه تا بتونم شرایط رو درک کنم و اینقدر عجول و عصبی تصمیم نگیرم. پ.ن: داریم صحبت میکنیم.میگه من با هواپیما که میرم اگه سقوط کردم یادت نره من اینقدر و اینقدر و اینقدر به فلانی بدهکارم .(دارم نازش رو میکشم .اصلا حواسم نیست که داره چی میگه !می گم باشه بدهکاریات هم میدم. میگه نماز هم نخوندم. حواسم نیست .میگم باشه نمازات هم می خونم. میگه روزه هم نگرفتم! یه ذره عقلم رو به کار می اندازم.... می بینم که داره در مورد .... حرف میزنه. فحشش میدم. از خنده روده بر میشه!! می دونم پستم خیلی خصوصی بود.اما راستش هیچ جا رو بهتر ازاینجا نمی بینم .برای ثبت بعضی وقتها برای بعضی روزها.اینجاست که موندگاره برای من. خوش باشید دوستان. یا حق خلبان هواپیما سرا سیمه بود.هواپیما وارد طوفان شده بود.و هر لحظه دنبال جایی برای فرود میگشت. پایین رو نگاه کرد.یه باند فرودگاه دید.هیچ گونه علامتی نداشت.فقط و فقط یه باند فرودگاه می دید. فرود اومد.دور وبرش رو نگاه کرد.هیچ کس نبود. پیاده شد.تا پیاده شد.دید اطرافش رو نیروهای مسلح محاصره کردن و بهش اعلام میکنند دستاشو بالا کنه. تا بالاخره متوجه میشه که تو یه فرودگاه سری سیا فرود اومده. بهش میگن.امشب رو اینجا می می مونی.تا از اف بی ای استعلام بگیریم.بعد آزادت میکنیم. خلاصه.استعلام میگیرن.و می بینن که درسته ، خلبان اشتباهی اومدن. بهش میگن.آزادت میکنیم.اما به یه شرط. اگه آزادت کردیم و رفتی جایی در مورد این موضوع با کسی صحبت کردی.و کسی از اینجا خبر دار شدن پدرت رو در می آریم. خلبان میگه باشه.و آزادش میکنن. هنوز چند ساعتی نگذشته.که می بینن باز دوباره همون هواپیما با خلبان تو باند فرود میان. بهش میگن مگه تو قول نداده بودی که دیگه اینورا پیدات نشه؟ الان دیگه پدرت رو در میاریم. خلبان میگه: شما هر کاری که دوست داری بکن.این خانم من تو هواپیماست.فقط بهش بگید که من دیشب کجا بودم! بگید که اینجا نگهم داشتید.اخه تو خونه راهم نمیده!
پ.ن: این پست رو گذاشتم که بگم ما مردها، چه ایرانی و چه خارجی آخرش زذ هستیم. و هیچ کاریم نمیشه کرد. پ.ن: می دونم که الان یه چند وقته نیستم. میخواستم ازتون عذرخواهی کنم.حقیقتش این یه هفته همش درگیر این مدرسه تابستونی هستم. از ۷ صبح تا ۱۱ شب.امیدوارم که به بزرگی خودتون ببخشید. پ.ن:دیشب یه پست گذاشته بودم.ثبت موقتش کردم.فکر کنم به قدر کافی رو وبلاگ بود. و تونست معنی رو برسونه و حال و حسم رو مشخص کنه.که مشخص کرد و خدا رو شکر مساله حل شد. مگه نه جوجه؟ همین دیگه. خوش باشید. یاحق پشت تلفن اون دختره معصومه یادته؟ همون دختره. کدوم دختره؟همون که فامیلش .... بود؟ فامیلش یادم نیست.همون که یه سال با هم نامزد بودیم. منظورت معصومه ...... هست؟ هااا.همووووو.خود نکبتش. خوب؟ امروز زنگ زده بود.بهم می دونی چی گفت؟ نه؟چی گفت؟ گفت یادته بهت گفتم که دست از سرت بر نمیدارم.؟ یادته بهت گفتم که شب عروسیم تو هم باید باشی؟و مطمئن باش که تو هم تو عروسی من هستی؟ گفت همون طور که بهت گفته بودم.امشب حنابندونمه. من هم بهش گفتم مبارکه اشالله. بهم گفت : که تو هم دعوتی. گفتم برو دختره ..... خجالت بکش.هنوز هم دست از سرم بر نمی داری؟ گفت: اتفاقا تازه پیدات کردم.امشب ارکستر عروسیم خود تو هستی!!!! {مکث طولانی.بغض صدای مرد رو گرفته} بهش گفتم که یکی دیگه رو می فرستم. بهم گفت به خدا قسم اگه نیای تا قرون آخر خسارت عروسیمو و ازت میگیرم و به خاک سیاه می شونمت. باید خودت بیای و گرنه بدبختت میکنم. خوب حالا تو میری؟ اره میرم.ولی عروسیشو به .... می کشم.عروسیشو عزا میکنم. می خوای امشب یه دختر با خودت بیار که اعصابت خورد نشه و بگی این زنمه و با خودم آوردمش. اخه تو این نصف روز دختر از کجا بیارم؟بگم نامزدم که که چی؟این .... که منو دعوت کرده دیگه چه فایده ای داره؟ یادته چقدر بهت گفتیم زن بگیر تا اعصابت راحت بشه؟ ای بابا.آخه دختر کجا بود؟باشه چشم.بعد این موضوع یه دختر خوب پیدا کنید به خدا من میگیرم!! حالا از این ها بگذریم.خط قبلیم رو قطع کردم.چون این دختره زنگ میزد........ میزد به اعصابم. اینها شماره جدیدمه. یادت باشه امشب که با بچه ها میخواید بیاید. همتون پیرهن مشکی بپوشید.( نه پیرهن سفییید!!).همه پیرهن مشکی با کراوات سفید. هفتصد تومان پیش قسط ازشون گرفتم.امشب حنابندون رو خوب میزنیم. فردا شب عروسی وقتی ۵۰۰ تومان دیگه رو هم دادند....... می زنیم به عروسی. ده دقیقه میزنیم.یک ساعت میشینیم.شل میزنیم. ... میزنیم به حالشون. خوب کاری نداری؟ قربانت. خداحافظ. (( من بی تقصیرم مکالمه ای بودکه ۱۰ دقیقه تو تاکسی محکوم به گوش دادنش بودم.))
و اما مسابقه: نمی دونم؟تا حالاشده.ساعت ۵ صبح از خواب بیدار بشی. و ساعت ۱۰ امتحان رادیولوژی داشته باشی.و از ۷ تا فصل فقط ۳ فصل رو خونده باشی؟ هوووم؟ می مونه چهار تا فصل! حوصله هیچی رو نداری.میگی بدبخت اگه نخونی می افتی؟ به این ای کیو ساعت ۵ صبح هنگ هنگه فشار میاری. حس میکنی تو زندان گیر افتادی وخیلی بدبختی وهیچ راهی نداری. یاد چوب خط انداختن زندانی ها می افتی. یه بازی به ذهنت میرسه. دوست داری بازی کنی.شاید که راحت تر بخونی. چهار فصل مونده. با تعداد صفحات متفاوت. هر فصلی رو که میخوای شروع کنی.به تعداد صفحاتش خط میکشی. هر صفحه ای رو که میخونی یکی از خطا رو خط می زنی.یه جوری بازی و به قول بچه ها. ذره ذره یه قورباغه بزرگ رو میخوری! اینجوری میشه.که ساعت ۹ صبح چهار تا فصل کتابی رو که کار حضرت فیله خوندی. و از ۲۸ تا سوال ۲۰ تاش رو درست میزنی!! و نمره ات مثل خیلی های دیگه میشه که از تو فرجه ها داشتن رادیولوژی می خوندن!! آره ماجرای چوب خط ها همین بود. کامنتهای خیلی ازدوستان با نمک بود. یکی می گفت تعداد روزهای عاشقی. یکی میگفت تعداد روزهای دوری. یکی میگفت شیر یا خط برای دوست داشتن!! و خیلی چیزهای دیگه!
پ.ن: فردا امتحانام تموم میشه!!! فکر کنید دو تا امتحان با هم. نگید خوش به حالش.دیگه امتحاناش تموم شد.راحت میشه.باید بگم که نه. از فردا تا آخر هفته یه مدرسه تابستونی هست.که باید از صبح ساعت ۷ بریم تا شب ساعت ۷ به طورفشرده.به عبارتی پررمون در میاد! بعدش هم که باید تا آخر مرداد ۲ تا مقاله برای همایش و یه مقاله برای استادمون رو آماده کنم! دیگه شما خودتون تا آخرش رو بخونید!! پ.ن: از اول شهریور هم که یه رژیم اساسی باید بگیریم.فکر کنم الان بچم دیگه ۸ ماهه شده باشه!! در ضمن به احتمال زیاد دهانمان را هم می دهیم جهت سرویس کردن به مدت یک سال و نیم! پ.ن : دانشگاه بالاخره انتقال دائمم رو بهم داد واز این به بعد اینجا موندگار موندگارم!!
خبر آخر: تولدم مبااااارک!! البته به سال عربی. یعنی ۱۵ شعبان! و دوستان شاید الان علت اینکه اسمم مهدی هست رو بفهمن!!! هر کی دوست داشت امروز عصر به صرف شربت خونه ما!! پ.ن: بسه دیگه!خسته نشدی اینقدر پست خوندی؟دیگه تموووم شد! راستش نمی دونم. اما هر کسی تونست حدس بزنه این عکس چیه؟ و یا در مورد چیه؟ و مضمون این عکس رو بفهمه . هر جایزه ای که خواست و من در حد توانم بود بهش میدم.
پ.ن: فعلا پ.ن مان نمی آید.تا بعد ببینیم چه میشه کرد!! همون طور که خیلی چیزهای دیروز خوب بود. یه خبر امروز هم خیلی بد بود. نمی دونم. زندگی مابین دو هست ونیست چه معنایی داره. اینکه نه بدونی رفتنی هستی ونه بدونی موندنی. اینکه نه بدونی رفتنیه یا موندنیه؟ این روزهای زندگیمان بدجوری بین هست و نیست گیر کرده!!! بعضی روزها خیلی خوبه.حتی اگه بعد از ۳۰ ساعت بی خوابی باشه. بعضی چیزها خیلی بهتره.انگار تو این گرمای تابستون درست یه سطل آب یخ بریزن رو سرت. تمام بند بند بدنت مور مور میشه و دوست داری تو همون ثانیه بمیری.آخه شاید تو عمرت خیلی کمتر وقتی پیش بیاد که اینقدر از زندگیت راضی هستی به حدی که اشکت دربیاد! بعضی کتاب ها خیلی خوبه.مخصوصا اون کتابهایی رو که دو نفری توش امضا کنی! با کاریکاتور یه نفر که دندوناش اینطوریه: از اون کتابهایی که اولش به جای یک مقدمه شرح حال روز خرید کتاب رو داده باشی. بعضی کامنت ها بعد از ۳۰ساعت خواب و بیداری عجیب به تن آدم می چسبه. عینهو چسب راضی.یه جورایی حس زندگی بهت میده.حس بودن و زنده شدن. بعضی بوها خوبه.چون بوی بچه رو میده.بوی بچه ای که هم قلبش پاکه و هم روح و تنش.
امروز به حال و روز دو تا عاشق فکر می کردم که تا آخر عمرهمدیگه رو دوست داشتند و دارند. کسی می دونه دو تا عاشق و معشوق ۸۰ ساله که پاشون لب گوره. هر شب آرزوشون چیه؟ من اگه بودم آرزو می کردم که ای کاش زودتر بمیرم!! کم کم دارم به این نتیجه می رسم که آخر هرچیز جداییه. بد حسیه که هر شب بخوای بخوابی و به این فکر کنی که فردا صبح که بلند بشی شاید یکی از شما دو تا نباشه. عجب چیز گندیه این عشق و دوست داشتن. درسته که میشه عاشق بود.اما آخرش باز هم جدایی. خودتو بگذار به جای اون پیرزن یا پیرمرد که پاش لب گورهْ ولی با همه این احوال هنوز هم این شعر فروغ رو دوست می دارم. آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست از سیاهی چرا هراسیدن شب پر از قطره های الماس است آنچه از شب به جای می ماند عطر سکر آور گل یاس است آه بگذار گم شوم در تو کس نیابد دگر نشانه ی من روح سوزان و آه مرطوبت بوزد بر تن ترانه من دانی از زندگی چه می خواهم من تو باشم … تو … پای تا سر تو زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو … بار دیگر تو آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
پ.ن: خوبه که خدا هر دردی رو می ده درمونش رو هم می ده و چه خوبه که درد و درمون آدم باهم تو یه چیز باشه. پ.ن: می دونی چیه؟ این داغ .درست وقتی که سیگار روی دست بود درد داشت.فقط و فقط همون لحظه تماس اول.همون لحظه اول که حس کردم از ریشه تهی شدم.اما درست ۵ ثانیه بعد. دیگه هیچ حسی نداشتم.چون داغی سیگار اثر خودش رو کرده بود و تمام عصب ها و رگ ها رو سوزونده بود. این داغ درست مثل همون حرفه.اولش بدجوری جیگر آدم رو آتیش می زنه.اما وقتی که آروم میشه. جاش تا خیلی وقت یا حتی تا همیشه تو ذهن آدم می مونه. پس یادم باشه که اول سیگار رو خاموش کنم.بعد اگه دیدم باز هم ارزش گذاشتن رو دست داره بگذارم رو دستم! واسه همینه که وقتی می بینمش دلم خنک میشه. پ.ن: حال امروزمان خوب است.اون قدر خوب که در این اوضاع خواب و بیداری آپ کردنمان گرفته. اما چیزیمان همچنان پا برجاست! حس میکنم بعضی وقتها بدجوری دلم از این دنیا و مردمش میگیره. دلم می خواد بی خیال هر چی هست و نیست بشم.تک و تنها بزنم برم یه گوشه ای که دست هیچ کس بهم نمی رسه ،تنها باشم. جایی برم که هیچ کس نباشه.هییییچ کس. این هیچ کس فقط در مورد این موجود ناطق دوپا صدق میکنه. جایی که کسی نباشه ٬ که: به بهانه نوشتن یک پست یا چند جمله به شرابخوارگی محکومت کنه. کسی نباشه که به جرم کشیدن چند نخ سیگار به معتاد بودن محکومت کنه. جایی نباشه که وقتی بقیه ناراحتن، عصبانی هستند، دلشون تنگه، ترسیدن یا اگه کار بدی کردی سرت داد بزنن و آخرش هم بگن ببخشید!! کاش همه چیز با ببخشید تموم می شد!ببخشید فقط وجدان ما رو راحت میکنه. اما اون حس وفاز منفی که به طرف مقابل دادیم رو چطوری از جونش در بیاریم؟ جایی نباشه که حتی سعی کنی همه رفتار خودت رو از فیلتر رد کنی. که نکنه شاید دل کسی رو بشکنی.که نکنه فکر کنن صاحب خنده هاشونی. دنیایی که نارحتیت مال خودت باشه، غصه هات مال خودت باشه. نه اینکه با غصه هات یه سلسله موجود زنده دیگه هم به گند کشیده بشن. وقتی بخوای گریه کنی.هزار تا دلیل برا گریه هات ازت بخوان. نه اینکه هزار جور قربون صدقه ات برن تا گریه هات بند بیاد. بدجوری دلم از این دنیا گرفته. از این وابستگی هاش.از این قفل و بندهاش.از اینکه مال خودت هستی و بنده دیگروووون.از این رفتن روحت تو قفس. این سر خودمون رو گول مالیدنهاش. از همه چیزش.کاشکی میشد. کاشکی می شد از همه چیز دل کند و تک و تنها زندگی رو طی کرد. این روزها بدجوری دلتنگم.بدجوری. و هر کسی رو یه جوری دست به سر میکنم. فکر کنم تا حالا نشده بود از ده تا دوستی که بهم تلفن میکنن فوقش ۲ تاشون رو جواب بدم. یه قفس ساختم برای خودم.اون قدر بزرگ که نمی تونی حدودش رو پیدا کنی. و اون قدر کوچیک که حتی نمی تونی توش پرواز کنی!! از یه نفر بیشتر از همه دلخورم و اونم: خودمم!!!!! پ.ن: می دونم خیلی چرت بود.اما دوست داشتم اینجا خالیش کنم. از قبرستون که بهتره! نیست؟؟؟ پ.ن: نمی دونم چرا هر کی که این داغ رو می بینه دلش به حالم می سوزه. اما خودم وقتی نگاش میکنم همچین دلم خنک میشه.میگم تا تو باشی دیگه از این شکرا نخوری و هر حرفی رو به هر کسی نزنی! پ.ن۳: چقدر خوبه هر کی میپرسه چه مرگته؟چرا ناراحتی؟ همه چیز رو بندازی گردن امتحان و معاون آموزشی دانشکده. اگه این دانشگاه نبود بدبختی هامون رو به چی حواله می کردیم؟ البته به بعضی چیزهای دیگه میشه اما معذوریت شرعی داره!! پ.ن۴: ما این روزها عجیب چیزززززیم.شما چطور؟ داغ سیگار روی دست یادمان می آورد هر دم با خود بگوییم: بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم. زمزمه های توی ماشین هم این بود: بعضی وقتها که فکر میکنم می بینم که: چقدر بده، وقتی قراره تکیه گاه کسی باشی، به جای اینکه بتونه بهت تکیه کنه، هر دم بترسه که نکنه الان خراب بشی و آوار و خرابه هاتو روی اون خالی کنی!! پس سعی میکنم، از این به بعد مثل کوه باشم، که حتی یه درخت که بهم تکیه داده، اگه با ریشه هاش هم تموم تنم رو سوراخ کرد، باز هم دم بر نیارم و استوار بایستم و بگذارم ریشه تو جونم بکنه و بهم تکیه داشته باشه! مخاطب خاص داشت!! یه پست نوشتم.اونقدر هول بودم که برم تو وبلاگم بخونمش !قبل از اینکه وبلاگ آپ بشه ! پنجره رو بستم و فرصت به ثبت و بازسازی در وبلاگ نرسید!!! و در وبلاگ با پست قبلی خود مواجه شدیم ! و این جوری شد که پستمان پرید!!!! عجب پستی شده بود خدایی. فکر کنید! ساعت ۶ صبح. ۲ ساعت مونده به امتحان.بعد از شب بیداری مارکو چه چیزها و نکته های جالبی میخواسته بنویسه!! انشالله تا امتحان بعدی که روز ۲ شنبه هست سعی میکنیم خود را آماده کنیم. امتحان سختیست.پس قاعدتا پست جالبی میشه ازش در آورد!! ما در این حال نزار هم همچنان چیزززز.....! شما چطور؟ هم چنان .....؟؟؟ نمی دونم اسمش رو چی بگذارم؟ مازوخیست؟مرض؟ خود آزاری؟ سادیسم؟؟هیجان؟ لذت؟ تا الان فکر کنم حدود یک سال هست که به این درد مبتلا شدم. که چه یه هفته وقت باشه چه یه روز! همیشه یه مقدار درس رو بگذارم رو واسه شب آخر! ( تازگی ها متوجه شدم که یه نفر دیگه به همین سندروم به شدت من مبتلا هست! تازه مال اون حادتره! کیفش اینه که راه بره به خودش زخم بزنه!) اون هم چه شبی. شبی که از ساعت 9 حوصله خوندن نداری و ول میکنی میری بیرون! ولگردی با طعم ماشین بازی! ساعت 12 میای خونه.بعد از شام و تلوزیون تازه ساعت 1 شب نیت میکنی بخوابی!! ساعتت رو کوک میکنی روی ساعت 3! تا ساعت 2 که تو جات غلط میزنی! و وارد خواب (خواب که چه عرض کنم ، کابوس ) میشی. اون یه ساعت خواب رو انگار که دارن سیخ داغ می کنن ......! ( استغفرالله چرا فکر بد میکنید! تو دماغتون منظورم بود!!) بلند میشی!