دست نوشته های کسی که شبیه هیچ کس نیست جز خودش
از قدیم گفتن هر چیزی یه تاریخ انقضایی داره. فکر کنم که تاریخ انقضای تاریخ انقضا هم گذشته باشه. راستش تو این چند روز که دور از نت بودم به خیلی مسایل فکر کردم. و به این نتیجه رسیدم که تاریخ انقضای تاریخ انقضا وبلاگ و این نوع نوشتن من هم گذشته. واسه همین از امروز در این وبلاگ رو تخته میکنم. این وبلاگ با تمام خاطراتش باقی می مونه .اما بدون پست جدید. به وبلاگ دوستان هم سعی میکنم تا جایی که وقتم اجازه بده سر بزنم. اما دیگه فکر کنم وبلاگ خودم تا اینجاش کافی باشه واسه نوشتن. در روزهای آتی شاید قرار باشه که روند زندگیم رو به طور کل تغییر بدم. امیدوارم که همیشه شاد و سلامت باشید دوستای گلم. سال نو همگیتون هم مبارک. یا حق و اما خبر هفتگی: خبر خوش و مهم اینکه : بابا حالش خوبه و دیروز ساعت 4 بعداز ظهر عملش بود و چهل و پنج دقیقه عملش طول کشیده بود و خدا رو شکر ساعت 7 شب آوردیمش خونه. نکته جالب این بود که پدر جان ما به دکتر گفته بود که نمیخواد به طور کامل بیهوش بشه و دکتر هم به صورت موضعی چشم پدر رو بی حس کرده بود و نکته ی جالب حین عمل این بوده که بابا واسه دکتر جوک تعریف میکرده و دکتر رو کلی خندونده!! خبر علمی: دیروز بالاخره به اولین جلسه انجمن اختر شناسی شیراز رفتم. راستش واسم خیلی جالب بود که از همه گروه آدمی اونجا بودند.از یه دختر 9 ساله تا یه پیرمرد شصت ساله و نکته جالبترش اینکه یه آقایی بود که 27 سال بود مقیم آمریکا بود و متخصص جراحی قلب بود . از طریق این جلسه با این آقای دکتر آشنا شدم و منتظرم که در اولین وقت با ایشون یه ملاقاتی داشته باشم .آخه ایشون هم شماره تلفنشون و هم ایمیلشون رو بهم داند.!! سر جلسه نشسته بودیم. که یکی از آقایون شیرازی طریقه آشناییش با انجمن رو این طوری معرفی کرد: یک روز صبح زود ، کله سحر که با خانمم رفته بودیم بلوار چمران پیاده روی ، با آگهی های انجمن مواجه شدیم و اسم نویسی کردیم و امروز خدمتتون رسیدیم. اگر بقیه هم سحر خیز باشن مطمئنا این تبلیغات رو دیده اند! پزشک متخصص: میشه بپرسم ساعت چند ؟ آقای شیرازی:صبح زود بود حدود ساعت 10 صبح!!!! (شیرازی های عزیز خودشون ربطش رو تشخیش بدن) نکته دلسوزاننده: از برنامه های انجمن به غیر از کلاس آموزش تئوری نجوم ،که شمال عکس برداری نجومی و کلی مبحث دیگه هم هست اینه که گشت های اطراف شهر هم داره. و فعلا یک برنامه گردش شب واسه هفته دوم فروردین ماه تو تخت جمشید گذاشتن و یه برنامه رصد توی اردیبهشت ماه توی زنجان!!! خبر فرهنگی: خوندن دو کتاب پیامبر و دیوانه و هفت عادت مردمان موثر تموم شد. انشالله وقت کردم کتاب پیامبر و دیوانه رو واسه تولد نسیم جان نقدش میکنم. چون خیلی پیگیر نقد این کتاب بود و از حالا گفته باشم هدیه تولد نسیم آبجی عزیز من که زن نسرین گودزیلا هم هست می باشد. دیروز خوندن کتاب خر مگس نوشته اتیل لیلیان وینیچ به توصیه ننه زابیلم رو هم شروع کردم. باید همین جا اعتراف کنم که کتاب خرمگس از اون کتابهایی هست که خیلی حرفها واسه گفتن داره.