دست نوشته های کسی که شبیه هیچ کس نیست جز خودش
............................................! پ.ن ۱: خدمتتون عرض کنم که در عرض سه روز سه تا امتحان رو پشت سر گذاشتیم. به قول مادربزرگمون ای همچین جونمون آروم گرفت!! پ.ن ۲: بعد از اینترنیستیم و ماشینیسم که بهش مبتلا بودم. دچار دو تا سندروم دیگه به اسم کافئیسم و شکلاتیسم هم شدم. زین پس به همه دوستان اعلام میشود به جای سوغاتی و قند و نبات برای ما شکلات و قهوه بیارن. وقتی رنگ سیاه قهوه که مثل نفت خام هست رو میبینم .همچین جون میگرم.اینقدر غلیظ که مثل قیره! و وقتی طعم تلخ قهوه میاد زیر زبونم.پرزهای چشاییم از خود بی خود میشن..با اینکه چشمام از شدت خستگی باز نمیشه .اما انگار یه شوک بهم وارد میکنن وباز دوباره موتورم روشن میشه. پس زین پس تا اطلاع ثانوی قهوه و شکلات را عشق است ! پ.ن ۳: پدر جان بعد از یک هفته که تهران بوده به قول خودش واسه ما سوغاتی آورده. سه تا پیرهن و پولیور و سوییتشرت آورده. که نکته جالبش اینه که هر سه تاش هم تنگه و اندازه ام نیست. نگاش میکنم.میگم بابا آخه تو ندیدی این کوچیکه ؟؟ میگه من تو تن مانکن دیدم.به طور کامل اندازه مانکن بود!! میگه هیکل تو ناقص هست که شونه هات مثل علم یزید میمونه و پهن و درازه!! من هم نامردی نکردم. و ادکلن و کیفی رو که عمو بهش داده بود بالا کشیدم. تا باشد عبرتی برای دیگران که سوغاتی واسه من چیزهای تنگ نیارند. پ.ن ۴: دیدین گفتم بهتون؟؟ آدم اول هفته یه بدبختی که سرش بیاد تا آخر هفته گریبانگیرش میشه!! اون هفته اول که ماشین درست نشد چون تعطیلات بود.هفته پیش هم که بابا مسافرت بود و من امتحان داشتم. این هفته هم که بابا ماشین رو برده تعمیرگاه .صاحب تعمیرگاه میگه : شما با این مسافر کشی میکنید؟؟ بابام : چطور مگه؟؟ تعمیر کار:: این سنسورهای ترمز حداقل تا هفت یا هشت سال هیچیش نمیشه.شما مگه با ترمزهای این چه کار کردید که در عرض دو سال ماشین به این روز افتاده؟؟ و چون درد ماشین ما هم مثل درد آدمیزاد نیست. و این هفته سومین هفته ای هست که مارکو در بی ماشینی به سر میبره. پ.ن ۵: بابت استقبال گرمتون از دوستام ممنون!! خودم هم کم کم داشت باورم میشد که یه خبری هست!! گفتم نکنه یه خبری بوده و من بی خبر بودم. و کلی کنجکاو شدم. اما هیچ خبری نشد.باشد که درس عبرتی بشه واسه من که چیزی به شما نگم. فکر کنم اگه چیزی نمیگفتم بیشتر آبروم حفظ میشد!! پ.ن آخر: حس پست نوشتن نداشتم گفتم واستون پا نوشت بنویسم.!! خوش باشید. یاحق خوب مگه چیه؟؟ یه ذره دلم خواست بخندم گفتم شما هم بدونید.! راستش این هفته همش به درس خوندن گذشت. نمیدونم دیگه چه کنم؟؟ گفتم بیام یه خبری بدم فکر نکنید من زنده به گور شدم یا از شدت درس خوندن راهی امین اباد شدم! در ضمن به خدا من اونقدر ها هم خرخون نیستم. اما خودتون که بهتر میدونید.این نت نامرد اینقدر اعتیادش بده که میگی پنج دیقه میشینم یهو ساعت رو که نگاه میکنی میبینی شده پنج ساعت! واسه همین زیاد دور و برش نمی پلکم. این روزها آخر جزوه های ما شده مثل پشت کامیون های سواری! یعنی هر کسی( از جمله خود من) هر چی دوست داره آخر جزوه ای که پیاده کرده مینویسه! راستش یه جمله ای رو همچین کیف کردم ..گفتم شما هم احتمالا خوشتون میاد!! ((در نگاه آنان که پرواز را نمی فهمند هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتری....))!! پ.ن : شنبه و یک شنبه و دوشنبه سه تا امتحان پشت سر هم دارم.تموم بشه .احتمالا دست و بالم بازتره . پ.ن (مهم): آدرس وبلاگم رو پشت جزوه ای که پیاده کرده بودم نوشتم. پس به احتمال زیاد همکلاسیها هم از این به بعد به وبلاگ سر میزنند.پس یه ذره حواستون باشه مهمون جدید داریم.یه وقت یه کاری نکنید که مهمان تازه وارد از شدت تعجب شاخ در بیاره!!(گرفتید که؟؟!!!) خوش باشید. یا حق این وبلاگ در راستای ارج نهادن به امر خطیر پیشاپیش از دلسوزی دوستان و یاران همیشگی این وبلاگ کمال تشکر به عمل می آید. باشد که در دنیا و آخرت قرین رحمت پردگار حق تعالی گردند. دوستان گلم خیلی ممنونم ازتون. خوش باشید و سلامت. یا حق موج در موج فرات از هیجان کف می زد تا که در علقمه سقای تو در رقص آمد خرم آن سر که به راه تو شود خاک حسین ای خوش آن دست که در پای تو در رقص آمد.
