دست نوشته های کسی که شبیه هیچ کس نیست جز خودش
تفکر فلسفی این که: تا حالا با خودت فکر کردی اگه یه نفر همزاد خودت. (درست یکی دیگه مثل تو باهات تو این دنیا زندگی می کرد، زندگی برات بهتر بود یا بدتر؟) پیشرفت یا پسرفت؟ من که هر چی فکر میکنم.قبل از هر چیزی که بهش فکر کنم. به این نتیجه می رسم اگه یه نفر پایه برای تمام افکارم پیدا بشه. دنیاااا به گند کشیده میشه!! شما چطور؟؟ هووم؟
پ.ن: خدا رو شکر.زندگی داره بهتر میشه. به زودی با خبرهای خوب تر میام سراغتون. فعلا دریای طوفانی ما در آرامش به سر می بره! خدا بقیه اش رو به خیر کنه! آخ که چقدر پستی و بلندی داره!لامذهب طاقت نیاورد یه روز ازش تعریف کنیم!آنچنان زیر و رومون کرد که هنوزم که هنوزه گیج گیجیم که کجا بودم و به کجا رفتم! ت یعنی اوس کریم که اون بالا نشستی!بابا پدرم در اومد!اونقدر به شکر خوردن افتادیم که شکردونمون پر شده!تو رو به اون بزرگیت دستمون رو بگیر نگذار به فنا بریم! ش اوس کریم شکرت ،با اینکه بعضی وقتها بدجوری می اندازیم تو جاده خاکی طوری که پدر چهار چرخ و کمک فنرمون در میاد و اساسا جلوبندیمونبه اف میره !اما حکمت داره! حکمتش هم اینه به جای اینکه سر پیچ تو جاده چالوس فرمون ماشین ببره و اونجا بخوای ریغ رحمت رو سر بکشی! همینجا تو جاده خاکی یادمون بیاری ، که هی طرف همین اولش یه بازرسی فنی برو و این کاربراتورت رو هواگیری کن و اون نیت کوفتیت رو صاف کن، که اگه رفتی سر پیچ دیگه دیره واسه درست کردنش! اونجاست که دیگه هم باید شکر بخوری ، هم باید شربت شکری! م قربونش برم !هم مظلومه !هم زرنگ! صبی رفتم لیوان چایی رو بگذارم تو ظرفشویی! میگه ننه قربونت برم دستم درده!این دو سه تا تیکه ظرف هم بشور! میگم ننه به روی جفت تخم چشمام!تا مشغول شستن همین دو سه تا تیکه ظرف هستم. سرم رو بر میگردونم میبینم تو سینک اونوری کلی ظرف دیگه تلنبار شده! میگه اینا رو از گوش کنار خونه پیدا کردم اوردم!ننه قربون دستت اینا رو هم بشور! منم میگم باشه چشم! اینقده شلم شیمپو کار کردم که تمام لباسم خیس شده!دارم میرم بالا که برم دانشگاه میگه ننه قربون دستت اون گونی پیاز هم از گوشه حیاط ببر بالا بذار تو راه پله! میگم ننه: خداییش تازه دارم می فهمم این بابای ما رو چطوری تووورررر کردیا! د نمی دونم چرا !هنوزم هیچ حس خاصی بهش ندارم!اما کم کم با شروع شدن امتحان میان ترم دارم بهش حس علاقه پیدا میکنم! دیگه چه کنیم؟مجبوریم. وقتی یک ماه گذشته باشه و امشب تازه لای کتاب رو باز کردی و یه برگ هم به زور بخونی تازه می فهمی که چقدر حالت بده! ج نمی دونم؟ بعضی وقتها بدجوری آمپر می چسبونه!اونقدر که مجبوری جلوش لنگ بندازی.دور موتورش می چسبه رو خط قرمز! میگی رخصت بده ! بدجوری تار و مارت میکنه! اونقدر که حتی نای نفس کشیدن رو هم نداری! البته وقتی که مقصر باشی ! اما با تموم این حرفها ...... هنوز قلبش مثل یه فرشته پاک و مهربونه... مثل فرش کرمونه!!!! هر چی قدیمی تر میشه و بیشتر از بودنش میگذره! مرغوبیتش بالاتر میره و بیشتر خوبیش رو نشون میده.! ز خدایا به بزرگی ات قسم .... توبه....!!! همیشه میگن که زندگی هیچیش معلوم نیست.! باید بگم که من روی درستی این جمله قسم میخورم! دیروز عصر اونقدر شاد بودم و سرشار از انرژی که راه می رفتم برای خودم بشکن می زدم.