حاضری تمام زندگیت رو بدی و یک ساعت بیشتر بخوابی! اونقدر اعصابت خورده که تو اتاقت سر خودت داد میزنی!که فلان فلان شده بیدار شو!! آخراش دیگه میگی مارکو جون مادرت بیدار شو! از جات می پری بیرون.بدو میری قهوه رو میخوری و میای که بشینی به درس خوندن. یک ساعت میگذره .میبینی گشنته و خوابت میاد. یه Red bull باز میکنی و تازه متوجه میشی که خوابت هم میاد.یه ریتالین میخوری.می بینی کسل هم هستی!(روی به تفریحات ناسالم ) میاری! فکر کنم همون یه نخ به اندازه صد تا نخ تو حالت عادی بچسبه! یهو معلوم نیست که تو شکمت چه فعل و انفعالاتی اتفاق می افته!! فکر کنم ریتالین با Red Bull نمی سازه ! شاید هم با اون چیز!به هر حال حواستون باشه! تنها کاری که میتونی بکنی اینه که دراز بکشی کف اتاق و نفس عمیق بکشی!1۵ دقیقه رو نمی فهمی که چی به سرت اومده!انگار تو کما بودی! حس میکنی که روح تو بدنت نبوده! ساعت رو نگاه میکنی و می بینی شده 5:15! یه دوستی که همیشه هواتو داره زنگ میزنه و میگی بچه درستو خوندی یا نه؟ میگی: 2 جلسه از 10 جلسه!! اون هم تنها چیزی که میگه اینه : که آفرین غصه نخور تو می تونی!! شروع میکنی به خوندن. ساعت 7 میشه 6 جلسه از ده جلسه! بچه هات رو هم میاری می شونی رو میز کنار خودت تا حواست بهشون باشه. بچه هات هم که همیشه صداشون تو هواست خواب هستند.دلت به حال خودت می سوزه!که ببین تو اما خواب نداری! ساعت 8 سر جلسه امتحان. 8 جلسه ازده جلسه رو خوندی! سوالات رو میدن.8 برگ.تشریحی! تستی.جای خالی .صحیح غلط! 8 جلسه رو که خوندی جواب میدی. 2 جلسه باقی مونده.استاد همون مبحث میاد و میگه چته؟ میگی وقت نشد بخونم.از بس که پایه هست.8 تا سوال رو بهت میگه! امتحان تموم.همه داغوونن.دعادعا می کنن که نیفتن! بلند میشی میری ، مرکز مطالعه دانشگاه جلسه! از ساعت 12 تا ساعت 4:30. دیگه آخراش میگی بچه تو رو خدا جلسه رو تموم کنید!خلااااص. بعدش هم از گشنگی داری می میری! میری که میکس چیپس و پنیر و اسنک می خوری ! یه مقدار هم گوشت هم هست.اما فقط دلت میاد گاز بزنی و ترجیح می دی به جای خوردن فقط نگاهش کنی!( حالا فهمیدی چرا گازت نمیگیرم جوجه الاغ؟) ساعت 7 خونه ای! مثل یه جنازه.که الان 36 ساعته که یک ساعت خوابیده! چشماتو می بندی و وقتی باز میکنی.ساعت 9 صبح فردا هست. 14 ساعت خواب ! با طعم خستگی ! و چه خوبه قبل از اینکه جسمت از خستگی در بیاد .روحت از خستگی در اومده باشه و پرواز کرده باشه!کجا؟ به قول خودم : تو فضا!! پ.ن 1: ما همچین امروز صبح که از خواب بیدار شدیم شنگول بودیم.شما چطور؟ پ.ن2: خدا رو چه دیدید؟شاید آخر هفته رفتیم دردر شما چطور؟ پ.ن 3: آدم از اینکه بچه داشته باشه خوشحاله .شما چطور؟ پ.ن 4: ما همچنان چیز...... شما هم همچنان چیز؟؟؟ همیشه این مشکل رو باهاش داشتیم. وقتی می نشستیم فیلم عروسی رو نگاه می کردیم.می نشست به گریه و زاری و کولی بازی و اینکه کلی به مامانش فحش می داد و می گفت دیگه دوسش نداره.می گفت برای چی اون رو توی عروسی مامان باباش نبردیم. می گفت چرا من رو عروسی نبردین و دوست داشته تو عروسی مامان و باباش برقصه!!!و یکی از معضلات همین بود و نمی شد هیچ وقت فیلم عروسی مامانش رو ببینیم. تا بالاخره باهاش قرار گذاشتیم که : خودش اول بچه اش رو به دنیا بیاره و بعد عروسی کنه تا بچه اش هم تو عروسیش باشه و بتونه با مامانش برقصه!! حالا هر وقت میاد اینجا بهش میگم : دایی جون کی عروس میشی که بچه ات رو هم تو عروسیت ببری و باهاش برقصی. و فقط سرش رو می اندازه و پایین خجالت میکشه! پ.ن۱: ما دلمان فیلم میخواد که بشینیم نگاه کنیم و همچین حالش رو ببریم شما چطور؟ پ.ن۲: ما دلمان بسی تا بسیار مسافرت می خواد.شما چطور؟ پ.ن۳: ما دلمان میخواد که ۱۸ واحد امتحان رو تو یه روز بدیم و خلاص بشیم. شما چطور؟؟؟ پ.ن ۴: ما همچنان چیز !! شما هم ....... همچنان چیز؟؟؟ دیشب بعد از مدت فکر و جدل و تفکر اگه قرار باشه ٬ که تو این دنیا گناهی نکنه و بره بهشت و اون دنیا بهش حوری بهشتی می دن و از این جور چیزها و عشق و حال! بعد میگه: پس به احتمال زیاد٬ مادر بزرگش هم که زن خوب و پاکدامنی بوده. به احتمال زیاد وقتی رفته اون دنیا یه غول بیابونی بهش دادن در عوض پاک دامنی هایی که تو این دنیا داشته! به رگ غیرتش بر می خوره. میگه: اگه سرب داغ بریزن تو حلق بهتره تا اینکه با یه قول بیابونی جلومون تو بهشت با مادربزرگمون این جوری بهشت زهر مارمون میشه! واسه همین تصمیم میگیره قید بهشت رو بزنه! میگی همین دنیا کیفش رو میکنیم٬ اون دنیا عذاب دیدن این چیزها رو نمی کشیم! پ.ن۱: ما همچین از درس خوندن مثل خخخخخخخرررررررر کیف میکنیم! شما چطور؟؟ پ.ن ۲: چرا میگین جون عمه ات؟ مگه خودتون عمه ندارید؟هوم؟ پ.ن ۳: تفریح جدید در راه است.شما چطور؟ پ.ن ۴ . ما چیز.......... !!! شما هم .......... چیز؟؟؟ نمی دونم. اما گاهی اوقات ، اونقدر همدیگه رو از روی عشق و علاقه محکم و سفت بغل میکنیم که جای هیچ گونه نفس کشیدن و باد اومدن رونمی گذاریم و اینطوری میشه که آغوشی که باید گهواره آرامش آدم باشه ، میشه قبر آدم و آدم هر کاری میکنه تا بتونه از اون در بیاد! یادم به حرف جبران خلیل جبران میفته که میگه: شما با هم متولدشده اید و تا ابد با هم خواهید ماند اما چون بالهای سفید مرگ بر زندگانی تان سایه افکند باز با هم خواهید بود . آری در سکون یاد خدا نیز با هم خواهید بود اما بگذارید فاصله ای در پیوستگی تان باشد تا نسیم آسمانی در میان شما به رقص در آید. به یکدیگر عشق بورزید اما عشق را به بند نکشید. هریک از شما جام همسرش را پر سازد اما هرگز از یک جام منوشید. هر یک از شما نان خود را با همسرش تقسیم کند اما از یک قرص نان نخورید. هر یک از شما دل خود را به همسرش دهد اما مبادا چنین بخششی برای اسارت باشد. مانند ستون های معبد در کنار هم بایستید اما زیاد به هم نزدیک نشوید چون بلوط و سرو در سایه هم نمیرویند... پ.ن: ما خوبیم.شما چطور خوبید؟؟ پ.ن: ما تا 17 مرداد امتحان داریم.شما چطور؟ پ.ن: ما تفریحات سالم و ناسالمی داریم.شما چطور؟ پ.ن : ما .............. شما چطور؟؟ ته نوشت: این ها رو گفتم که خودم یادم بمونه ! بوسه بر دستان باد،بوسه بر خاطره ی جاوید بود. بوسه بر شاخه های سبز و آویز یک بید بود. بوسه بر بید مجنون خاطره ها و همان بوی خاک نم خورده! بوسه بر شاخه ی بید نوید مرگ می داد، بوسه بر دستان باد نوید زندگی را ...... بوسه بر زخم های تن باد زخم هایی که یادگاره ی تلاطم زمانه درکشاکش شب های تنهایی بر پوست پاک تنش حک شده بود بوسه بر قداست یک پیمان بوسه بر قداست یک قلب پاک بود. بوسه بر رویای روی پل بود روی پل فلزی،رویایی که ای کاش همه دنیا مثل این پل بود همه دنیا فلزی، همه دنیا از پس خویش همچو این پل پیدا بود! بوسه بر خستگی شب بیداری دستیابی بر رویای خواب به وقت بیداری .... بوسه ای بود شگرف، بوسه ای بود عظیم، و چه خوش بود آن بوسه..... چه جاوید خاطره باید باشد این ُ شب های تابستان شب های پر تلاطم زندگی را به رویای صدای هوهوی باد ، در اولین ساعات سحر، سر به بالین تنهایی نهادن من ندانم چه حسی است، چه حس گنگ و غریبی است؟ حسی که دستهای افسونگر باد ، به نوازش گونه ملتهب و بی قرار کوهی مشغول است! کوه همه سر سختی و سنگ، کوه همه دل تنگی و زجر ... باد همه نرمی و مهر!باد همه مژده ی شکفتن با خود... باد همه خبر آور بهار است در فصل سرد و خزان کوه نزدیک فوران است به هنگام بهار..... چشمهای باد دروغ نمی گویند! چشمهای قرمز و پف کرده ی باد ، چشمهایی را که دو خط سیاه از آن به سمت تن خسته آویزان است! خط های سیاه، خبر از دل بارانی باد دادند باز، دل بارانی باد، دل بارانی باد، دل بارانی باد زیبا باد! چمشهایی که آغاز گر این است که بگوییم: که چه خوش گفت فریدون هر دم: (( کاش می دیدم چیست؟ آن چه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است)) همه ی ثانیه ها مجهولند، و در این ثانیه ها روح زمان می میرد و در این ثانیه هاست که تمنای وجودم تورا می خواهد زندگی در آن لحظه، در همان لحظه ی گنگ جریان دارد، در آن لحظه که بند بند انگشتانت را همچو تسبیح دعا، به گواه میگیرم، به گواه رفتن؟ به گواه ماندن؟ من که ،با بند بند انگشتان تو استخاره می گیرم ! که تو را بگذارم یا تو را برگیرم؟ و در آن آخرین لحظه که می گویم برو.......! لحظه ها همچنانم جاری است، مثل رودی زیبا، از میان جنگلی تاریک چشمهای باد باز مرا دست به دامان فریدون میکند که همی گفت: (( تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت، من همه محو تماشای نگاهت!!)) زندگی آنست، زندگی آنست. زندگی آنست که دل به رویای باد بندی، دل به هر چه دست داد بندی دل به آن بندی که صوت گوش نواز باد، اولین صوت دل انگیز سحرت باشد صدایی که در این عصر وحشت افزای سکوت، بهترین مرهم دل غمگینت باشد. (( زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است!)) من به پاکی و قداست دل باد، نماز خواهم برد، همچو سهراب که به زیبایی دنیا نمازی می برد. سجاده سهراب علف های دشت و بیابان بود که به قد قامت ایستاده بودند، اما من سجاده ام ، ابر نرم و لطیف رویاهایم است. آسمان پاک دل دریایم است. و در این تاریکی و تنهایی شب ، با خودم می گویم که چه خوش گفت فروغ: ((درخت کوچک من به باد عاشق بود به باد بی سرانجام، کجاست خانه ی باد؟ کجاست خانه ی باد؟)) پ.ن: راستش نمی دونم چه حسی بود؟اما درست از ساعت 4 صبح که بیدار شدم، این مصرع اول بوسه بر دستان باد تو ذهنم رژه می رفت؟هیچ راهی نداشتم به جز اینکه اینجا خودم رو خالی کنم تا بتونم به ادامه درس خوندنم برسم.باید اینجا کلمه هایی رو که خودشون رو به در و دیوار میکوبیدند تا بیان بیرون،به این صفحه سفید مانیتور به صلابه می کشیدم و می چسبوندمشون به این صفحه ی سفید! الان ساعت ۶صبح هست.و من ساعت 11:30 امتحان دارم.و صدای جیک جیک گنجشک ها از تو ی حیاط داره میاد! هر چه بادا باد! سرود سوم (کتیبه ی سردر دروازه دوزخ)* از من 1 وارد شهر آلام 2 می شوند. از من به سوی رنج ابد می روند. از من ، پا به جرگه ی گمشگشتگان میگذارند. عدالت، صانع3 والای مرا به ساختنم بر انگیخت: پدید آرنده ام قدرت الهی 4 بود، و عقل کل5 ، وعشق نخستین 6 پیش از من هیچ چیز آفریده نشده بود که جاوید نباشد، ومن خود عمر جاودان دارم.7 ((شما که داخل می شوید.دست از هر امیدی بشویید))*** ((Lasciate ogni speranza,uoi ch’ entrate!)) * 1_ منظور از من دروازه ورودی جهنم است. 2_منظور از شهر آلام جهنم است. 3_منظور از صانع خدای بزرگ است. 4 ،5،6_ اشاره به سه پایه تثلیث در دین مسیحی_ قدرت الهی(4) : پدر (خدا) ، عقل کل (5) : پسر(مسیح) ، عشق نخستین(6) :روح القدس. 7_دانته در سرود آخر دوزخ شرح می دهد ، که جهنم بر اثر سقوط شیطان اعظم در روی زمین به وجود آمد ، و پیدایش آن پیش از پیداش نوع انسان بود، یعنی هنگامی صورت گرفت که هر چه در عالم خلقت بود جاودانی و فنا ناپذیر بود._ در انجیل(انجیل متی، باب بیست و پنجم) تصریح شده که جهنم به خاطر شیطان و ملائکی که از او پیروی کرده اند ساخته شده. (( فلسفه الهی دانته در سرتاسر کمدی الهی بر این اصل متکی است که چون در مقابل بخشش ابدی ،گناه نیز به طور ابدی وجود دارد، بدین جهت دروازه دوزخ می گوید: ((من عمر جاوید دارم))! *** :این مصرع معروفترین شعر کمدی الهی و معروفترین شعر زبان ایتالیایی است و صدها سال است که در ادبیات مغرب زمین به صورت ضرب المثل در آمده است. عذاب واقعی دوزخ را می توان در همین یک جمله(( امید را برای همیشه از دست دادن)) خلاصه کرد. پ.ن: با اینکه از هفته آینده امتحاناتمون شروع میشه.اما این روزها بدجور به دنبال خوندن کمدی الهی هستم.راستش هر سرود کمدی الهی رو مثل یه داستان کوتاه میشه فرض کرد.فکر نمی کردم اینقدر جالب باشه.یه جورایی تمام فلسفه یونان ، روم و قرون وسطی و تمام ادیان رو تو این کتاب خلاصه کرده.بدجوری مشغول این کتاب شدم!! پ.ن: به زودی زود یه تفریح تازه پیدا میکنم.به محض تحقق بهتون خبر میدم. به قول یه بنده خدایی: مارکو هم مارکوی قدیم!! واژهها را باید شست. واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد. چترها را باید بست. زیر باران باید رفت. فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد. با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت. دوست را زیر باران باید دید. عشق را، زیر باران باید جست. زیر باران باید بازی کرد. زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت زندگی تر شدن پی در پی، زندگی آب تنی کردن در حوضچه «اکنون» است. رختها را بکنیم: آب در یک قدمی است. روشنی را بچشیم. شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را. گرمی لانه ی لک لک را ادراک کنیم. روی قانون چمن پا نگذاریم. در موستان گره ذائقه را باز کنیم. و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد. و نگوییم که شب چیز بدی است. و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ. میون نوشت:یکی از بهترین صداهایی که توی خلوت شب دوست دارم بشنوم صدای اذان صبح هست که الان دارم می شنوم و لذت می برم! ............................. و نخوانیم کتابی که در آن باد نمیآید و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست. و کتابی که در آن یاختهها بی بعدند. و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد. و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون. و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت. و اگر خنج نبود، لطمه میخورد به قانون درخت و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی میگشت. و بدانیم اگر نور نبود، منطق زنده پرواز دگرگون می شد. و بدانیم که پیش از مرجان، خلائی بود در اندیشه دریاها. و نپرسیم کجائیم، بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را. و نپرسیم که فواره اقبال کجاست؟ و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است. و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی ، چه شبی داشتهاند. پشت سر نیست فضایی زنده، پشت سر مرغ نمیخواند. پشت سر باد نمیآید. پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است. پشت سر روی همه فرفرهها خاک نشسته است. پشت سر خستگی تاریخ است. پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سرد سکون میریزد. سهراب سپهری دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست کشيده شب مي کشم چراغهاي رابطه تاريکند چراغهاي رابطه تاريکند کسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد کرد کسي مرا به ميهماني گنجشکها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است. فروغ فرخزاد چه شب هایی که باید روز بشن و نمی شن! و چه روز هایی باید شب بشن و نمیشن!!! چه حرفهایی که باید گفته بشه و نمیشه! و چه حرفهایی که نباید گفته بشه و گفته میشه!! دلهایی که نباید شکسته بشه و شکسته میشه! اشک هایی که نباید ریخته بشه و ریخته میشه!! چه فکرهایی که نباید به ذهن بیاد اما به ذهن میاد!! و چه حرفهایی که نباید به زبون بیاد و به زبون میاد!! نمی دونم.