دست نوشته های کسی که شبیه هیچ کس نیست جز خودش
نمی دونم اسمش رو چی بگذارم؟ مازوخیست؟مرض؟ خود آزاری؟ سادیسم؟؟هیجان؟ لذت؟ تا الان فکر کنم حدود یک سال هست که به این درد مبتلا شدم. که چه یه هفته وقت باشه چه یه روز! همیشه یه مقدار درس رو بگذارم رو واسه شب آخر! ( تازگی ها متوجه شدم که یه نفر دیگه به همین سندروم به شدت من مبتلا هست! تازه مال اون حادتره! کیفش اینه که راه بره به خودش زخم بزنه!) اون هم چه شبی. شبی که از ساعت 9 حوصله خوندن نداری و ول میکنی میری بیرون! ولگردی با طعم ماشین بازی! ساعت 12 میای خونه.بعد از شام و تلوزیون تازه ساعت 1 شب نیت میکنی بخوابی!! ساعتت رو کوک میکنی روی ساعت 3! تا ساعت 2 که تو جات غلط میزنی! و وارد خواب (خواب که چه عرض کنم ، کابوس ) میشی. اون یه ساعت خواب رو انگار که دارن سیخ داغ می کنن ......! ( استغفرالله چرا فکر بد میکنید! تو دماغتون منظورم بود!!) بلند میشی!حاضری تمام زندگیت رو بدی و یک ساعت بیشتر بخوابی! اونقدر اعصابت خورده که تو اتاقت سر خودت داد میزنی!که فلان فلان شده بیدار شو!! آخراش دیگه میگی مارکو جون مادرت بیدار شو! از جات می پری بیرون.بدو میری قهوه رو میخوری و میای که بشینی به درس خوندن. یک ساعت میگذره .میبینی گشنته و خوابت میاد. یه Red bull باز میکنی و تازه متوجه میشی که خوابت هم میاد.یه ریتالین میخوری.می بینی کسل هم هستی!(روی به تفریحات ناسالم ) میاری! فکر کنم همون یه نخ به اندازه صد تا نخ تو حالت عادی بچسبه! یهو معلوم نیست که تو شکمت چه فعل و انفعالاتی اتفاق می افته!! فکر کنم ریتالین با Red Bull نمی سازه ! شاید هم با اون چیز!به هر حال حواستون باشه! تنها کاری که میتونی بکنی اینه که دراز بکشی کف اتاق و نفس عمیق بکشی!1۵ دقیقه رو نمی فهمی که چی به سرت اومده!انگار تو کما بودی! حس میکنی که روح تو بدنت نبوده! ساعت رو نگاه میکنی و می بینی شده 5:15! یه دوستی که همیشه هواتو داره زنگ میزنه و میگی بچه درستو خوندی یا نه؟ میگی: 2 جلسه از 10 جلسه!! اون هم تنها چیزی که میگه اینه : که آفرین غصه نخور تو می تونی!! شروع میکنی به خوندن. ساعت 7 میشه 6 جلسه از ده جلسه! بچه هات رو هم میاری می شونی رو میز کنار خودت تا حواست بهشون باشه. بچه هات هم که همیشه صداشون تو هواست خواب هستند.دلت به حال خودت می سوزه!که ببین تو اما خواب نداری! ساعت 8 سر جلسه امتحان. 8 جلسه ازده جلسه رو خوندی! سوالات رو میدن.8 برگ.تشریحی! تستی.جای خالی .صحیح غلط! 8 جلسه رو که خوندی جواب میدی. 2 جلسه باقی مونده.استاد همون مبحث میاد و میگه چته؟ میگی وقت نشد بخونم.از بس که پایه هست.8 تا سوال رو بهت میگه! امتحان تموم.همه داغوونن.دعادعا می کنن که نیفتن! بلند میشی میری ، مرکز مطالعه دانشگاه جلسه! از ساعت 12 تا ساعت 4:30. دیگه آخراش میگی بچه تو رو خدا جلسه رو تموم کنید!خلااااص. بعدش هم از گشنگی داری می میری! میری که میکس چیپس و پنیر و اسنک می خوری ! یه مقدار هم گوشت هم هست.اما فقط دلت میاد گاز بزنی و ترجیح می دی به جای خوردن فقط نگاهش کنی!( حالا فهمیدی چرا گازت نمیگیرم جوجه الاغ؟) ساعت 7 خونه ای! مثل یه جنازه.که الان 36 ساعته که یک ساعت خوابیده! چشماتو می بندی و وقتی باز میکنی.ساعت 9 صبح فردا هست. 14 ساعت خواب ! با طعم خستگی ! و چه خوبه قبل از اینکه جسمت از خستگی در بیاد .روحت از خستگی در اومده باشه و پرواز کرده باشه!کجا؟ به قول خودم : تو فضا!! پ.ن 1: ما همچین امروز صبح که از خواب بیدار شدیم شنگول بودیم.شما چطور؟ پ.ن2: خدا رو چه دیدید؟شاید آخر هفته رفتیم دردر شما چطور؟ پ.ن 3: آدم از اینکه بچه داشته باشه خوشحاله .شما چطور؟ پ.ن 4: ما همچنان چیز...... شما هم همچنان چیز؟؟؟ همیشه این مشکل رو باهاش داشتیم. وقتی می نشستیم فیلم عروسی رو نگاه می کردیم.می نشست به گریه و زاری و کولی بازی و اینکه کلی به مامانش فحش می داد و می گفت دیگه دوسش نداره.می گفت برای چی اون رو توی عروسی مامان باباش نبردیم. می گفت چرا من رو عروسی نبردین و دوست داشته تو عروسی مامان و باباش برقصه!!!و یکی از معضلات همین بود و نمی شد هیچ وقت فیلم عروسی مامانش رو ببینیم. تا بالاخره باهاش قرار گذاشتیم که : خودش اول بچه اش رو به دنیا بیاره و بعد عروسی کنه تا بچه اش هم تو عروسیش باشه و بتونه با مامانش برقصه!! حالا هر وقت میاد اینجا بهش میگم : دایی جون کی عروس میشی که بچه ات رو هم تو عروسیت ببری و باهاش برقصی. و فقط سرش رو می اندازه و پایین خجالت میکشه! پ.ن۱: ما دلمان فیلم میخواد که بشینیم نگاه کنیم و همچین حالش رو ببریم شما چطور؟ پ.ن۲: ما دلمان بسی تا بسیار مسافرت می خواد.شما چطور؟ پ.ن۳: ما دلمان میخواد که ۱۸ واحد امتحان رو تو یه روز بدیم و خلاص بشیم. شما چطور؟؟؟ پ.ن ۴: ما همچنان چیز !! شما هم ....... همچنان چیز؟؟؟ دیشب بعد از مدت فکر و جدل و تفکر اگه قرار باشه ٬ که تو این دنیا گناهی نکنه و بره بهشت و اون دنیا بهش حوری بهشتی می دن و از این جور چیزها و عشق و حال! بعد میگه: پس به احتمال زیاد٬ مادر بزرگش هم که زن خوب و پاکدامنی بوده. به احتمال زیاد وقتی رفته اون دنیا یه غول بیابونی بهش دادن در عوض پاک دامنی هایی که تو این دنیا داشته! به رگ غیرتش بر می خوره. میگه: اگه سرب داغ بریزن تو حلق بهتره تا اینکه با یه قول بیابونی جلومون تو بهشت با مادربزرگمون این جوری بهشت زهر مارمون میشه! واسه همین تصمیم میگیره قید بهشت رو بزنه! میگی همین دنیا کیفش رو میکنیم٬ اون دنیا عذاب دیدن این چیزها رو نمی کشیم! پ.ن۱: ما همچین از درس خوندن مثل خخخخخخخرررررررر کیف میکنیم! شما چطور؟؟ پ.ن ۲: چرا میگین جون عمه ات؟ مگه خودتون عمه ندارید؟هوم؟ پ.ن ۳: تفریح جدید در راه است.شما چطور؟ پ.ن ۴ . ما چیز.......... !!! شما هم .......... چیز؟؟؟ نمی دونم. اما گاهی اوقات ، اونقدر همدیگه رو از روی عشق و علاقه محکم و سفت بغل میکنیم که جای هیچ گونه نفس کشیدن و باد اومدن رونمی گذاریم و اینطوری میشه که آغوشی که باید گهواره آرامش آدم باشه ، میشه قبر آدم و آدم هر کاری میکنه تا بتونه از اون در بیاد! یادم به حرف جبران خلیل جبران میفته که میگه: شما با هم متولدشده اید و تا ابد با هم خواهید ماند اما چون بالهای سفید مرگ بر زندگانی تان سایه افکند باز با هم خواهید بود . آری در سکون یاد خدا نیز با هم خواهید بود اما بگذارید فاصله ای در پیوستگی تان باشد تا نسیم آسمانی در میان شما به رقص در آید. به یکدیگر عشق بورزید اما عشق را به بند نکشید. هریک از شما جام همسرش را پر سازد اما هرگز از یک جام منوشید. هر یک از شما نان خود را با همسرش تقسیم کند اما از یک قرص نان نخورید. هر یک از شما دل خود را به همسرش دهد اما مبادا چنین بخششی برای اسارت باشد. مانند ستون های معبد در کنار هم بایستید اما زیاد به هم نزدیک نشوید چون بلوط و سرو در سایه هم نمیرویند... پ.ن: ما خوبیم.شما چطور خوبید؟؟ پ.ن: ما تا 17 مرداد امتحان داریم.شما چطور؟ پ.ن: ما تفریحات سالم و ناسالمی داریم.شما چطور؟ پ.ن : ما .............. شما چطور؟؟ ته نوشت: این ها رو گفتم که خودم یادم بمونه ! بوسه بر دستان باد،بوسه بر خاطره ی جاوید بود. بوسه بر شاخه های سبز و آویز یک بید بود. بوسه بر بید مجنون خاطره ها و همان بوی خاک نم خورده! بوسه بر شاخه ی بید نوید مرگ می داد، بوسه بر دستان باد نوید زندگی را ...... بوسه بر زخم های تن باد زخم هایی که یادگاره ی تلاطم زمانه درکشاکش شب های تنهایی بر پوست پاک تنش حک شده بود بوسه بر قداست یک پیمان بوسه بر قداست یک قلب پاک بود. بوسه بر رویای روی پل بود روی پل فلزی،رویایی که ای کاش همه دنیا مثل این پل بود همه دنیا فلزی، همه دنیا از پس خویش همچو این پل پیدا بود! بوسه بر خستگی شب بیداری دستیابی بر رویای خواب به وقت بیداری .... بوسه ای بود شگرف، بوسه ای بود عظیم، و چه خوش بود آن بوسه..... چه جاوید خاطره باید باشد این ُ شب های تابستان شب های پر تلاطم زندگی را به رویای صدای هوهوی باد ، در اولین ساعات سحر، سر به بالین تنهایی نهادن من ندانم چه حسی است، چه حس گنگ و غریبی است؟ حسی که دستهای افسونگر باد ، به نوازش گونه ملتهب و بی قرار کوهی مشغول است! کوه همه سر سختی و سنگ، کوه همه دل تنگی و زجر ... باد همه نرمی و مهر!باد همه مژده ی شکفتن با خود... باد همه خبر آور بهار است در فصل سرد و خزان کوه نزدیک فوران است به هنگام بهار..... چشمهای باد دروغ نمی گویند! چشمهای قرمز و پف کرده ی باد ، چشمهایی را که دو خط سیاه از آن به سمت تن خسته آویزان است! خط های سیاه، خبر از دل بارانی باد دادند باز، دل بارانی باد، دل بارانی باد، دل بارانی باد زیبا باد! چمشهایی که آغاز گر این است که بگوییم: که چه خوش گفت فریدون هر دم: (( کاش می دیدم چیست؟ آن چه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است)) همه ی ثانیه ها مجهولند، و در این ثانیه ها روح زمان می میرد و در این ثانیه هاست که تمنای وجودم تورا می خواهد زندگی در آن لحظه، در همان لحظه ی گنگ جریان دارد، در آن لحظه که بند بند انگشتانت را همچو تسبیح دعا، به گواه میگیرم، به گواه رفتن؟ به گواه ماندن؟ من که ،با بند بند انگشتان تو استخاره می گیرم ! که تو را بگذارم یا تو را برگیرم؟ و در آن آخرین لحظه که می گویم برو.......! لحظه ها همچنانم جاری است، مثل رودی زیبا، از میان جنگلی تاریک چشمهای باد باز مرا دست به دامان فریدون میکند که همی گفت: (( تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت، من همه محو تماشای نگاهت!!)) زندگی آنست، زندگی آنست. زندگی آنست که دل به رویای باد بندی، دل به هر چه دست داد بندی دل به آن بندی که صوت گوش نواز باد، اولین صوت دل انگیز سحرت باشد صدایی که در این عصر وحشت افزای سکوت، بهترین مرهم دل غمگینت باشد. (( زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است!)) من به پاکی و قداست دل باد، نماز خواهم برد، همچو سهراب که به زیبایی دنیا نمازی می برد. سجاده سهراب علف های دشت و بیابان بود که به قد قامت ایستاده بودند، اما من سجاده ام ، ابر نرم و لطیف رویاهایم است. آسمان پاک دل دریایم است. و در این تاریکی و تنهایی شب ، با خودم می گویم که چه خوش گفت فروغ: ((درخت کوچک من به باد عاشق بود به باد بی سرانجام، کجاست خانه ی باد؟ کجاست خانه ی باد؟)) پ.ن: راستش نمی دونم چه حسی بود؟اما درست از ساعت 4 صبح که بیدار شدم، این مصرع اول بوسه بر دستان باد تو ذهنم رژه می رفت؟هیچ راهی نداشتم به جز اینکه اینجا خودم رو خالی کنم تا بتونم به ادامه درس خوندنم برسم.باید اینجا کلمه هایی رو که خودشون رو به در و دیوار میکوبیدند تا بیان بیرون،به این صفحه سفید مانیتور به صلابه می کشیدم و می چسبوندمشون به این صفحه ی سفید! الان ساعت ۶صبح هست.و من ساعت 11:30 امتحان دارم.و صدای جیک جیک گنجشک ها از تو ی حیاط داره میاد! هر چه بادا باد! سرود سوم (کتیبه ی سردر دروازه دوزخ)* از من 1 وارد شهر آلام 2 می شوند. از من به سوی رنج ابد می روند. از من ، پا به جرگه ی گمشگشتگان میگذارند. عدالت، صانع3 والای مرا به ساختنم بر انگیخت: پدید آرنده ام قدرت الهی 4 بود، و عقل کل5 ، وعشق نخستین 6 پیش از من هیچ چیز آفریده نشده بود که جاوید نباشد، ومن خود عمر جاودان دارم.7 ((شما که داخل می شوید.دست از هر امیدی بشویید))*** ((Lasciate ogni speranza,uoi ch’ entrate!)) * 1_ منظور از من دروازه ورودی جهنم است. 2_منظور از شهر آلام جهنم است. 3_منظور از صانع خدای بزرگ است. 4 ،5،6_ اشاره به سه پایه تثلیث در دین مسیحی_ قدرت الهی(4) : پدر (خدا) ، عقل کل (5) : پسر(مسیح) ، عشق نخستین(6) :روح القدس. 7_دانته در سرود آخر دوزخ شرح می دهد ، که جهنم بر اثر سقوط شیطان اعظم در روی زمین به وجود آمد ، و پیدایش آن پیش از پیداش نوع انسان بود، یعنی هنگامی صورت گرفت که هر چه در عالم خلقت بود جاودانی و فنا ناپذیر بود._ در انجیل(انجیل متی، باب بیست و پنجم) تصریح شده که جهنم به خاطر شیطان و ملائکی که از او پیروی کرده اند ساخته شده. (( فلسفه الهی دانته در سرتاسر کمدی الهی بر این اصل متکی است که چون در مقابل بخشش ابدی ،گناه نیز به طور ابدی وجود دارد، بدین جهت دروازه دوزخ می گوید: ((من عمر جاوید دارم))! *** :این مصرع معروفترین شعر کمدی الهی و معروفترین شعر زبان ایتالیایی است و صدها سال است که در ادبیات مغرب زمین به صورت ضرب المثل در آمده است. عذاب واقعی دوزخ را می توان در همین یک جمله(( امید را برای همیشه از دست دادن)) خلاصه کرد. پ.ن: با اینکه از هفته آینده امتحاناتمون شروع میشه.اما این روزها بدجور به دنبال خوندن کمدی الهی هستم.راستش هر سرود کمدی الهی رو مثل یه داستان کوتاه میشه فرض کرد.فکر نمی کردم اینقدر جالب باشه.یه جورایی تمام فلسفه یونان ، روم و قرون وسطی و تمام ادیان رو تو این کتاب خلاصه کرده.بدجوری مشغول این کتاب شدم!! پ.ن: به زودی زود یه تفریح تازه پیدا میکنم.به محض تحقق بهتون خبر میدم. به قول یه بنده خدایی: مارکو هم مارکوی قدیم!! واژهها را باید شست. واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد. چترها را باید بست. زیر باران باید رفت. فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد. با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت. دوست را زیر باران باید دید. عشق را، زیر باران باید جست. زیر باران باید بازی کرد. زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت زندگی تر شدن پی در پی، زندگی آب تنی کردن در حوضچه «اکنون» است. رختها را بکنیم: آب در یک قدمی است. روشنی را بچشیم. شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را. گرمی لانه ی لک لک را ادراک کنیم. روی قانون چمن پا نگذاریم. در موستان گره ذائقه را باز کنیم. و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد. و نگوییم که شب چیز بدی است. و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ. میون نوشت:یکی از بهترین صداهایی که توی خلوت شب دوست دارم بشنوم صدای اذان صبح هست که الان دارم می شنوم و لذت می برم! ............................. و نخوانیم کتابی که در آن باد نمیآید و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست. و کتابی که در آن یاختهها بی بعدند. و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد. و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون. و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت. و اگر خنج نبود، لطمه میخورد به قانون درخت و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی میگشت. و بدانیم اگر نور نبود، منطق زنده پرواز دگرگون می شد. و بدانیم که پیش از مرجان، خلائی بود در اندیشه دریاها. و نپرسیم کجائیم، بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را. و نپرسیم که فواره اقبال کجاست؟ و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است. و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی ، چه شبی داشتهاند. پشت سر نیست فضایی زنده، پشت سر مرغ نمیخواند. پشت سر باد نمیآید. پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است. پشت سر روی همه فرفرهها خاک نشسته است. پشت سر خستگی تاریخ است. پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سرد سکون میریزد. سهراب سپهری دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست کشيده شب مي کشم چراغهاي رابطه تاريکند چراغهاي رابطه تاريکند کسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد کرد کسي مرا به ميهماني گنجشکها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است. فروغ فرخزاد چه شب هایی که باید روز بشن و نمی شن! و چه روز هایی باید شب بشن و نمیشن!!! چه حرفهایی که باید گفته بشه و نمیشه! و چه حرفهایی که نباید گفته بشه و گفته میشه!! دلهایی که نباید شکسته بشه و شکسته میشه! اشک هایی که نباید ریخته بشه و ریخته میشه!! چه فکرهایی که نباید به ذهن بیاد اما به ذهن میاد!! و چه حرفهایی که نباید به زبون بیاد و به زبون میاد!! نمی دونم.رسم این زندگی چیه؟ همیشه ی همیشه چیزهایی رو داری که بر عکس هستند. زندگی سگی که میگن همینه!! می دونید مشکل چیه؟مشکل اینکه که وقتی همه چیز سر جای خودش هست ما قدرش رو نمی دونیم! همیشه به این فکر هستیم که خوشی هامون زودگذره و جاش رو بدبختی و مصیبت میگیره! همیشه ته خوشیهامون یه دلهره از خراب شدن خوشی داریم و همیشه منتظر یه حادثه هستیم! به قول یه دوست همیشه از یه چیز می ترسیم.همیشه عذاب وجدان داریم. از پایان کار می ترسیم و گند می زنیم به همه چیز! به اسم وجدان و فکر آینده بودن لحظه ی حال رو به کثافت میکشیم و خوشی های گذشته رو به فراموشی می سپریم ، چون از آینده می ترسیم و بعدش میگیم : آدمه بعضی وقتها با خاطراتش خوشه! خاطراتی که بخواد با غصه آینده که نامعلومه به گند کشیده بشه ، به جز خاطرات زجر آور چیز دیگه ای نمی تونه باشه! نه می تونیم از خوشیمون استفاده کنیم و نه طاقت روزهای سخت و بدبختی رو داریم!! زندگی سگی که میگن همینه! اما باز هم این زندگی سگی رو دوست داریم و دو دستی به اون چسبیدیم! باور ندارید؟ نمونش سنگ قبر پست قبل که این همه من رو اخ و تف کردید که چرا از مرگ حرف زدم!!! باور کنید.زندگی سگی همیشه سگی می مونه و مردن تو این زندگی سگی بهترین ، تنها ترین و آخرین راه حل ممکنه! و به نظر من تنها واقعیت این زندگی مرگه!چون یه حقیقت محضه! چون خیلی از ماجراها شاید تغییر کنه اما به نظرم تنها موضوعی که همیشه بوده و ثابت بوده همین مرگه! تنها حقیقت محض این زندگی مرگه که هیچ وقت از صفحه این زندگی پاک نمی شه! یه زندگی هر چقدر هم که بالا و بلندی داشته باشه ، باز هم آخرش مرگه ! و این شعر فروغ رو دوست می دارم که میگه: پرواز را به خاطر بسپار ، پرنده مردنی است!! صدای تو خوب است صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم تورا پیش بینی نمی کرد و خاصیت عشق این است بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم بیا زودتر چیزها را ببینیم ببین، عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض زمان را به گردی بدل می کنند بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را و یک بار در بیابان کاشان هوا ابر شد و باران تندی گرفت و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ اجاق شقایق مرا گرم کرد سهراب سپهری پ.ن: عجیب روزهایی است که می گذرد.دارم به یه سنگ قبر تو یه قبرستون زیر یه درخت بید مجنون فکر میکنم با بوی خاک نم خورده!!آخ که عجیب آدم رو زیر رو میکنه! در رو باز میکنم ، وارد اتاق که میشم همه جا سفیده، یه سری نعش می بینم که رو کاشی ها دراز به دراز خوابوندنشون.اینقدر بخار تو هوا هست ، که نفسم بالا نمیاد از شدت وجود بخار حتی نمیشه قیافه نعش ها رو تشخیص داد.فقط و فقط بدنهای عریونشون که حداقل پوشش ممکن رو داده مثل یه تیکه لاشه یه گوشه افتاده، اینجا آدمها رو نه از روی باطن، نه از روی چشماشون، و از روی چهره ونگاهشون نمیشه شناخت. اینجا فقط میشه همه رو از روی بدنهاشون شناخت.نعش هایی که یه گوشه افتادن و دارن ذره ذره عرق میریزن.ذره ذره آب میشن و خشک میشن.مات و مبهوت من هم نعشم رو به دست حجم سنگین بخار میدم.میرم یه گوشه اتاق دراز می کشم..چون دفعه اولمه نمیدونم که تو این مرده شور خونه باید وقتی وارد میشی یه کاسه آب یخ به عنوان غسل میت روی سرت بریزی.بدون اینکه آب بریزم یه گوشه می شینم.اولش نفسم بالا نمیاد.چشمام رو می بندم .حس میکنم که سرب داغ توی دماغم می ریزن.دوست دارم فرار کنم.اما راستش پاهام یاری نمی کنه.کم کم عادت میکنم.حس میکنم بدنم بی حس شده.دیگه کرخت کرخت شده..یه سوزش مبهم و گنگ.بدنم خیس عرق میشه.سرم داغ میشه.دست می کشم به موهام.می بینم خیس شده .حس میکنم که موهام داره آب میشه .موهای سرم رو که لای انگشتام مونده با حسرت نگاه میکنم.مغز سرم تیر می کشه.حس میکنم که مغزم داره آب میشه و از دهنم بیرون میاد.نفسم گیر کرده. سرم داره گیج میره.یهو همه جا تاریک میشه. یه حس خاص.یه حس بی وزنی در جریان زمان.