دست نوشته های کسی که شبیه هیچ کس نیست جز خودش
اون روز داریم در مورد کتاب با خانم دکتر صحبت میکنیم.بهم میگه کتاب بیوتن(بی وتن) نوشته رضا امیر خانی رو بخون.میگم خانم دکتر جون جدت کتاب ایرانی رو بی خیال شو. میگه نه این یکی فرق میکنه.تو بخر.بخونش اگه خوشت نیومد پولش رو بهت میدم. کتاب رو می خرم واقعا که خانم دکتر راست میگفت.کتاب ایرانی به این باحالی و آپ تودیتی نخونده بودم.
داستان مردی هست که مجروح جنگی هست.به قول حاج سهرابشون خمسه خمسه خورده توکمرش. یه روز سر قبر حاج سهراب رو قبر خالی خودش نشسته و داشته با سهراب که شهید شده حرف می زده و بعد آرمیتا که از نیویورک اومده رو می بینه ، آرمیتا مهندس معماری هست و برای ترمیم گلزار شهدا وارد تهران شده و آشناییشون از اونجا شروع میشه و بعدش همه که ارمیای معمر به قصد ازدواج حرکت میکنه و میره به سمت نیویورک تا زندگی جدیدش رو شروع کنه و ماجراهایی که اتفاق می افته. ونکته جالب تقابل نیمه مدرن و سنتی مغز در این کتاب با همدیگه هست. یه قسمت هایی رو از اون براتون میگذارم شاید خوشتون بیاد و برید بخونید.
باز هم مثل سه شنبه دیروز نشسته بودم روی قبر خودم،کنار قبر سهراب و با او گپ می زدم.که آرمیتا از راه رسید .با مانتو و روسری گلبهی ، کیف مشکی ش را روی زمین گذاشت و به زحمت روی سنگ قبر کناری سهراب نشست. سلامی و علیکی و بعد هم من خواستم حرف های آخرم را اول بزنم. تا حالا دیده اید کسی سر قبر خودش بنشیند و حرف بزند؟من سر قبر خودم نشسته ام ها! آرمیتا: در آمریکا خیلی ها می گویند که آقای خمینی فقط به شما یاد داد که بمیرین ، زنده گی را یادتان نداد.تا نوبت زنده گی رسید خودش مرد. همیشه دوست داشتم جای زخمی روی بدن م باشد اما نه اینقدر کوچک .... ترکش توی کمرم اگر چه درد بزرگی داشت ، اما ورودی اش روی کمرم بسیار کوچک بود. جای زخم روی دست،روی صورت نشانی از زنده گیاست .همیشه دوست داشتم جای چنین زخمی روی بدن م باشد. خون هایی که باید روی خاک های جنوب ریخته می شد ، آرام آرام با قطرات شامپاین روی میز مخلوط می شوند و روی خاک اره های پیست رقص می ریزند که مرطوب شده اند از عرق سوزی که هوای خفه دیسکو ریسکو آغشته به آن است. و من آیاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها. شب را و خانه را و هم سر را برای تسکین شما قرار دادیم. شب است و من در خانه هستم .کنار کسی که قرار بود هم سرم باشد و این هر سه یعنی شب و خانه و هم سر آرام م نمی کند.