رسم این زندگی چیه؟ همیشه ی همیشه چیزهایی رو داری که بر عکس هستند. زندگی سگی که میگن همینه!! می دونید مشکل چیه؟مشکل اینکه که وقتی همه چیز سر جای خودش هست ما قدرش رو نمی دونیم! همیشه به این فکر هستیم که خوشی هامون زودگذره و جاش رو بدبختی و مصیبت میگیره! همیشه ته خوشیهامون یه دلهره از خراب شدن خوشی داریم و همیشه منتظر یه حادثه هستیم! به قول یه دوست همیشه از یه چیز می ترسیم.همیشه عذاب وجدان داریم. از پایان کار می ترسیم و گند می زنیم به همه چیز! به اسم وجدان و فکر آینده بودن لحظه ی حال رو به کثافت میکشیم و خوشی های گذشته رو به فراموشی می سپریم ، چون از آینده می ترسیم و بعدش میگیم : آدمه بعضی وقتها با خاطراتش خوشه! خاطراتی که بخواد با غصه آینده که نامعلومه به گند کشیده بشه ، به جز خاطرات زجر آور چیز دیگه ای نمی تونه باشه! نه می تونیم از خوشیمون استفاده کنیم و نه طاقت روزهای سخت و بدبختی رو داریم!! زندگی سگی که میگن همینه! اما باز هم این زندگی سگی رو دوست داریم و دو دستی به اون چسبیدیم! باور ندارید؟ نمونش سنگ قبر پست قبل که این همه من رو اخ و تف کردید که چرا از مرگ حرف زدم!!! باور کنید.زندگی سگی همیشه سگی می مونه و مردن تو این زندگی سگی بهترین ، تنها ترین و آخرین راه حل ممکنه! و به نظر من تنها واقعیت این زندگی مرگه!چون یه حقیقت محضه! چون خیلی از ماجراها شاید تغییر کنه اما به نظرم تنها موضوعی که همیشه بوده و ثابت بوده همین مرگه! تنها حقیقت محض این زندگی مرگه که هیچ وقت از صفحه این زندگی پاک نمی شه! یه زندگی هر چقدر هم که بالا و بلندی داشته باشه ، باز هم آخرش مرگه ! و این شعر فروغ رو دوست می دارم که میگه: پرواز را به خاطر بسپار ، پرنده مردنی است!! صدای تو خوب است صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم تورا پیش بینی نمی کرد و خاصیت عشق این است بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم بیا زودتر چیزها را ببینیم ببین، عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض زمان را به گردی بدل می کنند بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را و یک بار در بیابان کاشان هوا ابر شد و باران تندی گرفت و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ اجاق شقایق مرا گرم کرد سهراب سپهری پ.ن: عجیب روزهایی است که می گذرد.دارم به یه سنگ قبر تو یه قبرستون زیر یه درخت بید مجنون فکر میکنم با بوی خاک نم خورده!!آخ که عجیب آدم رو زیر رو میکنه! در رو باز میکنم ، وارد اتاق که میشم همه جا سفیده، یه سری نعش می بینم که رو کاشی ها دراز به دراز خوابوندنشون.اینقدر بخار تو هوا هست ، که نفسم بالا نمیاد از شدت وجود بخار حتی نمیشه قیافه نعش ها رو تشخیص داد.فقط و فقط بدنهای عریونشون که حداقل پوشش ممکن رو داده مثل یه تیکه لاشه یه گوشه افتاده، اینجا آدمها رو نه از روی باطن، نه از روی چشماشون، و از روی چهره ونگاهشون نمیشه شناخت. اینجا فقط میشه همه رو از روی بدنهاشون شناخت.نعش هایی که یه گوشه افتادن و دارن ذره ذره عرق میریزن.ذره ذره آب میشن و خشک میشن.مات و مبهوت من هم نعشم رو به دست حجم سنگین بخار میدم.میرم یه گوشه اتاق دراز می کشم..چون دفعه اولمه نمیدونم که تو این مرده شور خونه باید وقتی وارد میشی یه کاسه آب یخ به عنوان غسل میت روی سرت بریزی.بدون اینکه آب بریزم یه گوشه می شینم.اولش نفسم بالا نمیاد.چشمام رو می بندم .حس میکنم که سرب داغ توی دماغم می ریزن.دوست دارم فرار کنم.اما راستش پاهام یاری نمی کنه.کم کم عادت میکنم.حس میکنم بدنم بی حس شده.دیگه کرخت کرخت شده..یه سوزش مبهم و گنگ.بدنم خیس عرق میشه.سرم داغ میشه.دست می کشم به موهام.می بینم خیس شده .حس میکنم که موهام داره آب میشه .موهای سرم رو که لای انگشتام مونده با حسرت نگاه میکنم.مغز سرم تیر می کشه.حس میکنم که مغزم داره آب میشه و از دهنم بیرون میاد.نفسم گیر کرده. سرم داره گیج میره.یهو همه جا تاریک میشه. یه حس خاص.یه حس بی وزنی در جریان زمان.حس میکنی که تو هوا سیال شدی.داری روی ابرها پرواز میکنی.یه حس خوب مردن. همه نعش ها ساکت شدن.هیچ کس تکون نمی خوره،هوا هنوز هم خفه است.نفس کشید.می ترسم سرفه کنم.چون همه جا آرومه.با خودم حس میکنم الانه که می میرم و دارم تواون دنیا سر میکنم.چشمام رو می بندم و به هیچ که می شود همه چیز فکر میکنم. بی وزنی خودم رو بین تمام نعش های افتاده حس می کنم.چشمام هنوز بسته است. نفسم رو تو سینه حبس میکنم.خودم رو به سمت پایین پرت میکنم.هنوز می ترسم که چشمام رو باز کنم..بعد که باز میکنم.می بینم که همه جا مات شده.مثل یه شیشه مات .همه چیز آبی و مات.حس میکنم که پرده گوشم داره فشار زیادی رو تحمل میکنه.سوراخ های بینیم می سوزه!اما عجیبیه.با این همه فشار و حجم گنگ صدا ها.باز هم صدا ها رو تشخیص میدم.صدای شر شر آب.صدای دریا.صدای همه چیز تو گوشم می پیچه. هنوز هم اون حس بی وزنی رو دارم.هنوز هم اون کوری مات رو دارم.اما رنگش تغییر کرده.به جای اینکه سفید باشه آبی شده!کوری و کری رو با هم دارم.اما حس میکنم که همه چیز رو بهتر می بینم و بهتر می شنوم باز هم تو این حالت نشئگی باقی می مونم. اونقدر کیفور شدم که نمی فهمم نفسم بالا نمیاد.می خواد دست و پا بزنم.اما مثل اینکه توی هوا هستم.نفسم بند اومده.دهنم باز نمیشه .خودم رو به سمت بالا پرتاب میکنم،دستم به یه دیوار لیز میخوره.نمی دونم روش چی چسبیده، اما حس خوبی ندارم.صدای جیغ میاد. یه جیغ ممتد.نا خودآگاه سرم رو بر می گردونم.می بینم یه جسد دیگه اون گوشه ایستاده! صورتش هم پیداست.دستهاش رو توی هوا برده و هر پنج تا انگشت دستهاش رو باز کرده. یه چیزی تو دهنش گیر کرده و هی می خواد اون رو از دهنش بیرون کنه.صدای جیغ از تو اون جسم سیاه در میاد. دستهای نعش رو می بینم که تو هوا تکون می خوره با پنج انگشت باز که مجموع دو دستش میشه ده انگشت باز و تو هوا تکون تکون می خوره!انگار داره خداحافظی می کنه! و یک لحظه به این نتیجه میرسم که : این یعنی وقت استخر تا ده دقیقه دیگه تمومه و باید کم کم از آب بیرون بیام. و یاد اون سونای بخار می افتم که آدم نفسش توش در نمیاد و اینکه وسط سونای بخار برق ها رفت! خوش باشید دوستان یا حق فکر کنم بعد از دو هفته ننوشتن و گذروندن مراحل افسردگی الان وقتش باشه که شروع به نوشتن کنم.امروز یه مقدار به رگ غیرتم بر خورد و گفتم حداقل این کرم کتاب ما که راه افتاده یه خیری به بقیه هم برسونه.واسه همین سه تا نقد و میزان متنابهی پست نوشتم که اگه در طول هفته کم پیدا بودم(( آخه کم کم امتحانات شروع میشه و چند تا کار روی زمین دارم که باید به اونها هم برسم و قبل از امتحانات تمومشون کنم)) که در طول هفته !! بیاید و از اونها استفاده کنید انشالله نظر سنجی پایین ترین پست رو فعال میکنم که اگه دوست داشتید نظر بدید و اما در مورد کم پیدا بودنم و اینکه زیاد به دوستان عزیز سر نمی زنم.باید بگم که کم کم داره حالم خوب میشه و قول میدم که به زودی به همه ی دوستان عزیز سر بزنم کمدی الهی رو حدود یک سال هست که خریده بودم((پارسال از نمایشگاه کتاب ، دوره سه . جلدی اون رو خریدم )) و راستش هنوز مهلت نشده بود که اون رو بخونم تصمیم گرفتم امروز شروع به خوندنش کنم.ولی فقط به تونستم 40 صفحه از مقدمه 70 ! صفحه ای قسمت دوزخ اون رو بخونم !!!!جالب اینجاست که مترجم این کتاب شجاع الدین شفا بوده در سال 1347 تو صفحات اول نوشته که این آقا از معاندین انقلاب بوده و پس از انقلاب از کشور !! فراری شده!!!و چاپ این کتاب دلیلی بر توجیه و تایید این نویسنده نیست این بنده خدا دو هزارصفحه کتاب با توضیحات فراوان ترجمه کرده و به انتشارات امیرکیب ر تقدیم کرده.بعد از کشور فراریش دادند و الان کتابش رو تا جلد شانزدهم رسوندند !! و هنوز هم بهش میگن مرتد (( این است حقوق نویسندگان در ایران!)). و اما قسمت هایی از مقدمه که به نظرم جالب اومد! دانته دوزخ رو به 10 طبقه تقسیم کرده.و مترجم نوشته که حتی عکس )) دوزخ کلیسای جلفای اصفهان(کلیسای وانک) رو از روی این توصیف کشیدن از این نظر برام جالب بود که کلیسای وانک اصفهان رو دوست دارم و اون محیط آروم و روحانی اش رو صمیمانه خواهانم.الان که اون نقاشی سر در (( کلیسا یادم اومد به طور عجیبی کیفور شدم و حس خوبی بهم داست داد." اما در مورد الهه عشق دانته که بئاتریکس نام داشت نوشته در آن هنگام (( دانته )) نه سال سن داشت و بتاتریکس هشت ساله بود،اما خود دانته معتقد است که عشق سوزان او به بئاتریکس از همین هنگام آغاز شد،و چنانکه در کتاب ((زندگانی نو)) خود می گوید(( از این هنگام بود که پا به قلمرو سلطان عشق نهاد!))بئاتریکس با مردی دیگر ازدواج کرد و در سن 24 سالگی فوت کرد و این رو میشه آغاز شعرهای عاشقانه دانته تصور کرد. دانته به علت مشکلات سیاسی و دینی به وجود اومده از شهر فلورانس(شهر زادگاهش ) فرار می کنه، چون حکم بوده که اون رو باید توی آتش بسوزانند!!و توی آخرین لحظات عمرش به یکی ازدوستان نزدیکش نامه می نویسه و میگه :نمی دانی نان دیگری چه تلخ است و نمیدانی چه سخت است که آدمی از پلکان دیگری بالا رود!!))تا جایی که جیمز راسل لاول شاعر و ادیب آمریکایی میگه:"هنر بزرگ قرن چهاردهم این بود، که این مردی را که می بایست به آتش سپرده شده باشد!بیست سال پس از مرگ مقدر زنده نگاه داردتا بدست او اثری !! پدید آید که باید همیشه زنده بماند دانته حکایت می کند: که روزی در خیابان زنی را دید که را به زن دیگری که همراهش بود نشان داد و گفت: ((این همان کسی است که به جهنم رفته و برگشته است!)) و آن دیگری که با تعجب بدو نگریست و جواب داد: (( ببین هنوز هم در سر و رویش اثر دوده های جهنم پیداست)) و دانته می نویسد:(( وقتی این حرف را شنیدم ، دانستم که بدانچه می خواستم رسیده ام،یعنی توانسته ام با به کار بردن زبان مردم به جای زبان لاتین،آنچه را که برای عامه مردم قابل درک نبود در دسترس !!همه قرار دهم مارکو: یاد این جمله گارسیا مارکز می افتم که گفته : ((می بایست بیست سال طول می کشید و من چهار کتاب می نوشتم تا متوجه بشم ، که بهترین راه ارتباط و نوشتن برای مردم، همان زبان ساده و قابل درک است که مادربزرگم برای قصه های !!((شبانه به کار می برد و این بود که صد سال تنهایی خلق شد امیدوارم که در مورد کمدی الهی اطلاعات مفیدی بهتون داده باشم و حتی خود شخص دانته.اگه بخوام در مورد دانته بگم که فکر کنم خودش چندین و چند پست مختلف بخواد.اما فکر کنم از این به بعد حداقل ماهی یه مرتبه در مورد کتاب کمدی الهی !! پست بگذارم و قسمتهایی رو که خوندم با شما تقسیم کنم جوجه وایسا الان پست ها رو می گذرام.باشه تا بهت بگم.حالا ترکش امتحان و اعصاب خوردی امتحانت رو واسه ی من می گذاری؟عجب جوجه ی نامردی هستی تو!باشه طلبت راستش امروز بعد از ظهر مثل جمعه پیش کرم کتاب افتاد به جونم.واسه همین سعی کردم که داستان کوتاه بخونم در مورد گابو توی پست های قبلم صحبت کرده بودم..اما امروز به این نتیجه رسیدم که !مبالغه نبوده و از روی تعصب خاصی این قدر اون رو دوست ندارم کسی که احمد گلشیری حدود 50 صفحه در موردش مقدمه می نویسه بدون شک آدم ! بزرگی بوده و هست و من باز هم دوستش دارم گابو یه قمستی از زندگیش رو تو خونه پدر بزرگ و مادربزرگش زندگی می کرده و : از این خانه به عنوان خانه ای جن زده یاد می کنه و میگه در هر اتاق آدم های مرده و خاطرت مرده نهفته بود و پس از ساعت شش غروب، خانه به صورت جایی نفوذ ناپذیر در می آمد.دنیایی بود آکنده از ترس.از اتاق ها دائم صدای پچ پچ می آمد.در خانه اتاقی وجود داشتکه عمه پترا در آن مرده بود.اتاقی وجود داشت که عمو لازارو مرده بود.بنابراین نمی شد شب ها قدم از قدم برداشت.چون تعداد مرده ها بیشتر از زنده ها بود.هوا که تاریک می شد من در گوشه ای می نشستم و با خودم می گفتم، از این جا تکان نخور، چون در غیر این صورت عمه پترا که در اتاقش جا خوش کرده یا عمو لازارو که در آن یکی اتاق است،سر و کله شان پیدا !!می شود و سر جایم میخکوب می شدم تو یه قسمت در مورد کتاب پاییز پدرسالارش میگه: (( ادم هر بیشتر قدرت به دست بیاورد ، تشخیص این که چه کسی با اوست و چه کسی بر علیه او برایش دشوارتر می شود.هنگامی که به قدرت کامل دست یافت،دیگر تماس او با واقعیت به کلی قطع !می شود و این بدترین نوع تنهایی است اسم اولین داستان کوتاهش (( بعد از ظهر با شکوه بالتاسار )) بود.از کسی سخن میگفت که رویای پولدار شدن ، اون رو از خودش بیخود کرد و حاضر شد با همین رویای پولدار شدن( توی جامعه ما بگذارید رویای موج سبز) بمیره.حاضر نشد با کس دیگه ای به معامله بپردازه و فقط و فقط گفت با یک نفر معامله میکنه و بعد از اینکه دید از معامله هیچی عایدش نشد و همه چیز رو باخته بود با رویای موفقیت در معامله همه چیزش رو از دست داد و صبح زنانی که برای دعای صبح به کلیسا می رفتند !! با لاشه مرده آن مرد مواجه شدند جوجه؟ می بینی؟رویای خوشبختی ما هم مرد.به همین سادگی!! فکرش رو می کردی؟رویای آزادی و خوش بودن.اما الان تنها رویای من اینه که بدون رویا نمیرم.خیلی مواظبخودت باش جوجه الاغ نکته جالبی که بیشتر از همه من رو جلب کرد نگاهی بود که داستایوفسکی به زن ها داشت.مثل تمام آثاری که خوندم.هنوز هم جنس مونث و موجود زن یه موجود غیر قابل پیش بینی هست.جنسی که نمیشه روی اون هیچ حساب ویژه ای باز کرد.نمی دونم چطور ! بگم.نه میشه روی احساساتش حساب کرد و نه روی نفرت و انزجارش. موجودی که عشق و نفرت رو با هم جمع میکنه.درست در لحظه ای که انزجارش به سر حد اعلا رسیده و حس میکنی که الان می خواد حنجره آدم رو جا به جا با ناخن هاش ! پاره کنه ، تغییر رویه می ده و می تونه انسان رو غرق عشق و محبت کنه. جالب اینجاست که مردها رو هم نشون میده.که با هر ساز جنس مونث میرقصند. هم رفیق روزهای نفرت زن هستند و هم روزهای عشق.در روزهای عشق اسب خودشون رو می تازونند(کاری که اغلب مردها میکنن، تا زمانی که خرشون میره از روندنش امتناع نمی کنند) و روزهایی که به قول گفتنی زن ها از دنده چپ بلند شدن سعی می کنند که دور و برشون آفتابی نشن. توی این کتاب سه جنس زن رو به تصویر کشیده بابوشکا(مادر بزرگ): پیرزنی که بعد از یک عمر خساست و پول جمع کردن.آخر عمرش از روسیه به آلمان میاد و در عرض یک لحظه عجیب شیفته قمار و بازی رولت میشه قمار هم به خوبی ازش پذیرایی می کنه ، در روز اول میلیون ها پول برنده می شه. اما روز بعد ورق بر میگرده و در روزهای آتی تمام پولش رو توی قمار می بازه تا جایی که برای برگشتن به روسیه مجبور میشه که پول قرض بگیره اینه که میگم زن ها قابل پیش بینی نیستن.پیرزنی که یک عمر پول جمع کرده،و این روزهای آخر همه منتظر خبر مرگش هستند تا تمام پولش رو تصاحب کنند،یهو از مرگ مرخصی میگیره و میاد و همه ی دارایی و پولش رو توی قمار دود میکنه بره هوا مادموازل بلانش:زنی که میشه گفت،فقط و فقط به دنبال پول بود و به حساب همین پول بود که شاید نوبت به نوبت همسر عوض می کرد.