حس میکنی که تو هوا سیال شدی.داری روی ابرها پرواز میکنی.یه حس خوب مردن. همه نعش ها ساکت شدن.هیچ کس تکون نمی خوره،هوا هنوز هم خفه است.نفس کشید.می ترسم سرفه کنم.چون همه جا آرومه.با خودم حس میکنم الانه که می میرم و دارم تواون دنیا سر میکنم.چشمام رو می بندم و به هیچ که می شود همه چیز فکر میکنم. بی وزنی خودم رو بین تمام نعش های افتاده حس می کنم.چشمام هنوز بسته است. نفسم رو تو سینه حبس میکنم.خودم رو به سمت پایین پرت میکنم.هنوز می ترسم که چشمام رو باز کنم..بعد که باز میکنم.می بینم که همه جا مات شده.مثل یه شیشه مات .همه چیز آبی و مات.حس میکنم که پرده گوشم داره فشار زیادی رو تحمل میکنه.سوراخ های بینیم می سوزه!اما عجیبیه.با این همه فشار و حجم گنگ صدا ها.باز هم صدا ها رو تشخیص میدم.صدای شر شر آب.صدای دریا.صدای همه چیز تو گوشم می پیچه. هنوز هم اون حس بی وزنی رو دارم.هنوز هم اون کوری مات رو دارم.اما رنگش تغییر کرده.به جای اینکه سفید باشه آبی شده!کوری و کری رو با هم دارم.اما حس میکنم که همه چیز رو بهتر می بینم و بهتر می شنوم باز هم تو این حالت نشئگی باقی می مونم. اونقدر کیفور شدم که نمی فهمم نفسم بالا نمیاد.می خواد دست و پا بزنم.اما مثل اینکه توی هوا هستم.نفسم بند اومده.دهنم باز نمیشه .خودم رو به سمت بالا پرتاب میکنم،دستم به یه دیوار لیز میخوره.نمی دونم روش چی چسبیده، اما حس خوبی ندارم.صدای جیغ میاد. یه جیغ ممتد.نا خودآگاه سرم رو بر می گردونم.می بینم یه جسد دیگه اون گوشه ایستاده! صورتش هم پیداست.دستهاش رو توی هوا برده و هر پنج تا انگشت دستهاش رو باز کرده. یه چیزی تو دهنش گیر کرده و هی می خواد اون رو از دهنش بیرون کنه.صدای جیغ از تو اون جسم سیاه در میاد. دستهای نعش رو می بینم که تو هوا تکون می خوره با پنج انگشت باز که مجموع دو دستش میشه ده انگشت باز و تو هوا تکون تکون می خوره!انگار داره خداحافظی می کنه! و یک لحظه به این نتیجه میرسم که : این یعنی وقت استخر تا ده دقیقه دیگه تمومه و باید کم کم از آب بیرون بیام. و یاد اون سونای بخار می افتم که آدم نفسش توش در نمیاد و اینکه وسط سونای بخار برق ها رفت! خوش باشید دوستان یا حق فکر کنم بعد از دو هفته ننوشتن و گذروندن مراحل افسردگی الان وقتش باشه که شروع به نوشتن کنم.امروز یه مقدار به رگ غیرتم بر خورد و گفتم حداقل این کرم کتاب ما که راه افتاده یه خیری به بقیه هم برسونه.واسه همین سه تا نقد و میزان متنابهی پست نوشتم که اگه در طول هفته کم پیدا بودم(( آخه کم کم امتحانات شروع میشه و چند تا کار روی زمین دارم که باید به اونها هم برسم و قبل از امتحانات تمومشون کنم)) که در طول هفته !! بیاید و از اونها استفاده کنید انشالله نظر سنجی پایین ترین پست رو فعال میکنم که اگه دوست داشتید نظر بدید و اما در مورد کم پیدا بودنم و اینکه زیاد به دوستان عزیز سر نمی زنم.باید بگم که کم کم داره حالم خوب میشه و قول میدم که به زودی به همه ی دوستان عزیز سر بزنم کمدی الهی رو حدود یک سال هست که خریده بودم((پارسال از نمایشگاه کتاب ، دوره سه . جلدی اون رو خریدم )) و راستش هنوز مهلت نشده بود که اون رو بخونم تصمیم گرفتم امروز شروع به خوندنش کنم.ولی فقط به تونستم 40 صفحه از مقدمه 70 ! صفحه ای قسمت دوزخ اون رو بخونم !!!!جالب اینجاست که مترجم این کتاب شجاع الدین شفا بوده در سال 1347 تو صفحات اول نوشته که این آقا از معاندین انقلاب بوده و پس از انقلاب از کشور !! فراری شده!!!و چاپ این کتاب دلیلی بر توجیه و تایید این نویسنده نیست این بنده خدا دو هزارصفحه کتاب با توضیحات فراوان ترجمه کرده و به انتشارات امیرکیب ر تقدیم کرده.بعد از کشور فراریش دادند و الان کتابش رو تا جلد شانزدهم رسوندند !! و هنوز هم بهش میگن مرتد (( این است حقوق نویسندگان در ایران!)). و اما قسمت هایی از مقدمه که به نظرم جالب اومد! دانته دوزخ رو به 10 طبقه تقسیم کرده.و مترجم نوشته که حتی عکس )) دوزخ کلیسای جلفای اصفهان(کلیسای وانک) رو از روی این توصیف کشیدن از این نظر برام جالب بود که کلیسای وانک اصفهان رو دوست دارم و اون محیط آروم و روحانی اش رو صمیمانه خواهانم.الان که اون نقاشی سر در (( کلیسا یادم اومد به طور عجیبی کیفور شدم و حس خوبی بهم داست داد." اما در مورد الهه عشق دانته که بئاتریکس نام داشت نوشته در آن هنگام (( دانته )) نه سال سن داشت و بتاتریکس هشت ساله بود،اما خود دانته معتقد است که عشق سوزان او به بئاتریکس از همین هنگام آغاز شد،و چنانکه در کتاب ((زندگانی نو)) خود می گوید(( از این هنگام بود که پا به قلمرو سلطان عشق نهاد!))بئاتریکس با مردی دیگر ازدواج کرد و در سن 24 سالگی فوت کرد و این رو میشه آغاز شعرهای عاشقانه دانته تصور کرد. دانته به علت مشکلات سیاسی و دینی به وجود اومده از شهر فلورانس(شهر زادگاهش ) فرار می کنه، چون حکم بوده که اون رو باید توی آتش بسوزانند!!و توی آخرین لحظات عمرش به یکی ازدوستان نزدیکش نامه می نویسه و میگه :نمی دانی نان دیگری چه تلخ است و نمیدانی چه سخت است که آدمی از پلکان دیگری بالا رود!!))