تبليغاتX
Lilypie Kids Birthday tickers دست نوشته های بزرگ مرد کوچک:مارکوپولو



















دست نوشته های بزرگ مرد کوچک:مارکوپولو

دست نوشته های کسی که شبیه هیچ کس نیست جز خودش

 

تا حالا به آقایون توجه کردید؟

که وقتی دران ریششون رو مدل دار می تراشند ، بعضی وقتها هر چی بیشتر دقت میکنند باز

 هم یه جای ریش نا میزونه ، و آخرش اینقدر از این ور و اون ورش میزنن که

مجبور میشن کلا ریش رو بتراشند؟؟

یا ضرب المثل معروف(( اومد ابروش رو درست کنه زد چشمشم کور کرد))؟

خلی جاها دقت کردید؟ زیادی  دقت موجب اعصاب خوردی ما میشه.اونقدر که شاید

نتیجه کار بر عکس بشه!!

این ترم  سر کلاس یکی از استادها بهمون گفت : میدونید مزخرف ترین آدمهای روی زمین

چه کسانی هستند؟؟

گفتیم نه!

جواب داد: ما پزشکها !

و از اون ها مزخرف تر پزشکهای متخصص و از اونها  بدتر فوق تخصص ها .

گفتیم واسه چی؟

گفت: متاسفانه هر چی که بیشتر وارد تخصص میشیم جزیی تر میشیم و وارد خیلی چیزهای

جزیی تر میشید و دیدتون نسبت به زندگی و همه چیزیش  عوض میشه و ریز بین میشید!

میگفت محدود کاری شما شاید کمتر از نیم میلی متر باشه! و وقتی هم تخصص میگیرید

مطمئن باشید که کمتر از این نیم میلی متر هم میشه!و این ریز نگری شما می تونه به همه

زندگیتون سرایت کنه و زندگیتون رو به گند بکشه!

میگفت اینقدر ریزبینتون میکنه که حتی به نقطه های سیاه روی دیوار هم گیر میدید!

بهمون یه توصیه کرد : گفت اگه یه خلبان دیدید از اون نظرش رو نسبت به دنیا و نگرش اون

رو بپرسید!!

اون موقع یاد این شعر سهراب افتادم:

" چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید!"


و اما داستان ما:

 اون روز گذشت و تا اینکه دیروز یکی از دوستان  که از قضا یه مدتی درس خلبانی خونده

دعوتم کرد باغشون.

از ماجراهای توی باغ که بگذریم.

و  اذیت هایی که با بچه ها کردیم.

حدود ساعت ۴ بعد از ظهر بود.که بهم گفت میای بریم کوه؟؟

من هم که پایه  بودم ،گفتم آره.

بدون استراحت همینجوری از کوه رفتیم بالا .نمی دونم چقدر ارتفاع بود.فقط این رو

میدونم که ماشینی که پایین کوه بود شبیه یه نقطه سیاه شده بود!

وقتی ایستادیم اینقدر سکوت و آرامش بود که جفتمون صدای ضربان قلبمون رو می شنیدیم.

حس میکردم که قلبم تو گوشمه و از ضربان قلبم که سنگین و بم شده بود لذت می بردم!

اونجا بود که یاد حرف استادمون افتادم که میگفت از خلبان ها بپرسید که نگرششون نسبت به

دنیا چیه؟دنیا رو چطور می بینن؟نظر اونها که از بالا دنیا رو می بینند چطوریه؟

راستش نیازی ندیدم که از اون بپرسم.ترجیح دادم که خودم ببینم و  حس کردم که در

 مقابل این دنیا ما چقدر کوچیک هستیم. و چقدر می تونه احمقانه باشه کسی که

 تو این دنیا خودش اینقدر کوچیکه بیاد رو مسایل خیلی کوچکتر از خودش گیر بده

و فکر و ذکر خودش رو مشغول این چیزها کنه!

شاید جزییات حیرت آدم رو بر انگیزه که  تو خلقت خدا عاجز بشه و به قدرت خدا پی ببره.

اما این از بالا نگاه کردن به دنیا آدم رو از خود بی خود میکنه و بیشتر دنبال زندگی و نوع

رابطه میگرده!

و این بود که به نتیجه حرف استادم رسیدم. چیزی رو که در موردش فکر کرده بودم به طور

کامل تجربه کردم.

"که سعی کن علاوه بر اینکه حواست به جزییات باشه ، یه دید کلی هم از بالا به زندگیت

داشته باشی.درست مثل یه عقاب که تو اوج آسمونه اما کوچکترین جنبنده ای که

تو زمین حرکت کنه اون رو میبینه!"

توی کوه یه لحظه هوس کردم داد بزنم.

داد زدم.پژواک صدا به سمت خودم واقعا لذت بخش بود.

نمیدونم .چرا مثل دیوونه ها شروع کردم به داد کشیدن .یه جورایی حس میکردم که

دارم تخلیه میشم .یه جور حس خاصی بود.شاید اینجا به خدا نزدیکتر بودم.

داد میزدم و خدا صدام رو می شنید و جوابم رو میداد و جوابم تو بازگشت صدا بود!!

حس میکردی اون که میگن تو اسمونهاست یه مقدار اومده پایین تر و جواب

 صداهات رو میده!

راستش وقتی که برگشتم  کامل حس کردم که از همه چیز تخلیه شدم و روحم سبک شده!!

یاد این جمله سیر اسکوزی تو فیلم کوچه های پایین شهر افتادم!

" اشخاصی که نمی تونن گناهانشون رو توی کلیسا اعتراف کنن، یقینا اونها رو

همراه خودشون به خیابون های داخل شهر میارند"

و اینجا بود که فهمیدم تخلیه شدن روح آدم تو یه جای به این خوبی چقدر به آدم آرامش میده.

توی برگشت دوستم پرسید حالت الان چطوره؟

گفتم : فکر کنم از صبح ساعت ۷ سر حال تر و شادتر باشم!