سلام به همه دوستان. دیدین گفتم؟ پدر جان که ماشین رو شنبه نبرد تعمیرگاه .چون میگفت اگه اول هفته ببرم تا آخر هفته تو تعمیرگاه می مونه!!! یکشنبه برد.آقاهه گفته بود باید یه دو روزی بگذاریش تا کامل سیستم رو باز کنم و عیب یابی کنم.و گفته اگه میخوای برو دوشنبه بیا.پدر جان که فکر کرده بود.دیده بود دوشنبه که ببره میخوره به سه شنبه و تعطیلی.و تا آخر هفته ماشین باید تو تعمیرگاه بمونه! واسه همین نبرد. و اینجوری که معلومه چون پنجشنبه هم یه روز بیشتر نیست و تعمیرگاه وقت نمیکنه.میفته واسه هفته دیگه! به همین سادگی که گفتم.اول هفته بی ماشین رفتم .تا آخر هفته ماشین نداشتم.دیدین گفتم؟؟ خیلی راحت به چیزهایی که اعتقاد دارید پیش میاد!و مارکو تا آخر هفته بی ماشینه! آنتی مارکوپولوی هفته: راستش ما که کرمان بودیم همین جوری هر هفته یه برنامه جور میشد که بریم سفر و یهو میدیدی آخر یک ماه که گذشته ما حدود ۴ تا سفر رفتیم. اما از وقتی اومدیم این شیراز.مثل اینکه خاکش دامنگیره.و هی مشکل ایجاد میکنه که من نتونم برم. اون از شهریور که به خاطر امتحان علوم پایه نتونستم با مامان اینا برم.و اینم از الان که بابا داره هفته آینده میره تهران خونه مامان جونش و من نمیتونم برم.و اون هم از بهمن که وقتی بابا برگرده میخواد بره بندرعباس و باز هم من نمیتونم برم. همش به خاطر یک مشت درس!! این روزها که بیشتر پیاده روی میکنم بیشتر یاد دوران دبیرستان میفتم.و همچین خودم رو پرت میکنم به اون دوران که فارغ از از فکر و مشغله با دوستام خیابون ها رو گز میکردیم واز هوا و همه چیز لذت میبردیم. آخ که چه کیفی داره!! خوش باشید . یا حق بله. بالاخره اون شنبه اول هفته ای که باید از راه میرسید و من درس میخوندم از راه رسید. اما میدونید چیش غم انگیزه؟؟ اونکه شنبه اول هفته بدون ماشین بری دانشگاه! اصولا ما معتقدیم که اول هفته نه از بابامون پول تو جیبی بگیریم. نه به گدا پول بدیم و نه اینکه بریم دکتر و بیمارستان و این جور چیزها. چون اعتقاد داریم که تا آخر هفته ماجرا همینه. تا حدی که امروز صبح بابا دستش ر وکرد تو اون کت جادویی که باز دوباره پول بده به ما که گفتم بابا ولش کن. من همینجوری خرجم بالا هست.حالا اول هفته هم میخوای پول بدی تا اخر هفته بدبخت میشی. که پدر جان دستش را دوباره به جیبش برگردوند و پولها رو غلاف کرد!! و اما در مورد ماشین پدر جان. که هنوز بحث و عقیده بر سر این است که رنگش چه رنگی است اخر؟ یکی میگه مشکی. یکی میگه خاکستری یگی میگه سبز لجنی!!! و یکی هم میگه قهوه ای خاکی! عرضم به حضورتون که این رخش بیچاره با این علت نتونست امروز صبح که اول هفته هست به ما رکاب بده که پریشب در حین بارون باریدن همچین چند تا ترمز مشت باهاش گرفتم و اندکی هم دستی کشیده شد!! و پدر جان که دیشب میخواست بره بیرون. اول دید که چرا غ سوخت ماشین روشن شده و بعد هم دید بله چراغ ABS ماشین هم روشن شده. و بنده خدا میاد و میگه مارکو: ABS ماشین سوخت!! مارکو:نه بابا ؟چه کارش کردی که سوزوندیش ؟؟ پدر مارکو: ........ شده !من خرابش کردم یا تو ؟خوبه الان یه هفته هست که من باهاش جایی نرفتم! مارکو: هاااان.حتما بارون بوده آب رفته توش اتصالی کرده! پدر مارکو زیر لب یه چیزهایی میگوید.