فکر کنم به زودی زود نقدش رو بنویسم. خبر ورزشی: چهارشنبه هفته پیش مسابقه پینگ پنگ تیمی دانشگاه بود و باز هم تیم ما دوم شد. البته من همه بازی ها رو بردم .یه نفر از بچه های تیم یه باخت داد و تیم دوم شد. (نمیدونم ماجرا چیه که این ترم همش مقام دوم میاریم!). خبر ضد ورزشی: راستی راستی به شدت در حال چاق شدن هستم . خبر آموزشی: 1: کلاسهاهامون شروع شده. از ساعت هفت و ربع صبح تا ساعت شش بعد از ظهر! مارکو شبها به صورت جنازه با خانم خواب ملاقات میکند و خانم خواب هم با کمال ملایمت باهاش رفتار میکنه. 2: امروز امتحان Final زبان این ترم رو هم دادم و فعلا یه نفس راحتی می تونم بکشم. 3: به احتمال زیاد از ترم بعد کلاس فرانسه رو هم ثبت نام میکنم. پ.ن : این پست درون مغازه پدر مارکو در حین خم شدن کمر مارکو زیر بار مسئولیت خرج خانواده نوشته شد!!! خوش باشید همگی . یا حق این چند روزه به احتمال زیاد یه مقدار سرم شلوغه و کمتر میتونم بیام نت. بابا امروز ظهر عمل آب مروارید چشم داره و بعد عمل هم بیشتر کارهای خونه رو باید انجام بدم تا بابا حالش خوب بشه. پس اگه کم پیدا بودم .به بزرگی خودتون ببخشید. واسه بابا هم دعا کنید که مشکلی براش پیش نیاد. پ.ن: الان که دارم فکر میکنم میبینم که تولد موسی هم اسفند ماه بود. اما هرچی فکر میکنم یادم نمیاد که چندم اسفند بود باید امشب بهش زنگ بزنم. و در ضمن تولد هملت رو هم که ۲۱ اسفند هست بهش تبریک میگم. کس دیگه ای متولد اسفند نبود؟؟هوم؟؟ خوش باشید. یا حق به نظرتون شستن و برس کشیدن فرش سخت تره؟؟ یا اینکه بخوای آب تایدش رو در بیاری و اون رو آب بکشی؟؟ از ظهر تا حالا دارم با خودم کلنجار میرم که کدومش سخت تر بوده؟؟ پ.ن : مثل اینکه اسفندانه همه داره زیاد میشه. اولیش که نسیم جان آبجی خودمون هست .۲۵ اسفند رو پیشاپیش تبریک میگم. و بعدش هم که حمیدرضای گل و عزیز که ۲۸ اسفند تولدش هست. امیدوارم که جفتشون سالم و سر خوش باشن. سوال: به نظرتون کسی که واسه جواب دادن کامنتهاش تو جدول برنامه روزانه اش وقت تعیین می کنه ! اصلا زندگیش مثل آدمه؟؟ میدونم که چند روزه کلا کم پیدا شدم. در بی معرفتیم شکی نیست. ولی در تلاشم که سعی کنم سبک نوشتنم رو عوض کنم. اون شب داشتم پستهای اولم رو میخوندم. دقت کردم دیدم که سبک نوشتنم از زمین تا آسمون فرق کرده. حس کردم که خیلی خودم رو محدود کردم و دیگه اون جور که دلم می خواست نمی نویسم. نوشتن به سبک بیان احساس .واسه همینه که یه هفته هست دارم با خودم میجنگم. که یه مقدار احساساتم و نوشته هام رو تعدیل کنم. امیدوارم که به دل نگیرید. در ضمن هفته آینده شروع کلاسهام و دارم به زندگیم یه مقدار برنامه میدم. و یه سری چیزها رو از زندگی حذف میکنم و به یه سری چیزها به خصوص خانواده ام بیشتر بها میدم.واسه همینه که زیاد این ورا نیستم. در ضمن خونه تکونی هم هست. پ.