میدونم شاید این پست یه مقدار شخصی بود.ولی دوست داشتم که حسم رو نسبت به این

نوع نگرش بیان کنم.و ببینم نظر شما چیه!

پ.ن:

مارکو طی حرکات کوهنوردی دیروز به مقدار زیادی به کوهنوردی و  طی حرکات ژانگولری که طی سعود

به آخرین قله کوه انجام داده علاقه بیشتری به صخره نوردی پیدا کرده!

پس اگه از این به بعد دیدید که عکس هام رو به صورت آویزون از  صخره گرفتم زیاد تعجب نکنید.

خوش باشید

یا حق

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 12:38 توسط مارکوپولو| |

 

 تو خیابونی.داری راه میری.یهو میبینی یه نفر از جلو چشمات رد میشه و هر چی تو ذهنت

تجسم می کنی که این چرا این جوری بود ؟چیزی دستگیرت نمیشه که یکی از پشت سر

میگه : بابا تریپ خفنش رو نگاه کن طرف شیطان پرسته!

نمیدونم تا حالا چند بار کلمه شیطان پرست به گوشتون خورده؟؟ولی باید با عرض تاسف

بگم که این فرقه یا قول خودشون دین داره به سرعت در ایران رواج پیدا میکنه!

شاید با خودتون بگید که خوب که چی؟ ما که آدمهای خوبی هستیم. و عقلمون میرسه

 که سراغ این جور چیزها نریم!من هم حرفتون رو قبول دارم.

اما همیشه به این اصل اعتقاد دارم.چیزی رو که من عقلم رسید و با منطق ازش دور شدم.

شاید گریبانگیر خواهر و یا برادر خودم یا حتی بچه خودم بشه .پس همیشه سعی

میکنم که از کنار هیچ چیز بی تفاوت نگذرم.

چند روز پیش داشتم مجله مردم و جامعه رو مطلالعه میکردم و در این مورد به

مطلب بر خوردم.

واسه همین تصمیم گرفتم  یه مقدار در موردش توضیح بدم.که حدقل اگه شما

 بهش برخوردیدیه مقدار دیدتون باز باشه!!و بتونید منطقی و با آگاهی باهاش برخورد کنید.

اگرچه اگه قرار باشه توضیح کامل داد حداقل باید ده بیست صفحه نوشت.اما

سعی کردم یه مقدار از اهمیت موضوع بگم.


اگه دقت کرده باشید مساله شیطان پرستی از وقتی و کشور ما مورد

 بحث قرار گرفت که اون پارتی مشهور که هشتاد نفر توش شرکت

کرده بودند تو کرج به دست پلیس  کشف شد.

هشتاد نفر از یه قماش جمع شده باشند فکر نکنم که تعداد کمی باشه.

شما فکر کن ببین میتونی فقط و فقط چهل نفر از یه حزب خاص

 رو تو یه جا جمع کنی؟

و امروز هم که یه مقدار داشتم سایتها رو نگاه میکردم به یه مطلب

 تاسف بر انگیز برخوردم.

اینکه سایتهای ما و حتی  روزنامه ها هیچ آماری از داخل کشور ندارند.

فقط و فقط سعی بر این دارند که تاریخچه شیطان پرستی رو توضیح بدن.

و بگن که مثلا از فلان جا شروع شده.و تا فلان جا ادامه پیدا کرده.

یا به قول خودشون توضیح واضحات میدن.

غافل از اینکه الان حدود ۷۰ فرقه شیطان پرستی تو کشور وجود

 داره و در چند سال اخیر رشد زیادی کرده.و جالب هست بدونید که

 فرقه ای در غرب کشور توی کرمانشاه وجود داره که شیطان پرستی

رو دین خودش میدونه.

و مشکل از اینجا شروع میشه که کلان شهرهای ما طبق معمول مرکز آغاز

 این فرقه هستند.و میشه گفت که آمارش روز به روز داره بالا میره.

نکته جالب و تاسف بر انگیز:

زنها بیشتر جذب این فرقه ها میشن  و بالاترین آمار خودکشی هم

 بین زن ها هست.اول از علت جذب شدنشون میگم:واسه اینکه

زنهای ایرانی ذاتا به جادو جنبل علاقه دارند و این گروهها

 هم که باید یه جاذبه ای داشته باشند و به بهانه نیروهایی که از

شیطان کسب میکنند و قدرت ماورا طبیعه با وعده های دروغین زنها رو جذب

میکنن و بعد که جذب کردند با شستوی عقایدشون اونها رو معتقد

به شیطان میکنند.

شیطان پرستان به این اعتقاد دارند که خدای شیطان مرد را از

خاک آفرید و مرد روزی در کنار رودی ایستاده بود و نگاه به رودخونه

 کرد و احساس تنهایی کرد و در پی اون خدا زن رو آفرید  و زن تنها برای لذت مرد

آفریده شده .

پس اینجاست که از زنها سوء استفاده جنسی میکنن و زنهایی

که اکثرا تو این فرقه ها هستند در آخرش به پوچی میرسند.

چون اعتقادشون بر این میشه که این دنیا ، دنیای سیاهی هست  و

 دنیای ظلمت و جهنم هست.

و تنها راه کشف حقیقت و رها شدن از این دنیا خودکشی است.

و اکثر اونها در جواب اینکه واسه  چی خودکشی میکنید میگن:

برای کشف حقیقت!!

شیطان پرستان فلسفی که پیرو مکتب  آنتوان لاوی هستند.

که کلیسای شیطان رو در سال ۱۹۶۶ بنا کرد و از اون به بعد

 به تروجیج فلسلفه شیطان پرستی فلسفی پرداخت.

طبق نظر اون شیطان وجود مادی نداره و هر کسی شیطان

خودش هست و به عبارتی در وجود هر انسانی یه شیطان هست که

به اون قدرت میده.

و  نکته ای که تو ایران خیلی بهش توجه میشه اینه که مراسم

خاص شیطانی باید با ارضای جنسی صورت بگیره و اعتقادشون

 بر اینه که جهنم و دوزخ تو همین دنیاست  و انسانها باید در همین

 دنیا حداکثر عذاب و رنج رو تحمل کنن.

