تبليغاتX
Lilypie Kids Birthday tickers دست نوشته های بزرگ مرد کوچک:مارکوپولو



















دست نوشته های بزرگ مرد کوچک:مارکوپولو

دست نوشته های کسی که شبیه هیچ کس نیست جز خودش

 

درخت کوچک من به باد عاشق بود٬

                                           به باد بی سرانجام

    کجاست خانه ی باد؟               

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 7:30 توسط مارکوپولو| |

 

راستش نمی دونم چی بگم!

هیچ وقت تو زندگیم اینقدر نا امید نبودم.

حس می کنم که به فهم   و شعورم توهین شده.

واسه همین یه چند وقتی نیستم.فعلا سعی می کنم که با خودم کلنجار برم و ببینم که چی بر سرم

اومده.

همگیتون خوش باشید.

پ.ن: دیدید  گفتم؟

صمد آقا قهرمان داستان شد.به همین راحتی!

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 21:58 توسط مارکوپولو| |

یادش به خیر !یه زمانی یه فیلمی دیدیم.که دیشب همچین بعد از

 حرفهای میر حسین عجیب یادم به اون فیلم افتاد.

یه بنده خدایی رفته بود کلاس اکابر.اول نمی خواستن مدرسه

ثبت نامش کنن.

کلی التماس کرد و قسم و آیه که تو رو خدا منو ثبت نام کنید

 قول میدم شاگرد خوبی باشم.با مدیر مدرسه صحبت کرد تا

بالاخره راضی شدن بره مدرسه.

روزهای اول وقتی که می خواست درس بخونه می رفت رو

پشت بوم ، هی دااد میزد:

 آی ددرررررررررررررررررررس می خوووووونُم!!!

و شب و روز خواب رو از مردم گرفته بود!

به قدری درس خوندش فجیع بود که روز اول گروهبان شاکی شد

 و تمام مشقهاش رو خط زد.

خلاصه.یه روز این آقای قصه ما سر کلاس بود.مدیر از همه جا بی خبر...

اومد این دوست ما رو کرد مفسر کلاس!

مفسر شدن همانا و دمار از روزگار مردم کلاس در آوردن همانا.

به قدری که حتی دیگه از مدیر مدرسه هم حرف شنوی ندااااشت!

یه روز معلم اومد.بهش گفت: بنویس ماااااااار.

این بنده خدا هم به جای اینکه بنویسه مار.عکس مار رو کشید.

معلم گفت: این که عکسه ماره.من میگم با حروف الفبا بنویس مار.

قهرمان داستان ما : همین که مُ میگُم.مار مُ این شکلیه.اگر هم

قبول نداری:

با انگشتام چشمات رو در میارُم.و انگشت تو چشات فرو میکنم.

جماعت اکابر کلاس هم که همه از دعاتی های بی سواد بودن

 گفتن: هرچی صمد آقا بگه قبوله.ما حرف صمد رو قبول داریم.

یکی از این روستایی های بیچاره که رفته بود شهر درس خونده بود.

بلند شد و گفت آقا مار یک بخشه و از سه حرفه : میم ، الف ،ر

 تشکیل شده.

صمد آقا که بهش بر خورده بود.گفت: نخیرم.همین که مُ می گُم.

مار این شکلیه.

و رفت شتلق زد پس گردن عین الله باقر زاده!!

و روی تخته نوشت: عین الله باقر زاده خر ااااااست!!

بقیه دهاتی ها هم گفتن : عین الله باقر زاده خر است...!!

کار به جایی کشید که مدیر مدرسه و معلم هم نتونستن چاره اش کنه.

حتی گروهبان هم از پسش بر نیومد.

خلاصه تو این گیر و دار بودن که پرویز صیاد به نظرش اومد چه کار کنه

 که صمد به این خری بشه قهرمان داستان؟

کاری نداشت.چند تا دزد فرستاد تو کلاس و  یه جوری ماجرا رو

 ادامه داد.

که این صمد آقا با انگشتاش تو چشم دزدها هم کرد.