یا به عبارتی خرش رو جایی می راند که علف درست و حسابی داشته باشه.اما درست زمانی که این زن تمام دارایی آلکسی ایوانوویچ (اوچتیل) رو خرج کرد و پشیزی از اون باقی نمونده بود و طبق اصول منطقی الان وقتش بود که اون رو ترک کنه، اما اون موقع بود که از اون خوشش اومد و دل بسته ی اون شد!!و میشه گفت حتی روز آخر جدایی ازهم میزان زیادی به اون پول داد! پولونیا: عشق اصلی آلکسی ایوانوویچ!زنی که در اوایل داستان ، آدم احساس می کنه که پر از نفرت و انزجار هست نسبت به آلکسی و تا آخر داستان همین حس توی انسان باقی می مونه.اما درست در اواخر داستان ، به این نتیجه می رسیم که اون رو توی دنیا از همه بیشتر دوست داشته.میشه گفت مرد قمار باز تمام زندگی رو به خاطر اون قمار کرد و جالب اینجا بود که به خاطر قمار بازی اون رو از دست داد و در آخر باز هم با قمار بازی به اون دست پیدا کرد. ((یادتون هست ؟گفت آخرین سکه زندگیش رو قمار کرد و به پول دست پیدا کرد؟ اونجا بود که تونست به سوئد بره و به پولونیا برسه و اما یک قسمت از مکالمه آلکسی و پولونیا! آلکسی:برای من چه اهمیتی دارد؟بدانید که گردش کردن ما با هم بسیار خطرناک است من بارها آروزی این را داشته ام که شما را بزنم،شما را از شکل برگردانم خفه تان کنم، و شما خیال می کنید که جرات این کار را نخواهم داشت؟ شما مرا وادار می کنید که عقلم را از دست بدهم آیا از این رسوایی و یا از غضب شما ن خواهم ترسید؟ولی خشم و غضب شما برای من چه اهمیتی خواهد داشت؟ من شما را بی اینکه امیدی داشته باشم ،دوست می دارم و نیز می دانم که باز هم شما را هزار بار بیش از پیش دوست خواهم داشت!اگر شما را بکشم، خودم را نیز خواهم کشت !!!!این تیکه های لایت مال تو بود جوجه خوب امیدوارم که تونسته باشم شخصیت های کتاب رو نقد کنم.سعی می کنم در مورد داستان چیزی ننویسم تا بقیه وقتی کتاب رو می خونن ، یه مقدار درگیر داستان بشن. (( جوجه بابت کتاب ازت ممنونم.کتاب خوبی بود و الان تو داری آماده میشی که با سمیرا بری ساندویچ روسی بخوری!! اول از کتاب قمار باز داستایوفسکی شروع می کنم.که جمعه پیش در عرض سه ساعت خوندمش.(این سه ساعت رو به این علت می گم که کتاب 240 صفحه بود و من خوندم اما کتاب افسانه سیزیف رو که 160 صفحه بیشتر نیست هنوز 80 صفحه رو بیشتر نخوندم کتاب ترجمه جلال آل احمد بود.تو مقدمه کتاب نوشته بود.جلال که حدود یک سال بود از حزب توده جدا شده بود ، اوقات فراغتی به دست آورده بود و تونسته بود که کتاب قمار باز ! رو از ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه کنه و اون هم تو سن 25 سالگی نکته جالب این بود که بابت ترجمه کتاب 300 تومان پول گیرش اومده بود یعنی یه !چیزی حدود یک ماه و نیم حقوقی رو که سر کار می گرفت به قول شمس آل احمد این جوری بود که جلال نه تنها پولی برای چاپ کتابش نداد. بلکه پولی معادل یک ماه ونیم کار کردنش بهش تعلق گرفت. و اما بریم سر وقت کتاب. اول از همه از طرز حرف زدن داستایوفسکی بگم.تو این کتاب هنوز هم سیاست حرف اول رو می زنه.نویسنده روسی هنوز هم به فرانسوی ها و انقلاب کبیر اونها بدبین هست.میشه این رو تو تک تک جملاتش حس کرد.تا اونجایی که کلمه "مردک" در مورد فرانسوی ها از دهنش نمی افته.با اینکه برتری فرانسوی ها رو حس میکنه و جای جای جمله میگه که دختران روسی بیشتر عاشق فرانسویها میشن تا عاشق روسی ها یه حسن نیت نسبت به انگلیس داره.انگلیسی که توی تمام جنگ ها متحد روسیه بوده و مردان انگلیسی رو جنتلمن معرفی میکنه و از اونها به نیکی و اصالت یاد میکنه و در مورد آلمان ها هم تنها لفظی که به کار می بره آدمهای خشک ، خشن و زود از کوره در میرن رو به کار می بره.با اون موهای بور و صورت قرمز رنگشون که وقت عصبانیت شبیه لبو می شن.(به قول یه دوستی که رفته بود آلمان میگفت اینجا خارجی ها رو از روی رنگ موهاشون می شناسن و رنگ موی تیره نشون دهنده اینه که طرف آلمانی نیست ایتالیا را هم هنوز به پاپهای مقدس می شناسه و سوء ظن خودش رو نسبت به کلیسا و مسیحیت به کارمی بره و تا اونجا پیش میره که از قصد تف انداختن به صورت یک کشیش احساس غرور و مردانگی می کنه. میشه گفت آمریکا پس از جنگ جهانی دوم که همه جا نابود شد تبدیل به آمریکا شد و تونست خودش رو مطرح کنه.به عبارتی جنگ یک کشور باعث نابودی اون کشور میشه و بر عکس باعث سازندگی کشورهای خارج از جنگ میشه ومی بینیم که توی جنگ همه نابود شدن و فقط آمریکا لطمه نخورد و پیشرفت کرد اوهوم.این بود سیر تاریخی که من تونستم توی کتاب قمار باز بهش پی ببرم. امیدوارم که به درد شما هم بخوره جوجو فردا شنبه هست و الان میس زدی و خوابیدی خوب بخوابی جوجه !الاغ مهربون یا حق می ترواد مهتاب خاص نوشت: این شعر نیما شب امتحان تشخیص ساعت ۴ بامداد توی ذهنم مثل میخ فرو رفته بود و هر کاری می کردم در نمی اومد گفتم شاید به درد شما هم بخوره! راستش نمی دونم چی بگم.فکر کنم دارم دوران یک افسردگی حاد رو پشت سر می گذارم.از اون روزهای اول که با خوردن دو تا دو تا لورازپام خوابهای دوازده ساعته شروع شد.روزهایی که حدود 20 ساعتش رو به زور قرص خودم رو خواب می کردم.تا هفته ای که هر شب و روزش کابوس بود.کابوسهایی که از تظاهرات شروع شد.کابوسهایی که می دیدم تو تظاهرات کتک می خورم.توی تظاهرات من رو می گیرن تا هر چیزی که فکرش رو کنید.تا بالاخره دیشب بعد از دو هفته اون هم از فرط خستگی خوابم برد. یادم به کسانی افتاد که مثل سگ کار میکنند تا از زندگی و غم و غصه هاشون هیچ چیز حالیشون نشه و به درد خودشون بسوزن! سعی کردم خودم رو به هر چیزی جز سیاست مشغول کنم.از خوندن مجله کودکان ، مجله روانشناسی بگیرید تا خریدن مجلات حل جدول. و آخرش هم خوندن کتاب قمار باز داستایوفسکی در عرض 3 ساعت!! این آخری ها هم که خودم رو تو خونه حبس کردم.از نشستن پای بازی با کامپیوتر حدود 12 ساعت بدون اینکه از پای میز بلند بشم.(از ساعت 1 بعد از ظهر تا حدود 1 شب!) (البته حبس هم به یه جورایی خودخواسته و دیگر خواسته است. خود خواسته به علت اینکه راستش می بینم که دستم خالیه و جواب شعور و فهمم رو با باتوم و اسلحه و اشک آور می دن.ما هم می تونیم مسلح بشیم.اما با خودم فکر میکنم که کی رو بکشم؟یه نفر سپاهی رو که اون هم مثل پدر من زن و بچه داره؟.و دیگر خواسته قسم هایی که هر روز مامان و بابا بهم می دن!) هیچ چیز نمی دونم .فقط امیدوارم که هر چی هست زود بگذره. خیلی سخته توی جایی که همه دور و بری هات دارن از سیاست حرف می زنن تو خودت رو بخوای از سیات دور کنی! باور کنید خیلی سخته!! پ.ن1: کتاب قمار باز رو که خوندم به نظرم یه تیکه هاییش خیلی جالب بود.اون هم از نوع قمار.نوشته بود قمار بازهای حرفه ای می شه که 24 ساعت هم پای میز قمار می شینن.بدون اینکه تکون بخورن و تا جایی که پول دارن بازی میکنند و به عبارتی تا پولشون ته نکشه بلند نمی شن. با زندگی روزانه مقایسه اش کردم.واقعا راست میگفت.هیچ وقت از این زندگی که مثل قمار می مونه دل نمی کنیم.همش هی میگیم بگذار یه کم دیگه خوشی کنیم بعدش آدم می شیم و از همه چیز دل میکنیم.اما اینقدر پای این میز قمار می شینم تا به مرتبه بدون اینکه متوجه باشیم همه چیزمون رو باختیم و باید با همه چیز خداحافظی کنیم و از قمار خونه میندازمون بیرون. پ.ن2: قمار بازی رو دوست دارم ٬مخصوصا کسی رو که با آخرین سکه ای که تو زندگیش داره قمار بزنه. میدونید چرا؟ سیر کنه ، به این فکر میکنه که شاید همین یه سکه رو شانس بچرخه و باز دوباره بتونه زندگیشو برگردونه و اون آخرین سکه رو قمار می زنه. مخصوص جوجه ی گلم که دلش مهربونه: درخت کوچک من به باد عاشق بود٬ به باد بی سرانجام کجاست خانه ی باد؟ راستش نمی دونم چی بگم! هیچ وقت تو زندگیم اینقدر نا امید نبودم. حس می کنم که به فهم و شعورم توهین شده. واسه همین یه چند وقتی نیستم.فعلا سعی می کنم که با خودم کلنجار برم و ببینم که چی بر سرم اومده. همگیتون خوش باشید. پ.ن: دیدید گفتم؟ صمد آقا قهرمان داستان شد.به همین راحتی! یادش به خیر !یه زمانی یه فیلمی دیدیم.که دیشب همچین بعد از حرفهای میر حسین عجیب یادم به اون فیلم افتاد. یه بنده خدایی رفته بود کلاس اکابر.اول نمی خواستن مدرسه ثبت نامش کنن. کلی التماس کرد و قسم و آیه که تو رو خدا منو ثبت نام کنید قول میدم شاگرد خوبی باشم.با مدیر مدرسه صحبت کرد تا بالاخره راضی شدن بره مدرسه. روزهای اول وقتی که می خواست درس بخونه می رفت رو پشت بوم ، هی دااد میزد: آی ددرررررررررررررررررررس می خوووووونُم!!! و شب و روز خواب رو از مردم گرفته بود! به قدری درس خوندش فجیع بود که روز اول گروهبان شاکی شد و تمام مشقهاش رو خط زد. خلاصه.یه روز این آقای قصه ما سر کلاس بود.مدیر از همه جا بی خبر... اومد این دوست ما رو کرد مفسر کلاس! مفسر شدن همانا و دمار از روزگار مردم کلاس در آوردن همانا. به قدری که حتی دیگه از مدیر مدرسه هم حرف شنوی ندااااشت! یه روز معلم اومد.بهش گفت: بنویس ماااااااار. این بنده خدا هم به جای اینکه بنویسه مار.عکس مار رو کشید. معلم گفت: این که عکسه ماره.من میگم با حروف الفبا بنویس مار. قهرمان داستان ما : همین که مُ میگُم.مار مُ این شکلیه.اگر هم قبول نداری: با انگشتام چشمات رو در میارُم.و انگشت تو چشات فرو میکنم. جماعت اکابر کلاس هم که همه از دعاتی های بی سواد بودن گفتن: هرچی صمد آقا بگه قبوله.ما حرف صمد رو قبول داریم. یکی از این روستایی های بیچاره که رفته بود شهر درس خونده بود. بلند شد و گفت آقا مار یک بخشه و از سه حرفه : میم ، الف ،ر تشکیل شده. صمد آقا که بهش بر خورده بود.گفت: نخیرم.همین که مُ می گُم. مار این شکلیه. و رفت شتلق زد پس گردن عین الله باقر زاده!! و روی تخته نوشت: عین الله باقر زاده خر ااااااست!! بقیه دهاتی ها هم گفتن : عین الله باقر زاده خر است...!! کار به جایی کشید که مدیر مدرسه و معلم هم نتونستن چاره اش کنه. حتی گروهبان هم از پسش بر نیومد. خلاصه تو این گیر و دار بودن که پرویز صیاد به نظرش اومد چه کار کنه که صمد به این خری بشه قهرمان داستان؟ کاری نداشت.چند تا دزد فرستاد تو کلاس و یه جوری ماجرا رو ادامه داد. که این صمد آقا با انگشتاش تو چشم دزدها هم کرد. و این جوری شد که صمد آقای ما چند روزی هم هست به دزد گیر معروف شده!!!!! آخ عین الله جان که دلم چقدر برای مظلومیتت تنگ شده! مارو ببخش که اون موقع که می زدند تو سرت و میگفتند خری. ما بهت می خندیدم.تازه دارم می فهمم که چه می کشیدی. تهمت خریت می شنیدی و لام تا کام حرف نمی زدی. می دانم که از بی عرضگی تو نبود.از تحصیلی بود که کرده بودی. الحق و الانصاف که عین الله جان بودی و می مانی!! پ.ن: دقت کردید؟دیشب میر حسین تو آخرهای مناظره با کروبی گفت: این آقا چند تا مار کشیده و اومده نشون مردم می ده و میگه این نموداره رشد تورمه و توسعه کشوره؟ امیدوارم که منظور میر حسین که به تیزهوشیش شک ندارم هم همین بوده باشه!! تا حالا فکر کردید؟ طبیعت در حالی که می تونه بهترین دوست و منبع زندگی بشر باشه، در عین حال سخت ترین دشمن انسانهاست؟ این فکر توی فضای ملهتب ذهنم زیر آفتاب سوزان و گرم که تنم رو می سوزوند پای بوته های توت فرنگی به ذهنم خطور کرد!! آخ که چه لذتی داره حس مبهم و گنگ چیدن توت فرنگی از بوته .بوته هایی که مثل یه فرش سبز هستند و تو باید فرش رو کنار بزنی تا به دونه های قرمز الماس زیر اون دست پیدا کنی.با هر بوته ای که کنار می زنی این حس بهت دست بده که به حریم خنک و مرطوب یه مار صحرایی تجاوز کردی و به جای اینکه نوک انگشتات پوسته ی زبر توت فرنگی رو ببوسه می خواد طعمه لب تشنه مار بشه! یا این حس مبهم! در حین چیدن دونه دونه آلبالوهایی که هنوز سیاه نیستند! دستت رو که می بری به سمت اونها صدای ویز ویز زنبور ها توی گوشت بپیچه ! باز هم همان حس مبهم ترس و جسارت.دونه دونه یاقوت های قرمز رو از تن سبز درخت میکنی و تو دلت ترس و دلهره هماغوشی زنبور با پوست صورتت موج می زنه! طبیعت سر سخت ترین دشمن ماست.اما گویی کاسه صبرش حالا حالا ها سر ریز نمیشه و کاری باهات نداره!! پ.ن: گرمی آفتاب تابستون رو بعد از شنا توی آب استخری که توش همه جور جونوری پیدا میشه ، کنار استخر با بدن خیس و مرطوب دوست دارم.حتی اگه قیمت سوختن تمام پوست بدنم تموم بشه!! سوال؟ به نظر شما ؟ ادبِ مرد بِه، از دولت اوست؟ در سکوت قدرت فکر کردن به هر چیز دیگه ای رو ازم می گیره! متن بالا یک متن کاملا دزدی شده می باشد!!(این به اون در!!) (امروز داشتم دفتر خاطرات گذشته ام رو مرور می کردم.چشمم به کلی از خاطره ها افتاد. از خاطرات 81 بگیر تا خاطرات سالهای کنکورم و اردیبهشت و پارسال و کلی خاطره دیگه! چشمم به تاریخ 12 خرداد سال 1386 افتاد.درست دو سال پیش.در چنین روزی. گفتم شاید به نظرتون جالب باشه که حس و حال دو سال پیشم رو با الان مقایسه کنید!!) اگه دوست داشتید بخونید!!!! نسیمی خنک در حال وزیدن است.توی بالکن خوابگاه نشستم .قرص ماه کامل شده. الان چند شبی هست که آمارشو دارم.تا ببینم که قرص ماه کی کامل میشه؟تا امروز عصر دیدم بعععله.قرص ماه کامل شده! توی قصه ها می نویسند در شباهنگام زیر نور ماه چهارده صدای جیرجیرک می آید، صدای قورباغه های برکه یا صدای زوزه گرگ یا زمزمه دو عاشق در آغوش هم..... اما .. در خوابگاه ما به جز صدای جیر جیر کولر هیچ صدای دیگه ای نمیاد! یه پسر جوون داره تو کوچه روبرو با موبایل صحبت میکنه(ساعت 12:30 شب) و هی می خنده و بالا و پایین می پره.(فکر کنم داره در مورد حلقه گم شده چرخه ی داروین با طرف مقابل تلفن بحث میکنه و این شور و شوق به خاطر کشف حلقه ی گمشده داروین باشه!). آرامش کرمان رو هم دوست دارم و هم ازش متنفرم.چون بعضی وقتها اونقدر آرومه که تو رو غرق رویا میکنه و کلی کیفور میشه.ولی بعضی وقتها که غرق در غم وغصه هستی و میای از این حس و حال بیرون بیای نمی تونی.چون اینجا اینقدر آرومه که فرصت این کار رو بهت نمیده! غرق در گرداب توهمات و غم و غصه بودن و خلاص شدن از دست گرداب واقعا هنر می خواد که من هنوز بهش دست پیدا نکردم. گفته بودید.از کرمان بگم.از دلبستگیم به اینجا.باشه چشم.میگم. آره، با اینکه همیشه جلوی بچه های کرمان ، از کرمان می نالم.ولی واقعا دوستش دارم. گواه این حرفم هم اینه که همه رفتند برای ترم بعد مهمانی گرفتند که برن شهر خودشون ، ولی من ترجیح د ادم که همینجا بمونم. ( این نوشته درست یک سال قبل از اقدام من واسه مهمان شدنم هست.ترم 2 این نوشته رو نوشتم و لی ترم 4 تنها کسی که تقاضای مهمانی کرد من بودم.و بقیه دوستان همونجا توی کرمان مونده بودند!) از روزی که اومدم اینجا بهم گفتن که اینجا خاکش دامن گیره.مثل چسب رازی می مونه. اول فکر کردم منظورشون اینکه که اول اینجا زن می گیری و بعد دامن گیر میشی.ولی الان به این نتیجه رسیدم که اینجا اول آدم دامنگیر میشه و بعدش میره زن میگیره! از سادگی اینجا خوشم میاد.