میگفتم و می خندیدم.سرشار از انرژی و سر زندگی! اونقدر که حتی غم و غصه گذشته و آینده برام هیچ اهمیتی نداشت. در عرض بیست و چهار ساعت! امروز عصر چنان داغون شدم که زندگی به جز پوچی برام هیچ مفهومی نداشت! درک کردم که میگن : مهم نیست که آدم همیشه فقط خودش شاد باشه. مهم اینه که علاوه بر خود آدم اطرافیانش هم شاد کنه. زندگی لینک آدمها به یکدیگه است. یه نفر غصه داره.غصه اون به یه نفر دیگه منتقل میشه. و غصه اون یه نفر دیگه از زندگی سیرت می کنه! و غصه تو به طور قطع یه نفر دیگه رو! اون قدر از زندگی سیری. اون قدر دلت می خواد زندگیت رو بالا بیاری. که دراز میکشی تو رختواب. و به جای اینکه بخوابی. از خدا طلب مرگ میکنی. بلند میشی. میری تو آشپزخونه. سر سبد قرصها. قرصی رو که می خوای پیدا می کنی! لورازپام!!! داری میای بالا.تو راه پله .پاکت سیگار بابا رو می بینی. یه نخ بر می داری. و اینجوری میشه که ! بعد از سه ماه سیگار نکشیدن توی خونه. باز به همون کنج بالکن خونه پناه می بری. سیگار رو دود می کنی. و یه دونه لورازپام رو می اندازی بالا. بلکه این دل بی صاب تا صبح آروم بگیره. اینقدر فکر نکنی. اینقدر فکر نکنی به بدبختی خودت.به ناراحتی خودت. که این هم از ناراحتی دیگرون منشا میگیره. فکر نکنی که چی بودی و چی شدی؟ فکر نکنی که فردا چی قراره بشه. بدجوری پیچیده است این زندگی. شاید هیچ وقت دوست نداشته باشی کسی از زار زار گریه کردنت خوشحال بشه. امااا زار زار گریه کردنت امروز یه نفر رو خوشحال کنه. خودش میگه که پست شده. اما توی دلت ، تو از اون خوشحالتری.از اینکه خوشحالی اونو از گریه هات می بینی و خوشحالی که اون خوشحاله و خیالش راحته! و این یه کم آرومت میکنه!و شاید اون هیچ وقت این حس تو رو درک نکنه. و امشب وقتی گریه اون رو می بینی ، باز از بودنت و اینکه بعضی وقتها کاری از دستت بر نمیاد گریه ات می گیره! انگار که یه چیزی توی وجودت بیدار شده. اینکه این قدر به فکر خودت نباشی و یه نفر دیگه. به فکر غصه های بقیه هم باشی. و این رو بدونی که غصه های دیگران تو رو هم غصه دار میکنه. پس کاری کن.که همه شاد باشن و همه با هم بخندن. نه فقط اینکه خودت بخندی....... درست لحظه ای که تمام غم های زندگی رو به سخره گرفتی. آنچنان غمی با چنان قدرتی زمینت می کوبه. که می ترسی نتونی بلند بشی و فقط میگی که زمان می خوای. زمان میخوای تا همه چیز درست بشه.درست مثل ۲۴ ساعت پیش!پر از آرامش وشادی..... زندگی بدجوری با آدم بازی میکنه! راستی؟ کی از فردای خودش خبر داره؟
