تبليغاتX
Lilypie Kids Birthday tickers دست نوشته های بزرگ مرد کوچک:مارکوپولو



















دست نوشته های بزرگ مرد کوچک:مارکوپولو

دست نوشته های کسی که شبیه هیچ کس نیست جز خودش

 

همیشه آخرین نخ سیگار یه پاکت بهترین نخ یه پاکت سیگاره ٬ نخی که دست و دلت می لرزه که

بخوای روشنش کنی و وقتی هم روشنش کردی  اونقدر آروم و ملایم بهش پک می زنی که

تموم نشه!

شاید اونجا باشه که معنی سیگار رو می فهمی!

این روزها حال و روز من هم همین شده.

هر چیزی که می بینم و دوستش دارم ٬ حس می کنم که دفعه دیگه که

بخوام بهش سر بزنم دیگه ازش خبری نیست.بنابراین فکر میکنم که همه

چیز آخریشه!  و سعی می کنم که نهایت لذت و استفاده رو ببرم!

آخرین روزهای امتحان.

آخرین روزهای رفتن به پاتوق دنج.

آخرین روزهای خوندن مردم و جامعه.

آخرین باری که بدقولی می کنیم .

آخرین باری که از خونه زدم بیرون.

آخرین باری که با کسایی هستم که دوستشون دارم.

و..........   آخرین باری  که می نویسم!!

همه چیز و همه چیز!

اندکی فکر ٬ حالا نهایت لذت رو از لحظه لحظه زندگیم می برم و سعی

 می کنم به هیچ قیمتی نگذارم  لذتهایی که تو این لحظات هست از بین بره!!

اینه که سبک نوشتنم رو اینطوری می کنم که لذت ببرم!

پ.ن:

شما حرفهای منو جدی نگیرید.

این حرفهای یه مالیخولیایی در کشاکش درس خوندن واسه امتحان

 پاتولوژی میان ترم هست که اینترنت وایر لس مفت گیرش اومده و

نمی دونه  که از اینترنت استفاده کنه یا درس بخونه!!

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 20:28 توسط مارکوپولو| |


خیر سرمون دلمون خوش بود تو این روزهایی که آدم از صد تا خبر نباید نود و نه تا رو باور کنه.

یه مجله خوب گیرمون میاد که می تونیم حداقل وقتی که می خونیمش ازش لذت ببریم و بفهمیم

که دور و برمون چه  خبره .

که اون رو هم به لطف دوستان عزیز لغو امتیاز  کردن.

علت لغو امتیاز:

پخش نشدن  و نا منظم بودن زمان چاپ نشریه.

" خیلی ها شاهد بودن که من شنبه یا یکشنبه این مجله دستم بود و می خوندمش!!"

معنی نا منظمی رو هم فهمیدیم خیر سرمون!!!!

این هم تعطیلی هفته نامه مردم و جامعه !!!

خدا آخر و عاقبت ما رو به خیر کنه!

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 23:8 توسط مارکوپولو| |

 

بودن یا نبودن مساله ای نیست!!!

اما آمدن و رفتن مساله ای دیگر است!!!!

پ.ن:

میگه به خدا اعتقاد داری؟

میگم نه!

میگه :پس لائیک هستی؟

میگم:آره.

اما یه خدایی دارم ٬ اون خدا هم خودم هستم و حاضرم همه کار براش انجام بدم که هیچ وقت

احساس کمبود نکنه.

این است انسان برتری که نیچه می خواست!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:12 توسط مارکوپولو| |

 

چه خوش است دویدن صید در پی صیاد!

" برایم جای این همه قربان و صدقه ٫ پنجره بیاورید!!!!"

نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 15:34 توسط مارکوپولو| |

 

مثل همیشه با اون سبیل های از بناگوش در رفته و شکمش که از روی کمربند پایین افتاده

 بود،اون ابروهای کلفت که تقریبا  چشمهاش رو پوشونده بود و پیشونیش که مثل

 خاک کویر پر از چین وچروک و زخم وشکاف بود بد جوری خود نمایی می کرد.

آدم رو، یاد قهرمانهای دوران سامورایی ها می انداخت ،که رو صورتشون پر از زخم

شمشیربود.

رو اون صندلی راحتی کنار پنجره نشسته بود و داشت توی حیاط رو نگاه میکرد.