یه بنده خدایی میگفت مردم کرمان اصلا بلد نیستند بدی کنن. ولی من میگم اگر هم بدی کنند از روی سادگی و دل پاکشون هست که این کار رو می کنند. حالا همگی فکر میکنید: به به.طرفو نگاه کن هنوز یک سال نشده عاشق شده و واسه همین حالا داره تند تند از کرمانی ها تعریف میکنه. ولی همینجا خیالتون رو راحت کنم.تا الان که این متنو می نویسم ، پاک پاکم.توی خونم اثری از عشق و عاشقی پیدا نمیشه.پس خیالتون راحت باشه که فعلا خبری نیست اما بعدش رو خدا می دونه!!( کیف می کنید چقدر پررو بودم؟) نمی دونم از چی بگم؟ از دلتنگی هام؟از بی کسی هام؟ اگر می گم تنها و غریبم نه اینکه کسی رو ندارم.نه منظورم از زمستونهایی که توی هوای صفر درجه پیاده می رفتیم کلاس ادبیات.شنبه صبح ساعت 7 ! از اون 20 سانتیمتر برفی که اومد و ما کلی برف بازی کردیم. از تماشای برنامه کودک هر روز عصرم. از اتاق 1 نفره ام تو خوابگاه که فقط و فقط 7 متر مربع مساحت داره.البته این اتاق هفت متری ترم 3 جاشو با یه اتاق 24 متری عوض کرد) (از چی بگم؟هوووم؟ نوشته شده در 12 خردا سال 1386 . ساعت 00:45 بامداد.در بالکن خوابگاه.زیر نور ماه!! پ.ن: این روزها عجیب می خوابم.تا جایی که وقتی توی تخت هستم و نمی تونم از خواب بیدار بشم. بلند بلند فحش خودم می دم و داد میزنم که بیدار بشم!! کتاب افسانه سیزیف آلبرکامو بدجوری مخم رو درگیر کرده.تا حالا کتابی مثل این نبوده. نمی دونم متن سنگینه.ترجمه بد بوده.یا من ذهنم درگیره یا چیزه دیگه؟اما وقتی که شروع به خوندن کتاب میکنم.بعد زمان و مکان ازدستم در میره.انگار تو دریای بی وزنی غوطه ور می شم. و بعد از گذشت نیم ساعت می بینم که یک صفحه رو بیشتر نخوندم و هیچ چیز متوجه نشدم .تا حدی که امروز برای خوندن یک صفحه از این کتاب این قدر ذهنم درگیر شد که خوابم برد!!! زندگي شايد يک خيابان درازست که هر روز زني با زنبيلي از آن ميگذرد زندگي شايد ريسمانيست که مردي با آن خود را از شاخه مياويزد زندگي شايد طفليست که از مدرسه بر ميگردد زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو همآغوشي يا عبور گيج رهگذري باشد که کلاه از سر بر ميدارد و به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني ميگويد " صبح بخير " زندگي شايد آن لحظه مسدوديست که نگاه من ، در ني ني چشمان تو خود را ويران ميسازد ودر اين حسي است که من آن را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم ٬تخم خواهند گذاشت گوشواری به دو گوشم می آویزم از دو گیلاس سرخ همزاد و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که" یک شب او را باد با خود برد " کوچه ای هست که قلب من آن را از محله های کودکیم دزدیده ست سفر حجمی در خط زمان و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن حجمی از تصویری آگاه که ز مهمانی یک اینه بر میگردد و بدینسانست که کسی می میرد و کسی می ماند پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد پ.ن:قابل توجه همه دوستان.اینجانب مارکو تیموریان در سلامت کامل به سر می برم. و نوشتن پست های قبلی نشان بر افسردگی این جانب نیست.شاید این روزها آرومترین روزهای ندگیم باشه که آرامش کامل دارم و دارم تو این آرامش کامل به مهمترین چراهای زندگیم فکرمی کنم و دارم به چیزهایی فکر میکنم که فکر کنم الان برام روشن بشن خیلی بهتر باشه تا اینکه بخوام بعد از یه عمر زندگی بهشون فکر کنم. فکر کنم جواب دادن به این سوالها بتونه سهم مهمی تو زندگی آینده من بازی کنه. پ.ن۲: توی پست قبلی در مورد دوستام نوشته بودم.اکثر شما گفته بودید که چرا با این اشخاص دوستی می کنم و به نظر شما اونها آدمهای غیر نرمالی اومده بوده بودند. لازم به ذکر هست که بگم اینجانب با این روحیه.تمام شادی و نشاطم رو از این دوستان می گیرم و خود این دوستان هم تو زندگی عادی نه تنها آدمهای افسرده ای نیستند بلکه اشخاصی هستند که به تمام محیط اطرافشون انرژی مثبت می دهند. اون پست رو نوشتم که بگم همه ما آدمها تو زندگیمون به یه جایی می رسیم که از همه چیز سیر میشیم و فکر میکنیم که آخر خط هست.و همین و همین و!!!!!!!! و اینجاست که باید به دنبال روزنه و راه حل باشیم!! شب امتحان پاتولوژی Red Bull رو خالی می کنم تو لیوان. حباب های هوا دونه دونه میان بالا. یاد تبلیغ Hype می افتم. یه قلپ از لیوان می خورم. طعم وانیل!طعم شیرین و گس وانیل! آه که پرت می شوم به خاطره هام! اون رنگ زرد و مزه شربت اکسپکتورانت . اون طعم رد بول.طعم خاص رد بول! منو برد به روزهای دور. به مرور خاطره ها. به ترم 4! به زندگی به سبک سگی! تنها کسی که می فهمه چی میگم هملت هست. کسی که فقط یه شب ، اون هم شب امتحان پاتولوژی پیشم بود. آه Red Bull ، فکر نمی کردم اینقدر با تو خاطره داشته بااشم!! پ.ن: تا حالا شده شبی که از قبرستون حرف زدی .بگیری بخوابی. تو خواب ، خواب یه قبر شهید رو ببینی که داری با دستات خاکش میکنی. صبح هم که از خواب بیدار میشی. نا خود آگاه ، تمام مرده هایی که تو این 20 سال زندگیت دیدی جلوی چشمت رژه میرن. تمام صحنه های تشییع جنازه و تمام خاطره های اونها. این هفته ، هفته مردگان نام گرفت! جالب اینجاست که مادر جانت هم خواب ببینه که از بالای پشت بوم افتادی و مردی!!! من می گم.از مرگ می گم.می ترسم از ناراحتی خانواده ام بعد از مرگم! تو میگی غصه نخور خاک گور سرده ،غمشون رو کم میکنه و یادشون میره. تو از مورچه های کنار قبرها میگی.میگی اینها هستند که میان گوشت آدم رو میخورن! من از اون مورچه های گنده میگم.که کنار مورچه کوچیکا راه میرن. میگم ببین این جا تو قبرستون هم ضعیف و قوی وجود داره! یه میت رو روی دست میارن تا خاکش کنن! تواز شوق دیدن میت بدو بدو از رو قبر بلند میشی که بری ببینیش. میگم نرو، شاید خوششون نیاد که مرده هاشون رو ببینی! میگی آخه من تا حالا قبرستون نیومده بودم.یه مرتبه هم که یکی از فامیلامون مرد مامانم منو با خودش نبرد قبرستون! من حرفهای اون مرد رو برات میگم که داره به کناریش میگه: میگن مرده های اینجا فشار قبر ندارن! تو از این میگی که می خوای بری کمک مرده شور ها کنی و مرده ها رو بشوری! من از بچه ای می گم که سال 67 مرده و ما سر خاکش نشستیم. بچه ای که هیچ نسبتی با ما نداره.اسمش چی بود؟؟ آها یادم اومد لطف الله!تاریخ وفات سال 67! تو از قبرستونی میگی که توش هیچ آشنایی نداریم.واسه همین قبر لطف الله هم واسه ما غنیمته! من از مرگ مسیحی ها میگم.میگم که قبل از خاکسپاری تو تابوت با اون لباسی که دوست دارند می خوابوننشون و همه می تون برن باهاشون خداحافظی کنن. تو از این حرف میزنی که قبل از خاک کردنت بگم ، توی قبرت رو آبپاشی کنن بلکه بوی خاک نم خورده بلند بشه و همچین مردم از بوی خاک خیس خوششون بیاد. یاد آب دادن به گل ها بیفتن. از مردن خودت حرف میزنی!غافل از اینکه دونه های اشک از کنار چشم من داره آروم آروم میاد پایین!! درسته به قول خودت خاک سرده و غم آدم رو از یاد می بره! اما لزومی نداره وقتی هنوز خاکی نیست دل آدم ها رو به درد آورد!! پ.ن: فکر کنم قبرستون تنها جایی هست که هر چقدر هم گریه کنی ، کسی کار به کارت نداره ، و نمیاد سیریش بشه و بپرسه که چرا گریه میکنی. وکسی نیست که بهت بگه گریه نکن! پ.ن: آخ که چقدر دوست داشتم اون گلدون رو بو کنم و بوش تو ذهنم بمونه.اما حیف که گلدون بو نداشت ،حتی با تمام سعی من برای بو کردن و پیدا کردن اپسیلونی بوی گل! اما خاطره یه گل قرمز تو یه گلدون سیاه توی ذهن سیاه من مثل همون گل قرمز می مونه! بر صفحه ذهن حک شد! روزی که مثل هیچ یک از روزهای دیگر نبود! بعضی وقتها آرامش چقدر خوبه! فکر کنم امروز اولین جمعه ای بود که بعد از عید تا به امروز تو خونه موندم و خوابیدم. الان دو ماه بود که جمعه ها همش می زدم به دشت و بیابون و اصلا تعطیلی داخل هفته برام معنی نداشت. یه مقدار روحم آرامش پیدا کرد. بابا دیشب بهم میگفت : تو برای همه چیز وقت می گذاری به جز من و مامانت و خونه. بنده خدا راست میگفت.از شنبه تا چهارشنبه که از صبح تا شب ساعت 9 کلاس هستم.می مونه یه پنجشنبه و جمعه که پنجشنبه ها هم با دوستام شام میرم بیرون و اوضاع جمعه ها هم که اینه. دیشب ظرفهای مامان رو شستم و انبار مغازه رو تمیز کردم و کتاب یهودی سرگردان رو که نوشته اوژن سو هست رو تمام کرد. یکی از معدود رمان هایی بود که هم خسته کننده بوده. و هم دوست داشتی که تا آخرش رو بخونی. میشه گفت که به طور کامل یه رمان کلاسیک به سبک رئال بود و داستان هیچ گونه فراز و نشیبی نداشت.فقط و فقط یه سیر داستان بود که باید اون رو تا آخر دنبال میکردی. هیجان داستان به تمام شدن اون بود.نمی دونم چرا.اما حس میکنم که رمانهای قرن 19و 20 کشورهای انگلیس و فرانسه و ایتالیا به سمت ضدیت با کشیش ها و دین پرداخته و لحظه و لحظه و جای به جای حرفهاشون به کلیسا و پاپ گیر میدن.نمونه دیگه اون میشه به خرمگس (اتیل لیلیان وینیچ) ، بیگانه (آلبر کامو) و حتی مادام بواری ( گوستاو فلوبر) اشاره کرد. هر چه که نویسندگان آمریکای لاتین از حکومت و سیاست می نویسند. نویسندگان اروپا از از دین و مسیحیت و پاپ می نویسند. دیشب کتاب افسانه سیزیف(le mythe de sysyphe) نوشته آلبر کامو رو شروع کردم.اون هم کتاب جالبی هست . و اینکه این روزها به طرز عجیبی می گذره.آدم دوست داره تو این رودخونه زمان غوطه ور بشه و از تشعشع خورشید و گرما و آخرای بهار همچین کیفور بشه! پ.ن: بعد از شنا تو سد درود زن ، با لباس های خیس تو اتوبوس کنار پنجره نشستی و یه باد خنک بهت میخوره و همچین تمام بدنت رو کرخت و سست می کنه.هدفون تو گوشته و داری به شعر آب را گل نکنیم سهراب با دکلمه خسرو شکیبایی گوش میدی! (آخ که چه حالی داره!) همیشه آخرین نخ سیگار یه پاکت بهترین نخ یه پاکت سیگاره ٬ نخی که دست و دلت می لرزه که بخوای روشنش کنی و وقتی هم روشنش کردی اونقدر آروم و ملایم بهش پک می زنی که تموم نشه! شاید اونجا باشه که معنی سیگار رو می فهمی! این روزها حال و روز من هم همین شده. هر چیزی که می بینم و دوستش دارم ٬ حس می کنم که دفعه دیگه که بخوام بهش سر بزنم دیگه ازش خبری نیست.بنابراین فکر میکنم که همه چیز آخریشه! و سعی می کنم که نهایت لذت و استفاده رو ببرم! آخرین روزهای امتحان. آخرین روزهای رفتن به پاتوق دنج. آخرین روزهای خوندن مردم و جامعه. آخرین باری که بدقولی می کنیم . آخرین باری که از خونه زدم بیرون. آخرین باری که با کسایی هستم که دوستشون دارم. همه چیز و همه چیز! اندکی فکر ٬ حالا نهایت لذت رو از لحظه لحظه زندگیم می برم و سعی می کنم به هیچ قیمتی نگذارم لذتهایی که تو این لحظات هست از بین بره!! اینه که سبک نوشتنم رو اینطوری می کنم که لذت ببرم! پ.ن: شما حرفهای منو جدی نگیرید. این حرفهای یه مالیخولیایی در کشاکش درس خوندن واسه امتحان پاتولوژی میان ترم هست که اینترنت وایر لس مفت گیرش اومده و نمی دونه که از اینترنت استفاده کنه یا درس بخونه!! خیر سرمون دلمون خوش بود تو این روزهایی که آدم از صد تا خبر نباید نود و نه تا رو باور کنه. یه مجله خوب گیرمون میاد که می تونیم حداقل وقتی که می خونیمش ازش لذت ببریم و بفهمیم که دور و برمون چه خبره . که اون رو هم به لطف دوستان عزیز لغو امتیاز کردن. علت لغو امتیاز: پخش نشدن و نا منظم بودن زمان چاپ نشریه. " خیلی ها شاهد بودن که من شنبه یا یکشنبه این مجله دستم بود و می خوندمش!!" معنی نا منظمی رو هم فهمیدیم خیر سرمون!!!! این هم تعطیلی هفته نامه مردم و جامعه !!! خدا آخر و عاقبت ما رو به خیر کنه! بودن یا نبودن مساله ای نیست!!! اما آمدن و رفتن مساله ای دیگر است!!!! پ.ن: میگه به خدا اعتقاد داری؟ میگم نه! میگه :پس لائیک هستی؟ میگم:آره. اما یه خدایی دارم ٬ اون خدا هم خودم هستم و حاضرم همه کار براش انجام بدم که هیچ وقت احساس کمبود نکنه. این است انسان برتری که نیچه می خواست!!! چه خوش است دویدن صید در پی صیاد! " برایم جای این همه قربان و صدقه ٫ پنجره بیاورید!!!!" مثل همیشه با اون سبیل های از بناگوش در رفته و شکمش که از روی کمربند پایین افتاده بود،اون ابروهای کلفت که تقریبا چشمهاش رو پوشونده بود و پیشونیش که مثل خاک کویر پر از چین وچروک و زخم وشکاف بود بد جوری خود نمایی می کرد. آدم رو، یاد قهرمانهای دوران سامورایی ها می انداخت ،که رو صورتشون پر از زخم شمشیربود. رو اون صندلی راحتی کنار پنجره نشسته بود و داشت توی حیاط رو نگاه میکرد. سیگاربرگش گوشه لبش بود و هر ازگاهی که از فکر بیرون میومد یه پکی به اون می زد و باز دوباره توعالم رویا وحس خودش فرو می رفت. لیوان قهوه تلخش هم کناردستش رومیزبود.بعد ازهر پکی که به سیگار می زد یه قلپ قهوه می خورد و بعد دود سیگار رو بیرون می داد. معلوم نبود که این دود سیگارروکجا نگه می داره ، که بعد از اینکه یه قلپ قهوه خورد باز هم اون روبیرون می داد. با اون موهای جو گندمی و ریش پرفسوری و دست های چاق و گوشتی و پاهای کوتاهش و شونه هاش که مثل دکل کشتی پهن بود ،ابهت خاصی داشت. هیچ وقت از دوران خدمتش عکس نگرفته بود.اما وقتی آدم اون رو تو لباس رزم تصور می کرد بد جوری کیفور می شد. همیشه اول صبح قبل از این که آفتاب سر بزنه از خواب بیدار می شد. (بعضی وقتها به طعنه بهش می گفتند که یادت نره خروسها رو هم بیدار کنی.) می رفت توباغ واسه خودش قدم می زد.به گلها آب می داد.با پرنده هایی که توقفس داشت حرف می زد و کلی با اون ماده سگ بزرگ و باهوشش که اسمش مگی بود حرف می زد و باهاش بازی می کرد. می گفتند پدر مگی چندین مرتبه جونش رونجات داده و بعد ازمردن پدر مگی ، بدجوری به مگی وابسته شده ودوسش داره.بعد از کلی آب بازی توحیاط خونه و سرو صدا می رفت نون می خرید و هر روز خدا سفره صبحونه رو آماده می کرد. تو این پنجاه سال زندگی نشد که کسی به جز خودش صبحونه رو آماده کنه. تنها دفعه ای که نفر دیگه ای صبحونه اش رودرست کرده بود زمانی بود که اون سل لعنتی می خواست اونو از پا در بیاره.اما سل هم نتونست در برابر اون مقاومت کنه. بعد از اینکه صبحونه اش رو می خورد رو همون صندلی کذایی کنار پنجره می نشست و روزنامه های صبح رو می خوند. وزیر لبش بعضی وقتها فحش می داد ،گاهی وقتها پوزخند می زد وبا خودش بلند بلند حرف می زد بعضی وقتها یه کلماتی می گفت که هیچ کس سر درنمی آورد. همه می گفتند که داره به فرانسه یا ایتالیایی یا بعضی وقتها اسپرانتو با خودش حرف می زنه. ۳۸ سال از ۷۰ سال عمرش رو توی دریا گذرونده بود. همه کاری کرده بود.ازتجارت باکشتی بگیر تا رفتن به جبهه وزیر آوار موشک و توپ و جنگنده عراقی ها تحمل کردن.تا اونجایی که تونست کشتی یونانی رو که تو آبهای خارک خمپاره خورده بود ، با یه یدک کش وچند تا خدمه و ملوان به بندر برسونه و لوح شجاعت دریافت کنه.وقتی که همه حتی نا خدای اون کشتی فرار رو بر قرار ترجیح داده بود. کاری نبود که بلد نباشه و کاری نبود که نکرده باشه!! تا اونجایی که تمام شهرو محله یاد داشتند همیشه اون رو به یه اسم صدا می کردند : "ژنرال" پ.ن: خوب اینم یه جور پست هست. داستان نویسی به سبک مارکو. سعی میکنم تا جایی که بتونم بنویسم.