راستش تو این کتاب تکه های خیلی زیادی رو علامت زدم. که انشالله باز هم براتون میگذارم. پ.ن: چقدر بده که یک هفته منتظر یکی باشی. و درست یک ساعت مونده به حرکت زنگ بزنه و بهت بگه که پدر بزرگم حالش خوب نیست و باید اینجا بمونیم. و این یعنی گم شدن در رودخونه زمان. دیگه محدودیتی نیست. فقط باید صبر کرد که پدربزرگش خوب بشه. و اما بزگترین وبهترین عادت من چیه؟؟اگه گفتید؟؟ خودم میگم: این که به هیچ چیز این زندگی حتی عادتهاش هم عادت نکنم! راستش دیدم که همه دوستان مشغول بازی هستند.اما کسی ما رو دعوت نکرد ما هم خودمون خودمون رو دعوت کردیم و شروع به بازی کردیم. توصیه: راستش من فقط عادتهام رو می نویسم.دیگه خوب و بدش رو نمی دونم. چون به نظر من آدم باید از بودنش لذت ببره.من هم همه ی عادت هام رو دوست دارم. لذا توصیه می گردد که افراد زیر ۱۸ سال و بالای ۶۰ سال عادات ما رو نخوونن. ۱ـ عادت دارم اگه حتی یک هفته هم وقت داشته باشم.باز هم همه ی درسها رو بگذارم برای شب امتحان.اون هم ساعت ۱۱ تا ۸ صبح. ۲ـ وقتی که غذا خوشمزه باشه .مثل ماکارونی.مرغ شکم گرفته.دم پخت کلم. کله پاچه (روم به دیوار) مثل گاو میخورم و بعدش میگیرم می خوابم. ۳ـ قبل از شروع به درس خوندن باید شکمم پر باشه. ۴ـ اسپرسو یا هر نوع قهوه دیگه رو تلخ می خورم و ترجیح میدم که همراه با نوشیدنی مخصوصا اسپرسوهای پاتوق حتما سیگار هم بکشم. ۵ـ یک عادتم رو آبجیم امروز کشف کرد: وقتی یه جایی بیکار نشستم.همه جای بدنم آرومه.تنها جایی که کار میکنه. نوک انگشتان پام هست که مثل خرچنگ اشیا رو میگیره و باهاشون ور میره. ۶ـ وقتی دارم حرف می زنم انگار بلندگو قورت دادم و بعضی وقتها مامان سر درد میگیره. ۷ـ وقتی که تو رختخواب کتاب میخونم بخوابم رو شکمم و کتاب رو بگذارم جلوم. ۸ـ توی جاده اگه روز باشه میانگین سرعت ۹۰ تا ۱۱۰ البته اگه شب باشه به ۱۸۰ هم می رسه. اما به طور کل توی شهر کمتر از ۹۰ نمیرم و بیشتر حول و حوش ۱۰۰ می چرخه. و البته به ۱۴۰ هم میرسه. به قول دوستان رانندگی من تو جاده آرومتر از تو شهره و دوستان ترجیح میدن که تو جاده با من باشن. ۹ـ اتاقم رو یک ماه (مخصوصا موقع امتحانات) به گند می کشم و بعدش در عرض یک روز همه چیز رو مثل اولش میکنم. ۱۰ـ وقتی که دارم تایپ میکنم یا کاری که تمرکز می خواد انجام می دم.زبونم به طور نا خودآگاه میاد بیرون. ۱۱ـ همیشه ۱۱ ماه سال (روم به دیوار) مثل اسب می خورم و چاق میشم. و در عرض یک ماه همه اش رو آب میکنم و لاغر میشم و آماده میشم برای یازده ماه بعدی. ۱۲ـ وقتی که دلم میگیره یا احساسی میشم.هر چی تو دلم هست می ریزم بیرون. و آدم رکی هستم.اگر چه بعضی وقتها به ضررم تموم میشه. ۱۳ـ نهار و شامم رو اگه تو سلف باشم در عرض ۳ دقیقه میخورم. ۱۴ـ دوش گرفتننم ۵ دقیقه طول می کشه. ۱۵ـ توی جمعی که میرم کاری میکنم که جمع اینقدر اذیت و آزار کنن که جمع به گند کشیده میشه.یا به عبارتی اگه جایی راحت باشم.جمعی رو که واردش میشم به آشوب میکشم.تا جایی که رهبران جمع از شخصی مثل من واهمه دارند. ۱۶ـ با همه خوبم.چون به این اعتقاد دارم که همه آدمها خوبن. اما وای به حال روزی که خلافش ثابت بشه. تا کاری نکنم که طرف خودش دمبش رو بگذاره رو کولش و بره یه جا آروم نمیشینم. ۱۷ـ وقتی دارم فکر میکنم.بلند بلند فکر میکنم و فکرهام رو به زبون میارم. ۱۸ـ تو مسابقات کشوری وقتی که تو پینگ پنگ امتیازی رو الکی از دست میدم. سر خودم داد میز نم و فحش هایی از قبیل کره خر و پدر سگ رو به خودم بلند بلند می دم. ۱۹ـ به قدری زیاد بچه دوست می دارم.به طوری که فامیل میگن این مارکو حداقل یک دو جین بچه میاره و می تونه یه تیم فوتبال راه بندازه. خوب دیگه.عادتهام فعلا بسه.اگه خوشتون اومد .باز دوباره بگید که بقیه اش رو براتون بنویسم.