و این جوری شد که صمد آقای ما چند روزی هم هست به

دزد گیر معروف شده!!!!!

آخ عین الله جان که دلم چقدر برای مظلومیتت تنگ شده!

 مارو ببخش که اون موقع که می زدند تو سرت و میگفتند خری.

ما بهت می خندیدم.تازه دارم می فهمم که چه می کشیدی.

تهمت خریت می شنیدی و لام تا کام حرف نمی زدی.

می دانم که از بی عرضگی تو نبود.از تحصیلی بود که کرده بودی.

الحق و الانصاف که عین الله جان بودی و می مانی!!

پ.ن: دقت کردید؟دیشب میر حسین تو  آخرهای مناظره با کروبی گفت:

این آقا چند تا مار کشیده و اومده نشون مردم می ده و میگه این

نموداره رشد تورمه و توسعه کشوره؟

امیدوارم که منظور میر حسین که به تیزهوشیش شک ندارم هم

 همین بوده باشه!!

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 13:24 توسط مارکوپولو| |

تا حالا فکر کردید؟

طبیعت در حالی که می تونه بهترین دوست و منبع زندگی بشر باشه، در عین حال

سخت ترین دشمن انسانهاست؟

این فکر توی فضای ملهتب ذهنم زیر آفتاب سوزان و گرم که تنم رو می سوزوند پای

بوته های توت فرنگی به ذهنم خطور کرد!!

آخ که چه لذتی داره حس مبهم و گنگ چیدن توت فرنگی از بوته .بوته هایی که

 مثل یه فرش سبز هستند و تو باید فرش رو کنار بزنی تا به دونه های قرمز الماس زیر

 اون دست پیدا کنی.با هر بوته ای که کنار می زنی این حس بهت دست بده که به حریم

 خنک و مرطوب یه مار صحرایی تجاوز کردی و به جای اینکه نوک انگشتات پوسته ی

 زبر توت فرنگی رو ببوسه می خواد طعمه لب تشنه مار بشه!

یا این حس مبهم! در حین چیدن دونه دونه آلبالوهایی که هنوز سیاه نیستند!

دستت رو که می بری به سمت اونها صدای ویز ویز زنبور ها توی گوشت بپیچه !

باز هم همان حس مبهم ترس و جسارت.دونه دونه یاقوت های قرمز رو از تن سبز

 درخت میکنی و تو دلت ترس و دلهره هماغوشی زنبور با پوست صورتت موج می زنه!

طبیعت سر سخت ترین دشمن ماست.اما گویی کاسه صبرش حالا حالا ها سر ریز نمیشه

 و کاری باهات نداره!!

پ.ن: گرمی آفتاب تابستون رو بعد از شنا توی آب استخری که توش همه جور جونوری

 پیدا میشه ، کنار استخر با بدن خیس و مرطوب دوست دارم.حتی اگه قیمت سوختن تمام

 پوست بدنم تموم بشه!!

سوال؟

به نظر شما ؟ ادبِ مرد بِه، از دولت اوست؟

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 14:9 توسط مارکوپولو| |

تصور یه قبرستون خالی...پاکت سفید با خط های قرمز...و طعم خنک و گس دلستر

 در سکوت قدرت فکر کردن به هر چیز دیگه ای رو ازم می گیره!

متن بالا یک متن کاملا دزدی شده می باشد!!(این به اون در!!)

(امروز داشتم دفتر خاطرات گذشته ام رو مرور می کردم.چشمم به کلی از خاطره ها افتاد.

از خاطرات 81 بگیر تا خاطرات سالهای کنکورم و اردیبهشت و پارسال و کلی خاطره دیگه!

چشمم به تاریخ 12 خرداد سال 1386 افتاد.درست دو سال پیش.در چنین روزی.

گفتم شاید به نظرتون جالب باشه که حس و حال دو سال پیشم رو با الان مقایسه کنید!!)

اگه دوست داشتید بخونید!!!!

نسیمی خنک در حال وزیدن است.توی بالکن خوابگاه نشستم .قرص ماه کامل شده.

