دست نوشته های کسی که شبیه هیچ کس نیست جز خودش
بعضی وقتها اونقدر بی حالی که حتی حوصله خودت رو هم نداری..... حوصله نداری که حتی یه پست بنویسی و یا برای دوستات کامنت بگذاری... اما...... این روزها زندگی بر وفق مراده.... یعنی درست از اون حالت در اومدم و دارم می رسم به نقطه ی ۱۰۰! انرژی که دارم این روزها جوجو رو هم متعجب کرده... و تنها چیزی که می تونم بگم.... اینه که.... حضور هیچ کس تو زندگی آدم بی دلیل نیست .... و خدا رو برای حضور جوجو تو زندگی شکر میکنم.... با اینکه انرژی خیلی زیادی رو برای خوشحالیش صرف می کنم... اما انرژی که بهم بازتاب میکنه شاید ده برابر انرژی مصرفیم باشه... ببخشید که نیستم.... قول میدم در اولین فرصت به همه دوستای عزیزم سر بزنم.... ........ پ پ....... یعنی یه جور بی حالی.یه جورایی تهی شدن و نا امید شدن! یعنی درست مثل پست قبل من شدن... یعنی اینکه الان می فهمی چرا بعضی دوستان این حست رو خوب درک میکنن و می فهمنت! یه جورایی که می فهمی جنس مونث بنده خدا چه می کشی وقتی این جوری میشه... آره.. پست قبل من به احتمال زیاد این جوری بودم..... اما برای ما مردها اسمش Bio rhythm یا همون ریتم زندگی!! یه جور دوره 28 روزه هست که روحیه ات از صفر شروع میشه میرسه به صد!! و از صد میاد به پایین و می رسه به صفر!!و این برای من یعنی فاجعه... چون یه هفته قبلش آنفلونزا داشتم و بدنم قبل از این بیو ریتم به وضع فنا رسیده بود و بعدش هم که این شروع شد..... و دیگه نور علی نور!!!و این شد که ما در پست قبل پ بودیم!! (یادمه استادمون میگفت اگه رضازاده یه روز دیگه وزنه می زد شاید قهرمان المپیک نمی شد !!و این یعنی همون بیوریتم خودمون)) ج جوجه... یعنی تو این اوضاع داغون.... اوضاعی که یه هفته قبلش آنفلونزا داشتی و الان هم که وارد همین مرحله بیوریتم شدی... یه چیزی .. مثل بروفن به دادت می رسه ..... و بعدش هم اسید فولیک و قرص آهن..... آره .. جوجو امروز همین نقش رو داشت... اگرچه این چند روزه گند زدم به حالش.... اما فکر کنم الان که خوب شدم باید جبراااان کنم...! (( با اینکه داغون بودم... اما به حالت چشماش که گیج شده بود می خندیدم... آخه تا حالا هیچ وقت اینجوری ندیده بود منووو.. و کاملا معلوم بود که گیج گیج شده...)) ب بخش... رادیولوژی ، تشخیص و جراحی!! سه تا بخشی هستند که شروع به کار روی بیمار کردیم و خدایی دکتری هم واسه خودش حالی داره... و مریض هایی که اینقدر با حال حرفت رو گوش می کنن.... یه جور حس خاص بزرگ شدن... دکتر شدن... و این که هر چی میگی مریض بهت میگه چشششششم! حس خوبیه و دوسش می دارم... ح حال... حالم داره بهتر میشه و این یعنی یه دگردیسی دیگه..... دگردیسی که باید همه چیزش نو باشه و به قول جوجو مثل یه قورباغه دم دار قراره بشم قورباغه بی دم!! یا حق و چه مبهم است لحظاتی که از تهی سرشاری! ابهامی در روح و جسم .... این روزها بدجوری سرشار از تهی شدنم. حس همه چیز هست و حوصله هیچ چیز نیست.... یه جور برزخ.... از همین جا با تمام وجود عطف به پست قبلی اعلام میکنم.