 و یکی از لذت هایی که باید حداکثر استفاده رو ازش کرد لذت جنسی هست.

و این باعث میشه که جوانان ما بیشتر به این جور فرقه ها روی بیارند و

کمبود هایجنسیشون رو تو این جور جاها تامین کنند!


این هم عکسی از کتاب آیین شیطان پرستی که توسط آنتوان لاوی نوشته شده.

اگه دقت کنید این مراسم تو کلیسای شیطان بر پا شده و به صورت ازدواج یکی

 از اشخاص با خدای شیطان و به عبارتی غسل تعمید  اونها و در پایین هم 

یه  work shop  جادوگری رو نشون میده.

و این هم عکس آنتوان لاوی موسس شیطان پرستی فلسفی.

اگه دقت کنید تو عکس بالا هم اون آقایی که تو قسمت پایین

 عکسه خودش هست!

میدونم که اگه بخوام در مورد شیطان پرستی بگم.خیلی خیلی مطلبم

طولانی میشه .و به قول دوستی متنی که بیشتر از دو صفحه بشه نه

تنها مفید نیست بلکه میتونه خواننده رو خسته کنه.

پس لینکهای سایت رو براتون در قسمت پایین میگذارم.اگه

 دوست داشتید یه سر بزنید.

 

http://en.wikipedia.org/wiki/LaVeyan_Satanism

http://iscanews.ir/fa/ShowNewsItem.aspx?NewsItemID=258723

http://mastoor.ir/index.php?option=com_content&task=view&Itemid=2&id=460#josc154

http://mastoor.ir/index.php?option=com_content&task=view&id=406&Itemid=2

http://mastoor.ir/index.php?option=com_content&task=view&id=437&Itemid=1

http://mastoor.ir/index.php?option=com_content&task=view&id=442&Itemid=1

 

و این هم مارلین منسون ، خدای بسیاری از شیطان پرستان جدید!!!

که جهت  زنانه تر شدن ظاهر خود ، دست به عمل جراحی زده

 و دو تا از دنده های خودش رو در آورده تا ظاهرش زنانه  شود.

این مقاله فقط مروری بود بر مقالات مختلف .شاید روزی با یه

 شیطان پرست مصاحبه کردم.

و  رازهایی از دنیای واقعی اونها براتون گفتم.

قضاوت این مقاله با خود شماست.

خوش باشید

یاحق

پ.ن: قالب قبلی وبلاگ خوب بود.اما یه مقدار تو فونتها  و متن

 اشکال ایجاد میکرد و اذیت میکرد.واسه همین ترجیح

 دادم که قالب سبک باشه تا هم عکسها راحت لود بشه

 و همه فونتها با فاصله نباشه!!

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 13:36 توسط مارکوپولو| |

 

یه لحظه به ساعت روی دیوار نگاه کنید.

 خوب حالا تصور کنید که ساعت به جای اینکه در جهت ساعت گرد بگرده در جهت

 خلاف بچرخه  و زمان به جای اینکه جلو بره به سمت عقب برگرده!

 و یا به عبارتی همه چیزهایی که پیش اومده به سمت عقب برگرده!

 و شما ثانیه به ثانیه جوون تر بشید.

 ماجرای فیلم " روایت عجیب بنجامین باتن " هم اینه.

 کودکی که پیر به دنیا میاد  و همه فکر میکنن که هیولا هست.

 لازم به ذکره که بدونید این فیلم نامزد دریافت سیزده جایزه اسکار 2008

 در رده های مختلف شده !پس این فیلم ارزش دیدن رو داره!

 طبق معمول این فیلم هم بر گرفته از یه داستان هست.

 داستان کوتاهی از اسکات فیتز جرالد  "f.scott fitzgerald"

 که خود این داستان هم الهام گرفته ازاین جمله مارک تواین که

 میگه " افسوس که بهترین قسمت زندگی درآغاز

 آن است و بدترین قسمت آن در پایانش".

کارگردان این فیلم   David fincher  هست که این فیلم رو بازسازی کرده.

 داستان فیلم از جایی شروع میشه که فرزندی به دنیا میاد

 که  دچار آب مروارید هست و از شدت آب مروارید کور شده ، پوست

 بچه کاملا خشک و خشن و دچار آرتروز مفصلی بسیار شدیدی هست

 که به قول دکتر یه بچه به دنیا اومده که هشتاد سالشه!!

 و با گذشت زمان  همه تو این داستان پیر میشن .ولی بنجامین باتن

 جوان میشه و درست مثل اینکه عقربه ساعت رو به عقب حرکت کنه!



 زن سیاهپوستی به عنوان معجزه  از این بچه یاد میکنه!

 اونجور که معلومه کتاب این فیلم ازخود فیلم قشنگ تره.

 مخصوصا اونجا که پیرمرد ده ساله ای رو توصیف میکنه که

 همراه دیگر پیرمردها سیگار میکشه و روز به روز جوون تر میشه.

 یا به عبارتی بزرگی کودک خردسالی بزرگی زود رس رو تجربه میکنه!

 توی فیلم تاکیدش بر اینه که پیری جسمانی رونشون بده و تغییر نوع روابط آدمها!

 ولی تاکید کتاب بر اینه که  آدمهای جوون رو با عقل پیرشون

 نشون بده .به اینکه ظاهر جوون و طزر تفکر پیرانه چقدر می تونه جالب باشه.

 اسم معشوقه بنجامین تو این فیلم Daisy  هست .

 فکر کنید بنجامین وقتی که به  حدودا از نظر ظاهری هفتاد و پنج سالشه

 از دیسی که شش سالشه خوشش میاد.

 و  نقطه تلاقی این دو درست در سن چهل سالگی هست

 که تو اون سن هم ظاهرشون به هم میخوره و هم از نظر عقلی هم سن هستند!

 و بنجامین روز به روز جوون تر میشه و دیسی روز به روز پیرتر!