پ.ن: شاید الان بگید این یارو مشکل داره.افسردگی دو قطبی داره. نه به اون پست قبلیش و نه به این پستش. اما باور کنید.زندگی همینه. به قول یه بنده خدایی: حرفی که توش غم نباشه .حرف نیست.کشکه. زندگی بی غم هم زندگی نیست. ز زندگی.. میگذره!از وقتی که میرم باشگاه!یه ۲۰ روزی تقریبا میگذره. دقیق دارم حس میکنم که انرژیم بیشتر شده و خوشحالم.چون دارم میشم مثل سالهای اول دانشگام.اون روزهایی که از صبح تا شب این ور و اون ور بودم! سالها و روزهایی که اکتیو بودنم همه رو متعجب میکرد! کسی که الان نشسته داره تایپ میکنه. از صبح ساعت ۷ از خونه زده بیرون و ۱۰ شب برگشته! این وقت شب هم داره پست میگذاره ! ک کتاب!... .... خریدم.کلیییی. این روزها به هر مناسبتی و هر جریانی کتاب می خرم. راستش الان دلم می سوزه.کلی کتاب دارم.کلی هم شوق خوندن. اما کلی جون ندارم!چشمام سوز میده و خوابم میاد!فعلا وقت بیداریه! خوب بیدار می مونم تا بتونم راحت بخواااابم! ش شوک! دیشب برنامه شوک در مورد اوضاع رانندگی تو ایران بود! طرف داشت در مورد این آدمهایی که قانون رو رعایت نمی کنند حرف می زد. می گف. اینها یه مشت آدم آنارشیست و قانون گریز هستن! از ده تا خصوصیات که گفت نه تا و نصفیش مال من بود! د دکتر؟ طرف اون شب تو باشگاه میگه تو واقعا دکتری؟ میگم آره .برای چی؟ میگه تا حالا دکتری ندیده بودم که تو باشگاه بیاد و اینجوری بخواد هیکلش رو بسازه! منم بهش میگم می دونی مشکل من چیه؟ میگه : نه دستم رو به حالت تفنگ میکنم.می گذارم رو کله ام. می گم داداش اینجام داغوووونه!عقل نداااارم! م مادر این روزها عادت کردم اکثر اوقات که می خوام برم از خونه بیرون. همچین پیشونی این مامانه رو بوس آبدار میکنم.بعد از کلی وقت. امروز اون هم وقتی داشتم پیشونیش رو ماچ میکردم یه ماچ آبدار از لپم کرد! با اینکه بچه لوسی نیستم.اما عجیییب حال کردم! مشهد به احتمال زیاد برای بهمن ماه میرم.نمی دونم.امام رضا شاید واقعا امسال طلبیده باشه!عجیب به دلم برات شده که امسال تا قبل از عید میرم پابوس امام رضا! ت تیاتر! فردا اولین جلسه تیاترم شروع میشه!ساعت ۵!تا بریم ببینم چی میشه! باید در نوع خودش جالب باشه! ت تمام شد عزیزم نکنه می خوای حروف الفبا رو تا آخرش برات بنویسم؟ راستش نمی دونم چی بگم. فقط این رو بگم که تا این خبر رو شنیدن اولش شوکه شدم!!! اما بعدش آنچنان خوشحالم که از صبح تا حالا دارم با دمبم گردو می شکنم! آره . همگی درست حدس زدید! فاطی بلا(زلزله معروف) عرووووس شد! فاطی. آبجی گلم . انشالله که همیشه خوشبخت و شاد باشی تو زندگیت !!! دوستان قدیمی . خودشون خوب می دونن. که من به فاطی و بهار ارادت خاصی دارم. پارسال همین موقع ها بود. که این دو نفر این پست تاریخی رو رو برای من رقم زدند!! یک سال نشد که جفتشون به جرگه مرغ ها پیوستند. حالا هی بگید این مارکو بده!! امروز ظهر که این پست رو می خوندم خودم ازخنده مرده بودم!!! زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو همآغوشی من پری کوچک غمگینی را میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین مینوازد آرام ، آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه میمیرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد (فروغ)