البته فقط هفته ای یک یا دو مرتبه.امیدوارم که خوشتون بیاد. رسیدن به یک رویا هر قدر هم که رویا بچگانه باشه باز هم لذت خاص خودش رو داره. همین رویاهای ماست که آینده ما رو می سازه. تا حالا شده به رویاهای دوران بچگیتون فکر کنید؟؟ همین الان یه کوچولو فکر کنید! ........!فکر کردید؟ خندتون نگرفت؟ چه فکرهایی داشتید؟ از خلبان ، معلم ، رییس جمهور و قهرمان ملی شدن تا هزار جور فکر جور و ناجور دیگه! من هم رویایی داشتم.(البته یکیشون رو می خوام بگم.). قهرمانی تو مسابقه بخور بخور! اون دوران ما تنها مسابقه بخور بخور مسابقه محله بود که از کانال دو پخش می شد و مسابقه به صورت ماست خوری بود.یادتون اومد؟ می خوام بگم که بالاخره من هم به آرزوی کودکیم رسیدم. هیچ وقت نشد که دوستام سر اینکه کی بیشتر و زودتر می خوره باهام شرط ببندند ، چون خصوصیت غذا خوردن من رو می دونستند. اما روز شنبه تو جشن روز دندانپزشک که توی دانشکدمون برگزار شد ، دلم رو به دریا زدم و کاری رو که همیشه خجالت می کشیدم انجام بدم، انجام دادم. (بعضی وقتها رویاهای شما، می تونه بدترین حادثه های زندگی دیگران باشه!) تو مسابقه بخور بخور شرکت کردم.( می گم این روزها عجیب غریب شدم ، کسی باورش نمیشه.) مواد مسابقه : 3 تا نون ساندویچی، ربع کیلو کالباس، یک کاسه سس مایونز، ده برگ کاهو، یه بطری آب معدنی،دو تا فلفل دلمه ای ، دو عدد گوجه فرنگی بود و که همه اینها به صورت سالم و دست نخورده بود و می تونستیم که ساندویچ درست کنیم یا به صورت مجزا بخوریم. باید همه اش رو می خوردیم و هر کس که زودتر میخورد برنده می شد. مسابقه شروع شد و من به هیچ چیز توجه نداشتم ، گهگاهی قیافه ام به استاد هام می افتد که با بهت و حیرت ساندویچ خوردن من رو نگاه میکنن و تازه بعضی هاشون هم خوششون اومده بود و فیلم نگاه بهت زده رییس دانشکده.( با خودش می گفت: این هیولا کجا بود تو دانشکده ما پیداش شده؟) و اونجایی که شروع کردم سس مایونز رو به صورت خالی با قاشق خوردم و صدای اخ و اییش دخترهای دانشگاه بود که بلند می شد!! یه نفر شرکت کننده دیگه تو مسابقه که گفته بود: من فقط دیدم مارکو نون ساندویچی رو میکنه تو دهنش وهیچ اثری از جویدن دیده نمی شه و فقط به صورت بلعیدن نون رو میده پایین! مسابقه تمام شد و در کمال قدرت من اول شدم! و یه جورایی دلم یاد بچگیم رو کرد که بابام بهم میگفت اگه همه غذام رو زود بخورم و هیچیش باقی نمونه بهم یه جایزه خوب میده!! این رو گفتم که بدونید که مارکو با تمام مشغله هاش و دردسرهاش و حس شعر فروغ خوندن هاش هنوز هم مارکو شیطون و بازیگوشه! پ.ن1: به نظرتون چرا هر کی چند تا شعر تو وبلاگش نوشت و یه ذره حال وهواش عوض شد همه زرتی از راه می رسن و میگن فلانی عاشق شده؟؟ هووووم؟؟ به نظرتون آدم بعضی وقتها نمی تونه ملاهم باشه ؟ و ملاهمت به خرج بده؟ به نظرتون بشینم مثلا مدل پاشنه کفش فلان استاد رو مسخره کنم بهتره؟ یا چند تا شعر از فروغ بنویسم؟ پ.ن 2: حتما می پرسید که چرا این روزها اینقدر وقتم کمه؟ شما هفته ای دو جلسه کلاس زبان انگلیسی، دو جلسه کلاس زبان فرانسه، سه جلسه کلاس موی تای(یه جور ورزش رزمی هست) ، علاوه بر ساعت های کلاسی و صبح تا ظهر جمعه کوهنوردی و رفتن به پاتوق های جمعه بعد از ظهر رو داشتید به نظرتون وقت اضافه می آوردید؟؟ پ.ن 3: 15 اردیبهشت روز شیراز هست.از همینجا به همه شیرازی های عزیز تبریک میگم. پ.ن 4: این دفعه رو زیاد نوشتم که دیگه هوس نظر دادن در مورد دل و قلوه مارکو به سرتون نزنه! روزها ، روزهای خاصیه ! هیچ وقت اردیبهشت شیراز اینجوری به دلم ننشته بود. کم کم دارم به این نتیجه می رسم که یکی از علت های تغییر سبک من می تونه همین حال و هوای شیراز باشه. بدجور آدم رو کله پا و خل و چل میکنه! با اینکه این روزها در به در دارم دنبال عقربه های ساعت می دوم و آخرش هم بهشون نمی رسم ، ولی این دویدن و نرسیدن به ساعت رو دوست دارم. یه جور خاص. یه هوای خاص. یه احساس خاص. امشب از آسمان ديده تو روي شعرم ستاره مي بارد در سكوت سپيد كاغذها پنجه هايم جرقه مي كارد شعر ديوانه تب آلودم شرمگين از شيار خواهش ها پيكرش را دوباره مي سوزد عطش جاودان آتش ها آري، آغاز دوست داشتن است گر چه پايان راه ناپيداست من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست از سياهي چرا حذر كردن شب پر از قطره هاي الماس است آنچه از شب بجاي مي ماند عطر سكر آور گل ياس است فروغ دلم یه پنجره می خواد..... یه پنجره از اون پنجره های شیشه شطرنجی که تو طاقچش یه گلدونه پر از گلهای اطلسیه. از اونها که تا بازش نکنی نمیتونی بیرون رو ببینی. یه پنجره که بشه از توش با نوک انگشتت . به بچه ای که داره واسه گرفتن پلاستیک توت فرنگی از داداش بزرگش گریه میکنه و خودش رو تو خاک و خل غلت میده تمام شهر رو نشو بدی و بگی نگاه اونجا خونه شماست. بچه هم با اون لپ های گندش و چشمای معصوم و نازش یه نگاه حاکی از تعجب بهت بکنه. یه پنجره که اینقدر توش غرق رویا بشی ، که مرز بین رویا و واقعیت رو از دست بدی. واسه اینکه مطمئن بشی تو دنیای واقعی هستی و وجود داری با انگشت اشاره چند تا ضربه به نوک دماغت بزنی و وقتی از واقعی بودن این لحظه مطمئن شدی از ته دل بخندی!! و بگی هنوز هم بچگی و سادگی رو دوست دارم! پنجره ای رو به جهانم آرزوست!
آه.... سهم من اینست. سهم من اینست سهم من ، آسمانی ست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد. سهم من پایین رفتن از یک پله متروک ست. و به چیزی در پوسیدگی غربت واصل گشتن سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست. و در اندوه صدایی جان دادن ، که به من می گوید: (( دستهایت را دوست می دارم))! فروغ این روزها رو فقط دارم سعی میکنم که بگذرونم و به کارهایی که دارم برسم.یعنی یه جورایی سعی میکنم که به بهترین نحو ممکن بگذره. به قول مامان با این برنامه ای که من واسه خودم ریختم و کارهایی که میکنم یه دفعه از پا در میام.البته همان طور که مستحضرید ما به همین زودی ها میدون رو خالی نمی کنیم. در فکر شما خوبم در فکر خدا شیطان٬ پس بی خیال خدا٬ پرواز می کنم درخیال شما.........! (محمد فلاح نیا) یه جای دنج پیدا شد! یه جای دنج و بی صدا. یه جایی که مثل هیچ جا نیست.!!! در دفتر خاطراتش نوشتم : باشد که جایی باشد که در خرابه های پیری خاطرات جوانی خود را در دیوارهای اینجا جستجو کنیم!! به زودی عکس هاش رو براتون می زنم با کلی چیز جدید! قرار بود دیگه پستی نوشته نشه!! نه پستی و نه حرفی! آخه خیلی وقت بود که تاریخ انقضای حرفهام فرا رسیده بود. اما !! گفتن بنویس. گفتم وقت ندارم! گفتن همش بهونه است. گفتم از صبح میرم بیرون تا شب میام خونه! گفتن مگه کارگری میکنی؟؟ هیچکی باورش نشد که نوشتنم نمیاد. به هرحال نوشتم. باز هم نوشتم بعد از کلی وقت که بدونید هنوز پا برجام. سعی میکنم که بیشتر بنویسم. اما نه مثل گذشته. خوش باشید دوستای عزیز. یا حق مهربانیت را سپاس ای یگانه زلزله بلاگفا ! و یک دنیا تشکر از همه دوستان و عزیزانی که با تلفن و اس ام اس و کامنتهاشون من رو شرمنده کردند. بهترین ها رو براتون آرزومندم. یا حق از قدیم گفتن هر چیزی یه تاریخ انقضایی داره. فکر کنم که تاریخ انقضای تاریخ انقضا هم گذشته باشه. راستش تو این چند روز که دور از نت بودم به خیلی مسایل فکر کردم. و به این نتیجه رسیدم که تاریخ انقضای تاریخ انقضا وبلاگ و این نوع نوشتن من هم گذشته. واسه همین از امروز در این وبلاگ رو تخته میکنم. این وبلاگ با تمام خاطراتش باقی می مونه .اما بدون پست جدید. به وبلاگ دوستان هم سعی میکنم تا جایی که وقتم اجازه بده سر بزنم. اما دیگه فکر کنم وبلاگ خودم تا اینجاش کافی باشه واسه نوشتن. در روزهای آتی شاید قرار باشه که روند زندگیم رو به طور کل تغییر بدم. امیدوارم که همیشه شاد و سلامت باشید دوستای گلم. سال نو همگیتون هم مبارک. یا حق و اما خبر هفتگی: خبر خوش و مهم اینکه : بابا حالش خوبه و دیروز ساعت 4 بعداز ظهر عملش بود و چهل و پنج دقیقه عملش طول کشیده بود و خدا رو شکر ساعت 7 شب آوردیمش خونه. نکته جالب این بود که پدر جان ما به دکتر گفته بود که نمیخواد به طور کامل بیهوش بشه و دکتر هم به صورت موضعی چشم پدر رو بی حس کرده بود و نکته ی جالب حین عمل این بوده که بابا واسه دکتر جوک تعریف میکرده و دکتر رو کلی خندونده!! خبر علمی: دیروز بالاخره به اولین جلسه انجمن اختر شناسی شیراز رفتم. راستش واسم خیلی جالب بود که از همه گروه آدمی اونجا بودند.از یه دختر 9 ساله تا یه پیرمرد شصت ساله و نکته جالبترش اینکه یه آقایی بود که 27 سال بود مقیم آمریکا بود و متخصص جراحی قلب بود . از طریق این جلسه با این آقای دکتر آشنا شدم و منتظرم که در اولین وقت با ایشون یه ملاقاتی داشته باشم .آخه ایشون هم شماره تلفنشون و هم ایمیلشون رو بهم داند.!! سر جلسه نشسته بودیم. که یکی از آقایون شیرازی طریقه آشناییش با انجمن رو این طوری معرفی کرد: یک روز صبح زود ، کله سحر که با خانمم رفته بودیم بلوار چمران پیاده روی ، با آگهی های انجمن مواجه شدیم و اسم نویسی کردیم و امروز خدمتتون رسیدیم. اگر بقیه هم سحر خیز باشن مطمئنا این تبلیغات رو دیده اند! پزشک متخصص: میشه بپرسم ساعت چند ؟ آقای شیرازی:صبح زود بود حدود ساعت 10 صبح!!!! (شیرازی های عزیز خودشون ربطش رو تشخیش بدن) نکته دلسوزاننده: از برنامه های انجمن به غیر از کلاس آموزش تئوری نجوم ،که شمال عکس برداری نجومی و کلی مبحث دیگه هم هست اینه که گشت های اطراف شهر هم داره. و فعلا یک برنامه گردش شب واسه هفته دوم فروردین ماه تو تخت جمشید گذاشتن و یه برنامه رصد توی اردیبهشت ماه توی زنجان!!! خبر فرهنگی: خوندن دو کتاب پیامبر و دیوانه و هفت عادت مردمان موثر تموم شد. انشالله وقت کردم کتاب پیامبر و دیوانه رو واسه تولد نسیم جان نقدش میکنم. چون خیلی پیگیر نقد این کتاب بود و از حالا گفته باشم هدیه تولد نسیم آبجی عزیز من که زن نسرین گودزیلا هم هست می باشد. دیروز خوندن کتاب خر مگس نوشته اتیل لیلیان وینیچ به توصیه ننه زابیلم رو هم شروع کردم. باید همین جا اعتراف کنم که کتاب خرمگس از اون کتابهایی هست که خیلی حرفها واسه گفتن داره.فکر کنم به زودی زود نقدش رو بنویسم. خبر ورزشی: چهارشنبه هفته پیش مسابقه پینگ پنگ تیمی دانشگاه بود و باز هم تیم ما دوم شد. البته من همه بازی ها رو بردم .یه نفر از بچه های تیم یه باخت داد و تیم دوم شد. (نمیدونم ماجرا چیه که این ترم همش مقام دوم میاریم!). خبر ضد ورزشی: راستی راستی به شدت در حال چاق شدن هستم . خبر آموزشی: 1: کلاسهاهامون شروع شده. از ساعت هفت و ربع صبح تا ساعت شش بعد از ظهر! مارکو شبها به صورت جنازه با خانم خواب ملاقات میکند و خانم خواب هم با کمال ملایمت باهاش رفتار میکنه. 2: امروز امتحان Final زبان این ترم رو هم دادم و فعلا یه نفس راحتی می تونم بکشم. 3: به احتمال زیاد از ترم بعد کلاس فرانسه رو هم ثبت نام میکنم. پ.ن : این پست درون مغازه پدر مارکو در حین خم شدن کمر مارکو زیر بار مسئولیت خرج خانواده نوشته شد!!! خوش باشید همگی . یا حق این چند روزه به احتمال زیاد یه مقدار سرم شلوغه و کمتر میتونم بیام نت. بابا امروز ظهر عمل آب مروارید چشم داره و بعد عمل هم بیشتر کارهای خونه رو باید انجام بدم تا بابا حالش خوب بشه. پس اگه کم پیدا بودم .به بزرگی خودتون ببخشید. واسه بابا هم دعا کنید که مشکلی براش پیش نیاد. پ.ن: الان که دارم فکر میکنم میبینم که تولد موسی هم اسفند ماه بود. اما هرچی فکر میکنم یادم نمیاد که چندم اسفند بود باید امشب بهش زنگ بزنم. و در ضمن تولد هملت رو هم که ۲۱ اسفند هست بهش تبریک میگم. کس دیگه ای متولد اسفند نبود؟؟هوم؟؟ خوش باشید. یا حق به نظرتون شستن و برس کشیدن فرش سخت تره؟؟ یا اینکه بخوای آب تایدش رو در بیاری و اون رو آب بکشی؟؟ از ظهر تا حالا دارم با خودم کلنجار میرم که کدومش سخت تر بوده؟؟ پ.ن : مثل اینکه اسفندانه همه داره زیاد میشه. اولیش که نسیم جان آبجی خودمون هست .۲۵ اسفند رو پیشاپیش تبریک میگم. و بعدش هم که حمیدرضای گل و عزیز که ۲۸ اسفند تولدش هست. امیدوارم که جفتشون سالم و سر خوش باشن. سوال: به نظرتون کسی که واسه جواب دادن کامنتهاش تو جدول برنامه روزانه اش وقت تعیین می کنه ! اصلا زندگیش مثل آدمه؟؟ میدونم که چند روزه کلا کم پیدا شدم. در بی معرفتیم شکی نیست. ولی در تلاشم که سعی کنم سبک نوشتنم رو عوض کنم. اون شب داشتم پستهای اولم رو میخوندم. دقت کردم دیدم که سبک نوشتنم از زمین تا آسمون فرق کرده. حس کردم که خیلی خودم رو محدود کردم و دیگه اون جور که دلم می خواست نمی نویسم. نوشتن به سبک بیان احساس .واسه همینه که یه هفته هست دارم با خودم میجنگم. که یه مقدار احساساتم و نوشته هام رو تعدیل کنم. امیدوارم که به دل نگیرید. در ضمن هفته آینده شروع کلاسهام و دارم به زندگیم یه مقدار برنامه میدم. و یه سری چیزها رو از زندگی حذف میکنم و به یه سری چیزها به خصوص خانواده ام بیشتر بها میدم.واسه همینه که زیاد این ورا نیستم. در ضمن خونه تکونی هم هست. پ.ن: ماه اسفند ماه تولد کلی از دوستان عزیز هست. تا اونجا که یادم هست تولد خانم سرنتی پیتی تو این ماه بود. یه دوست دیگه هم بود که تولدش دهم اسفند بود. یه دوست دیگه هم دیروز بود که به قول خودش فکر میکرد خیلی بزرگ شده. و کلی بهش حس خود بزرگ بینی دست داده بود وکلی خودش رو تحویل می گرفت. تا جایی که هنوز خودش جوجه ای بیش نیست اما به من گفته بود بچه!! و یه جوجه دیگه هم که تولدش تو روزهای آتی هست. که به احتمال زیاد کادوی تولدی که براش میگیریم یه گونی پنبه از نوع مرغوب براش میگیرم. خوش باشید. یا حق سکانس اول: ترمینال مسافربری شیراز. مارکو: بریم؟؟ دوست مارکو: بریم. فیلم شروع میشود!! سکانس دوم: مارکو جمعه صبح زود ساعت شش و نیم از خواب بیدار میشه.میبینه حوصلش سر رفته. ماشین رو روشن میکنه . مارکو فکر میکنه.!!(چه غلطها)!به این نتیجه میرسه که یه جای خلوت و آروم می خواد. ماشین رو روشن میکنه و می اندازه تو جاده.میره طرف دشت ارژن (یکی از جاهای دیدنی اطراف شیراز). مارکو یه نیم ساعت اونجا میشینه.میبینه ای واای.ساعت ده جلسه کانون وبلاگ نویسان داره. ماشین رو روشن میکنه.تو جاده نم نم بارونه.با صدای گوگوش و هوهوی باد. با رطوبت و بوی خاکی که از زمین خشک بلند شده. مارکو به جلسه میرسه.کارش رو انجام میده.ساعت یک میره پیش دوستش. بعد از دوستش میره خونه.نهار میخوره و یه مقدار وبگردی میکنه . تا ساعت ۷ شب که دوستش میاد خونشون که واسه ساعت ۹ مارکو رو ببره ترمینال. مارکو آماده میشه و با دوستش میره به سمت ترمینال!! دم در ترمینال موقع خدا حافظی : مارکو: میای بریم کرمان؟؟ دوست مارکو: آره پایه هستم .فقط بنزینشو جور کن. مارکو بنزین کرمان به شیراز رو جور میکنه. دوستش هم بنزین شیراز به کرمان. بعد از خریدن سوغاتی و کلی این ور و اون ور رفتن. تازه ساعت یک شب از شیراز میان بیرون!! ( فلش بک به اتاق خواب مارکو ساعت شش و نیم صبح جمعه: مارکو با صدای زنگ ساعت که شش و نیم صبح رو نشون میده از خواب بیدار میشه!) سکانس سوم: ساعت ۲ بامداد روز شنبه: دوست مارکو در حین رانندگی یه مقدار خواب آلود به نظر میرسه.