ن: ماه اسفند ماه تولد کلی از دوستان عزیز هست. تا اونجا که یادم هست تولد خانم سرنتی پیتی تو این ماه بود. یه دوست دیگه هم بود که تولدش دهم اسفند بود. یه دوست دیگه هم دیروز بود که به قول خودش فکر میکرد خیلی بزرگ شده. و کلی بهش حس خود بزرگ بینی دست داده بود وکلی خودش رو تحویل می گرفت. تا جایی که هنوز خودش جوجه ای بیش نیست اما به من گفته بود بچه!! و یه جوجه دیگه هم که تولدش تو روزهای آتی هست. که به احتمال زیاد کادوی تولدی که براش میگیریم یه گونی پنبه از نوع مرغوب براش میگیرم. خوش باشید. یا حق سکانس اول: ترمینال مسافربری شیراز. مارکو: بریم؟؟ دوست مارکو: بریم. فیلم شروع میشود!! سکانس دوم: مارکو جمعه صبح زود ساعت شش و نیم از خواب بیدار میشه.میبینه حوصلش سر رفته. ماشین رو روشن میکنه . مارکو فکر میکنه.!!(چه غلطها)!به این نتیجه میرسه که یه جای خلوت و آروم می خواد. ماشین رو روشن میکنه و می اندازه تو جاده.میره طرف دشت ارژن (یکی از جاهای دیدنی اطراف شیراز). مارکو یه نیم ساعت اونجا میشینه.میبینه ای واای.ساعت ده جلسه کانون وبلاگ نویسان داره. ماشین رو روشن میکنه.تو جاده نم نم بارونه.با صدای گوگوش و هوهوی باد. با رطوبت و بوی خاکی که از زمین خشک بلند شده. مارکو به جلسه میرسه.کارش رو انجام میده.ساعت یک میره پیش دوستش. بعد از دوستش میره خونه.نهار میخوره و یه مقدار وبگردی میکنه . تا ساعت ۷ شب که دوستش میاد خونشون که واسه ساعت ۹ مارکو رو ببره ترمینال. مارکو آماده میشه و با دوستش میره به سمت ترمینال!! دم در ترمینال موقع خدا حافظی : مارکو: میای بریم کرمان؟؟ دوست مارکو: آره پایه هستم .فقط بنزینشو جور کن. مارکو بنزین کرمان به شیراز رو جور میکنه. دوستش هم بنزین شیراز به کرمان. بعد از خریدن سوغاتی و کلی این ور و اون ور رفتن. تازه ساعت یک شب از شیراز میان بیرون!! ( فلش بک به اتاق خواب مارکو ساعت شش و نیم صبح جمعه: مارکو با صدای زنگ ساعت که شش و نیم صبح رو نشون میده از خواب بیدار میشه!) سکانس سوم: ساعت ۲ بامداد روز شنبه: دوست مارکو در حین رانندگی یه مقدار خواب آلود به نظر میرسه.مارکو که ماجرا رو میفهمه بهش میگه بزن کنار من رانندگی میکنم. دوست مارکو: تو هم که از صبح ساعت شش تا حالا بیداری.بگیریم بخوابیم؟؟ مارکو: نه .!من عادت دارم. سکانس چهارم چهار صبح روز شنبه . دوست مارکو خوابیده و مارکو در حال رانندگی. ضبط ماشین داره آهنگ معین رو میخونه. آسمان کویر صاف و ستاره ها انگار که اومدن کنار شیشه بغل ماشین. جاده خلوت خلوت! مارکو در حال رانندگی. مارکو به جاده سیاه چشم دوخته و انگار این جاده تونل زمانی می مونه که مارکو هرچی به سمت جلوتر میره ، فکرهاش به گذشته بر میگرده.مارکو توی این تونل زمان گذشته رو مرور میکنه. سکانس پنجم: مارکو ساعت شش و نیم صبح میرسه کرمان. (مارکو بیست و چهار ساعته که نخوابیده). مارکو تا ساعت یک و نیم کارهاش رو انجام میده. پیام بارزگانی: استاد پاتولوژی سابق مارکو: به به .دانشجوی فراری .شما کجا؟؟اینجا کجا؟؟ مارکو: استاد راه گم کردیم. استاد: ماشالله چه تپل ، مپل شدی!! مارکو جان زن گرفتی؟؟ مارکو: نه استاد! در حال جستجو هستیم.