تبليغاتX
Lilypie Kids Birthday tickers دست نوشته های بزرگ مرد کوچک:مارکوپولو



















دست نوشته های بزرگ مرد کوچک:مارکوپولو

دست نوشته های کسی که شبیه هیچ کس نیست جز خودش

 

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن

را باید جشن گرفت!!

راستش در رابطه با شب یلدا اس ام اس زیاد به دستم رسید.

از هندونه هایی که زیر بغل آدم گذاشتند تا تبریکات رسمی.

ولی جمله بالا عجیب به دلم چسبید.یه جوری منو به فکر فرو برد.

آری با هم بودن غنیمتی است بس بزرگ.

کاش قدر هم رو بدونیم و با هم بودنمون رو  حفظ کنیم.

 

الان که فکر میکنم میبنم که این چند روزه درست مثل شروع فصل پاییز بود و در ادامه

هم فصل زمستون.

مثل برگ ریزون درختها خیلی از کارها رو که قبلا میکردم مثل برگهای درختها ریختم و

کنار گذاشتم و این روزها مثل درختها تو زمستون دارم خودم رو آماده میکنم واسه یه

بهار سر سبز.یه بهار پر از هیجان و شادی و کارهای جدید.

راستش در مورد خیلی چیزها تصمیم گرفتم.

یکی از تصمیمات مهمم این بود که باز هم با شما دوستای وبلاگیم بمونم.

(نمیدونم تا حالا شده که بخواین از یه عزیزی جدا بشین یا نه؟)

این چند روز یه ذره حس و حال من این بود.

میخواستم واسه همیشه از وبلاگ و نوشتن خداحافظی کنم.

که خدا رو شکر باز هم انگیزه پیدا کردم و خیلی تصمیمات مهم دیگه گرفتم.

سعی میکنم که باز هم بنویسم.

و باز هم به همتون سر بزنم دوستای خوبم.

قرار بود امشب برم حافظیه و باز هم یه فال بگیرم و براتون بگذارم.

راستش بچه ها ظهر گفتن که بچه های دانشکده پزشکی یه جشن شب

یلدا دارن.اگه دوست داری بیا بریم.و با کلی زحمات و توی بازار سیاه برای

من یه بلیط جور کردن.

خلاصه رفتم و راستش یه ذره حال و هوام عوض شد و بهم خیلی خوش

گذشت.

دیدم رسمش نیست که شب یلدا باشه .اما من فال حافظ نگیرم.

تا اومدم خونه نیت کردم و فال گرفتم.

باز هم واسم عجیب بود.اما این فال در اومد:

بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم

                                               فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

                                               من و ساقی بهم تازیم و بنیادش بر اندازیم

شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم

                                              نسیم عطر گردانرا شکر در مجمر اندازیم

چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش

                                    که دست افشان غزل خوانیم و پا کوبان سر اندازیم

صبا خاک وجود ما بدان عالیجناب انداز

                                            بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم

یکی از عقل می لافد یکی طامات می بافد

                                            بیا کاین داوری ها را به پیش داور اندازیم

بهشت  عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه

                                                که از پای خُمَت روزی به حوض کوثر اندازیم 

                      ((سخندانی و خوش خوانی نمی ورزند در شیراز

                         بیا حافظ که که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم))

این هم فال حافظ و هندونه شب یلدا.

خوش باشید عزیزان دل.

به زودی زود بر میگردم با دست پر.

پ.ن:

اون تست اعتیاد به اینترنت رو امشب باز دوباره انجام دادم.

اوهوم

نمره ام شد ۳۰!!!

فکر کنم اوضاع بهتر از این هم میشه.

خوش باشید.

یاحق

                

 

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 23:49 توسط مارکوپولو| |

 

این روزها به نت زدگی عجیبی مبتلا شدم.

نمیدونم چرا دست و دلم به وبلاگ نمیره.حتی نمیتونم به وبلاگ دوستان هم سر

بزنم.نمیدونم چرا این  حس رو دارم.

از هفته دیگه هم باید بشینم به درس خوندن و یه ذره کارهای عقب افتاده رو انجام

دادن.

این روزها روزهای سکون هست .امیدوارم که زودتر بگذره.

و باز دوباره یه روحی به این وبلاگ بدم.

پ.ن۱:

این هفته رفتم کرمان و کارهام رو انجام دادم و برگشتم.این چند روزی که اونجا بودم از

نت دور بودم.شاید واقعا ترک کرده باشم و خودم خبر نداشته باشم.

پ.ن۲:

اگه دیدید یه ذره کم پیدا شدم خودتون به گلی خودتون ببخشید.

قول میدم که سر بزنم .اما شاید مثل همیشه نباشه.

خوش باشید.

یاحق

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 23:50 توسط مارکوپولو| |

سلام به همه دوستای گلم.

بابت  پستهایی که در مورد کتاب نوشته بودید .راستش خیلی خوشحال شدم.یه جورایی به کتاب خوندن راغب شدم.

واما اخبار هفتگی:

اخبار وبانه(کانون وبلاگ نویسان شیراز):

راستش این جمعه یعنی ۲۲ آذر هم باز جلسه تشکیل شد و بعد از کلی بحث و جنگ و جدل و رای گیری

بالاخره با نظر بچه ها سه طرح واسه برنامه های آینده به تصویب رسید.

که فکر کنم شما هم بدونید بد نباشه:

۱. برگزاری بازارچه خیریه در اسفند ماه برای کمک به کودکان بیمار و بی‏سرپرست.

2. بازدید از خانه‏های سالمندان و اجرای یک طرح منظم نظارتی و حمایتی.

3. طرح بازدید و کمک به بچه‏های بی‏سرپرست و اجرای اردوها و گردش‏های دست‏جمعی برای این

کودکان عزیز.

امیدوارم که به یاری خدا این طرح ها اجرا بشه.

و اما درمورد اخبار فرهنگی این هفته:

پس از حضور موفقیت آمیز مادام بواری در بین شما دوستان عزیز.

باز هم کرم کتاب من آروم نگرفت و شروع به خوندن بیگانه از آلبر کامو کردم:

یه جمله کتاب به نظرم خیلی جالب بود این تو مقدمه کتاب هست که خود آلبر کامو گفته:

دروغ گفتن نه تنها آن است که چیزی را که راست  نیست بگوییم.بلکه همچنین و

به ویژه ٬ آن است که چیزی را راست تر از آنچه هست بگوئیم و در مورد دل انسان٬

بیشتر از آنچه احساس می کنیم بیان کنیم.این کاری است که هر روز میکنیم تا

زندگی را ساده گردانیم.

راستش این جور که از اولهای کتاب معلومه اینه که کامو فلسفه رو با داستان قاطی کرده.