پ.ن: این تیکه های شعر فروغ رو عجیب دوست می دارم و با خودم زمزمه می کنم. پ.ن : یه دوستی در مورد جوجه پرسیده بود که آیا ناراحت نمیشه که این همه دختر برای من کامنت میگذارن؟ راستش:باید بگم که دل جوجه اونقدر بزرگ هست که با این چیزها کدر نمیشه. بعدش هم خدا رو شکر بعد از این همه مدت ،هم من جوجه رو می شناسم و هم اون فکر کنم که من رو شناخته باشه.برای همین .باز هم خیالش راحته . اخلاق جوجو هم که باید از دوستانی که جوجو رو دیدند بپرسید که چطوریه! امیدوارم که جواب کامل بوده باشه. خوش باشید همگی. یا حق بعضی وقتها واقعا خوشحال میشم و به خودم میگم خوب کاری کردی که پزشکی رو انتخاب نکردی! این آبجی ما که طبق معمول به جز اذیت ما کار دیگه بلد نیست. دیشب اومده و میگه مارکو قوزک پام ورم کرده ، بیا منو ببر بیمارستان! ما هم خسته و کوفته گفتیم باشه چشم بیا ببرمت! ساعت ۱۱ شب راه افتادیم رفتیم و گفتیم که مثلا یه بیمارستان خصوصی خوب بریم. خلاصه وارد اتفاقات که شدیم. باور کنید. به جای اینکه بوی الکل طبی توی بیمارستان به مشام ما برسه بیشتر بوی الکل دهان این مردم نازنین شیراز به مشام ما می رسید. میشه گفت که این پنجشنبه تقریبا اولین شب جمعه بعد از ماه رمضان بوده و عروسی ها و شب نشینی های این مردم نازنین شروع شده بوده! بنده و ابجی هم که نیشمون تا بناگوش بااااز.فقط به این مردم می خندیدیم! همراه مریض اول: دکتر؟چه کارش کنیم؟از عروسی اومد بیرون پاش پیچ خورد ، فکر کنیم پاش شکسته!نه پا که نداشت !پلاتینش شکسته!! دکتر:نه عزیزم ،این عکس پاشه !ببین پلاتینش سالمه! ببین داره برق می زنه ، نو هست و مشکلی نداره!حالا اگه اصرار داری ،فردا بیا پلاتین جدید براش بگذاریم! مریض دوم:{در حالی که سیخ نشسته و انگار عصا قورت داده دستش بر سینه هست!} دکتر: قربان مشکلتون چیه؟ مریض: دکتر دیشب رو قفسه سینه خوابیده بودم.خانومم اومد راه بره.تاریک بود. پا گذاشت رو من رد شد! فکر کنم دنده هام در رفته باشه! همین جوری نیشمون بازو به زور خودمون رو نگه داشتیم که نخندیم!) مریض سوم: همین طوری که رو تخت دراز کشیده!و پاش رو آتل بستن. میگه گرممه!(فکر کنید من دیشب آستین بلند پوشیده بودم!). میگه دارم آتیش میگیریم. و در همین حین آقا شروع به کشف حجاب کرد و همینجوری . داشت به ترتیب لباسهاش رو از تنش به زور در می آورد که ما چشمان آبجی رو گرفتیم و به اتاق دکتر معالج بردیم و اونجا چشماش رو ول کردیم! مریض قبلی بنده خدا اکس مصرف کرده بود و پس از مصرف اکس شروع به موتور بازی و مابقی قضایا و تصادف!
بعدش هم آبجی گفت یه سر به یه بیمارستان دولتی معروف شیراز بزنیم. که متخصص هایی که کشیک بودن عکس پاش رو ببینن. ما هم کارت دانشجویی رو در آوردیم ودر کمال احترام راهمون دادن داخل بیمارستان. اما تا وارد شدیم !تخت ها و برانکاردهای خونی بود که جلومون رد می شد. فهمیدم که تا دو سه دیقه دیگه اینجا باشیم ،مامانه صد در صد سکته میکنه. دست مامان و آبجی رو گرفتیم و اومدیم بیرون. و به آبجی توصیه کردیم که رو پاش راه بره خودش خوب میشه!