اما هنوز آدمی به این اندازه خریت پیدا نشده!! استاد: موفق باشی پسرم. پیدا شد یه خبری به ما هم بده!! سکانس ششم: ساعت ۲ بعد از ظهر روز شنبه. مارکو و دوستش در رستوران در حال غذا خوردن. مارکو تا جایی که جا داره میخوره. شکمش سنگین میشه. قراره که ساعت سه بره واسه کارت سوخت. مارکو به دوستش میگه یه گوشه وایسا تو سایه. مارکو میخوابه. چهل و پنج دقیقه. موبایلش زنگ میخوره. اون ور خط: ورپریده مگه تو قرار نبود ربع ساعت پیش اینجا باشی؟ مارکو: بلی.آمدیم. سکانس هفت: ساعت ۳ بعد از ظهر.مارکو به پشت سر ماشین دوستش در به در دنبال کافی شاپ باز می گرده. مارکو به این نتیجه میرسه.که نشستن رو علف های پارک و بستنی لیسی خوردن. بهتر از نشستن تو کافی شاپ و اسپرسون خوردنه. بنابراین به دلیل کمبود کافی شاپ و کمبود وقت. به این نتیجه رسید که توی پارک بستنی لیسی بخوره. نکته: شما تا حالا کارت سوختی دیدید که توش ۵۶۰ لیتر بنزین باشه؟؟ ما که تا حالا ندیده بودیم!! سکانس هشت: ساعت ۴ بعد از ظهر.اول جاده شیراز.باک بنزین پر. ساعت ۵ مارکو احساس خواب میکنه.میخوابه.دوستش داره رانندگی میکنه. مارکو بیدار میشه ساعت ۷ بعد از ظهره. داره بارون میاد.شب شده. مارکو به دوستش میگه بزن کنار. من میرونم. مارکو میشینه پشت ماشین و تا ساعت ۱۲ شب تو بارون و تگرگ رانندگی میکنه! این بود شرح حال این دو روز مارکو که کم پیدا شده بود!! جوک نوشت: بعد از ظهر نشستیم با مامان فیلم وحشتناک میبینیم. مامانم طبق معمول چهار چشمی رفته تو تلوزیون و غرق در ترس و وحشته. پیام بازرگانی پخش میشه: مامان مارکو: مارکو فشار خونم رو میگیری؟؟ مارکو: چیه؟؟حالت بده؟سر گیجه دااری؟؟ مامان مارکو: نه بابا.میخوام ببینم این فیلم ترسناک که میبینم فشار خونم چقدر رفته بالا؟؟ مارکو: خوش باشید. یا حق امشب دارم میرم سفر!! نمیگم کجا.!! ولی یه سفر که خیلی طول میکشه!! امشب میرم فردا شب بر میگردم!! به جون خودم کور شم اگه دروغ بگم. جوک نوشت: Location: باغ دوستِ خلبان مارکو. Time: وقت نهار. دوست مارکو: دِدِددددد؟ این نوشابه چرا مزه نفت میده؟؟ دوستان مارکو و مارکو خطاب به دوست مارکو: بخور نوشابتو بچه توهم زدی. این وقت روز نفت کجا بود ؟؟؟؟ دوست مارکو: نه به خدا بیاین بچشید ازش.بببینید چه مزه ای هست؟؟ دوستان مارکو: نوشابه رو تست میکننن. و می بینن بله.مزه نفت میده. مارکو: از راه دور یه لایه سه سانتی نفت روی نوشابه میبینه!! مارکو خطاب به یکی دیگه از دوستان: تو لیوان ها رو با چی شستی؟؟ دوستی که مورد خطاب قرار گرفته: با آب اون بشکه که کنار دیواره!! صاحب باغ: تا اونجایی که یادمه تو اون بشکه نفت نگهداری میشه!! دوست سوتی دهنده مارکو: من دیدم بوی نفت میاد ، ولی خداییش فکر کردم که توهمه و به خاطر این بوده که کنار آتیش بودم!! خوب.من کم کم آماده شم که برم سفر. شما هم خوش باشید .تا فردا یا حق پریشب نشستم به نگاه کردن فیلم reader به کارگردانی stephen daldry که این فیلم هم طبق معمول بر اساس داستان Der Vorlesser که نویسنده اون Bernhard schlink هست ساخته شده . این فیلم از اون فیلمهایی هست که اولش از آخرش شروع میشه. داستان از اونجایی شروع میشه که یه پسر 15 ساله عاشق یه زن 36 ساله میشه. زنی که هم میتونه نقش این مادر رو واسه این پسر ایفا کنه.