این قسمت به دست سانسور چی محترم افتاد!! خلاصه اول هفته ای هم بی ماشین شدیم و به احتمال زیاد تا آخر هفته ماشین نداریم!! امروز بعد از ماهها از صبح خواستم برم کتابخونه. تا این حد مشتاق بودم که دیشب موقع خواب وسایلم رو جمع کردم و گذاشتم تو کیفم. فقط مونده بود که مامان جونم تغذیه رو واسم بگذاره .که حیف دیگه روم نشد بهش بگ. خلاصه. صبح گفتیم حالا که ماشین نداریم. حداقل بیایم آدم باشیم و یه روز مثل یه شهروند با خط واحد بریم دانشگاه و دیگه تو ماشین نشینیم. فکر کنید از خانه تا کتابخونه رو هم طبق معمول همیشه تو ربع ساعت میرفتم. ما نشستیم تو خط واحد. و اولین مسیر که تموم شد باید بگم که نیم ساعت توی خط واحد بودم. و به این نتیجه رسیدم که من همان یک شهروند ناهنجار باشم بهتره.واسه همین سوار تاکسی شدم. و ادامه راه رو ک ده دیقه شد با تاکسی رفتم!! ماجرا زیاده اما میگذارم کم کم میگم که اذیت نشید!! خوش باشید.یا حق یه روزهایی هست که آدم هر چی به در و دیوار میزنه حالش خوب نمیشه. به اصطلاح روزهای برزخی .روزهای سر درگمی.روزهای پا در هوا بودن. روزهایی که آدم میون موندن و رفتن گیر کرده. عقل و دلش با هم به جنگ بر خواستند. عقل یه چیزی میگه دل هم یه چیز دیگه. آره. روزهای گذشته من این بود. پر از تلاطم. حتی حوصله خودم رو هم نداشتم. اما خدا رو شکر همه چیز داره بهتر میشه. خوب .خوب .خوب. و اما این روزها. روزهای جدید پر از هیجان و تصمیم است. روزهایی بهتر از دیروز و همیشه. و باید با تمام مشکلات جنگید و پیروز شد! زبل خان هفته: باز هم شیراز بارون بارید.! درست حدس زدید! باز هم مارکو ماشینش رو شسته نننننبود! بله. ما که دیگه فهمیدیم اگه بشوریم باز بارون میاد. دیگه بی خیال شستن شده بودیم. تا حدی که رنگ ماشین رو دوستان قهوه ای خاکی اما دیروز با اولین قطره بارونی که بارید .به جای اینکه مثل همیشه بغض کنم و بر شانس لعنت بفرستم. از خوشحالی کیف کردم. چون ماشین خودش شسته شد. و بر خلاف همیشه که ماشین رو از ترس بارون از خونه بیرون نمیبردم. دیروز کلی تا بارون گشتوندمش تا همچین بچه ام تمیز بشه!! پ.ن: یهتون توصیه اکید میکنم که این لینک رو حتما بخونیم. خوش باشید.یا حق سلام بر حسین آن غریب و بی کس کربلا. سلام بر دستهای بریده ابولفضل. سلام بر سرهای بریده خشکیده لب کربلا. سلام و درود خدا بر آنان باد که از جان خویش بهر عقیده و اعتقاد خویش گذشتند و حماسه کربلا را خلق کردند. تصحیح خبر: قابل توجه دوستان. میگن آدم هر چی بگه سرش میاد ها! تو پست قبلی در مورد کتاب های خارجی و قیمتش گفته بودم. منظورم این نبود که چرا کتابهای ما این قدر ارزونه. منظورم این بود که چرا با این قیمت کم کتاب .باز هم هیچکی سراغ مطالعه کتاب نمیره. خشمم از این بود. که یه همبرگر خوردن ارزشش از خوندن یه کتاب بیشتره؟؟ این از این. شما هی به من گفتی کرم کتاب.من خواستم ترک کنم و بشینم سر درس خوندن. امروز رفتیم سر ترم جدید کلاس زبان. استاد هم نه گذاشته و نه برداشته .میگه: از این به بعد هفته ای یه Short Story بهتون معرفی میکنم و باید برید تا هفته دیگه بخونید و بعد خلاصه ا ش رو واسم بیارید.و در ضمن یه صورت یه صفحه از حفظ برای کلاس ماجرا رو به طور خلاصه توضیح بدید. خلاصه ما هم گفتیم حالا مثلا میگه برید فلان کتاب ده صفحه ای رو بخرید و بخونید. که یهو آقا میگه برید کتاب Pride And Prejudice که نویسنده اش Jane Austen هست رو بخونید. اوهوم درست حدس زدید .