پ.ن: هفته اول گذشت و هنوز شروع نکردم به درس خوندن! البته کلی کار دیگه هست که شروع کردم به انجامشون. پ.ن۲: شاید خیلی هاتون باورتون نشه. اما از اول شهریور تا الان حدود ۹ کیلو وزن کم کردم! (هر کسی مربی وررزشی و رژیم خواست یه سر به خود من بزنه تا براش برنامه بدم!!) پ.ن۳: به احتمال زیاد از این هفته هم گروه تئاتر و کلاس زبانم شروع می شه. به اینها باشگاه بدنسازی و یه شب در میون استخر و سونا وهر شب دویدن رو اضافه کنید تا بفهمید که یه من مرد چقدر چربی می تونه داشته باشه!! همگیتون خوش باشید دوستان عزیز یا حق یه روزهایی مثل رویا بود برام. که تو بخش باشم و بیمار ببینم. یادم میاد سال اولی که وارد دانشگاه شدم.این همه سال بالایی رو که تو بخش می دیدم که دارن رو مریض کار میکنن.یه حس خوبی بهم دست می داد! می گفتم یعنی میشه که منم یه روز به این جا برسم؟ امروز که چشمهام رو باز می کنم می بینم که وارد بخش شدم و کم کم باید روی بیمار کار کنم و هزار جور سر و کله زدن با مریض! و الان چشمهام رو می بندم و وقتی باز میکنم می بینم که باید با این دانشکده خداحافظی کنم. زندگی عجیب داره زود میگذره! بعضی وقتها دلم عجیب هوس بچگی هام رو میکنه! اون وقتها آرزوم این بود که زود بزرگ بشم و ببینم که دور و برم چه خبره؟ الان با دیدن هر تار موی سفید توی سرم !آرزو میکنم که کاش بچه می موندم و هیچ وقت و هیچ وقت نمی فهمیدم دنیا چه خبره!!
پ.ن: اون کمیته دانشجویی که در حال تشکیلش بودیم! تشکیل شد.هم عضو هیئت موسس اون شدم.هم جزو هسته مرکزی . و چند روز پیش هم به عنوان مسول کمیته پژوهش اون انتخاب شدم و این یعنی تا الان کلی مسولیت! با این اوضاع: یه سفر کرمان که توی آذر ماه ۱۰۰٪ شده! و به احتمال زیاد سفر تهران و مشهد رو هم در پیش دارم!به هرحال هر چی که خدا بخواد!
این روزها با خودم عهد کردم که هر چه زودتر برنامه ام رو بنویسم. اما باورتون میشه با این اوضاع آشفته که برا خودم پیش آوردم حتی وقت برنامه ریختن هم رو پیدا نمی کنم؟آخ جوانی کجایی که یادت بخیر! نمی دونم چرا؟ اما امروز صبح یه حس خاص داشتم. یه حسی که تا حالا سابقه نداشت. سابقه نداشت که بخوام روز اول برم دانشگاه یا مدرسه و اصلا هیچ حسی نداشته باشم. الان که با خودم فکر میکنم میگم شاید به خاطر این باشه که اصلا تابستونی نداشتم. و به عبارتی به جای اینکه از تابستون استفاده کنم همش درگیر کارهای تحقیقاتی و این جور چیزها بودم. و امروز هم یه روز عادی مثل بقیه روزها بوده و خیلی چیز جالبی نبوده. و اما از اولین روز و اولین بخش ما : امروز صبح برای اولین بار وارد بخش جراحی شدیم. راستش اولش حالم خوب نبود. یه جور حسی بود که انگار با بچه های کلاس غریب هستم و کسی رو نمی شناسم اما کم کم . حس و حالم بهتر شد. و انگیزه و امیدم بیشتر و بیشتر شد. تا اینکه الان اینجا نشستم و دارم این پست رو می نویسم. حالم خوبه و داره بهتر از این هم میشه.
چقدر خوبه که آدم یکی از روزهای هفته هیچ کلاسی نداشته باشه. و این یعنی اینکه یه روز از هفته می تونی بری مسافرت بدون اینکه هیچ کسی بفهمه که کجا رفتی و بخواد نگرانت بشه. به زودی عکس های فارس گردیم رو براتون میگذارم. هوا داره خنک میشه و من عاشق هوای سرد و بارون زمستونم . امیدوارم که همگیتون خوش باشید یا حق
زندگی...
توبه....
شکر...
مادر
دانشگاه...
ج........
ززززززززززززززززززت زیاد!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(حالا شما من و این آبجی بی جنبه رو بگید!![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Melody |