الان چند شبی هست که آمارشو دارم.تا ببینم که قرص ماه کی کامل میشه؟تا امروز

 عصر دیدم بعععله.قرص ماه کامل شده!

توی قصه ها می نویسند در شباهنگام زیر نور ماه چهارده صدای جیرجیرک می آید،

صدای قورباغه های برکه یا صدای زوزه گرگ یا زمزمه دو عاشق در آغوش هم.....

اما ..

در خوابگاه ما به جز صدای جیر جیر کولر هیچ صدای دیگه ای نمیاد!

یه پسر جوون داره تو کوچه روبرو با موبایل صحبت میکنه(ساعت 12:30 شب) و هی

 می خنده و بالا و پایین می پره.(فکر کنم داره در مورد حلقه گم شده چرخه ی داروین

 با طرف مقابل تلفن بحث میکنه و این شور و شوق به خاطر کشف حلقه ی گمشده

 داروین باشه!).

آرامش کرمان رو هم دوست دارم و هم ازش متنفرم.چون بعضی وقتها اونقدر آرومه

 که تو رو غرق رویا میکنه و کلی کیفور میشه.ولی بعضی وقتها که غرق در غم وغصه

هستی و میای از این حس و حال بیرون بیای نمی تونی.چون اینجا اینقدر آرومه که فرصت

 این کار رو بهت نمیده!

غرق در گرداب توهمات و غم و غصه بودن و خلاص شدن از دست گرداب واقعا هنر

 می خواد که من هنوز بهش دست پیدا نکردم.

گفته بودید.از کرمان بگم.از دلبستگیم به اینجا.باشه چشم.میگم.

آره، با اینکه همیشه جلوی بچه های کرمان ، از کرمان می نالم.ولی واقعا دوستش دارم.

گواه این حرفم هم اینه که همه رفتند برای ترم بعد مهمانی گرفتند که برن شهر خودشون ،

 ولی من ترجیح د ادم که همینجا بمونم.

( این نوشته درست یک سال قبل از اقدام من واسه مهمان شدنم هست.ترم 2 این نوشته

رو نوشتم و لی ترم 4 تنها کسی که تقاضای مهمانی کرد من بودم.و بقیه دوستان همونجا

 توی کرمان مونده بودند!)

از روزی که اومدم اینجا بهم گفتن که اینجا خاکش دامن گیره.مثل چسب رازی می مونه.

اول فکر کردم منظورشون اینکه که اول اینجا زن می گیری و بعد دامن گیر میشی.ولی

الان به این نتیجه رسیدم که اینجا اول آدم دامنگیر میشه و بعدش میره زن میگیره!

از سادگی اینجا خوشم میاد.یه بنده خدایی میگفت مردم کرمان اصلا بلد نیستند بدی کنن.

ولی من میگم اگر هم بدی کنند از روی سادگی و دل پاکشون هست که این کار رو می کنند.

حالا همگی فکر میکنید: به به.طرفو نگاه کن هنوز یک سال نشده عاشق شده و واسه

 همین حالا داره تند تند از کرمانی ها تعریف میکنه.

ولی همینجا خیالتون رو راحت کنم.تا الان که این متنو می نویسم ، پاک پاکم.توی خونم

 اثری از عشق و عاشقی پیدا نمیشه.پس خیالتون راحت باشه که فعلا خبری نیست

 اما بعدش رو خدا می دونه!!( کیف می کنید چقدر پررو بودم؟)

نمی دونم از چی بگم؟

از دلتنگی هام؟از بی کسی هام؟

اگر می گم تنها و غریبم نه اینکه کسی رو ندارم.نه منظورم از زمستونهایی که توی

 هوای صفر درجه پیاده می رفتیم کلاس ادبیات.شنبه صبح ساعت 7 !

از اون 20 سانتیمتر برفی که اومد و ما کلی برف بازی کردیم.

از تماشای برنامه کودک هر روز عصرم.