هم معشوقه و هم گوش دهنده به داستانهایی که پسر میخونه. شستن پسر توسط زن.گوش دادن به داستانهای پسر.دعواهایی که بیشتر به دعوای مادر و فرزندی شبیه هست تا دو تا معشوقه.و در نهایت از خودگذشتگی زن برای اینکه زندگی و تابعیت از اخلاق اون! نقش مرد رو Ralph Fiennes بازی میکنه. و اینجاست که هانا اشمیت شخصیت زن این داستان که نقش اون رو Kate winslet بازی میکنه شروع به نقش آفرینی میکنه. زن عاشق گوش دادن به داستان هست.(این هم علت خاص داره که اون به قول خودش:دوست داره که بیشتر خونده بشه تا چیزی رو بخونه) . شاید هم تنها علت آغاز ماجرای دوستی زن با پسر تو همین بود که پسر که واسه تشکر اومده بود.به زن گفت آدم وقتی که نمی تونه کتاب بخونه خیلی کسل و ناراحت میشه و یه جورایی زن دید که پسر هم مثل خودش عاشق کتاب خوندن هست. زن به داستانهایی که پسر قبل از عشق بازی برای اون می خونه گوش میده. باید بگم که بازی Kate winslet محشر بود. در این فیلم برنده اسکار بهترین بازیگر زن شده و وقتی دیدمش کلی کیف کردم.) و زن از پسر جدا میشه و سالها بعد .یعنی حدود 8 سال بعد پسر زن رو توی دادگاهی می بینه. پسر که دانشجوی وکالت هست شاهد محاکمه معشوقه خودش هست که به جرم عضویت در نازی ها داره محاکمه میشه هست و ماجراهایی که پیش میاد. همیشه به این فکر میکردم که وقتی زن سنش از مرد بیشتر باشه چی پیش میاد. اینجا بود که یه مقدار از اون تفکر ها به طور کامل تو ذهنم اومد و به جواب خیلی از سوالهام رسیدم. داستانش رو خیلی توضیح نمیدم.تا اینکه وقتی نشستید پای فیلم یه مقدار کنجکاو باشید. تکه کلامی از فیلم که من واقعا عاشقش بودم ، تکه کلام زن بود. که بعد از گذشت این همه سال هنوز به مرد 45 ساله ای که جلوش نشسته بود میگفت : بچه!!! این تیکه کلام بچه از اول فیلم تا آخر فیلم روی زبون زن بود. و اون رو همه جا به مرد میگفت. باید بگم که فیلنامه این فیلم حرف نداشت.یه جوری بود که تماشاگر رو قاطی سیاست و عشق و همه چیز میکنه. بازی کیت وینسلت در نوع خودش رویایی بود. همون طور که تو فیلمهای TITANIC و Little Children زیبا بازی کرد. راستش رو بخواید یه جورایی شیفته بازی این زن شدم. این قسمت از فیلم رو که دیدم یاد کتاب بیگانه ، آلبر کامو افتادم. اینجاست که هانا اشمیتز رو روی صندلی کلیسا نشون میده . تا فیلم رو نبینید نمیتونید حدس بزنید که چرا این قسمت فیلم جالب و تفکر بر انگیزه. توصیه میکنم که این فیلم رو مثل خود من دوبار ببینید! امیدوارم که خوشتون اومده باشه. پ.ن: فعلا خبری خاصی نیست.خبری شد خبرتون میکنم. پ.ن مخصوص نسیم: در مورد کتاب پیامبر و دیوانه هم یادم هست.اما اینکه هنوز چیزی نگفتم ماجرای بسی طولانی داره که به زودی براتون میگم. پ.ن سوالی: به نظرتون اگه من یه مجله فرهنگی نقد کتاب و سینما باز میکردم وضع مالیم بهتر نبود؟؟ خوش باشید یا حق امروز بعد از حدود یک هفته که شروع که به خوندن کتاب بلندی های بادگیر کردم ، تونستم تمومش کنم. امیلی برونته Emily Brontë متولد سال ۱۸۱۸ در Thornton, Yorkshire در جنوب انگلستان هست .