پ.ن: چقدر بده که دیگه از شمردن روزهای باقی مونده با دست خسته بشی. از اینکه یه انگشت رو تو طول روز بگی خوب.این چهار روز.چهار روز. و همش در طول روز یکی باشه. واسه همین روی میاری به شمردن ساعت ها.و الان که می نویسی. میگی خوب.۶۶ ساعت دیگه بیشتر نمونده. میگه مگه دورت شلوغ نیست؟دیگه نباید دلتنگ باشی. میگم همه شلوغی ها یه طرف.شلوغی تو یه طرف. به جان خودم کور شم اگه دروغ بگم. از اونجایی که شیرازی اصیل هستم.و اصالتم اجازه نمیده لینک همه دوستان رو بگم. همین جا.از همه کسانی که برام کامنت می گذارن و تو لینک هام هستند دعوت می کنم که تو بازی شرکت کنن. به جان خودم اگه شرکت نکنید پاشنه در وبلاگتون رو در میارم. دیگه خود دانید. خوش باشید. یا حق هی تو؟! آره با توام.خوب گوش کن.خوبه خوب. می دونی گندترین حرکت توی زندگی چیه؟ اینه که بخوای گذشته های گند رو به آینده هایی که می تونه شیرین باشه پیوند بزنی و این جوری نه تلخی گذشته حالیت میشه و عبرت میگیری.و نه می تونی از آینده شیرینت لذت ببری؟؟ کاشکی می فهمیدی.کاش. ای کااااااش می فهمدی آدم عاقل.آدمی که مهربونی.آدم........... بفهم.بفهم.بفهم .بفهم.بفهم. آینده ارزش فکر کردن به گذشته رو نداره.فقط می تونه تحمل تجربه ها و عبرتهای گذشته رو داشته باشه. آینده رو خواهشا به گند نکش.نکش .نکش .نکش.نکش. بفهم.بفهم.بفهم.بفهم. نمی دونم.تا حالا شده؟اینقدر روحتون برای شخصی پر بکشه.که بتونید همه چیز رو حس کنید. مثلا ظهر مهمونی دعوته.قبلش بهش بگی که نهار تو مهمونی این رو بهتون میدن؟ یا مثلا داری باهاش صحبت میکنی. باز دوباره میگی نهار مهمونی امروز این بود؟؟ این روزها عجیب روحم رو از خودم جدا کردم. دارم پروازش میدم به گذشته.به حال.به آینده. خاطراتی رو از گذشته داره با خودش میاره که تمام کدورت حال و ما قبل حال رو داره دونه دونه از دلم پاک میکنه. اونقدر که آخرای صحبت که می رسه بغض گلوم رو میگیره و مثل بچه کوچیکه شروع می کنم به بهونه گیری.
