دست نوشته های کسی که شبیه هیچ کس نیست جز خودش
و اما اخبار جدید! اخبار خوشی و خوشگذرونی! بله.درست حدس زدید. امروز صبح مادر جان به همراه دو آبجی را راهی سفر مشهد کردیم. و به قولی من و پدر جان زدیم تو سیستم مجردی!اون هم به مدت یک هفته! گفتم بدونید.که چقدر مجردی خوشه! و می توان گفت به مدت یک هفته هیچ جنس مونثی به جز خانم خواب اینجا تشریف ندارند.البته خانم سرما هم هنوز هستند ولی کمکم باید جل و پلاسش روجمع کنه و بره!(بین خودمون باشه .زیاد زن خوبی نبود) و دیگه اینکه امروز صبح باز هم مسیر خانه تا فرودگاه ربع ساعت بیشتر نشد!و راستش خودم هم موندم این جریان ربع ساعت چیه؟ اخبارکتابی: سکانس اول: تو یکی از کوچه های فرعی شیراز .مارکو از این راه اومده که پشه پر نمیزنه که زودتر برسه به یه جایی! سرعت 70! یهو جفت پا میزنه رو ترمز و صدای جیغ ترمز ماشین در میاد!زود پیاده میشه و به سمت در خونه ای که بازه حرکت میکنه! بله: درست حدس زدید. اینجا یه کتاب فروشی غیر قانونی هست.یعنی تو یه خونه کتاب میفروشن. مارکو میگه آقا رمان های قدیمی چی دارین؟ آقاهه: ژول ورن . ..... و غیره مارکو فقط همین: آقاهه:البته سووشون سیمین دانشور هم هست(بهم میگه میشناسییش که؟) و بعد میدونید گفت چه کتابی؟ درست حدس زدید. کتاب خرمگس اتیل لیلیان وینیچ. همون کتابی که زابیل عزیز معرفی کرده بود.و من هر چی گشتم پیداش نکردم. میگم میخوام. میگه وایسا برم برات بیارم. کتاب رو میاره. نگاه به تاریخ چاپش میکنم. 1342! قیمت پشت کتاب 205 ریال! ازش میپرسم آقا چقدر تقدیم کنم؟(با خودم گفتم نسبت به تورم و این چیزها از اون سال تا الان میگه دو هزارتومان) آقاهه: شش تومان!! مارکو:بابا اقا دمتون گرم.چه خبره؟ آقاهه :آخه کمیابه!(مارکو با خودش میگه اگه ده تومان هم باشه میخرم!) خلاصه 5 تومان میدیم به آقاهه و با خوشی مضاعف راهی خونه میشیم.آخ که من چقدرنوستالژیک هستم. همش دنبال چیزها ی قدیمی هستم. این هم عکس کتاب: اخبار سیاحتی و گردشگری: از آنجا که مادر جان در طی این سه ماهه گذشته دست من رواز پشت بسته و واسه خودش مارکوپولویی شده(سفر تهران و کرج و شمال و کاشان و یزد و اصفهان و این اخری هم که مشهد). من هم در جواب این عمل به مادر جان اعلام کردم. که من نمیدونم. من اخر آذر 5 روز میرم مسافرت. حالا هر جا شد بشه.مامان هم موافقت کرده.و فقط مونده که بتونم چقدر بابا رو سرکیسه کنم. به قول کیوون تو شب های برره هر چی که کرمش بید! مقصد هنوز مشخص نیست. اما یا اصفهان(که واقعا عاشق اصفهانم) .(که احتمال اصفهان زیاده) یا تهران و کرمان و یزد. بستگی داره به شرایط. دوست دارم که سفرهام یک روزه باشه.و خیلی جاها رو بگردم. :اخبار امتحانی به زودی زود امتحانات ما شروع میشه.و کم کم باید حواسمون رو جمع کنیم.یعنی از 14 آذر! پ.ن: در ضمن روح ناآرام هم سلام میرسونه.بچمون رفته فیلم دعوت رو دیده.و میخواد یه نقد بنویسه. من که فکر کنم جالب باشه. حالا دیگه بقیه اش رو خدا میدونه. جوک هفته: مارکوپولو با خانم خواب در آغوش هم خوابیدند و از زندگی لذت میبرند! مارکوپولو در کف پاش یهو احساس قلقلک میکنه. خانم خواب که شخص غریبه رو بالای سرش میبینه زود فرار رو بر قرار ترجیح میده و با اون وضع نامناسب از اتاق می دوه بیرون! مارکو نگاه میکنه: میبینه یه موجود دوپا کنار تختش نشسته.