سیگاربرگش گوشه لبش بود و هر ازگاهی که از فکر بیرون میومد یه پکی به اون می زد و

باز دوباره توعالم رویا وحس خودش فرو می رفت.

لیوان قهوه تلخش هم کناردستش رومیزبود.بعد ازهر پکی که به سیگار می زد  یه قلپ قهوه

می خورد و بعد دود سیگار رو بیرون می داد.

معلوم نبود که این دود سیگارروکجا نگه می داره ، که بعد از اینکه یه قلپ قهوه خورد باز

هم اون روبیرون می داد.

با اون موهای جو گندمی  و ریش پرفسوری و دست های چاق و گوشتی و پاهای کوتاهش و

شونه هاش که مثل دکل کشتی پهن بود ،ابهت خاصی داشت.

هیچ وقت از دوران خدمتش عکس نگرفته بود.اما وقتی آدم اون رو تو لباس رزم تصور

می کرد بد جوری کیفور می شد.

همیشه اول صبح قبل از این که آفتاب سر بزنه از خواب بیدار می شد.

(بعضی وقتها به طعنه بهش می گفتند که یادت نره خروسها رو هم بیدار کنی.)

می رفت توباغ واسه خودش قدم می زد.به گلها آب  می داد.با پرنده هایی که توقفس داشت

 حرف می زد و کلی با اون ماده سگ بزرگ و باهوشش که اسمش مگی بود حرف می زد

و باهاش بازی می کرد.

می گفتند پدر مگی  چندین  مرتبه جونش رونجات داده و بعد ازمردن پدر مگی ،

 بدجوری به مگی وابسته شده ودوسش داره.بعد از کلی آب بازی توحیاط خونه و

 سرو صدا می  رفت نون می خرید و هر روز خدا سفره صبحونه رو آماده می کرد.

تو این  پنجاه سال زندگی نشد که کسی به جز خودش صبحونه رو آماده کنه.

تنها دفعه ای که نفر دیگه ای صبحونه اش رودرست کرده بود زمانی بود که اون سل لعنتی

می خواست اونو از پا در بیاره.اما سل هم نتونست در برابر اون مقاومت کنه.

بعد از اینکه صبحونه اش رو می خورد رو همون صندلی کذایی کنار پنجره می نشست و

روزنامه های صبح رو می خوند.

وزیر لبش بعضی وقتها فحش می داد ،گاهی وقتها پوزخند می زد وبا خودش بلند بلند حرف

می زد بعضی وقتها یه کلماتی می گفت که هیچ کس سر درنمی آورد.

همه می گفتند که داره به فرانسه یا ایتالیایی یا بعضی وقتها  اسپرانتو با

خودش حرف می زنه.

۳۸ سال از ۷۰ سال عمرش رو توی دریا گذرونده بود.

همه کاری کرده بود.ازتجارت باکشتی بگیر تا رفتن به جبهه وزیر آوار موشک و توپ و

جنگنده عراقی ها تحمل کردن.تا  اونجایی که تونست کشتی یونانی رو که تو 

 آبهای خارک خمپاره خورده بود ، با یه یدک کش وچند تا خدمه و ملوان به بندر برسونه 

 و لوح شجاعت دریافت کنه.وقتی که همه حتی نا خدای اون کشتی فرار رو بر قرار

ترجیح داده بود.

کاری نبود که بلد نباشه و کاری نبود که نکرده باشه!!

تا اونجایی که تمام شهرو محله یاد داشتند همیشه اون رو به یه اسم صدا می کردند :

"ژنرال"

پ.ن: خوب اینم یه جور پست  هست.

داستان نویسی به سبک مارکو.

سعی میکنم تا جایی که بتونم بنویسم.البته فقط هفته ای یک یا دو مرتبه.امیدوارم که خوشتون

بیاد.

 

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:53 توسط مارکوپولو| |

رسیدن به یک رویا هر قدر هم که رویا بچگانه باشه باز هم لذت خاص خودش رو داره.

همین رویاهای ماست که آینده ما رو می سازه.

تا حالا شده به رویاهای دوران بچگیتون فکر کنید؟؟

همین الان یه کوچولو فکر کنید!

........!فکر کردید؟ خندتون نگرفت؟ چه فکرهایی داشتید؟

از خلبان ، معلم ، رییس جمهور و قهرمان ملی شدن تا هزار جور فکر جور و ناجور دیگه!