کتاب غرور و تعصب نوشته ی جان آوستن. شما فکر کن امروز رفتم کتاب رو گرفتم دیدم صد صفحه فونت 6 یا 8انگلیسی هست. من خودم موندم این صد صفحه رو تا هفته دیگه چطوری بخونم؟و پنجشنبه هفته دیگه خلاصه اون رو سر کلاس بگم؟؟ به آبجی میگم.میگه یه کتاب ترجمه فارسیش تو خونه هست . اگه خواستی اون رو بخون حدود 600 صفحه هست.بعد برو به انگلیسی کنفرانس بده! خلاصه میبنید تو رو خدا؟ کرم کتاب بودیم به جنس ایرانی هم راضی بودیم. یهو خوشی زد زیر دلمون .گفتیم بریم همچین غذای خارجی بخوریم.این هم آخر عاقبت ما! پ.ن 1: اردیبهشت ماه امسال یه کنگره آموزش پزشکی تو شیراز هست. راستش از امروز استارتش رو زدم که اگه بتونم همراه با یکی دیگه از بچه های دانشکده یه مقاله بدیم واسه همایش و انشالله هم که مقاله پذیرفته بشه. از دوستان عزیزی که دانشجوی علوم پزشکی هستند اگه کسی مایل بود واسه این همایش مقاله بده یه خبری به من بده تا سایت همایش رو براش بفرستم. یادتون نره که اردیبهشت شیراز محشره! پ.ن2: دعا کنید که این یک و ماه نیم باقی مونده از این ترم به خیر و خوشی بگذره و اوضاع جوری پیش بره که دلم میخواد.ممنوم از همتون خوش باشید . یا حق در ضمن قابل توجه دوستان. شما فکر کن یه کتاب صد صفحه ای رو خریدیم ۷۵۰ تومان . که فروشنده پنجاهی نداشت همون ۷۰۰ حساب کرد.فکر کنم این بنده خدا خارجی ها بیان کتاباشون رو این ور بخرن راحت تر باشن. البته فکر کنم قیمت اون جاهایی که از کتاب حذف شده زیاد بوده. چون اگه قرار بود اون حذفیات هم باشه حدود بیست هزار تومانی قیمت کتا ب بود. خدا پدر این سانسور چی ها رو بیامرزه که کتابها رو این قدر ارزون میکنن. باشگاه کتاب باید بگم که این کرم کتاب چند وقتی هست که به شدت گرسنه شده و تا میتونه کتاب میخوره. راستش دیروز کتاب بیگانه آلبر کامو رو تموم کردم. در مورد این کتاب زیاد توضیح نمیدم. چون تنها توضیحی که میتونم بدم اینه که این کتاب را کامل بخونید.تا ازش لذت ببرید. کتابی روان و راحت که یک روزه بشه اون رو تموم کرد.(من در عرض دو ساعت خوندمش). فقط چند تیکه از کتاب براتون میگذارم. اولش میخوام نقدی که توسط ژِرمِن بِره (Germaine Bree) و کارلوس لینز (Carlos Lynes) در مورد این کتاب شده رو واسطون بنویسم. البته یه مقدار محدودش: زندگی را اگر بپذیریم، به تمامی تجربه اش کنیم و، و در زمان حال از آن لذت ببریم، چه بسا به توجیه دیگری نیاز نباشد.برای واگرداندان وسوسه های هیچ انگاری (نهیلیسم) و خودکشی،آیا همین بس نیست که"تا بیشترین حدِ ممکن باید زندگی کرد؟؟" "شادکامی و پوچی دو فرزند یک زمین اند.آنها جدائی ناپذیرند". راستش این کتاب سرنوشت یه شخص هست که نسبت به هیچ چیز احساس نداره. یا به عبارتی احساسش در مورد هر چیز رو بدون کم و کاستی میگه. حتی اونجا که دختری که عاشقش بوده ازش سوال میکنه که با من ازدواج میکنی؟ و مرد در جواب میگه : به حالِ من تاثیری ندارد.!