پ.ن: امشب یه حرفهایی می زنه. راستش بدجوری کیف میکنم. ماجرای پیش گیری بهتر از درمان رو میگه. حس میکنم. خیلی بزرگ شده. خیلی خیلی خیلی. یا شایدم خیلی بزرگ بود. اما بهش فرصت نمی دادم که فکر کنه.اینقدر درگیرش کرده بودم که فرصت فکر رو ازش گرفته بودم.و نمی گذاشتم با دید باز به قضیه نگاه کنه. وقتی این حرفها رو زد.حس کردم که یه گوله بزرگ از کدورت و ناراحتی از دلم برداشته شد.حس کردم که همه چیز بهتر از قبل میشه . (( البته قبل هم چیز خیلی خاصی نبوده)) به همه چیز تشبیه شده بودیم. الا مارمولک لای صخره.که به لطف دوستان امشب به این امر خطیر هم نائل گشتیم. خدا رو شکر که این انگشتای دست هستند که آدم بتونه روزها رو برای بازگشت آدمها باهاشون بشمره!! فکر کنم امروز بعد از حدود ۴ ماه از تعطیلات عید به بعد با آرامش کامل خو ابیدم. یعنی دغدغه ای نداشتم.فقط خواب بود و خواب و خواب. راستش نمی دونم. اما حس میکنم که نیاز دارم از این پیله ای که دورم پیچیدم در بیام. زندگیم نیاز به یه فصل تازه داره. میخوام همه شاخه های گذشته رو حفظ کنم. اون برگهای زردی که در اثر غفلت خودم رو درخت زندگیم نشوندم بریزونم و بجاش برگهای سبز بشونم. برگهای زردی که در اثر یه لحظه عصبانیت رو درخت زندگی نشست. و با هزار تا معذرت خواهی و کار دیگه نتوستم به طور کامل از درخت زندگی حذفشون کنم. اوهوم. دوست دارم گذشته رو داشته باشم و به کمک اون آیندمو بسازم. این حرفها رو اینجا می زنم که یادم بمونه.یادم باشه که تو اواخر مرداد سال ۸۸ چه تصمیماتی داشتم و چه کارهایی قرار بوده انجام بدم. پ.ن: امروز جوجوم رفت مسافرت. فکر کنم تو این یه هفته وقت خوبی باشه برای اینکه بتونم عقایدی رو که یه دفعه و نا خودآگاه وارد ذهنم شده پاک کنم.راستش بعضی وقتها آدم به یه مقدار جدایی نیاز داره.تا بتونه شخص مقابلش رو بهتر بشناسه و خودش رو هم همینطور. این دوری هم می تونه خیلی کمک کنه تا بتونم شرایط رو درک کنم و اینقدر عجول و عصبی تصمیم نگیرم. پ.ن: داریم صحبت میکنیم.میگه من با هواپیما که میرم اگه سقوط کردم یادت نره من اینقدر و اینقدر و اینقدر به فلانی بدهکارم .(دارم نازش رو میکشم .اصلا حواسم نیست که داره چی میگه !می گم باشه بدهکاریات هم میدم. میگه نماز هم نخوندم. حواسم نیست .میگم باشه نمازات هم می خونم. میگه روزه هم نگرفتم! یه ذره عقلم رو به کار می اندازم.... می بینم که داره در مورد .... حرف میزنه. فحشش میدم. از خنده روده بر میشه!! می دونم پستم خیلی خصوصی بود.اما راستش هیچ جا رو بهتر ازاینجا نمی بینم .برای ثبت بعضی وقتها برای بعضی روزها.اینجاست که موندگاره برای من. خوش باشید دوستان. یا حق خلبان هواپیما سرا سیمه بود.هواپیما وارد طوفان شده بود.و هر لحظه دنبال جایی برای فرود میگشت. پایین رو نگاه کرد.یه باند فرودگاه دید.هیچ گونه علامتی نداشت.فقط و فقط یه باند فرودگاه می دید. فرود اومد.دور وبرش رو نگاه کرد.هیچ کس نبود. پیاده شد.تا پیاده شد.دید اطرافش رو نیروهای مسلح محاصره کردن و بهش اعلام میکنند دستاشو بالا کنه. تا بالاخره متوجه میشه که تو یه فرودگاه سری سیا فرود اومده. بهش میگن.امشب رو اینجا می می مونی.تا از اف بی ای استعلام بگیریم.بعد آزادت میکنیم. خلاصه.استعلام میگیرن.و می بینن که درسته ، خلبان اشتباهی اومدن. بهش میگن.آزادت میکنیم.اما به یه شرط. اگه آزادت کردیم و رفتی جایی در مورد این موضوع با کسی صحبت کردی.و کسی از اینجا خبر دار شدن پدرت رو در می آریم. خلبان میگه باشه.و آزادش میکنن. هنوز چند ساعتی نگذشته.که می بینن باز دوباره همون هواپیما با خلبان تو باند فرود میان. بهش میگن مگه تو قول نداده بودی که دیگه اینورا پیدات نشه؟ الان دیگه پدرت رو در میاریم. خلبان میگه: شما هر کاری که دوست داری بکن.این خانم من تو هواپیماست.فقط بهش بگید که من دیشب کجا بودم! بگید که اینجا نگهم داشتید.اخه تو خونه راهم نمیده!