که بعد از سی سال زندگی در ۱۹ دسامبر ۱۸۴۸ در اثر بیماری سل از دنیا میره و کتاب بلندی های بادگیر"WUTHERING HEIGHTS" رو در سال ۱۸۴۷ به جا میگذاره و البته تعداد زیادی شعر از اون باقی مونده که بسیار روان و دلچسب هست. وقتی وارد زندگی برونته شدم و شرح حالش رو خوندم. یه مقدار این طرز نوشتن اون واسم توجیه پیدا کرد.همون طور که حدس می زدم مادر برونته وقتی اون کودک بود در سال ۱۸۲۱ فوت کرده. یعنی درست زمانی که اون سه سالش بوده.وقتی که این داستان رو می خونید. شخصیت های داستان در سنین کودکی مادرانشان رو از دست میدن. و در مورد شخصیت هیندلی ارنشا هم باید بگم ، برونته اون رو از روی شخصیت برادر خودش بازسازی کرده .چون برادر اون هم در سنین جوانی آدمی دائم الخمر و معتاد بوده و این شخیصت توی داستان برونته به نحو چشمگیری قابل مشاهده هست. و اما نقد داستان: راستش نمیدونم چی بگم؟ این از اون داستانهایی بود که واقعا اعصاب خورد کن بود. یه جور خاصی بود.مثل اینکه یه نفر سوهان برداشته باشه و شروع کنه به ساییدن روح آدم و تا میتونه زجر و بدبختی و زبونی آدمها رو نشون بده. یه جورایی آدم رو میبره تو لجنزار ، لجنزار نفرت و وحشی گری .یه جور حس انتقام و بی رحمی .چندین و چند بار اعصابم خورد شد و خواستم بی خیال خوندن کتاب بشم. اما دلم نیومد. تو یه سایتی میخوندم که یه خانم انگلیسی نوشته بود که وقتی که این کتاب رو میخونده ، حدودسی صفحه از این کتاب رو به قول خو دش به طور فیزیکی گریه کرده. تو این کتاب میخواد زبونی و بد بختی انسانها رو نشون بده ، تا اونجا که میگه : ادگارد لینتون: (( ناز و ادای من؟؟من چه ناز و ادائی دارم؟کاترین تو رو به خدا بیا و اینگونه بر من خشم نگیر. هر قدر دلت میخواهد من را تحقیر کن و پست بشمار .من آدم بیچاره و ترسو و جبونی هستم. بیش از این طاقت سرزنش و مواخذه ندارم.نمی توانم بیش از این خشم و غصب تو رو تحمل کنم.اگر میخواهی از چردم تنفر داشته باش ولی رحم و لطف خود را از من دریغ مدار.)) کارتین :(( پسره ی احمق و بی شعور!!نگاهش کن ببین چطوری می لرزد .مثل اینکه میخواهم او را کتک بزنم .لازم نیست که از من در خواست کنی که تو را تحقیر کنم. هر کس که تو را ببیند جز ترحم کار دیگر کار دیگری نخواهد کرد.)). میشه گفت فضای این داستان یه جورایی آمیخته با با عشق دیرین و انتقام جویی هست . و شاید علتش هم این باشه که اسم دیگه کتاب عشق هرگز نمی میرد باشه. عشقی که بین هیت کلیف و کاترین شروع میشه و حتی پس از مرگ هم بر بلندی های بادگیر ادامه داره.جایی که حتی بعد از مرگ این دو نفر ، اهالی دهکده روح های اونها رو اونجا می بینن. تو این کتاب میخواد یه جورایی فضای روحانی و الهی رو به نمایش بکشه و یه جورایی از مرگ و زندگی اخروی صحبت کنه .تا اونجا که میگه: (( در چنین مواقعی یعنی در کنار بستر کسی که به تازگی روح از تنش به در رفته باشد.من احساس آرامشی میکنم، آرامشی که هیچ نیرویی قادر نیست آن را برهم زند.احساس اطمینان و اسودگی خاطر از وجود ابدیتی عظیم به من دست می دهد.ابدیتی که روح بدان واردمی شود .جائی که برای حیات پایانی نیست.