 و بر اساس داستان کتاب روز به روز فاصله اونها از هم بیشتر میشه!

 اما توی فیلم نشون میده که روز به روز عاشق همدیگه میشن!


 


 و همون جور که مشاهده میکنید نقش اصلی بنجامین  رو Brad Pitt     و نقش

  Daisy  رو Cate Blanchett    بازی میکنه!

 بهتون توصیه میکنم این فیلم 160 دقیقه ای رو از دست ندید.

 و هر چه زودتر اون رو ببینید.

 و اینکه آخر داستان هم...................................................

 

اگه  فکر کردید میگم آخر داستان چی میشه کور خوندید!!!


 


امیدوارم که خوشتون اومده باشه.

 یه چیزی تو این فیلم خیلی برام جالب بود

 و اون اینه که درسته ه زنده موندن و جوون بودن خوبه.

 اما آدمی که زنده می مونه مجبوره مرگ عزیزها ش رو تماشا کنه و

 این بزرگترین عذابه که مرگ کسانی رو ببینی که روزی عاشقانه

 اونها رو دوست داشتی و می پرستیدی!

 یاحق

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 0:56 توسط مارکوپولو| |

 

توی پست قبلی بهتون قول دادم که این دفعه در مورد تخت جمشید

 بنویسم و عکس هاش رو بگذارم.

 امروز اون کتابی رو که گفتم در مورد تخت جمشید هست رو خوندم.

 دیدم اینقد رچیز نوشتهکه دلم نیومد بدون اطلاعات پست در مورد

 تخت جمشید بگذارم.

 واسه همین تصمیم گرفتم فعلا چند تا عکس از تخت جمشید براتون بگذارم.

 و بعد که کتاب رو کامل خوندم هر از چند گاهی یه پست در

 مورد تخت جمشید و نقش و نگارهای اون بنویسم. که فکرکنم

 اگه قرار باشه هفته ای یه پست بنویسم تا یک سال دیگه باز هم مطلب

  هست که در مورد این بنای عظیم و زیبا بنویسم.

 فکر کنم تخت جمشید یکی از جاهایی هست که به ایرانی بودن

  خودم افتخار کردم.و اما این هم عکس ها.


عکسی رو که زیر میبینید آرامگاه اردشیر سوم هست.

 بعد از ظهر این عکس رو گرفتم و طبق نوشته کنار مقبره:

  سی نفر از نمایندگان ملل مختلف که تحت سلطه داریوش بودند

 تابوت اردشیر سوم رو گرفته اند و اون علامتی که ما همیشه به اسم علامت

 زردشت میشناسیم رو هم کنار اردشیر میبینید ( که تو راهنما نوشته این علامت

 شکوه و سلامتی باستانیان است) و گوشه تصویر اون گردالی برجسته

 که میبینید قرص کامل ماه هست که اگه دقت کنید  میبینید که

 اون دایره ی قرمز کوچکی هم که بالا کشیدم عکس ماه هست.

 من اینجور حدس زدم که شب چهارده قرص کامل ماه واقعی و

 قرص کامل ماه آرامگاه اردشیردر امتداد و شاید کنار هم قرار بگیرند

  و این آرامگاه توی شب زیبا و دیدنی تر بشه!

 



 این عکس هم که می بینید دروازه ملل هست که ( اگه قرار باشه حکمت

  و علت این رو توضیحبدم واسه خودش حداقل دو تا پست جداگانه طول می کشه).

 اگه دقت کنید خورشید کنار اون هست!

 ولی نکته جالب اینه که موقع غروب خورشید ، خورشید

 در امتداد این دروازه قرار میگیره.

 یا به عبارتی میشه غروب خورشید رو از توی این

 دروازه دید که واقعا رویایی هست و همزمان با غروب خورشید

 میشه از زاویه متقابل نورانی شدن  ماه رو تو اسمان دید!


 


 تو این قسمت هم یه منظره به نظرم جالب اومد ، قد اون آقایی رو

 که کنار ستون ایستاده با اندازه ستون قیاس کنید!

 به نظرتون هنر و دانش به چه اندازه میشه باشه؟؟

 که تونسته ستونی به این ارتفاع رو بسازه؟؟

 نکته جالب اینجاست که ابتدا سنگهای مکعبی شکل رو

 روی همدیگه می چینند و بعد آنها رو شکل می دادند!!


 


دقت کردید که جوانان ما یاد گرفتن که هر جا میرن

 یه یادگاری از خودشون به جا میگذارند؟

 و با چاقو و هر چی که دم دستشون باشه شروع به حکاکی می کنن؟؟

 مثل اینکه  اون ور آبی ها هم در زمان قدیم اینجوری بودن!

 اگه دقت کنید متوجه میشید که این کنده کاری روی

 دروازه ملل مربوط به سال ۱۸۲۱هست.یعنی حدود دویست سال پیش!!



 و این هم نمایی دیگه از تخت جمشید که بر فراز کوه مهر بنا شده است!


 امیدوارم که از عکس ها خوشتون اومده باشه!!

 پ.ن :

 ( مارکو توی آموزش کل مشغول ثبت نام دانشگاه می باشد!)

 مارکو: خانم بفرمایید این هم نهصد هزارتومان شهریه این ترم!

 خانم : یه لحظه صبر کنید آقای مارکو یه نگاه به پرونده تون بندازم!

 خانم : شما مشمول ۱۰۰٪ تخفیف شهریه هستید.

 مارکو:

 خانم : چون شما در طول این ترم   دو  مقام قهرمانی کسب کردید این 

 ترم از پرداخت شهریه معاف هستید!

 ( مارکو برای خودش حال میکند)!

 خوش باشید

 

یا حق

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 22:55 توسط مارکوپولو| |

 

خوب اول در مورد این غیبت دو روز اخیرم بگم که با اجازتون

 دوستان عزیزم که الان تقریبا همشون فارغ  التحصیل شده اند ، از کرمان

 اومده بودند و من مشغول اونها بودم و جاتون خالی دیروز باهاشون رفتم تخت جمشید

 و کلی خوش گذشت.(بنابراین نقد فیلمهای وقتی همه خوابند بهرام بیضایی،

 سوپر استار تهمینه میلانی رو شرمنده  هستم  ، چون با دوستان بودم)


میان پرده:

 درسته که نتونستم نقد   وقتی همه خوابند و  سوپر استار رو بنویسم.