البته نه به پیچدگی کوندرا. بلکه در حد تعادل.آدم لذت میبره.هم کتاب رو میخونه و هم به فلسفه زندگی

میرسه.

به زودی زود خبر رو بهتون میدم.

و اما اخبار ورزشی:

بله.تیم ما امروز با برنده شدن در مقابل تیم پزشکی ب به فینال مسابقات بسکتبال دانشگاه راه پیدا کرد

نکته اینجاست که سرپرست مسابقات بعد مسابقه امروز اومده به من میگه:

آقای مارکو؟

میگم : بله

بهم میگه  پینگ پنگ چیه بازی میکنی؟اگر موندی بیا تو تیم بسکتبال دانشگاه!پینگ پنگ هم شد

رشته؟

اوهوم درست حدس زدید.واسه تیم بسکتبال دانشگاه هم انتخاب شدم.

راستش یاد حرف دوست شیرازیم افتادم.

روز اولی که بهش گفتم تو کرمان تو تیم فوتبال و بسکتبال و پینگ پنگ بودم بهم گفت یعنی دانشگاه

کرمان  اینقدر ول بود که تو داخل سه تا تیم دانشگاه عضو بودی؟

و فکر کنم الان دیگه جواب سوالش رو گرفته!

 و در آخر هم خبر سیاحتی هفته:

تو هفته آینده قراره یه سر برم کرمان.

و کرمان رو آباد کنم.

این رو گفتم که از حالا ارتش کرمان واسه حمله نظامی و دفاع از شهر آماده باشه.

پ.ن:

راستش تا حالا تو خیلی از حوزه ها سرک کشیدم.

اما یه حوزه که اصلا سعی کردم تا حالا طرفش نرم سیاست بوده.

نمیدونم چرا.

شاید به دلیل این بوده که هنوز به اون آگاهی و اطلاع از مسایل مملکت نداشتم.

چند روز پیش یکی از دوستان که سابقه دوستی قدیمی با هم داریم.بهم پیشنهاد فعالیت تو یه حزب

اصلاح طلب رو داد.اما من رد کردم.گفتم فعلا زوده.نمیدونم کارم درست بوده یا نه؟؟

ولی مطمئن باشید این حوزه از زندگی هم از دسترس من دور نمی مونه.

شاید هم یه روزی پرزیدنت مارکو رو دیدید.اما قبل از هر چیزی باید آگاهی و اطلاع پیدا کنم.تا جایی

نخوابم که زیرم آب باشه.

خوش باشید .یاحق

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 23:31 توسط مارکوپولو| |

باشگاه کتاب

سلام به همه دوستان.فکر کنم بعد از کتاب عشق سالهای وبا و جهالت میلان کوندرا  دیگه خبری از من

نبود .و به قول خودم رفتم نمایشگاه کلی کتاب خریدم.

اما یه ذره مشغله که این چند وقت داشتم اجازه نمی داد که همه کتابها رو بخونم.

اما بالاخره امروز کتاب مادام بواری اثر گوستاو فلوبر رو تموم کردم.دقیقا بعد از یک ماه.

این کتاب رو به پیشنهاد هبوط عزیز  گرفته بودم.کاش کتاب رو میدید.

که صفحه اول کتاب نوشتم.

نمایشگاه کتاب شیراز.ترم پنج.

به پیشنهاد هبوط و آدرس وبلاگ هبوط رو هم زیر این متن نوشتم. و تاریخ زدم 17/8/87(تاریخ خرید کتاب)

21/8/87 (تاریخ شروع کتاب)

21/0/87(تاریخ پایان کتاب).

واما شرح کتاب:

راستش اولهای این کتاب مشتاق بودم که زود به آخرش برسم.

و ببینم آخرش چی میشه.درست بر عکس صد سال تنهایی که هیچ وقت دوست نداشتم به آخر کتاب برسم.

صد صفحه آخر کتاب.

رفته رفته هی منو منقلب تر کرد.و اون فصل های پایانیش که کلا حالم رو گرفت.و راستش رو بخواید

بیشترین جایی که بهم چسبید صد صفحه آخر کتاب بود.

داستان از این قرار بود.

داستان دختری که زیبا بود.دختری که همه محو زیبایی و دلربایی او مانده بودند.

این دختر با جناب دکتر شارل بواری ازدواج میکنه.

و احساس خوشبختی میکنه.

اما بعد از مدتی و پس از دعوت شدن به مهمانی یکی از اشراف زادگان فرانسه .کم کم دلش هوای

پیشرفت و ترقی رو میکنه.

دلش بلند پروازی میخواد.رسیدن به پاریس.و جدا شدن از زندگی روستایی.(راستش یه جاهای این کتاب

و طرز فکر این خانم من رو یاد فیلم کنعان می انداخت.اونجا که ترانه علیدوستی میگف میخواد بره کانادا و

پیشرفت کنه!!).

خلاصه.بعد از سرکوب شدن این حس پیشرفت و اینکه میبنه نمیتونه به جایی برسه .این عقب ماندگی

رو ناشی از این میدونه که شوهرش مقصره و اگر زن کس دیگری شده بود شاید وضع بهتر از این می

نمود.

و واینجاست که داستان رنگ اصلی رو به خودش میگیره.و داستان های عشقی و رمانتیک و عشقهای

هوسناک شروع میشه.

اولش عاشق یه جوان دفتردار میشه.که اون جوان سنش از اِما(Ema) کمتر هست.یه تیکه عشقش رو به

لئون اینجوری توصیف می کنه.

لیکن «اِما» هر چه بیشتر به عشق خود پی می برد.بیشتر آن را واپس میزد

تا بروز نکند و کاهش یابد.

دلش میخواست که لئون بویی از این عشق ببرد ، و به فکر اتفاقات و

سوانحی بود که این امر را تسهیل کند.

آنچه او را باز میداشت بی شک همان بی حالی یا ترس بود و عفت نیز

بود.فکر میکرد که لئون را بیش از اندازه از خود رانده است.و دیگر وقت

گذشته و همه چیز از دست رفته است.

خلاصه لئون به یکی از شهرهای دیگر واسه تحصیل دفترداری سفر میکنه.

و «اما» ناراحت و افسرده میشه.در همین حال یکی از زمیندارهای دیگه به اسم رودلف علاقه مند میشه.

و اینجا عشقشون شروع میشه و گشت زدن ها و نزدیکی ها و حرفهایی که بینشون میگذره.

و قرار فرار میگذارند.

که در شب آخر رودلف مثل تمام مردها از اینکه بخواد خودش رو وابسته به زنی بکنه که هم شوهر داره و

هم بچه جا میزنه و آینده پر ازاطمینانش رو به عشق بدون آسایش ترجیح میده.

و به اون زن میگه فقط وفقط به خاطر خودت این کار رو نمیکنم.