من هم رویایی داشتم.(البته یکیشون رو می خوام بگم.).

قهرمانی تو مسابقه بخور بخور!

اون دوران ما تنها مسابقه بخور بخور مسابقه محله بود که از کانال دو پخش می شد و

مسابقه به صورت ماست خوری بود.یادتون اومد؟

می خوام بگم که بالاخره من هم به آرزوی کودکیم رسیدم.

هیچ وقت نشد که دوستام سر اینکه کی بیشتر و زودتر می خوره باهام شرط ببندند ،

چون خصوصیت غذا خوردن من رو می دونستند.

اما روز شنبه تو جشن روز دندانپزشک که توی دانشکدمون برگزار شد ، دلم رو

 به دریا زدم و کاری رو که همیشه خجالت می کشیدم انجام بدم، انجام دادم.

(بعضی وقتها رویاهای شما، می تونه بدترین حادثه های زندگی دیگران باشه!)

تو مسابقه بخور بخور شرکت کردم.( می گم این روزها عجیب غریب شدم ،

کسی باورش نمیشه.)

مواد مسابقه :

3 تا نون ساندویچی، ربع کیلو کالباس، یک کاسه سس مایونز، ده برگ کاهو،

یه بطری آب معدنی،دو تا فلفل دلمه ای ، دو عدد گوجه فرنگی بود و که همه

اینها به صورت سالم و دست نخورده بود و می تونستیم که ساندویچ درست کنیم

یا به صورت مجزا بخوریم.

باید همه اش رو می خوردیم و هر کس که زودتر میخورد برنده می شد.

مسابقه شروع شد و من به هیچ چیز توجه نداشتم ، گهگاهی قیافه ام به استاد هام می افتد

 که با بهت و حیرت ساندویچ خوردن من رو نگاه میکنن و تازه بعضی هاشون

 هم خوششون اومده بود و فیلم می گرفتند.

نگاه بهت زده رییس دانشکده.( با خودش می گفت:

این هیولا کجا بود تو دانشکده ما پیداش شده؟)

و اونجایی که شروع کردم سس مایونز رو به صورت خالی با قاشق خوردم و

صدای اخ و اییش دخترهای دانشگاه بود که بلند می شد!!

یه نفر شرکت کننده دیگه تو مسابقه که گفته بود:

من فقط دیدم مارکو نون ساندویچی رو میکنه تو دهنش وهیچ اثری از جویدن دیده نمی شه

 و فقط به صورت بلعیدن نون رو میده پایین!

مسابقه تمام شد و در کمال قدرت من اول شدم!

و یه جورایی دلم یاد بچگیم رو کرد که بابام بهم میگفت اگه همه غذام رو زود بخورم و

 هیچیش باقی نمونه بهم یه جایزه خوب میده!!

این رو گفتم که بدونید که مارکو با تمام مشغله هاش و دردسرهاش و حس شعر

 فروغ خوندن هاش هنوز هم مارکو شیطون و بازیگوشه!

پ.ن1:

به نظرتون چرا هر کی چند تا شعر تو وبلاگش نوشت و یه ذره حال وهواش عوض شد

همه زرتی از راه می رسن و میگن فلانی عاشق شده؟؟

هووووم؟؟

به نظرتون آدم بعضی وقتها نمی تونه ملاهم باشه ؟ و ملاهمت به خرج بده؟

به نظرتون بشینم مثلا مدل پاشنه کفش فلان استاد رو مسخره کنم بهتره؟ یا چند تا شعر

 از فروغ بنویسم؟

پ.ن 2:

حتما می پرسید که چرا این روزها اینقدر وقتم کمه؟

شما هفته ای دو جلسه کلاس زبان انگلیسی، دو جلسه کلاس زبان فرانسه، سه جلسه

کلاس موی تای(یه جور ورزش رزمی هست) ، علاوه بر ساعت های کلاسی و

صبح تا ظهر جمعه کوهنوردی و رفتن به پاتوق های جمعه بعد از ظهر رو داشتید

به نظرتون وقت اضافه می آوردید؟؟

پ.ن 3:

 15 اردیبهشت روز شیراز هست.از همینجا به همه شیرازی های عزیز تبریک میگم.