ای تو روح اون پزشکی که امروز بعد از ظهر برای من دگزامتازون نوشت. هر چی فکر کردم که چه مرگیم شده!! عقلم به جایی نرسید از خودم یه history گرفتم.دیدم تنها چیزی که مصرف کردم همون آمپول دگزامتازونی بوده که این آقای دکتر که خیلی به قول خودش کار درست بود نوشته!!! عوارضش رو که نگاه میکنم.نوشته بی خوابی، پوکی استخوان و سر خوشی واشتهای زیاد. تازه داره یادم میاد که شب که اومدم خونه ،همه جا رو روی سرم گذاشتم و داد زدم ننه من شام میخوام. و اینکه الان دارم خودم رو داغون میکنم که خوابم ببره!! نگو به خاطر این آمپول دگزا بوده. جالب اینجاست که برای گلودردهای چرکی میگن آمپول دگزا نزنید .این دکتر گلابی دید ما گلومون چرک داره.برامون دگزا نوووووشت!!!! پ.ن: خدا رو شکر این سریال LOST هست که تا صبح من رو مشغول کنه. وگرنه همین الان می رفتم سراغ اون دکتر و همین چند تا دونه مویی هم که داشت میکندم!!!! بعد از دو شب تب و لرز و عرق ریزون در حین خواب به علت آنفلونزا! گفتم امشب که حالم خوبه مثل آدم میخوابم! از ساعت ۱۲ مثل مرده افتادم تو رختخواب! تا ساعت ۱ خوابم نبرد! نمی دونم توهم بود؟ خیال بود چی بود؟ اما حس کردم صدای پا میاد! اهمیت ندادم.صدای خش خش اومد. دیگه از جام بلند شدم.بدون روشن کردن چراغ رفتم در بالکن رو باز کنم. دیدم یه چراغ روشنه.گفتم شاید چراغ قوه دزدها باشه! در رو یواشکی باز کردم..... آره نور مهتاب بود!!!!!! نمی دونم چی بگم؟اما بعد که تقویم رو نگاه کردم دیدم که امشب شب چهارده بوده و ماه کامل بوده! راستش ازدیدن آسمون به این صافی و نور مهتاب به این قشنگی حیرت کردم. خیلی جالب بود. بعدش هم اومدم تو تختم بخوابم. که الان یک ساعته و نیمه هر کاری میکنم خوابم نمی بره. راستش نمی دونم چه مرگم شده؟ اما حس میکنم حال خوشی دارم!! نکنه واقعا من گرگ شبم؟ هووم؟ لازم به ذکره که تولدم هم همین حول و حوش ماه شب چهارده و این چیزها بوده!! ج جراحی،جیم،جاده،جیگر،جنگل یعنی اینکه از بخش جراحی جیم کنی!بندازی تو جاده! جیگر بخری و تو جنگل بزنی سر سیخ بخوری! و اون جاده ای خوبه!که آسمونش ابری باشه!خورشیدش قایم شده باشه! جنگلی خوبه که تو ش پر از درخت فندق و بلوط باشه! و آسمونی خوبی که هردم بخواد دلش رو سبک کنه و بارون بباره! بلندگوی ماشینی خوبه که توش صدای گوگوش بیاد!! خونه ای خوبه که بیای و از ساعت ۵ بعد از ظهر تا ۷ صبح به مدت ۱۴ ساعت مثل مرده بخوابی و هیچ کس هم کاریت نداشته باشه! ر رادیولوژی .... استادی خوبه که وقتی میاد می بینه تو راهرو بخش رادیو ایستادی و داره بیرون رو نگاه می کنی .. با دکلمه بهت بگه .... و پاییز پادشاه فصل ها .... و تو هم بش بگی چه خوش گفت اخوان..... و اونم با یه لبخند جوابت رو بده... یا اینکه قبلش ۵ دیقه دیر کنی... با اخم بهت بگه کجا بودی؟؟......... سرت رو کج کنی بگی ببخشید..... و این جوری راه تموم دعواها رو به روش ببندی.... د درس .... یعنی اینکه بعد از سفر دیروزت امروز با خودت نیت میکنی که بشینی درس بخونی.. نشستی تو کتابخونه و با خودت میگی تا آخر هفته بیرون نمیرم.. همون موقع گوشیت زنگ میخوره.... میگه امشب چه کاره ای؟؟؟ و این طوری میشه که امشب هم کلا به ولگردی و شام خوردن با بقیه می گذره.. س سفر.... گفته بودم که تو راهه! خبر رسید که مسابقات پینگ پنگ افتاده اواخر همین ماه توی خزر شهر!! نمی دونم.اما این چند وقت عجیب دلم هوای شمال کرده بود! اونم تواین فصل!فکر کنم اولین سفرم داره شروع میشه..... یکی بیاد منو بگیره.... ک کامنت ... جواب همه کامنتهای پست قبل رو هم دادم..... ب بااااااااااااااا اجازه!!! ب بیمار.... اومده دندونش رو بکشه.ازش می پرسی خانم محترم صبح صبحونه خوردی که جون داشته باشی؟ میگه آره. میگی چی؟ میگه یه آدامس خوردم..... م معتاد..... یعنی بدبختی!و اگر افغانی باشه یعنی مصیبت! یعنی اینکه ده تا کارپول بی حسی هم خالی کنی تو دهنش دستت از سوزن زدن می افته!اما اون هنوز بی حس نمیشه! و اگر افغانی باشه.یعنی بعد از کلی مصیبت بی حس کنی! بعدش تازه انگار باید عاج فیل رو بکشی! نیم من ریشه داره!استخووناشونم از سنگه! دخترا اول صبح صدقه میدن که مریض این طوری به پستشون نخوره! م مادر... این روزها عجیب دودره باز شده! توی این هفته اخیر دو مرتبه خفتم کرده تمام ظرفهای خونه رو انداخته رو دوشم. منم گفتم چشممممم... پ پاییز... یعنی صبح ساعت ۷ از خونه بزنی بیرون.بری یه جایی که پر از درخت چناره با یه رودخونه.پاییز رو حس کنی!سرماش رو ، بوی چوب سوخته و صدای باااااااد! بعدش بری کنار آبشار کز کنی یه گوشه ! آتیش روشن کنی و همچین از گرمای آتیش مثل یه گربه آروم و بی صدا بشینی و به صدای باد گوش بدی! که ظهرش انقدر کیفوری که وقتی با صدای اون آروم میش و سرت رو میگذاری رو بالشت!تا ۵ ساعت از خواب بیدار نمیشی! و این یعنی آرامش! س سفر..... یعنی ببینم تا قبل از عید جبران این یه سال خونه نشینی رو میکنی یا نه؟ خبر آمد سفری در راه است. و احیانا آذر ماه مسابقات کشوری دانشجویی هست ! مکان مشخص نیست.اما هر جا هست اینجا نیست! پس یه سفر دیگه هم تو آذر ماه در راهه! سیگار.... بعد از یه سری مسایل و کلنجار رفتن با خودم!همون هفته ای یه نخ رو هم بوسیدیم کنار و فعلا کلا تو ترکم! سرعت.... وقتی ببینی یه پسر ۱۷ ساله که هنوز سبیل پشت لبش سبز نشده، سوار موتور بوده و یهویی با کله رفته تو تیر چراغ برق! چه حسی بهت دست میده؟ وقتی ببینی. که یه پارچه سفید کشیدن رو صورتش؟ زیر سرش پر از خووونه! و حس کنی که تازه خوابش برده! آره.... مرگ از رگ گردن هم به آدم نزدیکتره! از سرعت بدم نمیاد!اما از اینکه یه روز من بخوام عامل یه مرگ اینجوری باشم می ترسم! خ خیلی چاکریم!!![]()
![]()
| Design By : Night Melody |