و بعد هم که «اما» تا ماههای بعد مریض بوده و یه روز تو شهر لئون رو میبینه و باز دوباره ماجرای عشق او

و لئون آغاز میشه.

در حین این اتفاقات «اما» که دوست داشته شیک پوش باشه.هی پول قرض میکنه و سفته میده واز این

قرار.

و روزهایی اخری که لئون هم اون رو ول میکنه.

اما که دیگه هیچی نداشته نا امید میشه.

سفته های اما برگشت خوردند.و تمام وسایل اون توقیف شد.

اما از خجالت شوهر خود .تصمیمی عجیب میگیرد.

اما تصمیمی عجیب میگیرد.:

داروساز که حوصله اش سر رفته بود داد زد ژوستن (شاگرد داروساز) پس

کجایی؟

اما گفت: برویم بالا.ژوستن به دنبال او روان شد.کلید در قفل در چرخید و اِما

از بس حافظه اش خوب کار میکرد یک راست به طرف ردیف سوم رفتو

شیشه دهان گشاد آبی را برداشت.در آن را گشود.دستش را در آن فرو کرد.

یک مشت گرد سفید(آرسنیک ) برداشت.و شروع به خوردن کرد.

ژوستن در حالی که خود را روی او می انداخت فریاد کشید :

دست نگهدار!

اما باز گفت:ساکت ممکن است از راه برسند.

ژوستن نا امیدانه میخواست کسی را صدا بزند که اما به او گفت :

یک کلمه هم حرف نزن.وگرنه همه گرفتاری ها به گردن اربابت می افتد.

آنگاه با آرامش خاطر چون کسی که وظیفه اش را انجام داده .از آنجا

بازگشت و در رختخواب خود دراز کشید.

راستش صحنه جان دادن اما و مرگ اون و حرکات شوهرش شارل بدجوری دلم رو لرزوند.

اما مرد و بچه اش بی مادر شد.اگر جه تا این سن هم هیچ بویی از مادر نبرده بود و همیشه پیش دایه

نگهداری میشد.

و داستان اما به پایان رسید.

زنی که عشق را جستجو میکرد و در آخر هم عشقهای زود گذر کار اون رو به اینجا کشوندند.

و بیچاره شوهرش که تالحظه مرگ او و تا قبل از دیدن نامه های لئون و رودلف اما را تا سر حد جان دوست

داشت.!!

|پ.ن: راستش ترجمه کتاب خوب بود.ولی متاسفانه به دلیل موضوع این کتاب ناشر مجبور بوده که

خیلی چیزها رو نگه.

واسه همین مطلب صفحه های اول که مربوط به عشق هست زیاد جذاب به نظر نمیرسه. و اونچنان که

باید به دل نمینشینه.نه اینکه خوب نباشه.ولی مثل صفحه های آخر ادم رو میخکوب نمیکنه.

اما صفحه های اخر که حرف مرگ وسط میاد و مترجم دست و بالش واسه ترجمه باز میشه.صحنه های

خارق العاده ای خلق میشه.

راستش .این کتاب از جمله کتابهایی است که باید در سالهای آینده متن زبان انگلیسیش ر وبخونم.

فکر کنم اینجوری کیفش بیشتر باشه.

در ضمن این کتاب بارها و بارها به فیلم تبدیل شده.و تا صد و پنجاه بار هم تجدید چاپ شده.

امروز داشتم سرچ میکردم.

در مورد عکس مادام بواری.

راستش به دلیل چاپ کتاب به زبانهای مختلف عکسهای مختلفی هم بود که میشد پیدا کرد.

من سه تا عکس رو دیدم که همچین خوشم اومد.

و باید بگم که فیلم مادام بواری در سال 1949 تهیه شده (اولین فیلمی که ساخته شده.و Jennifer jones

نقش مادام بواری رو بازی کرده.

و یه نقاشی رو هم دیدم.

 

که راستش وقتی اون هم به اسم مادام بواری بود . به اصطلاحی شمایلی از مادام بواری.راستش

همچین کیف کردم.

وقتی عکس این نقاشی رو به جای مادام بواری قرار میدم.تمام داستانی که خوندم روح میگیره.

امیدوارم که این مطلب به دردتون خورده باشه.

خوش باشید.

یاحق

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 0:13 توسط مارکوپولو| |

 

نمیدونم تا حالا شده یا نه؟

که وقتی از بیرون یا سر کار میرسی خونه بدون اینکه ببینی تو خونه چه خبره مستقیم بری سراغ  کامپیوتر و بدون اینکه لباس هات رو عوض کنی یا یه چیزی بخوری دکه پاور رو بزنی.

و اولین کاری که بکنی این باشه که بری کامنتهای وبلاگت یا آف لاین هات یا ایمیل هات  رو چک کنی؟

راستش در مورد خودم که باید بگم من هم اینجوری هستم.خیلی وقتها پیش اومده.

این چند روزه  یه جورایی شدم.

شبها تا دیر وقت بیدارم و صبحها هم اصلا حال و حوصله هیچ کاری ندارم.

آبجی امروز سرسفره بهم گفت به اینترنت معتاد شدی و مشکلت از اینه که بی حوصله شدی!

راستش یه جورایی حرفش رو قبول داشتم.

فکر کنم الان حداقل روزی 5 ساعت از اینترنت استفاده میکنم.و این یعنی یه فاجعه بزرگ.

رگ غیرتم به جوش اومد.

و گفتم یه مقاله مروری بنویسم. در مورد اعتیاد به اینترنت.

اگرچه مقاله جامع و کاملی نیست.اما فکر کنم به درد هم دوستای خودم بخوره.

 

قبول کنید که زندگی خیلی از ماها بر پایه اینترنت میچرخه.

از حال  و احوال پرسی از دوستامون تا نگاه کردن عکسهای جدید لباسها ی روزو خیلی چیزهای دیگه.

جالب اینجاست که امکانات استفاده از اینترنت از ابتدای سال 1370 وارد ایران شده و الان حدود 17 سال هست که شروع به کار کرده.

در دنیایی زندگی می کنیم که بیش از یک بیلیون نفر به اینترنت دسترسی دارند. جمعیت ایالات متحده در سال 2006  به میزان 299 میلیون بوده است. تقریباً 220 میلیون امریکایی به اینترنت دسترسی دارند و 40% از آنها از اینترنت پرسرعت استفاده می کنند. بچه ها برای گرفتن اطلاعات، سرگرمی، و ایجاد رابطه به اینترنت متصل می شوند. تعداد پیام های کوتاهی که هر روز فرستاده می شود بیشتر از جمعیت جهان است.