تا جایی که جیمز راسل لاول شاعر و ادیب آمریکایی میگه:"هنر بزرگ قرن چهاردهم این بود، که این مردی را که می بایست به آتش سپرده شده باشد!بیست سال پس از مرگ مقدر زنده نگاه داردتا بدست او اثری !! پدید آید که باید همیشه زنده بماند دانته حکایت می کند: که روزی در خیابان زنی را دید که را به زن دیگری که همراهش بود نشان داد و گفت: ((این همان کسی است که به جهنم رفته و برگشته است!)) و آن دیگری که با تعجب بدو نگریست و جواب داد: (( ببین هنوز هم در سر و رویش اثر دوده های جهنم پیداست)) و دانته می نویسد:(( وقتی این حرف را شنیدم ، دانستم که بدانچه می خواستم رسیده ام،یعنی توانسته ام با به کار بردن زبان مردم به جای زبان لاتین،آنچه را که برای عامه مردم قابل درک نبود در دسترس !!همه قرار دهم مارکو: یاد این جمله گارسیا مارکز می افتم که گفته : ((می بایست بیست سال طول می کشید و من چهار کتاب می نوشتم تا متوجه بشم ، که بهترین راه ارتباط و نوشتن برای مردم، همان زبان ساده و قابل درک است که مادربزرگم برای قصه های !!((شبانه به کار می برد و این بود که صد سال تنهایی خلق شد امیدوارم که در مورد کمدی الهی اطلاعات مفیدی بهتون داده باشم و حتی خود شخص دانته.اگه بخوام در مورد دانته بگم که فکر کنم خودش چندین و چند پست مختلف بخواد.اما فکر کنم از این به بعد حداقل ماهی یه مرتبه در مورد کتاب کمدی الهی !! پست بگذارم و قسمتهایی رو که خوندم با شما تقسیم کنم جوجه وایسا الان پست ها رو می گذرام.باشه تا بهت بگم.حالا ترکش امتحان و اعصاب خوردی امتحانت رو واسه ی من می گذاری؟عجب جوجه ی نامردی هستی تو!باشه طلبت راستش امروز بعد از ظهر مثل جمعه پیش کرم کتاب افتاد به جونم.واسه همین سعی کردم که داستان کوتاه بخونم در مورد گابو توی پست های قبلم صحبت کرده بودم..اما امروز به این نتیجه رسیدم که !مبالغه نبوده و از روی تعصب خاصی این قدر اون رو دوست ندارم کسی که احمد گلشیری حدود 50 صفحه در موردش مقدمه می نویسه بدون شک آدم ! بزرگی بوده و هست و من باز هم دوستش دارم گابو یه قمستی از زندگیش رو تو خونه پدر بزرگ و مادربزرگش زندگی می کرده و : از این خانه به عنوان خانه ای جن زده یاد می کنه و میگه در هر اتاق آدم های مرده و خاطرت مرده نهفته بود و پس از ساعت شش غروب، خانه به صورت جایی نفوذ ناپذیر در می آمد.دنیایی بود آکنده از ترس.از اتاق ها دائم صدای پچ پچ می آمد.در خانه اتاقی وجود داشتکه عمه پترا در آن مرده بود.اتاقی وجود داشت که عمو لازارو مرده بود.بنابراین نمی شد شب ها قدم از قدم برداشت.چون تعداد مرده ها بیشتر از زنده ها بود.هوا که تاریک می شد من در گوشه ای می نشستم و با خودم می گفتم، از این جا تکان نخور، چون در غیر این صورت عمه پترا که در اتاقش جا خوش کرده یا عمو لازارو که در آن یکی اتاق است،سر و کله شان پیدا !!می شود و سر جایم میخکوب می شدم تو یه قسمت در مورد کتاب پاییز پدرسالارش میگه: (( ادم هر بیشتر قدرت به دست بیاورد ، تشخیص این که چه کسی با اوست و چه کسی بر علیه او برایش دشوارتر می شود.هنگامی که به قدرت کامل دست یافت،دیگر تماس او با واقعیت به کلی قطع !می شود و این بدترین نوع تنهایی است اسم اولین داستان کوتاهش (( بعد از ظهر با شکوه بالتاسار )) بود.از کسی سخن میگفت که رویای پولدار شدن ، اون رو از خودش بیخود کرد و حاضر شد با همین رویای پولدار شدن( توی جامعه ما بگذارید رویای موج سبز) بمیره.حاضر نشد با کس دیگه ای به معامله بپردازه و فقط و فقط گفت با یک نفر معامله میکنه و بعد از اینکه دید از معامله هیچی عایدش نشد و همه چیز رو باخته بود با رویای موفقیت در معامله همه چیزش رو از دست داد و صبح زنانی که برای دعای صبح به کلیسا می رفتند !! با لاشه مرده آن مرد مواجه شدند جوجه؟ می بینی؟رویای خوشبختی ما هم مرد.به همین سادگی!! فکرش رو می کردی؟رویای آزادی و خوش بودن.اما الان تنها رویای من اینه که بدون رویا نمیرم.خیلی مواظبخودت باش جوجه الاغ نکته جالبی که بیشتر از همه من رو جلب کرد نگاهی بود که داستایوفسکی به زن ها داشت.مثل تمام آثاری که خوندم.هنوز هم جنس مونث و موجود زن یه موجود غیر قابل پیش بینی هست.جنسی که نمیشه روی اون هیچ حساب ویژه ای باز کرد.نمی دونم چطور ! بگم.نه میشه روی احساساتش حساب کرد و نه روی نفرت و انزجارش. موجودی که عشق و نفرت رو با هم جمع میکنه.درست در لحظه ای که انزجارش به سر حد اعلا رسیده و حس میکنی که الان می خواد حنجره آدم رو جا به جا با ناخن هاش ! پاره کنه ، تغییر رویه می ده و می تونه انسان رو غرق عشق و محبت کنه. جالب اینجاست که مردها رو هم نشون میده.که با هر ساز جنس مونث میرقصند. هم رفیق روزهای نفرت زن هستند و هم روزهای عشق.در روزهای عشق اسب خودشون رو می تازونند(کاری که اغلب مردها میکنن، تا زمانی که خرشون میره از روندنش امتناع نمی کنند) و روزهایی که به قول گفتنی زن ها از دنده چپ بلند شدن سعی می کنند که دور و برشون آفتابی نشن. توی این کتاب سه جنس زن رو به تصویر کشیده بابوشکا(مادر بزرگ): پیرزنی که بعد از یک عمر خساست و پول جمع کردن.