پ.ن: این پست رو گذاشتم که بگم ما مردها، چه ایرانی و چه خارجی آخرش زذ هستیم. و هیچ کاریم نمیشه کرد. پ.ن: می دونم که الان یه چند وقته نیستم. میخواستم ازتون عذرخواهی کنم.حقیقتش این یه هفته همش درگیر این مدرسه تابستونی هستم. از ۷ صبح تا ۱۱ شب.امیدوارم که به بزرگی خودتون ببخشید. پ.ن:دیشب یه پست گذاشته بودم.ثبت موقتش کردم.فکر کنم به قدر کافی رو وبلاگ بود. و تونست معنی رو برسونه و حال و حسم رو مشخص کنه.که مشخص کرد و خدا رو شکر مساله حل شد. مگه نه جوجه؟ همین دیگه. خوش باشید. یاحق پشت تلفن اون دختره معصومه یادته؟ همون دختره. کدوم دختره؟همون که فامیلش .... بود؟ فامیلش یادم نیست.همون که یه سال با هم نامزد بودیم. منظورت معصومه ...... هست؟ هااا.همووووو.خود نکبتش. خوب؟ امروز زنگ زده بود.بهم می دونی چی گفت؟ نه؟چی گفت؟ گفت یادته بهت گفتم که دست از سرت بر نمیدارم.؟ یادته بهت گفتم که شب عروسیم تو هم باید باشی؟و مطمئن باش که تو هم تو عروسی من هستی؟ گفت همون طور که بهت گفته بودم.امشب حنابندونمه. من هم بهش گفتم مبارکه اشالله. بهم گفت : که تو هم دعوتی. گفتم برو دختره ..... خجالت بکش.هنوز هم دست از سرم بر نمی داری؟ گفت: اتفاقا تازه پیدات کردم.امشب ارکستر عروسیم خود تو هستی!!!! {مکث طولانی.بغض صدای مرد رو گرفته} بهش گفتم که یکی دیگه رو می فرستم. بهم گفت به خدا قسم اگه نیای تا قرون آخر خسارت عروسیمو و ازت میگیرم و به خاک سیاه می شونمت. باید خودت بیای و گرنه بدبختت میکنم. خوب حالا تو میری؟ اره میرم.ولی عروسیشو به .... می کشم.عروسیشو عزا میکنم. می خوای امشب یه دختر با خودت بیار که اعصابت خورد نشه و بگی این زنمه و با خودم آوردمش. اخه تو این نصف روز دختر از کجا بیارم؟بگم نامزدم که که چی؟این .... که منو دعوت کرده دیگه چه فایده ای داره؟ یادته چقدر بهت گفتیم زن بگیر تا اعصابت راحت بشه؟ ای بابا.آخه دختر کجا بود؟باشه چشم.بعد این موضوع یه دختر خوب پیدا کنید به خدا من میگیرم!! حالا از این ها بگذریم.خط قبلیم رو قطع کردم.چون این دختره زنگ میزد........ میزد به اعصابم. اینها شماره جدیدمه. یادت باشه امشب که با بچه ها میخواید بیاید. همتون پیرهن مشکی بپوشید.( نه پیرهن سفییید!!).همه پیرهن مشکی با کراوات سفید. هفتصد تومان پیش قسط ازشون گرفتم.امشب حنابندون رو خوب میزنیم. فردا شب عروسی وقتی ۵۰۰ تومان دیگه رو هم دادند....... می زنیم به عروسی. ده دقیقه میزنیم.یک ساعت میشینیم.شل میزنیم. ... میزنیم به حالشون. خوب کاری نداری؟ قربانت. خداحافظ. (( من بی تقصیرم مکالمه ای بودکه ۱۰ دقیقه تو تاکسی محکوم به گوش دادنش بودم.))