امریکایی ها برای گرفتن اطلاعات، سرگرمی و ایجاد رابطه به اینترنت متصل می شوند. استفاده از اینترنت سریعتر از هر تکنولوژی دیگری مثل تلفن، تلویزیون، کامپیوتر، بازی های ویدئویی و CD های بازی، رشد می کند. اینترنت امکاناتی مثل ایمیل، چت، و قابلیت خرید و فروش و سرویس های آنلاین را در اختیار کاربران قرار می دهد.

اگر دقت کنید میبینید که  تا اینجای امر اینترنت  وسیله بسیار مفیدی هست برای ما!

 

اما امر متناقض اين است که خود اين تکنولوژي گاه موجب تقليل و افت ساير روابط اجتماعي شده و تنهايي فرد را بيشتر کرده است.
عضو کميته آموزش انجمن علمي روان شناسان باليني ايران اعتياد به اينترنت را مختص به سن يا طبقه خاصي نمي داند.
حامد حيدري مي گويد: مردان و زنان و کودکان در سراسر دنيا مي توانند به ارتباطات اينترنتي ، بازيهاي اينترنتي ، جمع آوري اطلاعات و... از طريق اينترنت معتاد شوند و معمولا افرادي که از ضعف شديد در روابط اجتماعي رنج مي برند، کساني هستند که به ارتباطات اينترنتي پناه مي برند.
او مي افزايد: اينترنت مي تواند مفري براي کساني که از مشکلات رواني رنج مي برند و دچار تشويش ، افسردگي و بي اعتمادي به نفس هستند نيز باشد. ارتباط مجازي از طريق اينترنت محملي را براي گريز از واقعيت و وسيله اي براي ارضاي نيازهاي هيجاني و رواني به وجود مي آورد.
کسي که در روابط واقعي بين فردي توفيق چنداني نداشته ، اکنون از اين طريق قادر مي شود بدون آن که چهره خود را برملا کند و نام خود را بگويد روابط گسترده اي را برقرار نمايد و احساسات خويش را بروز دهد.
اين منجر به ايجاد توهم صميميت مي شود و وقتي واقعيت خارج ، محدوديت هاي خود را نشان مي دهد، واکنش هاي نااميدانه اي را در فرد ايجاد مي کند.
ظهور اين اعتياد به عنوان يک اختلال اولين بار در سال 1995مطرح شد و در سال 1996توسعه يافت و از آن پس مراکز درمان در سراسر امريکا به وجود آمدند و حتي در دادگاه و سيستم قانوني کشور اين اختلال به عنوان يک اختلال رواني پذيرفته شد.

پس میبینید که ؟ما معتاد  اینترنتی واقعی هم داریم.

غريبه در خانواده
حيدري مي گويد: در درجه اول وقتي يک نفر در محيط خانواده معتاد به استفاده از اينترنت باشد، فرصت برقراري تعامل با ساير اعضاي خانواده را از دست مي دهد.
همين امر موجب تشکيل يک چرخه معيوب مي شود که فرد هر روز بيشتر از گذشته از نظر عاطفي و رواني از ساير افراد خانواده فاصله بگيرد و به تنهايي خود و استفاده از اينترنت پناه برد.
اين کم شدن روابط به نوبه خود موجب مي شود فرد مهمترين منبع حمايت اجتماعي خود را تضعيف کرده يا احيانا از دست بدهد.
کارشناس ارشد روان شناسي باليني مي افزايد: از سوي ديگر با گسستن يا تضعيف رابطه بين زن و شوهر يا والدين و فرزندان ، آنها به جاي ارتباط باهم ، شنيدن حرفهاي همديگر و گوش سپردن به درددل عضو ديگر خانواده محو فضاي مجازي اينترنت شده و سعي مي کنند تا خلائ عاطفي به وجود آمده را با حضور شخص ديگري پر کنند.

چقدر پیش اومده که توی چت روم ها دیدم که میگن یه خانم متاهل پی ام بده لطفا!

نمیدونم چرا.

ولی این مساله خیلی عذاب آوره!

افت تحصيلي
براساس نظرسنجي هاي انجام شده در مدارس امريکا 86درصد از معلمان معتقدند استفاده از اينترنت باعث شده تا دانش آموزان در انجام تکاليف درسي خود کوتاهي کنند.
نظرسنجي ديگري نيز نشان مي دهد 58درصد از دانش آموزاني که در استفاده از اينترنت زياده روي مي کنند، افت تحصيلي داشته اند.
حيدري در اين باره مي گويد: استفاده بيمارگونه از اينترنت نوجوانان را از فعاليت هاي مفيد و سازنده اي همچون انجام فعاليت هاي درسي ، ورزش کردن و ارتباط با دوستان و همسالان بازداشته و در فرآيند اجتماعي شدن آنها مداخله مي کند.

کار يا سرگرمي؟
برخي از کارمندان به جاي آن که در ساعات کاري به وظايف خود بپردازند وقتشان را با سايتهاي اينترنتي و سرگرمي هاي آن مي گذرانند.
عضو کميته آموزش انجمن روان شناسي زيانهاي مالي ناشي از غيبت ، کم کاري يا استفاده کارمندان از امکانات محيط کار براي وصل شدن به اينترنت را از مشکلات ادارات و سازمان ها مي داند.
در مشاغلي که احتياج به تمرکز و دقت فوق العاده دارند و خطاي فردي مي تواند اثرات جبران ناپذيري داشته باشد، اين که تمام ذهن و فکر فرد معطوف به اينترنت و استفاده از آن باشد، مي تواند درصد احتمال خطا را بالا ببرد.
از سوي ديگر فرد معتاد به اينترنت چون تمام انرژي ذهني اش را روي استفاده از اينترنت سرمايه گذاري مي کند، ديگر توانايي تفکر خلاقانه ، ارائه راه حل هاي بديع و طرحهاي ابتکاري را نخواهد داشت.
گرچه ممکن است بهانه اين افراد براي استفاده افراطي از اينترنت دستيابي به اطلاعات مورد نياز باشد، اما عملا اين گونه افراد جز پرسه زدن بي هدف در سايتهاي مختلف ، کار ديگري انجام نمي دهند.

(فکر کنم  دوستان عزیز مبتلا به این بند رو زیاد میشناسم. و با خیلی هاشون هم دوست وبلاگی هستم.دوستان مشمول این بند بیشترشون عزیزان وبلاگ نویس هستند.)

تحقیقات انجام شده در کشور های پیشرفته نشان می دهد : که 60 از افراد وابسته به اینترنت در جهان ، زنان میان سال و خانه دار هستند زیرا که به هیچ وجه لازم نیست نگران ظاهر ، قیافه یا مدل ماشین خود باشند ولی در کشور ما بیشتر استفاده کنندگان از اینترنت جوانان کنجکاو هستند و معتقدند که در پناه آن به آرامش می رسند .