از اتاق 1 نفره ام تو خوابگاه که فقط و فقط 7 متر مربع مساحت داره.البته این اتاق

 هفت متری ترم 3 جاشو با یه اتاق 24 متری عوض کرد)

(از چی بگم؟هوووم؟

نوشته شده در 12 خردا سال 1386 .

ساعت 00:45 بامداد.در بالکن خوابگاه.زیر نور ماه!!

پ.ن:

این روزها عجیب می خوابم.تا جایی که وقتی توی تخت هستم و نمی تونم از خواب بیدار بشم.

بلند بلند فحش خودم می دم و داد میزنم که بیدار بشم!!

کتاب افسانه سیزیف آلبرکامو بدجوری مخم رو درگیر کرده.تا حالا کتابی مثل این نبوده.

نمی دونم متن سنگینه.ترجمه بد بوده.یا من ذهنم درگیره یا چیزه دیگه؟اما وقتی که شروع به

خوندن کتاب میکنم.بعد زمان و مکان ازدستم در میره.انگار تو دریای بی وزنی غوطه ور

می شم. و بعد از گذشت نیم ساعت می بینم  که یک صفحه رو بیشتر نخوندم و هیچ چیز متوجه

نشدم .تا حدی که امروز برای خوندن یک صفحه از این کتاب این قدر ذهنم درگیر شد که

خوابم برد!!!

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 22:58 توسط مارکوپولو| |

زندگي شايد

يک خيابان درازست که هر روز زني با زنبيلي از آن ميگذرد

زندگي شايد

ريسمانيست که مردي با آن خود را از شاخه مياويزد

زندگي شايد

طفليست که از مدرسه بر ميگردد

 زندگي شايد

 افروختن سيگاري باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو همآغوشي

يا عبور گيج رهگذري باشد که کلاه از سر بر ميدارد

و به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني ميگويد " صبح بخير "
.
.
.
.

زندگي شايد

 آن لحظه مسدوديست

که نگاه من ، در ني ني چشمان تو خود را ويران ميسازد

ودر اين حسي است

که من آن را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

 سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم

و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم ٬تخم خواهند گذاشت

گوشواری به دو گوشم می آویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم

کوچه ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند هنوز

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر

به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که" یک شب او را باد با خود برد "

کوچه ای هست که قلب من آن را

از محله های کودکیم دزدیده ست

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری آگاه

که ز مهمانی یک اینه بر میگردد

و بدینسانست

که کسی می میرد

و کسی می ماند

پری کوچک غمگینی را

می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

می نوازد آرام آرام

پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

پ.ن:قابل توجه همه دوستان.اینجانب مارکو تیموریان در سلامت کامل به سر می برم.

و نوشتن پست های قبلی نشان بر افسردگی این جانب نیست.شاید این روزها آرومترین

روزهای ندگیم باشه که آرامش کامل دارم و دارم تو این آرامش کامل به مهمترین

چراهای زندگیم فکرمی  کنم و دارم به چیزهایی فکر میکنم که فکر کنم الان برام

روشن بشن خیلی بهتر باشه تا اینکه بخوام بعد از یه عمر زندگی بهشون فکر کنم.

فکر کنم جواب دادن به این سوالها بتونه سهم مهمی تو زندگی آینده من بازی کنه.

پ.ن۲:

توی پست قبلی در مورد دوستام نوشته بودم.اکثر شما گفته بودید که چرا با این

 اشخاص دوستی می کنم و به نظر شما اونها آدمهای غیر نرمالی اومده بوده بودند.

لازم به ذکر هست که بگم اینجانب با این روحیه.تمام شادی و نشاطم رو از

این دوستان می گیرم  و خود این دوستان هم تو زندگی عادی نه تنها آدمهای افسرده ای

 نیستند بلکه اشخاصی هستند که به تمام محیط اطرافشون انرژی مثبت می دهند.

اون پست رو نوشتم که بگم همه ما آدمها تو زندگیمون به یه جایی می رسیم

که از همه چیز سیر میشیم و فکر میکنیم که آخر خط هست.و همین و همین و!!!!!!!!