و اما مسابقه: نمی دونم؟تا حالاشده.ساعت ۵ صبح از خواب بیدار بشی. و ساعت ۱۰ امتحان رادیولوژی داشته باشی.و از ۷ تا فصل فقط ۳ فصل رو خونده باشی؟ هوووم؟ می مونه چهار تا فصل! حوصله هیچی رو نداری.میگی بدبخت اگه نخونی می افتی؟ به این ای کیو ساعت ۵ صبح هنگ هنگه فشار میاری. حس میکنی تو زندان گیر افتادی وخیلی بدبختی وهیچ راهی نداری. یاد چوب خط انداختن زندانی ها می افتی. یه بازی به ذهنت میرسه. دوست داری بازی کنی.شاید که راحت تر بخونی. چهار فصل مونده. با تعداد صفحات متفاوت. هر فصلی رو که میخوای شروع کنی.به تعداد صفحاتش خط میکشی. هر صفحه ای رو که میخونی یکی از خطا رو خط می زنی.یه جوری بازی و به قول بچه ها. ذره ذره یه قورباغه بزرگ رو میخوری! اینجوری میشه.که ساعت ۹ صبح چهار تا فصل کتابی رو که کار حضرت فیله خوندی. و از ۲۸ تا سوال ۲۰ تاش رو درست میزنی!! و نمره ات مثل خیلی های دیگه میشه که از تو فرجه ها داشتن رادیولوژی می خوندن!! آره ماجرای چوب خط ها همین بود. کامنتهای خیلی ازدوستان با نمک بود. یکی می گفت تعداد روزهای عاشقی. یکی میگفت تعداد روزهای دوری. یکی میگفت شیر یا خط برای دوست داشتن!! و خیلی چیزهای دیگه!
پ.ن: فردا امتحانام تموم میشه!!! فکر کنید دو تا امتحان با هم. نگید خوش به حالش.دیگه امتحاناش تموم شد.راحت میشه.باید بگم که نه. از فردا تا آخر هفته یه مدرسه تابستونی هست.که باید از صبح ساعت ۷ بریم تا شب ساعت ۷ به طورفشرده.به عبارتی پررمون در میاد! بعدش هم که باید تا آخر مرداد ۲ تا مقاله برای همایش و یه مقاله برای استادمون رو آماده کنم! دیگه شما خودتون تا آخرش رو بخونید!! پ.ن: از اول شهریور هم که یه رژیم اساسی باید بگیریم.فکر کنم الان بچم دیگه ۸ ماهه شده باشه!! در ضمن به احتمال زیاد دهانمان را هم می دهیم جهت سرویس کردن به مدت یک سال و نیم! پ.ن : دانشگاه بالاخره انتقال دائمم رو بهم داد واز این به بعد اینجا موندگار موندگارم!!
خبر آخر: تولدم مبااااارک!! البته به سال عربی. یعنی ۱۵ شعبان! و دوستان شاید الان علت اینکه اسمم مهدی هست رو بفهمن!!! هر کی دوست داشت امروز عصر به صرف شربت خونه ما!! پ.ن: بسه دیگه!خسته نشدی اینقدر پست خوندی؟دیگه تموووم شد! راستش نمی دونم. اما هر کسی تونست حدس بزنه این عکس چیه؟ و یا در مورد چیه؟ و مضمون این عکس رو بفهمه . هر جایزه ای که خواست و من در حد توانم بود بهش میدم.
پ.ن: فعلا پ.ن مان نمی آید.تا بعد ببینیم چه میشه کرد!! همون طور که خیلی چیزهای دیروز خوب بود. یه خبر امروز هم خیلی بد بود. نمی دونم. زندگی مابین دو هست ونیست چه معنایی داره. اینکه نه بدونی رفتنی هستی ونه بدونی موندنی. اینکه نه بدونی رفتنیه یا موندنیه؟ این روزهای زندگیمان بدجوری بین هست و نیست گیر کرده!!! بعضی روزها خیلی خوبه.حتی اگه بعد از ۳۰ ساعت بی خوابی باشه. بعضی چیزها خیلی بهتره.انگار تو این گرمای تابستون درست یه سطل آب یخ بریزن رو سرت. تمام بند بند بدنت مور مور میشه و دوست داری تو همون ثانیه بمیری.آخه شاید تو عمرت خیلی کمتر وقتی پیش بیاد که اینقدر از زندگیت راضی هستی به حدی که اشکت دربیاد! بعضی کتاب ها خیلی خوبه.مخصوصا اون کتابهایی رو که دو نفری توش امضا کنی! با کاریکاتور یه نفر که دندوناش اینطوریه: از اون کتابهایی که اولش به جای یک مقدمه شرح حال روز خرید کتاب رو داده باشی. بعضی کامنت ها بعد از ۳۰ساعت خواب و بیداری عجیب به تن آدم می چسبه. عینهو چسب راضی.یه جورایی حس زندگی بهت میده.حس بودن و زنده شدن. بعضی بوها خوبه.چون بوی بچه رو میده.بوی بچه ای که هم قلبش پاکه و هم روح و تنش.