 

س ک.س اینترنتی

آقایون تا همین چند وقت پیش در اینترنت غالب بودند. ام الان تعداد خانم های آنلاین بیشتر از مردهاست. زنها دنبال رابطه هستند. اما خانم ها و آقایون به یک اندازه از اینترنت برای س کس مجازی استفاده می کنند. س کس اینترنتی به صحبت های س کسی دوطرفه با هدف ایجاد ارگاسم گفته می شود.

افرادی که چنین کاری انجام می دهند اهمیت و تاثیر رفتار خود را دست کم می گیرند. می گویند، "این اینترنتی است و س کس واقعی که نیست." مسئله تاسف آور این است که در غرب خیلی از نوجوانان از سن 16 سالگی به س کس اینترنتی اعتیاد پیدا کرده اند. اما جای شکر است که هنوز س کس واقعی انجام نداده اند.

مسلماً هیچوقت افراد تا این اندازه محتوای جن سی در اختیار نداشته اند. دسترسی به آن محتویات هم بسیار سریع و آسان است. برای بچه ها خیلی راحت است که بدون هیچ کنترلی ساعت های متمادی را در اینترنت سپری کنند. و در این گشت و گذارهای اینترنتی خواه ناخواه با موضوعات س کسی برخورد خواهند داشت.

خیلی افراد برای پیدا کردن اطلاعات آنلاین می شوند اما متاسفانه  وحشی ترین و حیوانی ترین انواع س کس هم آنلاین وجود دارد. بیشترین "هجوم ها" از طرف معتادان اینترنت به خاطر وحشی گری ها و بدرفتاری های جن سی است. مردم با خودشان می گویند که فقط یک دقیقه کلیک می کنند و نگاه می کنند اما تاثیرات آسیب زا و تحریک کننده آن اعتیادآور است. اعتیادآورترین محتوی آن محتوایی است که تکان دهنده تر باشد و روحیه تان را سریعاً تغییر دهد. افراد عادی به این دلیل که این تصویر و محتواها را تصدیق می کنند و قبول دارند به آن معتاد نمی شوند، اعتیاد آنها به این دلیل است که روحیه و حال و هوایشان را تغییر می دهد. مردم در یک زمان هیجان زده و متنفر می شوند

 

راستش زیاد وقت نشد که همه مطالب رو بنویسم.چون میدونستم که شما هم حوصلتون سر میره.واسه همین گفتم یه مقدارش رو بدونید.

و اگه دوست داشتید باز هم به وب سایتهای  دیگه سر بزنید و باقی رو بخونید.

تو این قسمت هم یه تست اعتیاد به اینترنت براتون گذاشتم.

لازم به ذکر هست که نمره من تو این تست شد 55!

تست اعتیاد اینترنتی

دوستان عزیز

امیدوارم که این اطلاعات مفید بوده باشه.خوش باشید.یاحق

 پ.ن:

عید همتون مبارک باشه دوستا ی گلم.

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 16:0 توسط مارکوپولو| |

 

اپیزود اول:

سکانس یک:

اول از همه دوستان عزیز بابت تبریک گفتن روز دانشجو تشکر کنم که واقعا

ما رو شرمنده کردند.

من هم از اینجا به همه کسانی که دانشجو هستند یا دانشجو بودند یا

دانشجو خواهند شد روزشون رو تبریک میگم.

راستش.

یه وقتهایی خودم هم قاطی میکنم.

اینقدر که روز ما میشه و بهمون تبریک میگن.

روز پزشک به ما تبریک میگن.روز دندونپزشک تبریک میگن.روز پدر تبریک

میگن.روز جوان تبریک میگن.و این آخری هم روز دانشجو!!

اما خداییش تبریک تنها روزی که به من میچسبه میدونید چه روزیه؟؟؟

حدس زدید؟؟

اره .

روز کودک!!

آخ که چقدر من روز کودک رو دوست داشتم و دوست میدارم.

مخصوصا کارتونهایی که میگذاشتن.آدم همچین از کودک بودن خودش کیف

میکرد.

سکانس دو:

روز جمعه .تاریخ پانزده آذر ماه هشتاد و هفت.

مکان:باغ مهر جوان شیراز.

آری.

اگه به گوشه سمت چپ وبلاگ یه نگاهی بندازید میبنید که لوگو

کانون وبلاگ نویسان استان فارس هست.

این جمعه اولین جلسه ای بود که تشکیل میشد و من هم حضور داشتم.

صبح ساعت یازده تو اون هوای سرد داخل اون باغ با اون آلاچیق های زیباش

واقعا به من یکی که چسبید.

خیلی خیلی هم چسبید.مخصوصا دیدن اون همه بچه گربه که وسط چمن

با هم بازی میکردن!

کانون وبلاگ نویسان فارس(وبانه) یه سازمان NGO است که تحت حمایت

سازمان ملی جوانان است.

راستش تو این جلسه هدف تا حدودی روشن کردن خط مشی کانون بود.

از جمله کارهایی که در فکر داشتن واسه اجرا.

که به نظر من زیبا و جذاب هست.

بازدید از خانه سالمندان یا مثلا سینما بردن بچه های یتیم خانه ها یا خیلی

کارهای دیگه هست.

اونجا بود که دنیای مجازی به د نیای حقیقی تبدیل میشد.

کسانی رو میدید که وقتی نوشته هاشون رو میخوندید لذت میبردید.یه دفعه

با معرفی خودشون واقعا شگفت زده میشدید.

جایی بود که کاری نداشتند اسمت چیه؟یا شغلت چیه؟؟

فقط مهم هدفت بود .بحث سر این نبود که فلانی سیاسی مینویسه.یا

فلانی عشقولانه یا فلانی مثل من چرت و پرت.

هدف این بود که ما جوان هستیم و باید خودمون رو ثابت کنیم.

خیلی ها فکر میکردند که چون باغ مال سازمان ملی جوانان هست حتما

باید با حجاب کامل بیان.

ولی راستش اصلا از این خبرها نبود.یه نگهبان دم در بود که فکر کنم اون از

من خوشتیپ تر و تر و تمیز تر بود.و اصلا به نوع ظاهر افراد گیر نمی داد.

شاید هم به خاطر این بود که همه افرادی که اومده بودند ا فراد معقولی

بودند و با ظاهری متین و شکیل اومده بودند.

این عکسها رو از باغ مهرجوان میگذارم تا ببینید.

ما هم زیر یکی از اون آلاچیق ها نشسته بودیم یه جمع هجده نفره که واقعا

میتونه خیلی کارها رو انجام بده.

من همینجا از تمام دوستای شیرازیم تقاضا دارم که اگه میتونن یه سر به

سایت کانون وبلاگ نویسان استان فارس بزنن و از اخبار اونجا با خبر بشن.