پ.ن 4:

 این دفعه رو زیاد نوشتم که دیگه هوس نظر دادن در مورد دل و قلوه مارکو به سرتون نزنه!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:15 توسط مارکوپولو| |

 

روزها ، روزهای خاصیه  ! هیچ  وقت اردیبهشت شیراز اینجوری به دلم ننشته بود.

کم کم دارم به این نتیجه می رسم که یکی از علت های تغییر سبک من می تونه همین حال و

هوای شیراز باشه.

بدجور آدم رو کله پا و خل و چل میکنه!

با اینکه این روزها در به در دارم دنبال عقربه های ساعت می دوم و آخرش هم بهشون

نمی رسم ، ولی این دویدن و نرسیدن به ساعت رو دوست دارم.

یه جور خاص.

یه هوای خاص.

یه احساس خاص.

امشب از آسمان ديده تو

روي شعرم ستاره مي بارد

در سكوت سپيد كاغذها

پنجه هايم جرقه مي كارد

  

شعر ديوانه تب آلودم

شرمگين از شيار خواهش ها

پيكرش را دوباره مي سوزد

عطش جاودان آتش ها

  

آري، آغاز دوست داشتن است

گر چه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

  

از سياهي چرا حذر كردن

شب پر از قطره هاي الماس است

آنچه از شب بجاي مي ماند

عطر سكر آور گل ياس است

فروغ                

نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:23 توسط مارکوپولو| |

دلم یه پنجره می خواد.....

یه پنجره از اون پنجره های شیشه شطرنجی که تو طاقچش یه گلدونه پر از گلهای اطلسیه.

از اونها که تا بازش نکنی نمیتونی بیرون رو ببینی.

یه پنجره که بشه از توش با نوک انگشتت .

به بچه ای که داره واسه گرفتن پلاستیک توت فرنگی از داداش بزرگش گریه میکنه

و خودش رو تو خاک و خل غلت میده  تمام شهر رو نشو بدی و بگی نگاه

 اونجا خونه شماست.

بچه هم با اون لپ های گندش و چشمای معصوم و نازش یه نگاه حاکی از تعجب بهت بکنه.

یه پنجره که اینقدر توش غرق رویا بشی ، که مرز بین رویا و واقعیت رو از دست بدی.

واسه اینکه مطمئن بشی تو دنیای واقعی هستی و وجود داری با انگشت اشاره چند تا

 ضربه به نوک دماغت بزنی و وقتی از واقعی بودن این لحظه مطمئن شدی از ته دل بخندی!!

و بگی هنوز هم بچگی و سادگی رو دوست دارم!

پنجره ای رو به جهانم آرزوست!

(این روزها فروغ عجب می چسبه!)

نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:15 توسط مارکوپولو| |

 

تولدی دیگر

آه....

سهم من اینست.

سهم من اینست

سهم من ، آسمانی ست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد.

سهم من پایین رفتن از یک پله متروک ست.

و به چیزی در پوسیدگی غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست.

و در اندوه صدایی جان دادن ، که به من می گوید:

(( دستهایت را دوست می دارم))!

فروغ

این روزها رو فقط دارم سعی میکنم که بگذرونم و به کارهایی که دارم برسم.یعنی یه جورایی

سعی میکنم که به بهترین نحو ممکن بگذره.

به قول مامان با این برنامه ای که من واسه خودم ریختم و کارهایی که میکنم یه دفعه از پا در

میام.البته همان طور که مستحضرید ما به همین زودی ها میدون رو خالی نمی کنیم.

 

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 23:42 توسط مارکوپولو| |

 

در فکر شما خوبم 

در فکر خدا شیطان٬

پس بی خیال خدا٬

        پرواز می کنم درخیال شما.........!

                                                                     (محمد فلاح نیا)

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 22:51 توسط مارکوپولو| |

 

یه جای دنج پیدا شد!

یه جای دنج و بی صدا.

یه جایی که مثل هیچ جا نیست.!!!

در دفتر خاطراتش نوشتم : باشد که جایی باشد که در خرابه های پیری

خاطرات جوانی خود را در دیوارهای اینجا جستجو کنیم!!

به زودی عکس هاش رو براتون  می زنم با کلی چیز جدید!

 

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 22:37 توسط مارکوپولو| |

Design By : Night Melody