امروز به حال و روز دو تا عاشق فکر می کردم که تا آخر عمرهمدیگه رو دوست داشتند و دارند. کسی می دونه دو تا عاشق و معشوق ۸۰ ساله که پاشون لب گوره. هر شب آرزوشون چیه؟ من اگه بودم آرزو می کردم که ای کاش زودتر بمیرم!! کم کم دارم به این نتیجه می رسم که آخر هرچیز جداییه. بد حسیه که هر شب بخوای بخوابی و به این فکر کنی که فردا صبح که بلند بشی شاید یکی از شما دو تا نباشه. عجب چیز گندیه این عشق و دوست داشتن. درسته که میشه عاشق بود.اما آخرش باز هم جدایی. خودتو بگذار به جای اون پیرزن یا پیرمرد که پاش لب گورهْ ولی با همه این احوال هنوز هم این شعر فروغ رو دوست می دارم. آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست از سیاهی چرا هراسیدن شب پر از قطره های الماس است آنچه از شب به جای می ماند عطر سکر آور گل یاس است آه بگذار گم شوم در تو کس نیابد دگر نشانه ی من روح سوزان و آه مرطوبت بوزد بر تن ترانه من دانی از زندگی چه می خواهم من تو باشم … تو … پای تا سر تو زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو … بار دیگر تو آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
پ.ن: خوبه که خدا هر دردی رو می ده درمونش رو هم می ده و چه خوبه که درد و درمون آدم باهم تو یه چیز باشه. پ.ن: می دونی چیه؟ این داغ .درست وقتی که سیگار روی دست بود درد داشت.فقط و فقط همون لحظه تماس اول.همون لحظه اول که حس کردم از ریشه تهی شدم.اما درست ۵ ثانیه بعد. دیگه هیچ حسی نداشتم.چون داغی سیگار اثر خودش رو کرده بود و تمام عصب ها و رگ ها رو سوزونده بود. این داغ درست مثل همون حرفه.اولش بدجوری جیگر آدم رو آتیش می زنه.اما وقتی که آروم میشه. جاش تا خیلی وقت یا حتی تا همیشه تو ذهن آدم می مونه. پس یادم باشه که اول سیگار رو خاموش کنم.بعد اگه دیدم باز هم ارزش گذاشتن رو دست داره بگذارم رو دستم! واسه همینه که وقتی می بینمش دلم خنک میشه. پ.ن: حال امروزمان خوب است.اون قدر خوب که در این اوضاع خواب و بیداری آپ کردنمان گرفته. اما چیزیمان همچنان پا برجاست! حس میکنم بعضی وقتها بدجوری دلم از این دنیا و مردمش میگیره. دلم می خواد بی خیال هر چی هست و نیست بشم.تک و تنها بزنم برم یه گوشه ای که دست هیچ کس بهم نمی رسه ،تنها باشم. جایی برم که هیچ کس نباشه.هییییچ کس. این هیچ کس فقط در مورد این موجود ناطق دوپا صدق میکنه. جایی که کسی نباشه ٬ که: به بهانه نوشتن یک پست یا چند جمله به شرابخوارگی محکومت کنه. کسی نباشه که به جرم کشیدن چند نخ سیگار به معتاد بودن محکومت کنه. جایی نباشه که وقتی بقیه ناراحتن، عصبانی هستند، دلشون تنگه، ترسیدن یا اگه کار بدی کردی سرت داد بزنن و آخرش هم بگن ببخشید!! کاش همه چیز با ببخشید تموم می شد!ببخشید فقط وجدان ما رو راحت میکنه. اما اون حس وفاز منفی که به طرف مقابل دادیم رو چطوری از جونش در بیاریم؟ جایی نباشه که حتی سعی کنی همه رفتار خودت رو از فیلتر رد کنی. که نکنه شاید دل کسی رو بشکنی.