 ولی خیالتون راحت دیروز که رفتم تخت جمشید کلی عکس جالب گرفتم.

 راستش فکر کنم کم کم داره از تاریخ هم خوشم میاد.

 دیدم حیفه این همه عکس هست که توضیحی در باره اونها ندم.واسه همین

 رفتم تو بنیاد پژوهشی پارسه ـ پاسارگاد و یه کتاب مصور و گلاسه به اسم

 راهنمای مستند تخت جمشید خریدم که در مورد همه چیز تخت جمشید

 توضیح داده.اگر چه کتاب ده هزار تومان پای من آب خورد .اما می ارزید.

 پس خیالتون راحت در مورد عکسهایی که گرفتم کلی توضیح

 میدم و هر وقت هم که اومدید شیراز واسه تخت جمشید یه

  راهنمای تور خوب دارید!!

در ضمن نویسنده کتاب هم مرحوم پروفسور علیرضا شاپور شهبازی بود.

 


 و اما نقد فیلم پستچی سه بار در نمی زند به کارگردانی حسن فتحی:

 راستش این فیلم  از معدود فیلمهای ایرانی بود که تونست من رو مجذوب کنه

 و من رو در کشاکش ماجرا پیش ببره.اگرچه  نیم ساعت مونده به آخر فیلم

 ماجرای فیلم رو حدس زدم و فهمیدم که آخرش چی میشه و یه جورایی

 جذابیت فیلم برام از بین رفت ولی باید بگم که فیلم خیلی جالبی بود.

 این فیلم در یه خونه سه طبقه و در سه مقطع زمانی خاص جریان داره.

 طبقه اول توی زمان معاصر هست و بازیگرهاش محمد رضا فروتن و

 باران کوثری هستند.

 طبقه دوم مربوط به کودتای دوران مصدق هست و حدود دهه سی کشور رو

 نشون میده و بازیگراش امیر جعفری و پانته آ بهرام هستند.

 و طبقه سوم مربوط به یکی از شاهزاده های قجری هست و

 اواخر عمر قجر رو نشون میده که بازیگران اون رویا تیموریان ،

 علی نصیریان ، لیلا زارع و پارسا مشیری هستند.

 تو این فیلم این سه مقطع زمانی هم زمان با هم و به صورت موازی و پارالل

 نشون داده میشه.دوربین مثل یه آسانسور از طبقات بالا و پایین میره و حوادثی

 رو که تو سالهای قبل  و در حال حاضر داره اتفاق میفته رو نشون میده

 و یه جورایی دوست داره با ذهن تماشاگر بازی کنه و تماشاگر رو گیج کنه.

 و در آخر هم که این سه داستان و سه نسل متفاوت در یک نقطه مشترک

 با هم  تلاقی پیدا میکنند و داستان شکل واحدی رو به خودش پیدا میکنه.

 میشه گفت یه یه شخص مشترک تو سه زمان متفاوت وجود داره.

 و تمام داستان و تمام سه مقطع زمانی در یک نقطه با هم درگیر میشن.

 در مورد موضوع فیلم باید بگم که یه جورایی داره

 فلسفه تسلسل و تکرار رو بیان میکنه.

 در مورد صد سال تنهایی گابو یادتون هست چی گفتم؟؟

 اونجا که گفتم گارسیا مارکز میگه که ما اسیر یه تسلسل هستیم.

 و حوادث مشابه در سالهای مختلف زندگی به وقوع می پیونده با این

 تفاوت که فقط یه  ظاهر جدید پیدا کرده .اما ماهیت همه حوادث شبیه هم هست.

 اینجا هم باران کوثری تو تیکه های آخر فیلم میگه که همه

  حوادث در برزخ ممکن هست که به صورت موازی و شاید متقاطع

 به وقوع بپیوندند و نکته جالب اینه که حوادث مشابه هم هستند.



 اگه تو عکس زیر دقت کنید میبیند که عکس توی دست هر دو تا زن عکس

 محمد رضا فروتن هست !

 محمد رضا فروتن توی سه نسل هست با تفاوت در نوع ظاهر .فقط و فقط همین.

 و در هر سه نسل هم شخصیتی هست که زندگیش بر باد رفته.


 


 به طور کل باید بگم که داستان فیلم یه جور فلسفی جنایی هست.

 یه جورایی  مثل فیلم خانه کنار دریاچه هست که میخواد زمانهای متفاوت رو

 به صورت موازی هم نشون بده.

 دلم نمیاد ماجرای فیلم رو تعریف کنم.ترجیح میدم که خودتون برید این فیلم رو

 ببیند و از جذابیت های اون لذت ببرید.تا همین حد بدونید که اول فیلم

 با دزدیدن باران کوثری توسط محمد رضا فروتن شروع میشه

 که می خواد با بابای باران کوثری یه تسویه حساب شخصی انجام بده!

 و از اونجاست که ماجراهای فیلم شروع میشه.

 امیدوارم که خوشتون اومده باشه.



 پ.ن : ترجمه  پیامبر و دیوانه توسط نجف دریا بندری واقعا عالی هست.

 آدم حس میکنه که نویسنده خود دریا بندری هست نه جبران خلیل جبران!

 خوش باشید

 یا حق

نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 0:33 توسط مارکوپولو| |

 

راستش امشب قرار بود نقد فیلم صندلی خالی رو بنویسم.تا آخرهای داستان هم

 در حال تجزیه و تحلیل بودم.که یهو از پشت سر تو سالن سینما یه آقایی داد زد:

 بگیر بشین خوب . بابا گا.ئی. دیمون .