آخر عمرش از روسیه به آلمان میاد و در عرض یک لحظه عجیب شیفته قمار و بازی رولت میشه قمار هم به خوبی ازش پذیرایی می کنه ، در روز اول میلیون ها پول برنده می شه. اما روز بعد ورق بر میگرده و در روزهای آتی تمام پولش رو توی قمار می بازه تا جایی که برای برگشتن به روسیه مجبور میشه که پول قرض بگیره اینه که میگم زن ها قابل پیش بینی نیستن.پیرزنی که یک عمر پول جمع کرده،و این روزهای آخر همه منتظر خبر مرگش هستند تا تمام پولش رو تصاحب کنند،یهو از مرگ مرخصی میگیره و میاد و همه ی دارایی و پولش رو توی قمار دود میکنه بره هوا مادموازل بلانش:زنی که میشه گفت،فقط و فقط به دنبال پول بود و به حساب همین پول بود که شاید نوبت به نوبت همسر عوض می کرد.یا به عبارتی خرش رو جایی می راند که علف درست و حسابی داشته باشه.اما درست زمانی که این زن تمام دارایی آلکسی ایوانوویچ (اوچتیل) رو خرج کرد و پشیزی از اون باقی نمونده بود و طبق اصول منطقی الان وقتش بود که اون رو ترک کنه، اما اون موقع بود که از اون خوشش اومد و دل بسته ی اون شد!!و میشه گفت حتی روز آخر جدایی ازهم میزان زیادی به اون پول داد! پولونیا: عشق اصلی آلکسی ایوانوویچ!زنی که در اوایل داستان ، آدم احساس می کنه که پر از نفرت و انزجار هست نسبت به آلکسی و تا آخر داستان همین حس توی انسان باقی می مونه.اما درست در اواخر داستان ، به این نتیجه می رسیم که اون رو توی دنیا از همه بیشتر دوست داشته.میشه گفت مرد قمار باز تمام زندگی رو به خاطر اون قمار کرد و جالب اینجا بود که به خاطر قمار بازی اون رو از دست داد و در آخر باز هم با قمار بازی به اون دست پیدا کرد. ((یادتون هست ؟گفت آخرین سکه زندگیش رو قمار کرد و به پول دست پیدا کرد؟ اونجا بود که تونست به سوئد بره و به پولونیا برسه و اما یک قسمت از مکالمه آلکسی و پولونیا! آلکسی:برای من چه اهمیتی دارد؟بدانید که گردش کردن ما با هم بسیار خطرناک است من بارها آروزی این را داشته ام که شما را بزنم،شما را از شکل برگردانم خفه تان کنم، و شما خیال می کنید که جرات این کار را نخواهم داشت؟ شما مرا وادار می کنید که عقلم را از دست بدهم آیا از این رسوایی و یا از غضب شما ن خواهم ترسید؟ولی خشم و غضب شما برای من چه اهمیتی خواهد داشت؟ من شما را بی اینکه امیدی داشته باشم ،دوست می دارم و نیز می دانم که باز هم شما را هزار بار بیش از پیش دوست خواهم داشت!اگر شما را بکشم، خودم را نیز خواهم کشت !!!!این تیکه های لایت مال تو بود جوجه خوب امیدوارم که تونسته باشم شخصیت های کتاب رو نقد کنم.سعی می کنم در مورد داستان چیزی ننویسم تا بقیه وقتی کتاب رو می خونن ، یه مقدار درگیر داستان بشن. (( جوجه بابت کتاب ازت ممنونم.کتاب خوبی بود و الان تو داری آماده میشی که با سمیرا بری ساندویچ روسی بخوری!! اول از کتاب قمار باز داستایوفسکی شروع می کنم.که جمعه پیش در عرض سه ساعت خوندمش.(این سه ساعت رو به این علت می گم که کتاب 240 صفحه بود و من خوندم اما کتاب افسانه سیزیف رو که 160 صفحه بیشتر نیست هنوز 80 صفحه رو بیشتر نخوندم کتاب ترجمه جلال آل احمد بود.تو مقدمه کتاب نوشته بود.جلال که حدود یک سال بود از حزب توده جدا شده بود ، اوقات فراغتی به دست آورده بود و تونسته بود که کتاب قمار باز ! رو از ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه کنه و اون هم تو سن 25 سالگی نکته جالب این بود که بابت ترجمه کتاب 300 تومان پول گیرش اومده بود یعنی یه !چیزی حدود یک ماه و نیم حقوقی رو که سر کار می گرفت به قول شمس آل احمد این جوری بود که جلال نه تنها پولی برای چاپ کتابش نداد. بلکه پولی معادل یک ماه ونیم کار کردنش بهش تعلق گرفت. و اما بریم سر وقت کتاب. اول از همه از طرز حرف زدن داستایوفسکی بگم.تو این کتاب هنوز هم سیاست حرف اول رو می زنه.نویسنده روسی هنوز هم به فرانسوی ها و انقلاب کبیر اونها بدبین هست.میشه این رو تو تک تک جملاتش حس کرد.تا اونجایی که کلمه "مردک" در مورد فرانسوی ها از دهنش نمی افته.با اینکه برتری فرانسوی ها رو حس میکنه و جای جای جمله میگه که دختران روسی بیشتر عاشق فرانسویها میشن تا عاشق روسی ها یه حسن نیت نسبت به انگلیس داره.انگلیسی که توی تمام جنگ ها متحد روسیه بوده و مردان انگلیسی رو جنتلمن معرفی میکنه و از اونها به نیکی و اصالت یاد میکنه و در مورد آلمان ها هم تنها لفظی که به کار می بره آدمهای خشک ، خشن و زود از کوره در میرن رو به کار می بره.با اون موهای بور و صورت قرمز رنگشون که وقت عصبانیت شبیه لبو می شن.(به قول یه دوستی که رفته بود آلمان میگفت اینجا خارجی ها رو از روی رنگ موهاشون می شناسن و رنگ موی تیره نشون دهنده اینه که طرف آلمانی نیست ایتالیا را هم هنوز به پاپهای مقدس می شناسه و سوء ظن خودش رو نسبت به کلیسا و مسیحیت به کارمی بره و تا اونجا پیش میره که از قصد تف انداختن به صورت یک کشیش احساس غرور و مردانگی می کنه. میشه گفت آمریکا پس از جنگ جهانی دوم که همه جا نابود شد تبدیل به آمریکا شد و تونست خودش رو مطرح کنه.