که نکنه فکر کنن صاحب خنده هاشونی. دنیایی که نارحتیت مال خودت باشه، غصه هات مال خودت باشه. نه اینکه با غصه هات یه سلسله موجود زنده دیگه هم به گند کشیده بشن. وقتی بخوای گریه کنی.هزار تا دلیل برا گریه هات ازت بخوان. نه اینکه هزار جور قربون صدقه ات برن تا گریه هات بند بیاد. بدجوری دلم از این دنیا گرفته. از این وابستگی هاش.از این قفل و بندهاش.از اینکه مال خودت هستی و بنده دیگروووون.از این رفتن روحت تو قفس. این سر خودمون رو گول مالیدنهاش. از همه چیزش.کاشکی میشد. کاشکی می شد از همه چیز دل کند و تک و تنها زندگی رو طی کرد. این روزها بدجوری دلتنگم.بدجوری. و هر کسی رو یه جوری دست به سر میکنم. فکر کنم تا حالا نشده بود از ده تا دوستی که بهم تلفن میکنن فوقش ۲ تاشون رو جواب بدم. یه قفس ساختم برای خودم.اون قدر بزرگ که نمی تونی حدودش رو پیدا کنی. و اون قدر کوچیک که حتی نمی تونی توش پرواز کنی!! از یه نفر بیشتر از همه دلخورم و اونم: خودمم!!!!! پ.ن: می دونم خیلی چرت بود.اما دوست داشتم اینجا خالیش کنم. از قبرستون که بهتره! نیست؟؟؟ پ.ن: نمی دونم چرا هر کی که این داغ رو می بینه دلش به حالم می سوزه. اما خودم وقتی نگاش میکنم همچین دلم خنک میشه.میگم تا تو باشی دیگه از این شکرا نخوری و هر حرفی رو به هر کسی نزنی! پ.ن۳: چقدر خوبه هر کی میپرسه چه مرگته؟چرا ناراحتی؟ همه چیز رو بندازی گردن امتحان و معاون آموزشی دانشکده. اگه این دانشگاه نبود بدبختی هامون رو به چی حواله می کردیم؟ البته به بعضی چیزهای دیگه میشه اما معذوریت شرعی داره!! پ.ن۴: ما این روزها عجیب چیزززززیم.شما چطور؟ داغ سیگار روی دست یادمان می آورد هر دم با خود بگوییم: بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم. زمزمه های توی ماشین هم این بود: بعضی وقتها که فکر میکنم می بینم که: چقدر بده، وقتی قراره تکیه گاه کسی باشی، به جای اینکه بتونه بهت تکیه کنه، هر دم بترسه که نکنه الان خراب بشی و آوار و خرابه هاتو روی اون خالی کنی!! پس سعی میکنم، از این به بعد مثل کوه باشم، که حتی یه درخت که بهم تکیه داده، اگه با ریشه هاش هم تموم تنم رو سوراخ کرد، باز هم دم بر نیارم و استوار بایستم و بگذارم ریشه تو جونم بکنه و بهم تکیه داشته باشه! مخاطب خاص داشت!! یه پست نوشتم.اونقدر هول بودم که برم تو وبلاگم بخونمش !قبل از اینکه وبلاگ آپ بشه ! پنجره رو بستم و فرصت به ثبت و بازسازی در وبلاگ نرسید!!! و در وبلاگ با پست قبلی خود مواجه شدیم ! و این جوری شد که پستمان پرید!!!! عجب پستی شده بود خدایی. فکر کنید! ساعت ۶ صبح. ۲ ساعت مونده به امتحان.بعد از شب بیداری مارکو چه چیزها و نکته های جالبی میخواسته بنویسه!! انشالله تا امتحان بعدی که روز ۲ شنبه هست سعی میکنیم خود را آماده کنیم. امتحان سختیست.پس قاعدتا پست جالبی میشه ازش در آورد!! ما در این حال نزار هم همچنان چیزززز.....! شما چطور؟ هم چنان .....؟؟؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و آماده است که گاز بگیره!![]()

![]()
![]()
| Design By : Night Melody |