 و اینجاست که   باید به دنبال روزنه و راه حل باشیم!!

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 13:9 توسط مارکوپولو| |

 

شب امتحان پاتولوژی Red Bull  رو خالی می کنم تو لیوان.

حباب های هوا دونه دونه میان بالا.

یاد تبلیغ Hype  می افتم.

یه قلپ از لیوان می خورم.

طعم وانیل!طعم شیرین و گس وانیل!

آه  که پرت می شوم به خاطره هام!

اون رنگ زرد و مزه شربت اکسپکتورانت .

اون طعم رد بول.طعم خاص رد بول!

منو برد به روزهای دور.

به مرور خاطره ها.

به ترم 4!

به زندگی به سبک سگی!

تنها کسی که می فهمه چی میگم هملت هست.

کسی که فقط یه شب ، اون هم شب امتحان پاتولوژی پیشم بود.

آه Red Bull ، فکر نمی کردم اینقدر با تو خاطره داشته بااشم!!

پ.ن:

تا حالا شده شبی که از قبرستون حرف زدی .بگیری بخوابی.

تو خواب ، خواب یه قبر شهید رو ببینی که داری با دستات خاکش میکنی.

صبح هم که از خواب بیدار میشی.

نا خود آگاه ، تمام مرده هایی که تو این 20 سال زندگیت دیدی جلوی چشمت رژه میرن.

تمام صحنه های تشییع جنازه و تمام خاطره های اونها.

این هفته ، هفته مردگان نام گرفت!

جالب اینجاست که مادر جانت هم خواب ببینه که از بالای پشت بوم افتادی و مردی!!!

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 23:9 توسط مارکوپولو| |

من می گم.از مرگ می گم.می ترسم از ناراحتی خانواده ام بعد از مرگم!

تو میگی غصه نخور خاک گور سرده ،غمشون رو کم میکنه و یادشون میره.

تو از مورچه های کنار قبرها میگی.میگی اینها هستند که میان گوشت

آدم رو میخورن!

من از اون مورچه های گنده میگم.که کنار مورچه کوچیکا راه میرن.

میگم ببین این جا تو قبرستون هم ضعیف و قوی وجود داره!

یه میت رو روی دست میارن تا خاکش کنن!

تواز شوق دیدن میت بدو بدو از رو قبر بلند میشی که بری ببینیش.

میگم نرو، شاید خوششون نیاد که مرده هاشون رو ببینی!

میگی آخه من تا حالا قبرستون نیومده بودم.یه مرتبه هم که یکی از

فامیلامون مرد مامانم منو با خودش نبرد قبرستون!

من حرفهای اون مرد رو برات میگم که داره به کناریش میگه:

میگن مرده های اینجا فشار قبر ندارن!

تو از این میگی که می خوای بری کمک مرده شور ها کنی و

مرده ها رو بشوری!

من از بچه ای می گم که سال 67 مرده و ما سر خاکش نشستیم.

بچه ای که هیچ نسبتی با ما نداره.اسمش چی بود؟؟ آها یادم اومد

 لطف الله!تاریخ وفات سال 67!

تو از قبرستونی میگی که توش هیچ آشنایی نداریم.واسه همین

 قبر لطف الله هم واسه ما غنیمته!

من از مرگ مسیحی ها میگم.میگم که قبل از خاکسپاری تو تابوت

 با اون لباسی که دوست دارند می خوابوننشون و همه می تون برن

باهاشون خداحافظی کنن.

تو از این حرف میزنی که قبل از خاک کردنت بگم ، توی قبرت

رو آبپاشی کنن بلکه بوی خاک نم خورده بلند بشه و همچین

 مردم از بوی خاک خیس خوششون بیاد.

یاد آب دادن به گل ها بیفتن.

از مردن خودت حرف میزنی!غافل از اینکه دونه های اشک

 از کنار چشم من داره آروم آروم میاد پایین!!

درسته به قول خودت خاک سرده و غم آدم رو از یاد می بره!