برای پرواز پرنده عشق و محبت مانع و رادعی به میان نمی آید.و شادمانی به منتها درجه ی خود می رسد.)) این طرز تفکر برونته هم واسه خودش علت داره. به علت اینه که برونته در سالهای آخر عمرش با دو خواهر دیگرش یعنی شارلوت برونته و آن برونته تو یه کشیش خانه زندگی میکرده و طبق شواهد آدمی بسیار منزوی بوده یه جورهایی افسردگی و ناراحتی داشته و اینکه در اطراف اون کشیش خانه ، قبرستانی وجود داشته و خلنگ زاری عظیم. که برونته ساعت های بسیاری از روز رو اونجا سپری میکرده و به عبارتی محلی بوده واسه تفکر و تخیل در مورد زندگی و داستانهایی که باید می نوشته. تو این کتاب چهار شخصیت هست که واسه من جالب بود. یکی جوزف، خدمتکار پیر و یک دنده هیت کلیف که برونته می خواد تو این داستان اون رونماد آدمهای خشک مقدس نشون بده.اشخاص انجیل به دست که از زندگی فقط موعظه رو یاد گرفتند و دیگه به چی چیز انسانیت توجهی نشون نمیدن. هیت کلیف: که نشون دهنده شیطان واقعی هست .کسی که از غصه هیچ کس ناراحت نمیشه. و فقط وفقط به فکر انتقام و سیر کردن روح شیطانی خودشه. کاترین لینتون: فرزند کاترین ارنشا که میشه گفت نماد یک دندگی و آزادی خواهی و مقابل با شیطان تو این داستان هستت. و خدمتکار منزل : الن دین، راستش یه وقتهایی به طور کل اعصابم از دست این شخص خورد شد تو این داستان و تا می تونستم فحشش دادم. اگه دقت کنید همه مشکلات و بد بختی ها زیر سر این خدمتکار هست. که به قول خودش داره دلسوزی میکنه و می خواد مشکلی پیش نیاد. اما هر مشکلی که به وجود میاد پای این زن در میونه و به نظرم اگه این زن نبود هیچ وقت این اتفاقات ناگوار پیش نمیومد! و در مورد داستان می شه گفت که با عشق نافرجام هیت کلیف و کاترین شروع میشه ، و تا پایان ترکش های این عشق و انتقام های اون گریبانگیر نزدیکان این دو نفر میشه. و در آخر هم : مرگ برونته در سی سالگی که نکته جالب اینه که تاریخ تولد برونته رو روی سنگ قبر ننوشته . و این می تونه یه جورایی یاد هیت کلیف رو تو ذهن ما زنده کنه که تاریخ تولد نداشت. و تنها بر سنگ قبر اون نوشته بود بود هیت کلیف و زیر اون هم تاریخ مرگش رو نوشته بود!! در قسم زیر هم یه لینک میگذارم که اگه خواستی خلاصه داستان رو بخونید و زندگینامه کامل برونته رو مطالعه کنید. http://www.kirjasto.sci.fi/ebronte.htm پ.ن: سیری جون به خدا من آزار ندارم. در حال پست نوشتن بودم که دستم خورد وخودش آپ شد. و به عبارتی من بی تقصیر بودم. خبر فوری: تو پست قبل یادتونه که در مورد نگاه کردن از بالا به پایین چقدر براتون سخنرانی کردم؟؟ حالا نظرتون در مورد نگاه از پایین به بالا چیه؟؟؟ در راستای تحقق این نوع نگاه مارکو به عضویت انجمن اخترشناسی شیراز در اومد!! خوش باشید . یاحق
![]()
![]()
![]()
جوک جلسه :![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(مارکو کماکان خوابش میاد).![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


( دیشب که داشتم مراسم اسکار رو نگاه میکردم.دیدم که به خاطر ایفای نقش![]()




![]()




![]()
![]()
| Design By : Night Melody |