مارکو که ماجرا رو میفهمه بهش میگه بزن کنار من رانندگی میکنم. دوست مارکو: تو هم که از صبح ساعت شش تا حالا بیداری.بگیریم بخوابیم؟؟ مارکو: نه .!من عادت دارم. سکانس چهارم چهار صبح روز شنبه . دوست مارکو خوابیده و مارکو در حال رانندگی. ضبط ماشین داره آهنگ معین رو میخونه. آسمان کویر صاف و ستاره ها انگار که اومدن کنار شیشه بغل ماشین. جاده خلوت خلوت! مارکو در حال رانندگی. مارکو به جاده سیاه چشم دوخته و انگار این جاده تونل زمانی می مونه که مارکو هرچی به سمت جلوتر میره ، فکرهاش به گذشته بر میگرده.مارکو توی این تونل زمان گذشته رو مرور میکنه. سکانس پنجم: مارکو ساعت شش و نیم صبح میرسه کرمان. (مارکو بیست و چهار ساعته که نخوابیده). مارکو تا ساعت یک و نیم کارهاش رو انجام میده. پیام بارزگانی: استاد پاتولوژی سابق مارکو: به به .دانشجوی فراری .شما کجا؟؟اینجا کجا؟؟ مارکو: استاد راه گم کردیم. استاد: ماشالله چه تپل ، مپل شدی!! مارکو جان زن گرفتی؟؟ مارکو: نه استاد! در حال جستجو هستیم.اما هنوز آدمی به این اندازه خریت پیدا نشده!! استاد: موفق باشی پسرم. پیدا شد یه خبری به ما هم بده!! سکانس ششم: ساعت ۲ بعد از ظهر روز شنبه. مارکو و دوستش در رستوران در حال غذا خوردن. مارکو تا جایی که جا داره میخوره. شکمش سنگین میشه. قراره که ساعت سه بره واسه کارت سوخت. مارکو به دوستش میگه یه گوشه وایسا تو سایه. مارکو میخوابه. چهل و پنج دقیقه. موبایلش زنگ میخوره. اون ور خط: ورپریده مگه تو قرار نبود ربع ساعت پیش اینجا باشی؟ مارکو: بلی.آمدیم. سکانس هفت: ساعت ۳ بعد از ظهر.مارکو به پشت سر ماشین دوستش در به در دنبال کافی شاپ باز می گرده. مارکو به این نتیجه میرسه.که نشستن رو علف های پارک و بستنی لیسی خوردن. بهتر از نشستن تو کافی شاپ و اسپرسون خوردنه. بنابراین به دلیل کمبود کافی شاپ و کمبود وقت. به این نتیجه رسید که توی پارک بستنی لیسی بخوره. نکته: شما تا حالا کارت سوختی دیدید که توش ۵۶۰ لیتر بنزین باشه؟؟ ما که تا حالا ندیده بودیم!! سکانس هشت: ساعت ۴ بعد از ظهر.اول جاده شیراز.باک بنزین پر. ساعت ۵ مارکو احساس خواب میکنه.میخوابه.دوستش داره رانندگی میکنه. مارکو بیدار میشه ساعت ۷ بعد از ظهره. داره بارون میاد.شب شده. مارکو به دوستش میگه بزن کنار. من میرونم. مارکو میشینه پشت ماشین و تا ساعت ۱۲ شب تو بارون و تگرگ رانندگی میکنه! این بود شرح حال این دو روز مارکو که کم پیدا شده بود!! جوک نوشت: بعد از ظهر نشستیم با مامان فیلم وحشتناک میبینیم. مامانم طبق معمول چهار چشمی رفته تو تلوزیون و غرق در ترس و وحشته. پیام بازرگانی پخش میشه: مامان مارکو: مارکو فشار خونم رو میگیری؟؟ مارکو: چیه؟؟حالت بده؟سر گیجه دااری؟؟ مامان مارکو: نه بابا.میخوام ببینم این فیلم ترسناک که میبینم فشار خونم چقدر رفته بالا؟؟ مارکو: خوش باشید. یا حق امشب دارم میرم سفر!! نمیگم کجا.!! ولی یه سفر که خیلی طول میکشه!! امشب میرم فردا شب بر میگردم!! به جون خودم کور شم اگه دروغ بگم. جوک نوشت: Location: باغ دوستِ خلبان مارکو. Time: وقت نهار. دوست مارکو: دِدِددددد؟ این نوشابه چرا مزه نفت میده؟؟ دوستان مارکو و مارکو خطاب به دوست مارکو: بخور نوشابتو بچه توهم زدی. این وقت روز نفت کجا بود ؟؟؟؟ دوست مارکو: نه به خدا بیاین بچشید ازش.بببینید چه مزه ای هست؟؟ دوستان مارکو: نوشابه رو تست میکننن. و می بینن بله.مزه نفت میده. مارکو: از راه دور یه لایه سه سانتی نفت روی نوشابه میبینه!! مارکو خطاب به یکی دیگه از دوستان: تو لیوان ها رو با چی شستی؟؟ دوستی که مورد خطاب قرار گرفته: با آب اون بشکه که کنار دیواره!! صاحب باغ: تا اونجایی که یادمه تو اون بشکه نفت نگهداری میشه!! دوست سوتی دهنده مارکو: من دیدم بوی نفت میاد ، ولی خداییش فکر کردم که توهمه و به خاطر این بوده که کنار آتیش بودم!! خوب.من کم کم آماده شم که برم سفر. شما هم خوش باشید .تا فردا یا حق پریشب نشستم به نگاه کردن فیلم reader به کارگردانی stephen daldry که این فیلم هم طبق معمول بر اساس داستان Der Vorlesser که نویسنده اون Bernhard schlink هست ساخته شده . این فیلم از اون فیلمهایی هست که اولش از آخرش شروع میشه. داستان از اونجایی شروع میشه که یه پسر 15 ساله عاشق یه زن 36 ساله میشه. زنی که هم میتونه نقش این مادر رو واسه این پسر ایفا کنه.هم معشوقه و هم گوش دهنده به داستانهایی که پسر میخونه. شستن پسر توسط زن.گوش دادن به داستانهای پسر.دعواهایی که بیشتر به دعوای مادر و فرزندی شبیه هست تا دو تا معشوقه.و در نهایت از خودگذشتگی زن برای اینکه زندگی و تابعیت از اخلاق اون! نقش مرد رو Ralph Fiennes بازی میکنه. و اینجاست که هانا اشمیت شخصیت زن این داستان که نقش اون رو Kate winslet بازی میکنه شروع به نقش آفرینی میکنه. زن عاشق گوش دادن به داستان هست.(این هم علت خاص داره که اون به قول خودش:دوست داره که بیشتر خونده بشه تا چیزی رو بخونه) . شاید هم تنها علت آغاز ماجرای دوستی زن با پسر تو همین بود که پسر که واسه تشکر اومده بود.به زن گفت آدم وقتی که نمی تونه کتاب بخونه خیلی کسل و ناراحت میشه و یه جورایی زن دید که پسر هم مثل خودش عاشق کتاب خوندن هست. زن به داستانهایی که پسر قبل از عشق بازی برای اون می خونه گوش میده. باید بگم که بازی Kate winslet محشر بود. در این فیلم برنده اسکار بهترین بازیگر زن شده و وقتی دیدمش کلی کیف کردم.) و زن از پسر جدا میشه و سالها بعد .یعنی حدود 8 سال بعد پسر زن رو توی دادگاهی می بینه. پسر که دانشجوی وکالت هست شاهد محاکمه معشوقه خودش هست که به جرم عضویت در نازی ها داره محاکمه میشه هست و ماجراهایی که پیش میاد. همیشه به این فکر میکردم که وقتی زن سنش از مرد بیشتر باشه چی پیش میاد. اینجا بود که یه مقدار از اون تفکر ها به طور کامل تو ذهنم اومد و به جواب خیلی از سوالهام رسیدم. داستانش رو خیلی توضیح نمیدم.تا اینکه وقتی نشستید پای فیلم یه مقدار کنجکاو باشید. تکه کلامی از فیلم که من واقعا عاشقش بودم ، تکه کلام زن بود. که بعد از گذشت این همه سال هنوز به مرد 45 ساله ای که جلوش نشسته بود میگفت : بچه!!! این تیکه کلام بچه از اول فیلم تا آخر فیلم روی زبون زن بود. و اون رو همه جا به مرد میگفت. باید بگم که فیلنامه این فیلم حرف نداشت.یه جوری بود که تماشاگر رو قاطی سیاست و عشق و همه چیز میکنه. بازی کیت وینسلت در نوع خودش رویایی بود. همون طور که تو فیلمهای TITANIC و Little Children زیبا بازی کرد. راستش رو بخواید یه جورایی شیفته بازی این زن شدم. این قسمت از فیلم رو که دیدم یاد کتاب بیگانه ، آلبر کامو افتادم. اینجاست که هانا اشمیتز رو روی صندلی کلیسا نشون میده . تا فیلم رو نبینید نمیتونید حدس بزنید که چرا این قسمت فیلم جالب و تفکر بر انگیزه. توصیه میکنم که این فیلم رو مثل خود من دوبار ببینید! امیدوارم که خوشتون اومده باشه. پ.ن: فعلا خبری خاصی نیست.خبری شد خبرتون میکنم. پ.ن مخصوص نسیم: در مورد کتاب پیامبر و دیوانه هم یادم هست.اما اینکه هنوز چیزی نگفتم ماجرای بسی طولانی داره که به زودی براتون میگم. پ.ن سوالی: به نظرتون اگه من یه مجله فرهنگی نقد کتاب و سینما باز میکردم وضع مالیم بهتر نبود؟؟ خوش باشید یا حق امروز بعد از حدود یک هفته که شروع که به خوندن کتاب بلندی های بادگیر کردم ، تونستم تمومش کنم. امیلی برونته Emily Brontë متولد سال ۱۸۱۸ در Thornton, Yorkshire در جنوب انگلستان هست .که بعد از سی سال زندگی در ۱۹ دسامبر ۱۸۴۸ در اثر بیماری سل از دنیا میره و کتاب بلندی های بادگیر"WUTHERING HEIGHTS" رو در سال ۱۸۴۷ به جا میگذاره و البته تعداد زیادی شعر از اون باقی مونده که بسیار روان و دلچسب هست. وقتی وارد زندگی برونته شدم و شرح حالش رو خوندم. یه مقدار این طرز نوشتن اون واسم توجیه پیدا کرد.همون طور که حدس می زدم مادر برونته وقتی اون کودک بود در سال ۱۸۲۱ فوت کرده. یعنی درست زمانی که اون سه سالش بوده.وقتی که این داستان رو می خونید. شخصیت های داستان در سنین کودکی مادرانشان رو از دست میدن. و در مورد شخصیت هیندلی ارنشا هم باید بگم ، برونته اون رو از روی شخصیت برادر خودش بازسازی کرده .چون برادر اون هم در سنین جوانی آدمی دائم الخمر و معتاد بوده و این شخیصت توی داستان برونته به نحو چشمگیری قابل مشاهده هست. و اما نقد داستان: راستش نمیدونم چی بگم؟ این از اون داستانهایی بود که واقعا اعصاب خورد کن بود. یه جور خاصی بود.مثل اینکه یه نفر سوهان برداشته باشه و شروع کنه به ساییدن روح آدم و تا میتونه زجر و بدبختی و زبونی آدمها رو نشون بده. یه جورایی آدم رو میبره تو لجنزار ، لجنزار نفرت و وحشی گری .یه جور حس انتقام و بی رحمی .چندین و چند بار اعصابم خورد شد و خواستم بی خیال خوندن کتاب بشم. اما دلم نیومد. تو یه سایتی میخوندم که یه خانم انگلیسی نوشته بود که وقتی که این کتاب رو میخونده ، حدودسی صفحه از این کتاب رو به قول خو دش به طور فیزیکی گریه کرده. تو این کتاب میخواد زبونی و بد بختی انسانها رو نشون بده ، تا اونجا که میگه : ادگارد لینتون: (( ناز و ادای من؟؟من چه ناز و ادائی دارم؟کاترین تو رو به خدا بیا و اینگونه بر من خشم نگیر. هر قدر دلت میخواهد من را تحقیر کن و پست بشمار .من آدم بیچاره و ترسو و جبونی هستم. بیش از این طاقت سرزنش و مواخذه ندارم.نمی توانم بیش از این خشم و غصب تو رو تحمل کنم.اگر میخواهی از چردم تنفر داشته باش ولی رحم و لطف خود را از من دریغ مدار.)) کارتین :(( پسره ی احمق و بی شعور!!نگاهش کن ببین چطوری می لرزد .مثل اینکه میخواهم او را کتک بزنم .لازم نیست که از من در خواست کنی که تو را تحقیر کنم. هر کس که تو را ببیند جز ترحم کار دیگر کار دیگری نخواهد کرد.)). میشه گفت فضای این داستان یه جورایی آمیخته با با عشق دیرین و انتقام جویی هست . و شاید علتش هم این باشه که اسم دیگه کتاب عشق هرگز نمی میرد باشه. عشقی که بین هیت کلیف و کاترین شروع میشه و حتی پس از مرگ هم بر بلندی های بادگیر ادامه داره.جایی که حتی بعد از مرگ این دو نفر ، اهالی دهکده روح های اونها رو اونجا می بینن. تو این کتاب میخواد یه جورایی فضای روحانی و الهی رو به نمایش بکشه و یه جورایی از مرگ و زندگی اخروی صحبت کنه .تا اونجا که میگه: (( در چنین مواقعی یعنی در کنار بستر کسی که به تازگی روح از تنش به در رفته باشد.من احساس آرامشی میکنم، آرامشی که هیچ نیرویی قادر نیست آن را برهم زند.احساس اطمینان و اسودگی خاطر از وجود ابدیتی عظیم به من دست می دهد.ابدیتی که روح بدان واردمی شود .جائی که برای حیات پایانی نیست.برای پرواز پرنده عشق و محبت مانع و رادعی به میان نمی آید.و شادمانی به منتها درجه ی خود می رسد.)) این طرز تفکر برونته هم واسه خودش علت داره. به علت اینه که برونته در سالهای آخر عمرش با دو خواهر دیگرش یعنی شارلوت برونته و آن برونته تو یه کشیش خانه زندگی میکرده و طبق شواهد آدمی بسیار منزوی بوده یه جورهایی افسردگی و ناراحتی داشته و اینکه در اطراف اون کشیش خانه ، قبرستانی وجود داشته و خلنگ زاری عظیم. که برونته ساعت های بسیاری از روز رو اونجا سپری میکرده و به عبارتی محلی بوده واسه تفکر و تخیل در مورد زندگی و داستانهایی که باید می نوشته. تو این کتاب چهار شخصیت هست که واسه من جالب بود. یکی جوزف، خدمتکار پیر و یک دنده هیت کلیف که برونته می خواد تو این داستان اون رونماد آدمهای خشک مقدس نشون بده.اشخاص انجیل به دست که از زندگی فقط موعظه رو یاد گرفتند و دیگه به چی چیز انسانیت توجهی نشون نمیدن. هیت کلیف: که نشون دهنده شیطان واقعی هست .کسی که از غصه هیچ کس ناراحت نمیشه. و فقط وفقط به فکر انتقام و سیر کردن روح شیطانی خودشه. کاترین لینتون: فرزند کاترین ارنشا که میشه گفت نماد یک دندگی و آزادی خواهی و مقابل با شیطان تو این داستان هستت. و خدمتکار منزل : الن دین، راستش یه وقتهایی به طور کل اعصابم از دست این شخص خورد شد تو این داستان و تا می تونستم فحشش دادم. اگه دقت کنید همه مشکلات و بد بختی ها زیر سر این خدمتکار هست. که به قول خودش داره دلسوزی میکنه و می خواد مشکلی پیش نیاد. اما هر مشکلی که به وجود میاد پای این زن در میونه و به نظرم اگه این زن نبود هیچ وقت این اتفاقات ناگوار پیش نمیومد! و در مورد داستان می شه گفت که با عشق نافرجام هیت کلیف و کاترین شروع میشه ، و تا پایان ترکش های این عشق و انتقام های اون گریبانگیر نزدیکان این دو نفر میشه. و در آخر هم : مرگ برونته در سی سالگی که نکته جالب اینه که تاریخ تولد برونته رو روی سنگ قبر ننوشته . و این می تونه یه جورایی یاد هیت کلیف رو تو ذهن ما زنده کنه که تاریخ تولد نداشت. و تنها بر سنگ قبر اون نوشته بود بود هیت کلیف و زیر اون هم تاریخ مرگش رو نوشته بود!! در قسم زیر هم یه لینک میگذارم که اگه خواستی خلاصه داستان رو بخونید و زندگینامه کامل برونته رو مطالعه کنید. http://www.kirjasto.sci.fi/ebronte.htm پ.ن: سیری جون به خدا من آزار ندارم. در حال پست نوشتن بودم که دستم خورد وخودش آپ شد. و به عبارتی من بی تقصیر بودم. خبر فوری: تو پست قبل یادتونه که در مورد نگاه کردن از بالا به پایین چقدر براتون سخنرانی کردم؟؟ حالا نظرتون در مورد نگاه از پایین به بالا چیه؟؟؟ در راستای تحقق این نوع نگاه مارکو به عضویت انجمن اخترشناسی شیراز در اومد!! خوش باشید . یاحق تا حالا به آقایون توجه کردید؟ که وقتی دران ریششون رو مدل دار می تراشند ، بعضی وقتها هر چی بیشتر دقت میکنند باز هم یه جای ریش نا میزونه ، و آخرش اینقدر از این ور و اون ورش میزنن که مجبور میشن کلا ریش رو بتراشند؟؟ یا ضرب المثل معروف(( اومد ابروش رو درست کنه زد چشمشم کور کرد))؟ خلی جاها دقت کردید؟ زیادی دقت موجب اعصاب خوردی ما میشه.اونقدر که شاید نتیجه کار بر عکس بشه!! این ترم سر کلاس یکی از استادها بهمون گفت : میدونید مزخرف ترین آدمهای روی زمین چه کسانی هستند؟؟ گفتیم نه! جواب داد: ما پزشکها ! و از اون ها مزخرف تر پزشکهای متخصص و از اونها بدتر فوق تخصص ها . گفتیم واسه چی؟ گفت: متاسفانه هر چی که بیشتر وارد تخصص میشیم جزیی تر میشیم و وارد خیلی چیزهای جزیی تر میشید و دیدتون نسبت به زندگی و همه چیزیش عوض میشه و ریز بین میشید! میگفت محدود کاری شما شاید کمتر از نیم میلی متر باشه! و وقتی هم تخصص میگیرید مطمئن باشید که کمتر از این نیم میلی متر هم میشه!و این ریز نگری شما می تونه به همه زندگیتون سرایت کنه و زندگیتون رو به گند بکشه! میگفت اینقدر ریزبینتون میکنه که حتی به نقطه های سیاه روی دیوار هم گیر میدید! بهمون یه توصیه کرد : گفت اگه یه خلبان دیدید از اون نظرش رو نسبت به دنیا و نگرش اون رو بپرسید!! اون موقع یاد این شعر سهراب افتادم: " چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید!"