جوک هفته:

تو روز جلسه بحث این بود که از طریق صدا سیما یه فراخوان بگذاریم واسه

تمام کسانی که از اینترت استفاده میکنن.

و با یک سری فیلترها که هر کسی نتونه بیاد.

یکی از خانم ها .

میگه:

مثلا بگید از سنین 22 سال تا 35 سال میتونن بیان.

بعد نگاه به من میکنه میگه نظر شما چیه آقا؟؟

من هم هاج و واج نگاش میکنم.

بعد ادامه میده .آخه جوانهای زیر 22 سال هنوز به اون بلوغ فکری نرسیدند.!!

و باز هم نگاه من میکنه!!و منتظر هست که من اونو تایید کنم.

من هم فقط نگاش میکنم.

راستش میترسم بگم که من هنوز بیست سال و نه ماهم بیشتر نیست!!!

و بعد که نوبت معرفی وبلاگها شد.

من که خودم رو معرفی کردم.

همون خانم میگه:

اااااااااااااااااااااا؟؟

پس مارکوپولو تویی؟

میگم :آره.

میگه خدا بگم چه کارت کنه که اینقدر شیطونی ها و آمارتو روز به روز به

مردم میدی.

آخرش تازه سراغ آبجی محترم ما رو هم گرفت!!

پ.ن:

توی پست قبل.

دوستان در مورد اتاق ما اظهار فضل بسیاری کرده بودند.

و نکته مهم این بود که میگفتن چرا تخت خوابم اینقدر خلوته و باید اینقدر

شلوغ باشه که نشه روش خوابید!!

باید خدمتتون عرض کنم.که تخت من خونه خانم خواب هست!!

و من هم که یه آدم به غایت زن ذلیل!!

واسه همین از این جرات ها ندارم .چون میدونم که اگه یه وقت این خانم

خواب قهر کنه.منم بیچاره میشم و زندگیم به باد میره.آخه نمیدونم چرا اینقدر

دوسش دارم. و یه روز هم طاقت دوریشو ندارم.

پس هر کی جرات داره بیاد تخت من رو کثیف کنه!!

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 20:49 توسط مارکوپولو| |

سکانس اول:

دوشنبه.ساعت 2 بعد از ظهر .دانشکده پزشکی.

مارکو از کتابخونه میاد که با بچه هاسوار ماشین بشن .

حیاط دانشکده پزشکی.

{دختری که مارکو در کف  درس خوندش بود می آید!}

دخترک لنگ لنگان راه میرود.

دو تا از دوستاش زیر بغلش رو گرفتن!

{مارکو در فکر فرو میرود}!

{مارکو با خود می گوید : (مارکو زمزمه میکند!)

مارکو:دیدی دختر مردم اینقدر تو وبلاگ پشت  سرش حرف زدن و چیز گفتن پاش در رفت!

ای مارکو بترکه این چشمت که دختر مردم رو به این روز انداختی!

{به جون  خودم ماجرا کاملا واقعی بود.کور بشم اگه دروغ بگم!!)دختر مردم  رو نزدیک بود به کشتن بدید.

قابل توجه شما که هی گفتید  دختر مردم اینجور ، دختر مردم اونجور

خدایا هر چی گناهش هست بنداز پای این بنده هایی که هی در مورد دختر مردم حرف میزنن!!

 

و اما اخبار هفته:

راستش این هفته یکی از هفته ها ی بسیار بسیار پر کار بود.

 توی این هفته .

دو تا مسابقه بسکتبال داشتیم که خدا رو شکر جفتش رو بردیم.

فقط مونده بازی شنبه . که اگه اون رو هم ببریم به عنوان تیم اول گروه میریم بالا!!

تو بازی پریروز با دانشکده داروسازی یه بازیکن داشتن  که طرف،120 کیلو وزنش بود و قهرمان

کشتی المپیاد دانشجویی کشوری تو وزن خودش بود.

از همون هفته قبل بچه ها هی زمزمه میکردن که کی میخواد این رو بگیره.این همه رو درو میکنه.

که روز مسابقه مارکو با شجاعت این عمل خطیر رو قبول کرد.

و  این بنده خدا رو مهار کرد. که البته بماند تو یه بالا پریدن جفتمون که اومدیم پایین خوردیم زمین و این

آقا هم نامردی نکرد با کف پا گرومپ کوبید تو صورت ما !

ما هم کم نیووردیم و رفتیم  واسه دعوا که خدا رو شکر داور اومد سریع جدا کرد!!

و اما در مورد امتحان فارماکولوژی  امروز!

طبق نقطه نظرات حضرات گرامی!

این امتحان از اون امتحاناتی هست که  تا نتیجه اش نیاد هیچ کس نمیتونه هیچ چیز بگه!

اما به طور کل بد نبود.

خدا رو شکر به خیر گذشت.

فکر کنم حدود دو سال بود که اینجوری واسه یه امتحان درس نخونده بودم.

و دیگه اینکه نمره کوییز زبان هفته پیش رو هم دادن و شکر خدا از صد نمره شدیم 96!

و ماکزیمم کلاس بودیم.

فکر کنید صبح دیروز امتحان فارما داشتم عصر دیروز باز هم کوییز زبان.

پدرمون در اومد.

ولی خدا رو شکر جفتش به خیر گذشت.

و سکانس اخر:

اینکه همه دوستان گلم بابت این تاخیر و کم پیدا بودن من رو ببخشین.

راستش دلم خیلی واسه وبلاگ و دوستام تنگ شده بود.

ولی چاره ای نداشتم.

به بزرگی و مهربونی خودتون ببخشید منو.

این هم شرح حال زندگی من تو شب قبل از امتحان:

 

 

دیدید؟؟

این وضع زندگی من بود.

تا نیم ساعت دیگه هم دوستم میخواد بیاد خونمون!هنوز هم اتاق بهتر که نشده هیچ.بدتر هم شده!!

پ.ن:

اگه روح ناآرام رو دیدید سلام من رو هم بهش برسونید..

راستش این یه هفته که بهش نیاز داشتم هیچ خبری ازش نیست.

و گوشی موبایلش هم که خاموشه به سلامتی.

خدا آخر و عاقبت ما رو با این به خیر کنه!!

نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 13:21 توسط مارکوپولو| |

 

سکانس اول:

کتابخونه دانشکده پزشکی:

{ساعت دو بعد از ظهر}.

{مارکو نهار خورده و اومده نشسته پشت میز که درس بخونه!!)

{مارکو احساس میکنه خوابش میاد}

مارکو به دوستش:

 من میگیرم میخوابم.بعد بیدار میشم درس میخونم.

دوست مارکو:

تو این سالن مگه میتونی بخوابی؟ چطوری؟

مارکو: من عادت دارم مثل پیرمردها به صورت نشسته بخوابم.یه چرت میزنم و بعد

بیدار میشم.