به عبارتی جنگ یک کشور باعث نابودی اون کشور میشه و بر عکس باعث سازندگی کشورهای خارج از جنگ میشه ومی بینیم که توی جنگ همه نابود شدن و فقط آمریکا لطمه نخورد و پیشرفت کرد اوهوم.این بود سیر تاریخی که من تونستم توی کتاب قمار باز بهش پی ببرم. امیدوارم که به درد شما هم بخوره جوجو فردا شنبه هست و الان میس زدی و خوابیدی خوب بخوابی جوجه !الاغ مهربون یا حق می ترواد مهتاب خاص نوشت: این شعر نیما شب امتحان تشخیص ساعت ۴ بامداد توی ذهنم مثل میخ فرو رفته بود و هر کاری می کردم در نمی اومد گفتم شاید به درد شما هم بخوره! راستش نمی دونم چی بگم.فکر کنم دارم دوران یک افسردگی حاد رو پشت سر می گذارم.از اون روزهای اول که با خوردن دو تا دو تا لورازپام خوابهای دوازده ساعته شروع شد.روزهایی که حدود 20 ساعتش رو به زور قرص خودم رو خواب می کردم.تا هفته ای که هر شب و روزش کابوس بود.کابوسهایی که از تظاهرات شروع شد.کابوسهایی که می دیدم تو تظاهرات کتک می خورم.توی تظاهرات من رو می گیرن تا هر چیزی که فکرش رو کنید.تا بالاخره دیشب بعد از دو هفته اون هم از فرط خستگی خوابم برد. یادم به کسانی افتاد که مثل سگ کار میکنند تا از زندگی و غم و غصه هاشون هیچ چیز حالیشون نشه و به درد خودشون بسوزن! سعی کردم خودم رو به هر چیزی جز سیاست مشغول کنم.از خوندن مجله کودکان ، مجله روانشناسی بگیرید تا خریدن مجلات حل جدول. و آخرش هم خوندن کتاب قمار باز داستایوفسکی در عرض 3 ساعت!! این آخری ها هم که خودم رو تو خونه حبس کردم.از نشستن پای بازی با کامپیوتر حدود 12 ساعت بدون اینکه از پای میز بلند بشم.(از ساعت 1 بعد از ظهر تا حدود 1 شب!) (البته حبس هم به یه جورایی خودخواسته و دیگر خواسته است. خود خواسته به علت اینکه راستش می بینم که دستم خالیه و جواب شعور و فهمم رو با باتوم و اسلحه و اشک آور می دن.ما هم می تونیم مسلح بشیم.اما با خودم فکر میکنم که کی رو بکشم؟یه نفر سپاهی رو که اون هم مثل پدر من زن و بچه داره؟.و دیگر خواسته قسم هایی که هر روز مامان و بابا بهم می دن!) هیچ چیز نمی دونم .فقط امیدوارم که هر چی هست زود بگذره. خیلی سخته توی جایی که همه دور و بری هات دارن از سیاست حرف می زنن تو خودت رو بخوای از سیات دور کنی! باور کنید خیلی سخته!! پ.ن1: کتاب قمار باز رو که خوندم به نظرم یه تیکه هاییش خیلی جالب بود.اون هم از نوع قمار.نوشته بود قمار بازهای حرفه ای می شه که 24 ساعت هم پای میز قمار می شینن.بدون اینکه تکون بخورن و تا جایی که پول دارن بازی میکنند و به عبارتی تا پولشون ته نکشه بلند نمی شن. با زندگی روزانه مقایسه اش کردم.واقعا راست میگفت.هیچ وقت از این زندگی که مثل قمار می مونه دل نمی کنیم.همش هی میگیم بگذار یه کم دیگه خوشی کنیم بعدش آدم می شیم و از همه چیز دل میکنیم.اما اینقدر پای این میز قمار می شینم تا به مرتبه بدون اینکه متوجه باشیم همه چیزمون رو باختیم و باید با همه چیز خداحافظی کنیم و از قمار خونه میندازمون بیرون. پ.ن2: قمار بازی رو دوست دارم ٬مخصوصا کسی رو که با آخرین سکه ای که تو زندگیش داره قمار بزنه. میدونید چرا؟ سیر کنه ، به این فکر میکنه که شاید همین یه سکه رو شانس بچرخه و باز دوباره بتونه زندگیشو برگردونه و اون آخرین سکه رو قمار می زنه. مخصوص جوجه ی گلم که دلش مهربونه:![]()
![]()
با خودش بهم میگه:![]()
![]()
...... استغفرالله!!!!![]()
![]()
در ابعاد این عصر خاموش
کسی نیست،
مرا گرم کن
![]()
![]()
می درخشد شبتاب
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک
غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند
نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من
کز مبارک دم او
آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر
(نیما)
چون به جای اینکه به فکر این باشه که با اون یه سکه بره غذا بخوره و یه شب خودشو
جوجه.می دونم امروز تو ظاهرت مثل عسل بود اما به قول خودت داخلت زهر مار بود.
اما من هم ظاهرم و هم باطنم زهر مار بود.راستش نمی دونم.نمی دونم چی بگم.
فقط بدون در مورد همه چیز.اگر تو به فکر آینده و زندگی من هستید و اینکه به قول تو
با کیفیت و بدون درد بمیرم این حق رو هم به من بده که نگران آینده تو باشم.
من هم دوست ندارم که تو مریض باشی یا مشکلی داشته باشی.مگه من دل ندارم؟
فکر میکنی این نگرانی رو فقط خودت داری؟
فکر کنم هیچ روزی اینقدر با هم تلخ نبودیم.اما جالب اینجا بود که جفتمون سعی
میکردیم همدیگه رو شاد کنیم.و فکر کنم ارزشمندترین چیزش برای من همین بود.
همین و همین وهمین.که تو روزهای سخت هم بخوایم همدیگه رو شاد ببینیم.!
بعد از اینکه این پست رو نوشتم پستت رو خوندم!نمی دونم چی بگم.فقط این رو بدون که
خوب نیست وقتی حالت بده پنهون کنی.کاش سرت رو گذاشته بودی رو شونم و گریه
می کردی ٬ بلکه هم دل تو و هم دل من آروم بگیره جوجه!)
یا حق
| Design By : Night Melody |