اما لزومی نداره وقتی هنوز خاکی نیست دل آدم ها رو به درد آورد!!

پ.ن: فکر کنم قبرستون تنها جایی هست که هر چقدر هم

 گریه کنی ، کسی کار به کارت نداره ، و نمیاد سیریش بشه

 و بپرسه که چرا گریه میکنی.

وکسی نیست که بهت بگه گریه نکن!

پ.ن: آخ که چقدر دوست داشتم اون گلدون رو بو کنم و بوش

 تو ذهنم بمونه.اما حیف که گلدون بو نداشت ،حتی با تمام سعی

 من برای بو کردن و پیدا کردن اپسیلونی بوی گل!

اما خاطره یه گل قرمز تو یه گلدون سیاه توی ذهن سیاه من

 مثل همون گل قرمز می مونه!

بر صفحه ذهن حک شد! روزی که مثل هیچ یک از روزهای دیگر نبود!

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 0:24 توسط مارکوپولو| |

بعضی وقتها آرامش چقدر خوبه!


فکر کنم امروز اولین جمعه ای بود که بعد از عید تا  به امروز  تو خونه

 موندم و خوابیدم.

الان دو ماه بود که جمعه ها همش می زدم به دشت و بیابون و اصلا

 تعطیلی داخل هفته برام معنی نداشت.

یه مقدار روحم آرامش پیدا کرد.

بابا دیشب بهم میگفت : تو برای همه چیز وقت می گذاری به جز من و

مامانت و خونه.

بنده خدا راست میگفت.از شنبه تا چهارشنبه که از صبح تا شب ساعت 9 کلاس

هستم.می مونه یه پنجشنبه و جمعه که پنجشنبه ها هم با دوستام شام میرم

بیرون و اوضاع جمعه ها هم که اینه.

دیشب ظرفهای مامان رو شستم و انبار مغازه رو تمیز کردم و کتاب یهودی

سرگردان رو که نوشته اوژن سو هست رو تمام کرد.

یکی از معدود رمان هایی بود که هم خسته کننده بوده. و هم دوست داشتی

که تا آخرش رو بخونی.

میشه گفت که به طور کامل یه رمان کلاسیک به سبک رئال بود  و داستان هیچ

گونه فراز و نشیبی نداشت.فقط و فقط یه سیر داستان بود که باید اون رو

 تا آخر دنبال میکردی.

هیجان داستان به تمام شدن اون بود.نمی دونم چرا.اما حس میکنم که

 رمانهای قرن 19و 20  کشورهای انگلیس و فرانسه و ایتالیا به سمت

 ضدیت با کشیش ها و دین پرداخته و لحظه و لحظه و جای به جای

 حرفهاشون به کلیسا و پاپ گیر میدن.نمونه دیگه اون میشه به

 خرمگس (اتیل لیلیان وینیچ) ، بیگانه  (آلبر کامو) و حتی مادام بواری

( گوستاو  فلوبر) اشاره کرد.

هر چه که نویسندگان آمریکای لاتین از حکومت و سیاست می نویسند.

نویسندگان اروپا از  از دین و مسیحیت و پاپ می نویسند.

دیشب کتاب افسانه سیزیف(le mythe de sysyphe)  

 نوشته آلبر کامو رو شروع کردم.اون هم کتاب جالبی هست .

و اینکه این روزها به طرز عجیبی می گذره.آدم دوست داره تو این

 رودخونه زمان غوطه ور بشه و از تشعشع خورشید و گرما و

آخرای بهار همچین کیفور بشه!

پ.ن:

بعد از شنا تو سد درود زن ، با لباس های خیس تو اتوبوس کنار پنجره نشستی

 و یه باد خنک بهت میخوره و همچین تمام بدنت رو کرخت و

 سست می کنه.هدفون تو گوشته و داری به شعر آب را گل نکنیم

سهراب با دکلمه خسرو شکیبایی گوش میدی!

(آخ که چه حالی داره!)


نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 13:33 توسط مارکوپولو| |

Design By : Night Melody