اما اگر تو دوست داری ،باشه مشکلی نداره با هم عروسی میکنیم. این قستمی از داستان بیگانه (L’Etranger) ،آلبر کامو (Camus, Albert.) هست. و این شخص طی یه سری مشکلات به زندان میفته من فقط یکی از حرفهایی که تو زندان زده رو واسطون میگم. جوری بود که سر چند هفته توانستم ساعتها را به شمردن چیزهایی داخل اتاقم بگذارنمو بس. به این ترتیب هر چه بیشتر می اندیشیدم،بیشتر چیزهائی را از حافظه ام در می اوردم که ازشان غافل مانده وفراموششان کرده بودم. آن وقت پی بردم آدمی که تنها یک روز زندگی کرده باشد میتواند صد سال به آسانی در زندان زندگی کند. آن قدر یادبود دارد که ملول نشود.به یک لحاظ این مزیتی بود. اره این هم داستان بیگانه بود. که راستش من از این کتاب هم لذت بردم. امیدوارم که شما هم خوشتون بیاد. نکته جالب اینجاست که وقتی داشتم در مورد این کتاب جستجو میکردم. تو یه سایت فرانسوی دیدم که قیمت کتاب 17 دلار هست.به عبارتی حدود 15 هزار تومان. اما من این کتاب رو با تخفیف 1800 تومان گرفتم. راستش نمیدونم. یعنی یه کتاب ارزشش از یه ساندویج همبرگر کمتر باید باشه؟؟ نمیدونم !خدا به داد نسل آینده ما برسه! پ.ن: ۱: مسابقات بسکتبال هم تموم شد. و ما دوم شدیم.تو بازی فینال به پزشکی الف باختیم. ۲:چون فصل امتحانات داره شروع میشه. کرم کتاب فعلا به دنبال کتابهای مفید میره. میخوام کتاب قورباغه رو بخور رو واسه بار دهم بخونم و کتاب هفت عادت مردمان موثر رو هم بخونم. ۳:راستش دیشب داشتم سایت خبرگزاری فارس رو میخوندم.یه خبر جالب دیدم. فکر کنم شما هم ازش بدتون نیاد!! خوش باشید. یا حق این روزها روزهای عجیبی بود. درست مثل روزهای پاییزی که گذشت و برگ های سبز درختان یکان یکان ریخت. دل درخت گرفت و رنگش از ناراحتی زرد شد.درخت مریض شد. از غصه برگهایی که ریخته بود.اما نمی دانست که دردش چیست! درخت دیوانه وار میگریست و با خود انتظار بهار میکشید. بهاری که سخت دور از دسترس مینمود. پاییز رفت و زمستان آمد. زمستانی که همه جا غرق در خواب بود.زمستانی که مالامال از رخوت و سستی بود. خوابهای طولانی .خوابهای زمستونی معروف.خوابیدن روزی ده ساعت بدون اینکه کار خاصی کرده باشی که خسته شده باشی!خوابیدن بی هدف. بیدار شدن بی دلیل. دنبال دلیل گشتن واسه خواب. و اما خواب ادامه داشت. و اما امروز: امروز بهارم را آغاز کردم. دیشب ساعت ۱ خوابیدم و امروز بی دلیل تا پنج بعد از ظهر خوابیدم.درست شانزده ساعت.شانزده ساعت خوابیدن. دوست داشتم آنقدر بخوابم تا بمیرم! نمیدونم چرا. گرسنه نمیشدم. نیاز به دستشویی نداشتم. فقط و فقط خوابیدم. درست مثل فصل زمستان. و اینک از نو آغاز شدم. آغازی برای بهار. بهاری که لحظه لحظه اش شکفتن است و پویایی. بهاری پر از دگرگونی. ممنون از شما باغبانان مهربان. که در پاییز و زمستان به یاد شاخه ی خشکیده درخت تنهای آخر باغ بودید. مهربانیتان را هر چه گویم زبانم قاصر است. دستان پرمهرتان را می بوسم. خوش باشید. یا حق![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
فعلا بابا هر تعمیرگاهی که برده گفتن سنسور ترمز رو نداره.![]()
![]()
![]()
!
![]()
و مقدس
امتحانات از امروز به مدت یک ماه و سه روز (۱۳ بهمن ماه) تعطیل می باشد.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(شما فکر کن هفته کم کم شصت تا می سوزونیم!!)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تشخیص دادند!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Melody |