و اما داستان ما: اون روز گذشت و تا اینکه دیروز یکی از دوستان که از قضا یه مدتی درس خلبانی خونده دعوتم کرد باغشون. از ماجراهای توی باغ که بگذریم. و اذیت هایی که با بچه ها کردیم. حدود ساعت ۴ بعد از ظهر بود.که بهم گفت میای بریم کوه؟؟ من هم که پایه بودم ،گفتم آره. بدون استراحت همینجوری از کوه رفتیم بالا .نمی دونم چقدر ارتفاع بود.فقط این رو میدونم که ماشینی که پایین کوه بود شبیه یه نقطه سیاه شده بود! وقتی ایستادیم اینقدر سکوت و آرامش بود که جفتمون صدای ضربان قلبمون رو می شنیدیم. حس میکردم که قلبم تو گوشمه و از ضربان قلبم که سنگین و بم شده بود لذت می بردم! اونجا بود که یاد حرف استادمون افتادم که میگفت از خلبان ها بپرسید که نگرششون نسبت به دنیا چیه؟دنیا رو چطور می بینن؟نظر اونها که از بالا دنیا رو می بینند چطوریه؟ راستش نیازی ندیدم که از اون بپرسم.ترجیح دادم که خودم ببینم و حس کردم که در مقابل این دنیا ما چقدر کوچیک هستیم. و چقدر می تونه احمقانه باشه کسی که تو این دنیا خودش اینقدر کوچیکه بیاد رو مسایل خیلی کوچکتر از خودش گیر بده و فکر و ذکر خودش رو مشغول این چیزها کنه! شاید جزییات حیرت آدم رو بر انگیزه که تو خلقت خدا عاجز بشه و به قدرت خدا پی ببره. اما این از بالا نگاه کردن به دنیا آدم رو از خود بی خود میکنه و بیشتر دنبال زندگی و نوع رابطه میگرده! و این بود که به نتیجه حرف استادم رسیدم. چیزی رو که در موردش فکر کرده بودم به طور کامل تجربه کردم. "که سعی کن علاوه بر اینکه حواست به جزییات باشه ، یه دید کلی هم از بالا به زندگیت داشته باشی.درست مثل یه عقاب که تو اوج آسمونه اما کوچکترین جنبنده ای که تو زمین حرکت کنه اون رو میبینه!" توی کوه یه لحظه هوس کردم داد بزنم. داد زدم.پژواک صدا به سمت خودم واقعا لذت بخش بود. نمیدونم .چرا مثل دیوونه ها شروع کردم به داد کشیدن .یه جورایی حس میکردم که دارم تخلیه میشم .یه جور حس خاصی بود.شاید اینجا به خدا نزدیکتر بودم. داد میزدم و خدا صدام رو می شنید و جوابم رو میداد و جوابم تو بازگشت صدا بود!! حس میکردی اون که میگن تو اسمونهاست یه مقدار اومده پایین تر و جواب صداهات رو میده! راستش وقتی که برگشتم کامل حس کردم که از همه چیز تخلیه شدم و روحم سبک شده!! یاد این جمله سیر اسکوزی تو فیلم کوچه های پایین شهر افتادم! " اشخاصی که نمی تونن گناهانشون رو توی کلیسا اعتراف کنن، یقینا اونها رو همراه خودشون به خیابون های داخل شهر میارند" و اینجا بود که فهمیدم تخلیه شدن روح آدم تو یه جای به این خوبی چقدر به آدم آرامش میده. توی برگشت دوستم پرسید حالت الان چطوره؟ گفتم : فکر کنم از صبح ساعت ۷ سر حال تر و شادتر باشم! میدونم شاید این پست یه مقدار شخصی بود.ولی دوست داشتم که حسم رو نسبت به این نوع نگرش بیان کنم.و ببینم نظر شما چیه! پ.ن: مارکو طی حرکات کوهنوردی دیروز به مقدار زیادی به کوهنوردی و طی حرکات ژانگولری که طی سعود به آخرین قله کوه انجام داده علاقه بیشتری به صخره نوردی پیدا کرده! پس اگه از این به بعد دیدید که عکس هام رو به صورت آویزون از صخره گرفتم زیاد تعجب نکنید. خوش باشید یا حق تو خیابونی.داری راه میری.یهو میبینی یه نفر از جلو چشمات رد میشه و هر چی تو ذهنت تجسم می کنی که این چرا این جوری بود ؟چیزی دستگیرت نمیشه که یکی از پشت سر میگه : بابا تریپ خفنش رو نگاه کن طرف شیطان پرسته! نمیدونم تا حالا چند بار کلمه شیطان پرست به گوشتون خورده؟؟ولی باید با عرض تاسف بگم که این فرقه یا قول خودشون دین داره به سرعت در ایران رواج پیدا میکنه! شاید با خودتون بگید که خوب که چی؟ ما که آدمهای خوبی هستیم. و عقلمون میرسه که سراغ این جور چیزها نریم!من هم حرفتون رو قبول دارم. اما همیشه به این اصل اعتقاد دارم.چیزی رو که من عقلم رسید و با منطق ازش دور شدم. شاید گریبانگیر خواهر و یا برادر خودم یا حتی بچه خودم بشه .پس همیشه سعی میکنم که از کنار هیچ چیز بی تفاوت نگذرم. چند روز پیش داشتم مجله مردم و جامعه رو مطلالعه میکردم و در این مورد به مطلب بر خوردم. واسه همین تصمیم گرفتم یه مقدار در موردش توضیح بدم.که حدقل اگه شما بهش برخوردیدیه مقدار دیدتون باز باشه!!و بتونید منطقی و با آگاهی باهاش برخورد کنید. اگرچه اگه قرار باشه توضیح کامل داد حداقل باید ده بیست صفحه نوشت.اما سعی کردم یه مقدار از اهمیت موضوع بگم.
اگه دقت کرده باشید مساله شیطان پرستی از وقتی و کشور ما مورد بحث قرار گرفت که اون پارتی مشهور که هشتاد نفر توش شرکت کرده بودند تو کرج به دست پلیس کشف شد. هشتاد نفر از یه قماش جمع شده باشند فکر نکنم که تعداد کمی باشه. شما فکر کن ببین میتونی فقط و فقط چهل نفر از یه حزب خاص رو تو یه جا جمع کنی؟ و امروز هم که یه مقدار داشتم سایتها رو نگاه میکردم به یه مطلب تاسف بر انگیز برخوردم. اینکه سایتهای ما و حتی روزنامه ها هیچ آماری از داخل کشور ندارند. فقط و فقط سعی بر این دارند که تاریخچه شیطان پرستی رو توضیح بدن. و بگن که مثلا از فلان جا شروع شده.و تا فلان جا ادامه پیدا کرده. یا به قول خودشون توضیح واضحات میدن. غافل از اینکه الان حدود ۷۰ فرقه شیطان پرستی تو کشور وجود داره و در چند سال اخیر رشد زیادی کرده.و جالب هست بدونید که فرقه ای در غرب کشور توی کرمانشاه وجود داره که شیطان پرستی رو دین خودش میدونه. و مشکل از اینجا شروع میشه که کلان شهرهای ما طبق معمول مرکز آغاز این فرقه هستند.و میشه گفت که آمارش روز به روز داره بالا میره. نکته جالب و تاسف بر انگیز: زنها بیشتر جذب این فرقه ها میشن و بالاترین آمار خودکشی هم بین زن ها هست.اول از علت جذب شدنشون میگم:واسه اینکه زنهای ایرانی ذاتا به جادو جنبل علاقه دارند و این گروهها هم که باید یه جاذبه ای داشته باشند و به بهانه نیروهایی که از شیطان کسب میکنند و قدرت ماورا طبیعه با وعده های دروغین زنها رو جذب میکنن و بعد که جذب کردند با شستوی عقایدشون اونها رو معتقد به شیطان میکنند. شیطان پرستان به این اعتقاد دارند که خدای شیطان مرد را از خاک آفرید و مرد روزی در کنار رودی ایستاده بود و نگاه به رودخونه کرد و احساس تنهایی کرد و در پی اون خدا زن رو آفرید و زن تنها برای لذت مرد آفریده شده . پس اینجاست که از زنها سوء استفاده جنسی میکنن و زنهایی که اکثرا تو این فرقه ها هستند در آخرش به پوچی میرسند. چون اعتقادشون بر این میشه که این دنیا ، دنیای سیاهی هست و دنیای ظلمت و جهنم هست. و تنها راه کشف حقیقت و رها شدن از این دنیا خودکشی است. و اکثر اونها در جواب اینکه واسه چی خودکشی میکنید میگن: برای کشف حقیقت!! شیطان پرستان فلسفی که پیرو مکتب آنتوان لاوی هستند. که کلیسای شیطان رو در سال ۱۹۶۶ بنا کرد و از اون به بعد به تروجیج فلسلفه شیطان پرستی فلسفی پرداخت. طبق نظر اون شیطان وجود مادی نداره و هر کسی شیطان خودش هست و به عبارتی در وجود هر انسانی یه شیطان هست که به اون قدرت میده. و نکته ای که تو ایران خیلی بهش توجه میشه اینه که مراسم خاص شیطانی باید با ارضای جنسی صورت بگیره و اعتقادشون بر اینه که جهنم و دوزخ تو همین دنیاست و انسانها باید در همین دنیا حداکثر عذاب و رنج رو تحمل کنن. و یکی از لذت هایی که باید حداکثر استفاده رو ازش کرد لذت جنسی هست. و این باعث میشه که جوانان ما بیشتر به این جور فرقه ها روی بیارند و کمبود هایجنسیشون رو تو این جور جاها تامین کنند!
این هم عکسی از کتاب آیین شیطان پرستی که توسط آنتوان لاوی نوشته شده. اگه دقت کنید این مراسم تو کلیسای شیطان بر پا شده و به صورت ازدواج یکی از اشخاص با خدای شیطان و به عبارتی غسل تعمید اونها و در پایین هم یه work shop جادوگری رو نشون میده. و این هم عکس آنتوان لاوی موسس شیطان پرستی فلسفی. اگه دقت کنید تو عکس بالا هم اون آقایی که تو قسمت پایین عکسه خودش هست! میدونم که اگه بخوام در مورد شیطان پرستی بگم.خیلی خیلی مطلبم طولانی میشه .و به قول دوستی متنی که بیشتر از دو صفحه بشه نه تنها مفید نیست بلکه میتونه خواننده رو خسته کنه. پس لینکهای سایت رو براتون در قسمت پایین میگذارم.اگه دوست داشتید یه سر بزنید. http://en.wikipedia.org/wiki/LaVeyan_Satanism http://iscanews.ir/fa/ShowNewsItem.aspx?NewsItemID=258723 http://mastoor.ir/index.php?option=com_content&task=view&Itemid=2&id=460#josc154 http://mastoor.ir/index.php?option=com_content&task=view&id=406&Itemid=2 http://mastoor.ir/index.php?option=com_content&task=view&id=437&Itemid=1 http://mastoor.ir/index.php?option=com_content&task=view&id=442&Itemid=1 و این هم مارلین منسون ، خدای بسیاری از شیطان پرستان جدید!!! که جهت زنانه تر شدن ظاهر خود ، دست به عمل جراحی زده و دو تا از دنده های خودش رو در آورده تا ظاهرش زنانه شود. این مقاله فقط مروری بود بر مقالات مختلف .شاید روزی با یه شیطان پرست مصاحبه کردم. و رازهایی از دنیای واقعی اونها براتون گفتم. قضاوت این مقاله با خود شماست. خوش باشید یاحق پ.ن: قالب قبلی وبلاگ خوب بود.اما یه مقدار تو فونتها و متن اشکال ایجاد میکرد و اذیت میکرد.واسه همین ترجیح دادم که قالب سبک باشه تا هم عکسها راحت لود بشه و همه فونتها با فاصله نباشه!! یه لحظه به ساعت روی دیوار نگاه کنید. خوب حالا تصور کنید که ساعت به جای اینکه در جهت ساعت گرد بگرده در جهت خلاف بچرخه و زمان به جای اینکه جلو بره به سمت عقب برگرده! و یا به عبارتی همه چیزهایی که پیش اومده به سمت عقب برگرده! و شما ثانیه به ثانیه جوون تر بشید. ماجرای فیلم " روایت عجیب بنجامین باتن " هم اینه. کودکی که پیر به دنیا میاد و همه فکر میکنن که هیولا هست. لازم به ذکره که بدونید این فیلم نامزد دریافت سیزده جایزه اسکار 2008 در رده های مختلف شده !پس این فیلم ارزش دیدن رو داره! طبق معمول این فیلم هم بر گرفته از یه داستان هست. داستان کوتاهی از اسکات فیتز جرالد "f.scott fitzgerald" که خود این داستان هم الهام گرفته ازاین جمله مارک تواین که میگه " افسوس که بهترین قسمت زندگی درآغاز آن است و بدترین قسمت آن در پایانش". داستان فیلم از جایی شروع میشه که فرزندی به دنیا میاد که دچار آب مروارید هست و از شدت آب مروارید کور شده ، پوست بچه کاملا خشک و خشن و دچار آرتروز مفصلی بسیار شدیدی هست که به قول دکتر یه بچه به دنیا اومده که هشتاد سالشه!! و با گذشت زمان همه تو این داستان پیر میشن .ولی بنجامین باتن جوان میشه و درست مثل اینکه عقربه ساعت رو به عقب حرکت کنه!
زن سیاهپوستی به عنوان معجزه از این بچه یاد میکنه! اونجور که معلومه کتاب این فیلم ازخود فیلم قشنگ تره. مخصوصا اونجا که پیرمرد ده ساله ای رو توصیف میکنه که همراه دیگر پیرمردها سیگار میکشه و روز به روز جوون تر میشه. یا به عبارتی بزرگی کودک خردسالی بزرگی زود رس رو تجربه میکنه! توی فیلم تاکیدش بر اینه که پیری جسمانی رونشون بده و تغییر نوع روابط آدمها! ولی تاکید کتاب بر اینه که آدمهای جوون رو با عقل پیرشون نشون بده .به اینکه ظاهر جوون و طزر تفکر پیرانه چقدر می تونه جالب باشه. اسم معشوقه بنجامین تو این فیلم Daisy هس![]()
زندگی...
توبه....
شکر...
مادر
دانشگاه...
ج........
ززززززززززززززززززت زیاد!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(حالا شما من و این آبجی بی جنبه رو بگید!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
درسته خیلی کارها رو



![]()




![]()





![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و آماده است که گاز بگیره!![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
با خودش بهم میگه:![]()
![]()
...... استغفرالله!!!!![]()
![]()
در ابعاد این عصر خاموش
کسی نیست،
مرا گرم کن
![]()
![]()
می درخشد شبتاب
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک
غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند
نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من
کز مبارک دم او
آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر
(نیما)
چون به جای اینکه به فکر این باشه که با اون یه سکه بره غذا بخوره و یه شب خودشو
جوجه.می دونم امروز تو ظاهرت مثل عسل بود اما به قول خودت داخلت زهر مار بود.
اما من هم ظاهرم و هم باطنم زهر مار بود.راستش نمی دونم.نمی دونم چی بگم.
فقط بدون در مورد همه چیز.اگر تو به فکر آینده و زندگی من هستید و اینکه به قول تو
با کیفیت و بدون درد بمیرم این حق رو هم به من بده که نگران آینده تو باشم.
من هم دوست ندارم که تو مریض باشی یا مشکلی داشته باشی.مگه من دل ندارم؟
فکر میکنی این نگرانی رو فقط خودت داری؟
فکر کنم هیچ روزی اینقدر با هم تلخ نبودیم.اما جالب اینجا بود که جفتمون سعی
میکردیم همدیگه رو شاد کنیم.و فکر کنم ارزشمندترین چیزش برای من همین بود.
همین و همین وهمین.که تو روزهای سخت هم بخوایم همدیگه رو شاد ببینیم.!
بعد از اینکه این پست رو نوشتم پستت رو خوندم!نمی دونم چی بگم.فقط این رو بدون که
خوب نیست وقتی حالت بده پنهون کنی.کاش سرت رو گذاشته بودی رو شونم و گریه
می کردی ٬ بلکه هم دل تو و هم دل من آروم بگیره جوجه!)
یا حق

.
.
.
.
کوچه ای هست که در آنجا
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
![]()
و.......... آخرین باری که می نویسم!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
می گرفتند.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
جوک جلسه :![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(مارکو کماکان خوابش میاد).![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


( دیشب که داشتم مراسم اسکار رو نگاه میکردم.دیدم که به خاطر ایفای نقش![]()




![]()




![]()
![]()




![]()