دوست مارکو:ببینیم و تعریف کنیم.

{مارکو چشماش رو میبنده.و سعی میکنه که بخوابه}

{مارکو در خواب صدایی می شنوه.

خررررررررررررررررررررررررر}

مارکو از خواب میپره!!

نگاهش به سی تا چشم میفته که دارن نگاش میکنن و میخندن!

نگو مارکو خوابش برده. و در حین خواب هم شروع کرده به خر و پف کردن!!

خلاصه تا اخر وقت هر کی رد میشد یه نگاه عاقل اندر سفیه به ما میکرد!

آره دوستان .

مارکو امروز صبح از ساعت ۹ صبح الی ۶ بعد از ظهر کتابخونه بوده. و یک سره درس

خونده!!

گفتم این سوتی رو داشته باشید و بخندید!

کف کردن هفته:

امروز صبح از ساعت ۹ که رفتم کتابخونه.یکی از دخترای پزشکی رو دیدم.

که هی تو حیاط دانشگاه راه میرفت.و بلند بلند واسه خودش درس میخوند!

راستش من تعجب کردم.

که این دختره اینقدر راحت و بلند بلند راه میرفت و درس میخوند.

خلاصه.

گذشت و رفتیم و اومدیم.

هر بار که میومدم این رو هم میدیدم.یعنی من هر یک ساعت ده دیقه میرفتم پایین

استراحت و این هی در حال راه رفتن و درس خوندن بود!

خودم کم کم کفم برید.

از بچه ها پرسیدم این کیه؟

بچه ها گفتن شاگرد اول پزشکی ۸۶!

خیلی واسم جالب بود.که این دختر با این پشتکار درس میخونه!راستش تا حالا 

اینجوریش رو ندیده بودم.

دیگه وقتی داشتم بر میگشتم هوا تاریک بود.بنده خدا اومده بود رو پله ها نشسته بود

و درس میخوند.

خیلی دلم میخواست بهش بگم آبجی خسته نباشید.

تا نوک زبونم هم اومد.ولی راستش روم نشد بهش بگم.

و من هم تا میدیدمش و این قیافه معصومش که در حال خوندن بود خندم میگرفت!

عذر خواهی هفته:

دوست جون های گلم.

به خدا شرمنده همتون هستم.

آخر این هفته امتحان فارماکولوژی میان ترم دارم.

سعی میکنم که بیام و کامنت بگذارم براتون.ولی راستش جواب کامنتهاتون رو شاید

نتونم بدم.

شما خودتون به بزرگی خودتون ببخشید.

سکانس آخر:

کنار بیمارستان!

پیرزنی می آید.

پیرزن:مادر جون!

مارکو :بله مادر؟

پیرزن: ببخشید یه سوالی دارم!

مارکو :بفرمایید!

پیرزن: من شنیدم که کنار بیمارستان .... یه آقایی هست دعا مینویسه !شما

میدونی آدرسش کجاست؟؟

مارکو:{مارکو فکر میکند؟!!مارکو با خود میگوید یعنی به قیافه من میخوره دعا نویس

بشناسم؟؟}
مارکو:یافتم.

بله مادر

میدونم

{مارکو یاد کلاس کنکور ریاضی میفته.کنار بیمارستان ... .یه آقایی بود که روزی صد

نفر میرفتن در خونش.از پیرزن بگیر تا دخترهای جووون دمت بخت.

اول فکر کردیم رووم به دیوار ...... از اون جور جاهاست.ولی بعد که میزان ورود و خروج

پیرزنها رو دیدیم فکرمان رو پس گرفتیم!!

و اینگونه بود که قیافه مارکو این دفعه به رمال ها میخورد.

و این دفعه به طور کامل آدرس رو دادم.

خود پیرزن هم کف کرده بود که من آدرس رو به این خوبی از کجا بلدم!!

خوب فکر کنم خیلی حرف زدم.

مواظب خودتون باشید.

یاحق

نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 17:41 توسط مارکوپولو| |

 

سلام به همگی:

سکانس اول:

خدا: این پسره مارکو آخرش آدم بشو نیست.هی میگه  ترک میکنم و نمیام نت .ولی باز هم دست بردار نیست.

و هر روز و هر ساعت توی نت ول میگرده.باید یه راه حل درست و حسابی براش پیدا کنم!!

{خدا در حال فکر کردن}!!

خدا:یافتم!

{خدا وارد ذهن رئیس مخابرات میشود}

رئیس مخابرات:

چه خوبه که کابلهای تلفن فلان ناحیه شیراز رو نوسازی کنیم و کابلهای جدید بگذاریم!!

{و اینگونه میشود که سه روز تلفن  کل منتطقه مارکو اینها قطع میشه.و مارکو به صورت اجباری توی ترک

قرار میگیره!!}

دوستان خوبم ببخشید.

راستش خطها قطع بود.و هی با خودم میگفتم که امروز وصل میشه. و وصل نمیشد.تا اینکه امروز صبح

بالاخره وصل شد.و تونستم بیام.ببخشید که نبودم و بهتون سر نمیزدم!!

اخبار دینی:

راستش اسمم واسه مکه در نیومد.چون شانس یک به سه بود!!

و اینکه خودم هم ناراحت نیستم حقیقتش .

یه جورایی میدونستم که اسمم در نمیاد.

هنوز دلم آماده نبود که بخوام برم  پیشش .واسه همین ته دلم خبری نبود که این بطلبه.

انشالله سال های بعد!

اخبار ورزشی:

دیروز با تیم بسکتبال دانشکده پیراپزشکی مسابقه داشتیم.

و با نتیجه ۲۷ بر ۴ بردیم!!

قابل ذکر است که در این مسابقه دماغ و کمر و پای بنده مورد عنایت دوستان قرار گرفت!

و  همچنان دماغم درد میکند!

داور وسط بازی میاد به من میگه اینها همه فوتبالیست هستند.

زیاد خودتو باهاشون قاطی و درگیر نکن.

مصدوم میشی ها!

مارکو:باشه بهش میگم!

و اما اخبار سیاحتی هفته:

مادر جان از سفر برگشتن.

اما بنده خدا سرماخورده.

اون هم به طرز فجیعی.

و دلتان بسوزد.

برای من هم یک عدد کیف پول چرم خوشگل.

کلی شکلات. و یه لباس بافتنی و یه جا نماز اورده.!

در مورد کفش هم :

مارکو: بوت خریدین واسه من؟

ابجی مارکو: بیا برو با این پای قناصت!!

اخه ۴۵ همه شد شما ره  پا؟؟؟

و همین دیگه.

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 11:1 توسط مارکوپولو| |

 

امروز داشتم تو دانشکده راه  میرفتم واسه خودم و تو حال خودم بودم.