وقتی که رومون رو بر گردوندیم عقب دیدیم بعله یه آقای بی شعور و بی فرهنگ به

 خانم جلوییش که با بغل دستیش حرف میزده و  میخندیده و تکون می خورده این

 حرف رو زده.یهو سینما به هم ریخت. و همه افتادن به جون هم ! و حالا این بزن

 و اون کتک بخور تا حراست اومد و به قائله خاتمه داد.

  و نفهمیدیم یه قسمت فیلم چی شد!!

 راستش در این مورد نمیدونم چی بگم؟؟فقط می تونم بگم که واسه این جور اشخاص متاسفم.

 و درمورد فیلم صندلی خالی به کارگردانی مانی استرکی باید بگم که  از اون فیلمهایی

 هست که کلا اعصاب خورد کن بود.و قطعا به دو بار یا چند بار دیدن اون هم

 با آرامش کافی نیاز داره. نمیدونم چرا مد شده که کارگردان های ما ٬ فیلم رو پلان های

 مختلف میگیرن  و دوست دارن چند تا داستان رو تو یه فیلم بگذارن و آخرش همه چیز

 رو دست تماشاگر بدن که نتیجه بگیره و این جوری اعصاب تماشاگر رو خورد

 کنند ٬ که نمونه اش میشه همون آقای ته سالن سینما که یهو قاط زد.

 اگه اعصاب معصاب این جو رفیلمهای قضا و قدر و تقدیر خداوندی رو ندارید و

 حوصله فکر کردن در این موارد رو ندارید  .توصیه میکنم که این فیلم رو نبینید.

 راستش امشب اینقدر اعصابم خورده که نقدم نمیاد.شاید فردا شب یه نقدی در موردش

 نوشتم.

اگر چه بازیگران این فیلم خودشون یه جور وزنه برتری این فیلم بودن.

 حضور محمد رضا شریفی نیا٬ فریبرز عرب نیا ٬ پانته آ بهرام ٬ گوهر خیر اندیش

 و رضا عطاران در نوع خودش میتونه نشون دهنده بازی قوی توی فیلم باشه.


 


 پ.ن ۱ :

 به پیشنهاد یکی از دوستان کتاب بر بلندیهای بادگیر نوشته ی امیلی برونته رو خریدم.

 و قرار شده به زودی نقدش رو بنویسم.



پ.ن ۲:

 کتاب پیامبر و دیوانه که یادتون هست؟

 قرار بود بخونم.راستش تو مقدمه کتاب نوشته بود که متن اصلی کتاب انگلیسی بوده

  و بعد به عربی ترجمه شده  و این کتاب ترجمه ترجمه ی عربی کتاب هستش.

 از همون اول یه ذهنیت من تو ذهنم به وجود اومد و کتاب زد زیر دلم.



چند خط اول کتاب رو که خوندم دیدم اصلا به دلم نمی چسبه.رفتم  و به کتاب فروشی

 همیشگی سر زدم .گفتم ماجرا اینه .اون آقا  هم ترجمه نجف دریا بندری رو بهم داد.



 من هم اومدم خونه و شروع کردم به خوندن.

 و به این نتیجه رسیدم که ترجمه با ترجمه فرق داره زمین تا  آسمون!!

 خوش باشید.

 یا حق

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 0:13 توسط مارکوپولو| |

 

امروز صبح داشتم  توی یکی از بلوارهای شیراز می دویدم.که یهو چشمم به

یه بیلبورد افتاد.

 مضمونش تحریم کالاهای اسراییلی بود که از سوی مقام معظم رهبری فتوا

 داده شده بود.


یه نگاهی به مارک و لیست کالاها کردم و بعد با خودم فکر کردم.به این نتیجه

 رسیدم که اگه قرار باشه واقعا به این توصیه عمل کرد.

 خود من  اول از همه باید کفش هام رو  دور بندازم.بعد لباس هام رو دربیارم.

 بعدش هم جفت گوشی موبایلمو  راهی سطل آشغال کنم.

 این از ظاهر بنده وبعد به این نتیجه رسیدم که باید بی خیال

 هر چی شامپو هم هست بشم.

 و مهم تر از اینها .نکته اینجاست که باید کلا قید قهوه رو بزنم  و

 به تیمور بگم که دیگه حق نداره کارتون های والت دیسنی رو نگاه کنه

 و همچنین قید هر گونه نوشابه  رو هم بزنم.!!

 و اینکه در آخر شکلات رو هم بی خیال بشم .


 


راستش با خودم که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که الان با توجه به

این لیست کالا ها ٬بیشتر از هر کالایی تو ایران داره کالای اسراییلی مصرف میشه!

 نکته جالبش اینه که نسکافه های شرکت Nestle  که داخل ایران

 توضیح میشه آرم وزارت بهداشت رو داره.

 یا حتی کارخانه نوشابه پپسی داخل خود کشور وجود داره و

 حتی کارخانه شرکت کوکاکولا توی مشهد هست و این یه تناقض به وجود آورد واسه من!

 یعنی مسولان کشوری ما نمیدونن که این کارخونه ها و یا محصولات که

  وارد میشه ، مربوط به اسراییل هست؟؟

 اگر میدونن پس چرا میگذارن  که وارد بشه؟ و یا اگه که وارد میشه

 چرا مجوز پخش و فروش رو میدن؟

 من نمیگم حامی کالای اسراییلی باشیم.اما یه نکته هست .

 به نظرتون اگه از این کالاها استفاده نکنیم ، به نظرتون چی بپوشیم؟چی بخوریم؟

  و با چی صحبت کنیم؟ یا چی نگاه کنیم؟؟

 به نظرتون چند سال دیگه باید صبر کرد که شرکت های ویدیویی ما

 یه کارتون مثل شرک واسه بچه های ما بسازن؟؟

 به قول یه دوستی: اگه اینطوره که ما با شیر خشک اسراییلی بزرگ

 شدیم و با قهوه اسراییلیامتحان دادیم و سر هر سفره غذامون محصول

 اسراییل بوده!



و نکته آخر اینکه : یعنی یه کشور که هنوز تو هویت بودنش و

 نبودنش شک هست .اینقدر قدرت  داره که تونسته  بازار جهانی رو

 اینطور تو  دست بگیره؟؟

راستش رو بخواین گیج شدم!

 

 

 خوش باشید.

 

یا حق

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 13:59 توسط مارکوپولو| |

 

 

خـــــــــــــــــــــــــــلا ص!

 

 

پ.ن:

 

 

 

بگیرید منو که اومدم.

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 15:35 توسط مارکوپولو| |

 

کم کم دارم معنی کلمه مازوخیسم رو میفهمم.

 مثل اینکه عادت کردم به اینکه روز اول هیچی درس نخونم  و همه  درس و بد بختیم

 رو بگذارم واسه روز آخر و شب آخر.

 واسه شب زنده داری.واسه خوردن اون لیوان های پر از قهوه.

 فکر کنم بدترین حالت خوردن قهوه همین حالت شبهای امتحان باشه.

 قهوه رو بدون شکر میخوری.تلخ تلخ.که وقتی میره پایین تمام

 دستگاه گوارش رو می سوزونه!

 اون قدر میخوری که نزدیکه اووق بزنی و همش رو بالا بیاری!

 آره کافئیسم ما هم اینجوریه!!

 امروز مثل این آدمهایی که از قحطی اومدن اینقدر خوابیدم که الان از شدت خواب زیاد

 سرم درد میکنه و گیج هستم.درست مثل کسی می میمونم که بعد از یه ماه گرسنگی

 اینقدر خوردکه از درد معده نزدیک بود بمیره!

 این یک شنبه رو هم تموم کنم.ببینم زندگی رو به راه میشه یا نه؟

 پ.ن:

 میخوام شروع کنم به خوندن کتاب پیامبر و دیوانه  نوشته شده توسط جبران خلیل جبران.

 فکر کنم این روزهای آینده بیشتر از هر چیزی نیاز به آرامش دارم.

 تا یه ذره خودم رو پیدا کنم و آماده باشم واسه شروع ترم دیگه.

 پ.ن:

 همین دیگه .

 پستم نمیاد

 

خوش باشید

 

یا حق

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 23:34 توسط مارکوپولو| |

 

راستش نمیدونم چی بگم؟

 از چند وقت به این فکر بودم که به زودی وبلاگم یک ساله میشه.

 اما اصلا  دقت نکردم که ببینم تاریخ دقیقش کی هست؟؟

 امروز ظهر اومدم بخوابم !

 گفتم یه سر به وبلاگ بزنم. و دیدم که اولین پستم تو بهمن ماه بوده.

 از اون بالای وبلاگ شروع کردم و تاریخ ها رو نگاه کردم.

 همین جور که به پایین وبلاگ نزدیک میشدم و تاریخ اولین پست هی کم کمتر میشد.

 با خودم گفتم نکنه که از تولد وبلاگم گذشته باشه!

 که وقتی نگاه کردم دیدم بلللله.

 درست امروز دهم بهمن ماه وبلاگ من شروع به کار کرده و امروز جشن تولد یک

 سالگی این رفیق وهمدم تنهایی منه.

 تو این چند وقت که مینویسم خیلی دوستای خوبی پیدا کردم.

 و خیلی هاشون حتی از دوستای دنیای حقیقی برام عزیزتر شدند.

 تنها چیزی که می تونم بگم اینه که امیدوارم که بتونم این همه مهربونی و محبت

 شما رو پاسخگو باشم.

پ.ن : (خاص)

موسی عزیز این هم قالب وبلاگ که گفتی عوض کن.امیدوارم  که از این یکی خوشت بیاد.

خودت که بهتر میدونی آقا.حرف شما بیشتر از این ها واسه ما ارزش داره.

توضیح:

دیدین میگن سیر ترشی هفت ساله؟؟

الان باید بگم که این  موسی رفیق ده ساله من هست.حدود ده سال هست که با هم دوستیم!!

 

اینجا هم آرشیو ماه اول وبلاگ نویسیم رو میگذارم .شاید که خوشتون بیاد.

خوش باشید.

یاحق

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 16:7 توسط مارکوپولو| |

 

روزهای امتحان همیشه یه روزهای خاص بوده.راستش نمیدونم چرا تو  این روزها

یه جور یاس فلسفی میاد سراغ آدم و همش به مساله بودن یا نبودن فکر میکنه!

دیشب داشتم با آبجی سر همین مساله صحبت میکردم.که آدم شش سال

این همه خودش رو داغون میکنه تا درس بخونه! اما آخرش چی؟؟

و اون هم گفت هیچی!

سه تا امتحان دیگه دارم.دعا کنید این سه تا هم به خیر بگذره.یکشنبه امتحانات

دانشگاه تموم میشه و جالب اینجاست که دوشنبه هم امتحان میان ترم زبان دارم.

حدود هفت یا هشت ماه هست که دیگه حوصله فیلم نگاه کردن ندارم.!

با خودم فکر میکردم که علت اینکه من یهو از خوره فیلم بودن کناره گرفتم چی بوده؟؟

تنها نتیجه ای که گرفتم این بود که از وقتی که کرم کتاب من به طرز فجیع شروع به

لولیدن کرده دیگه ٬ فیلم نگاه کردن بهم نمیچسبه.

به عبارتی دچار مازوخیسم حاد شدم.

رمانی رو که میشه تو یک ساعت و فیلم نگاه کرد ترجیح میدم که  هفتصد صفحه رو

بخونم .تا اینکه برم فیلمش رو نگاه کنم.

نمونه اش بادبادک باز !

در راستای فعال کردن کرم فیلم که مدتی هست  بهش غذای خوب نرسیده ٬تصمیم

بر این شد که تو جشنواره فجر امسال حدود ده تا فیلم رو برم.البته فیلم هایی که

از قبل توصیه شده بود.

و سعی میکنم که یه  گوشه کوچیکی هم به فیلم ها اشاره کنم که شما هم

خوشتون بیاد.

علی الحساب فیلم  بی پولی به کارگردانی حمید نعمت الله و بازیگری بهرام رادان و

لیلا حاتمی رو داشته باشید!!