یهو دیدم یکی از اساتید بخش جراحی میگه آقای دکتر.

میگم: بله

میگه بیا کارت دارم.

می گم من ؟ میگه اره شما. میگم بفرمایید!!؟

میگه یه دندون عقل هست.

من کار دارم شما جراحی کن.

میگم آخه آقای دکتر من که تا حالا دندون عقل جراحی نکردم.

آخه هنوز درس جراحی رو نگذروندم.

خلاصه ما انکار و از اون اصرار.

میگه بیا خودم یادت میدم.میگه همه مسولیت این عمل جراحی با خودم!!

خلاصه .

اینقدر گفت  تا  مار رو راضی کرد.

و ایستاد بالای سرمون.

تا ما کارمون راه بیفته.

و بالاخره دندون عقل رو جراحی کردم.

و طرف با حال خوش رفت.

دکتر که میدونس معجزه ای در راهه.

گفت بگذار قبل از عمل و بعد از عمل از دندون مریض عکس بگیرم.خلاصه رفت دوربین آورد!

که هر جا رفتم نشون بدم که تو این کار رو کردی!(یه دانشجوی سال سوم با بیست سال سن!)

میگفت مثل بمب تو کشور میترکه!

خلاصه

بعد که عکس گرفت.

عکسها رو داد بهم .

و گفت پیش خودت باشه و نشون هر کی خواستی بده.

من گفتم کی بهتر از دوستای وبلاگیم؟

خلاصه این عکس ها رو واسه شما ه هم اوردم!!

قبل از عمل

 

اوهوم به این میگن هیجان کاذب!!

یعنی که خواننده رو میاری یه جایی که خودت دوست داری.

و بعد ولش میکنی به امان خدا!

یه جور عوام فریبی هست.خدا منو ببخشه!!

و اما بعد از عمل!!

 

 

اوهوم.

درست حدس زدید.

عمل انجام شد.ولی نه روی دندون عقل.بلکه رو یه سری مواد خام غذایی!اون هم امشب تو خونه!!

 


راستش از صبح ساعت ۷ رفتم دانشکده تا عصر ساعت شش.

وقتی هم که اومدم.

ماشین رو برداشتم و رفتم خرید واسه شام امشب.اگه دقت کنید دندون عقل پیش از عمل همون

چیزهایی بود که خریدم واسه شام.

و از ساعت شش که رفتم خرید تا ساعت ۱۰ شب.

شام حاضر شد.

پ.ن:

قابل توجه بانوان گرامی:

میبنید؟

در عرض چهار ساعت هم میشه رفت خرید.

هم دو کیلو سبزی خوردن پاک کرد.

هم نیم کیلو جعفری.

هم مرغ شست .و مواد جوجه کباب رو اماده کرد.

هم برنج بار گذاشت.

هم زغال درست کرد واسه جوجه و خیلی چیزهای دیگه.

پس جون من اینقدر سر آقایون غر نزنید!


و اما

این عکس ها رو باز برای   خانم دخمل بابا  گرفتم..مبینید که چها روز گذشته.

 و هر روز بهتر از دیروز!!

خوب بگذریم.

و اما اخبار دینی:

امروز رفتم واسه حج عمره دانشجویی ثبت نام کردم.

دو روز دیگه قرعه کشی دارن.

بچه ها میگن هر کی که اسم بنویسه تو قرعه کشی اسمش در میاد.

و از ده نفر نه نفر اسمشون در میاد.

پس تو رو خدا برام دعا کنید که اسم  من هم در بیاد

خیلی عجیب هوس کردم که برم .دلم عجیب خواهان رفتن شده!!

و اما اخبار جدید:

اصولا میگن ادم وقتی که بهش خوش میگذره زمان خیلی زود براش میگذره.

در مورد ما هم همین طور بود.

اینقدر خوش گذشت که یه هفته مشهد رفتن مامان اینا شد ۵ روز!!

و مامان اینا فردا ظهر میرسن اینجا!

اره دیگه .دیدین؟۵  روز گذشت و ما سرافراز از سنگر دفاع کردیم!!

اخبار شکمویی!

این دیس های جوجه کباب رو میبنید؟

من به جون خودم نتوستم همشو بخورم. وفقط مرغها رو خوردم.پدر دیس خودش رو به طور کامل خالی

کرد. و تازه ماست خیار هم دو کاسه خورد.

بعد از شام اومد از جاش بلند بشه که بره دستاشو بشوره!

دیدم منصرف شد.

بهم گفت:

مارکو بابا اون دستمال کاغذی رو بده!شکمم سنگین شده حوصله ندارم برم دستامو بشورم!!

خوش باشید.

یاحق

بعد نوشت:

الان آبجی زنگ زد.گفت تو حرم هستم.

چیزی نمیخوای به آقا بگی؟

گفتم چرا.

برام دعا کن که پس فردا اسمم واسه مکه در بیاد!!

نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 22:34 توسط مارکوپولو| |

 

عطف به اظهار فضل دوستان در پست قبل بر آن شدیم که هنرهای خود را نشان

دهیم.

 

دست پخت سر آشپز(مارکو)

 

بله درست حدس زدید.

سفره نهار امروز ظهر من و پدر جان!

پدر جان با خودش فکر کرد که اگه اس ام اس رو به من میداد شاید بهتر بود!

نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 13:16 توسط مارکوپولو| |

 

راستش قصد آپ کردن نداشتم.

ولی مثل اینکه دخمل بابا قصد کرده که آینده من رو پیش بینی کنه در عرض یک

هفته آینده !

نظر شما چیه؟

پ.ن:

برنج امروز ظهر با منه.

برم کم کمک دست به کار بشم.

امیدوارم که شله نشه (تا بلکه دشمن شاد نشویم!)

در ضمن برنج ما هم تبرکه!!

حمییییییییییییییییییییییییییید!!

عشقولانه امروز:

پدر:مارکوووووو

مارکو:بله بابا؟

پدر: یه اس ام اس بده به مامانت

مارکو:واسه چی؟ابجی که صبح اس ام اس داد گفت طوس هستند.

پدر:بهش بگو تولدش مبارک!!!

مارکو:{تعجب میکند.و البته کمی عشق.که بعد از چهل سال زندگی مشترک پدر

همچنان مادر را عاشقانه دوست دارد.)

مادرم همه ی زندگیم.

تولدت مبارک!

باشد که سالیان سال زنده باشی!

متن اس ام اس که پدر گفت برای مادر بنویسم.

مادر مارکو جان:

تولدت مبارک.

امیدوارم که صد ساله شوی.

همیشه سالم و سلامت.

زیارت مکه.

قربانت:پدر مارکو!                 

نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 10:11 توسط مارکوپولو| |

Design By : Night Melody