که به احتمال زیاد خیلی جایزه درو میکنه! تا تو پست بعدی فیلمهای دیگه رو هم

بهتون معرفی کنم!

خبر جدید:

با مهمانی این ترم هم تو دانشگاه شیراز موافقت شد!

خبر قدیم: ماشین هنوز خرابه!

خبر آخر:

بعد از امتحانات بیست روز تعطیلم .بنشینید و ببینید که تو این بیست روز چقدر

برنامه دارم!!

خوش باشید.

یا حق

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 10:47 توسط مارکوپولو| |

 

چهار شنبه صبح که تا ساعت ده خواب بودم.بعدش هم رفتم کتابخونه و تا جزوه

گیرم اومد و نهار خوردم و بعش که خواستم بشینم به درس خوندن شد

 ساعت ۲ بعد از ظهر که دوستان زنگ زدن و گفتن پایه تیاتر هستی؟؟

من هم که از خدا خواسته در حد جیک ثانیه اغفال شدم و اینگونه بود

که صلوات فرستادم بر روح ی پر فتوح پدر هر چی درسه و امتحانه و

فلنگ رو بستم و از کتابخونه جیم شدم.(پدر مارکو امیدوارم که هیچ  وقت

 این وبلاگ رو نخونی!!)

نمیدونستم اسم تئاتر چی هست؟

فقط گفتن بلیط اضافه داریم و تو هم بیا !من هم که از خدا خواسته !

چون راستش تا دیروز اصلا تئاتر نرفته بودم..

 (چون شیراز یا به عبارتی ایران زیاد توش تئاتر معنی نداره.و واسه همین هر

 چی هم هست بیشتر تئاترهای سیاه بازی و  فکاحی هست تا تئاتر واقعی)!

خلاصه ما  رفتیم و دیدیم که بعله.اسم تئاتر غریبه ی شام  هست.

به کارگردانی علی ثابت   و نوشته شده توسط سید حسین فدایی حسین

تئاتری بود در مورد واقعه کربلا و شام غریبان.

راستش  واسه دفعه اول که یه نفر میخواد بره تئاتر ببینه ٬ شاید زیاد

 آش دهن سوزی نبود.اما به هر حال رفتم داخل سالن تالار حافظ و

نشستم به نگاه کردن.عجیب مجذوب بازی زنده بازیگرها شدم.

و همچین واسه خودم کیفور بودم.از اینکه این همه شوق و هیجان

 توی تئاتر به صورت زنده به تماشاچی منتقل میشه.

پرانتز باز:

اینجا بود که فهمیدم تو کتاب مادام بواری .برای چی اینقدر مادام م بواری عاشق

نمایش های تئاتر پاریس و داستان های عاشقانه موزیکال و رمانس توی پاریس بود.

پرانتز بسته.(نقطه سر خط).

طبق معمول که هر وقت کتابی میخونم یا فیلمی میبینم دلم میخواد

خودم رو با یکی از شخصیت های داستان تطبیق بدم و بگم که کدوم

شخصیت بیشتر به من میخوره.

این دفعه هم دست به کار شدم و سعی کردم تو صحبت همه بازیگران دنبال

شخصیت و روحیه خودم بگردم و خودم رو به جای یکی از اونها بگذارم.

میدونید بیشترین شخصیتی که خودم رو بهش نزدکی دیدم کی بود؟؟؟

اگه گفتید!!

راستش رک بگم.بیشتر از همه با کاراکتر شمر  و نقش شمر ارتباط

 برقرار کردم.و با خودم گفتم اگه قرار بود نقشی بازی کنم بهترین نقشی

 که به من میومد نقش شمر بود!!

خلاصه گفتم بدونید که اینقدر از مارکو تعریف بیجا نکنید.

مارکو هم واسه خودش شمری هست!

پ.ن ۱:

کرم کتاب ما شروع به لولیدن کرده و طبق معمول جنس خوب هم  گیرش میاد.

پریشب قبل از خواب یه داستان کوتاه نوشته شده توسط لئون تولستوی

 رو خوندم که ترجمه محمد علی جمالزاده بود.

به اسم یک نفر آدم چقدر خاک لازم دارد؟

داستان بدی نبود.نکات آموزنده ای داشت!

به طور مفصل در موردش صحبت میکنم.

پا نوشت تشکرانه:

راستش وقتی که میام به وبلاگم و می بینم با این همه کم کاری هنوز

 هم دوستای خوبم بهم سر میزنن و نظر میدن.راستش یه جورایی

 خر کیف میشم.

به این افتخار میکنم که دوستایی تو این دنیای مجازی  پیدا کردم که اگه

 حتی صد سال هم از من خبری نشه باز من رو فراموش نمیکنند.

تنها چیزی که می تونم بگم اینه که از همه شما دوستای گلم ممنونم.

پا نوشت خاص:

احوال خانم سگ؟؟

خوبی شما؟؟

از گربه چه خبر؟

کم  پیدا شدی!

امتحانات رو به راهه؟؟خودتون خوبید؟؟

سلام گربه رو هم برسونید.

پ.ن گریه وار:

ماشین هنوز درست نشده.سنسور ترمز تو شیراز پیدا نشد.قرار شد

از تهران برامون بیارن.و این سومین هفته هست که مارکو باید پیاده

خیابان را گز کند!(البته بعضی وقتها یه ناخنکی به ماشین آبجی هم میزنه!!)

موضوع مورد بحث:

راستش توی تئاتر دیشب همین جور که مشغول تجزیه تحلیل بودم

 برای خودم یه موضوع اومد تو ذهنم و اون هم شهید و خانواده شهید

و فرزند شهید بود که میخوام در موردش به کلی یه بحثی رو بگذارم.

اگه دوست داشتید یه آمادگی فکری کسب کنید .و واسه پست آینده

 من بیاید که با هم بحث کنیم.

خوش باشید.

یاحق

نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 22:1 توسط مارکوپولو| |

Design By : Night Melody