که به جز سیاهی هیچی معلوم نیست! و داره یه چیزی میزنه به کف پاهای مارکو.یه چیز خنک.و نرم. مارکو میگه بسم الله.با خودش میگه این دفعه دیگه جن ها اومدن که منو ببرن! مارکو:{من من میکند} کیه؟ مامان:منم دییونه داد نزن. مارکو:با کف پای من چه کار داری این وقت شبی؟ مامان:دارم با متر اندازه کف پاتو میگیرم که از اونجا واست یه بوت چرم بخرم؟ اخه تو سایز پات استاندارد نیست و شماره کفشها هم بعضی مدل ها سایزشون فرق میکنه! مارکو:خانم خواب نیا تو که اگه مامان ببینتت سرتو میکنه! مامان بلند میشه و میره. نگو خانم خواب یواشکی اومده زیر تخت قایم شده . و باز روز از نو روزی از نو..............! ادامه خواب! سلام به همه دوستان گلم. راستش تو این چند روزه که نبودم دلم واسه همتون تنگ شده بود. اگر چه هر از گاهی یه سری به شما میزدم. اما مثل همیشه نبود!و از دوست خوبم آقا ماهان(روح ناآرام ) عزیز هم کمال تشکر رو دارم. نمی دونم چرا بعضی ها فکر می کنند که اون روح نا آرام هم خود من هستم. من که گفته بودم.من و ماهان خیلی بیشتر از اینها با هم مچ هستیم. و حتی یه جورایی طرز فکرمون کپی هم دیگه هست!و شاید به خاطر این بوده که بعضی دوستان به اشتباه افتاده باشند. اما دوستان باور ندارند.و من هم کاریش نمیتونم بکنم.ولی یه جورایی اون عکسها و پستش رو دوست داشتم! اخبار حوادث هفته: پدر جان لطف کردند و هفته پیش همان جایی ازماشین رو که من به زور ترمز دستی از تهاجم ماشین ابجی نجات داده بودم. با ظرافت خاصی به در گاراژ مالیدند و حالی اساس به ماشین دادندو ماشین عزیز و گرامی را شهید کردند. .و جالب اینجاست که میفرمودند که : کار من نیست. و کار خودت هست مارکو و تو ماشین رو میمالونی و بعد میندازی رو من! که دیگه خلاصه بعد از کلی کشیدن کروکی و بازسازی صحنه تصادف در پارکینگ پدر جان بالاخره قبول کرده که کار خودش بوده!و از خر شیطون پیاده شد و شروع به پیاده روی کرد. اخبار ورزشی هفته: تمرینات بسکتبال همچنان به راه هست و خدا رو شکر به زودی یه خبرهای عجیب ولی جالب میدم خدمتتون. در ضمن با خبر شدیم که دوستان گرامی اسممان را برای تیم والیبال دانشکده نیز رد کرده اند و قرار است در مسابقات والیبال تو تیم دانشکده باشیم.(به قول یکی از دوستان تو باید میرفتی تربیت بدنی میخوندی)! خبر د وم اینکه بعد از دوم شدن در مسابقات پینگ پنگ مسئول فرهنگی ورزشی دانشگاه گفته بود به این مارکو بگید بیاد با نفرات اول و سوم یه عکس بندازه تا عکس سه نفر ا ول رو بزنیم تو روزنامه استانی. که مارکو هم پشت گوش انداز!و مسول فرهنگی هم عصبانی شده و رفته یکی رو هم قد و قواره من پیدا کرده که به جای من عکس بگیره!و به قول دوستان هیکلش مثل تو بود.حالا دیگه قیافش خدا کریمه. ولی فکرکنم هر کی هم بوده باشه از من خوشکل تر بوده ! اخبار فرهنگی هفته: کتاب مادام بواری شروع شده و در اوایل این کتاب میباشیم. کتاب جالبی میباشد.یه جورایی مشکلات قرن پیش کشور فرانسه داره گریبانگیر زنهای امروز ما میشه! زنان بلند پرواز و پر از آرزوهای دست نیافتنی که خود را اسیر میبینند! بی شک ارزش یک بار خواندن را دارد. خبر بعد اینکه بالاخره بعد از سالیان سال .توفیق دیدن فیلم دعوت نصیبمون شد!و در مورد اون فیلم هم به وقتش یه سری نظر میدم خدمتتون! اخبار بهداشتی هفته: یه سرماخوردگی هست.به اسم مارکو از پا انداز! الان حدود ده روزه که من رو بی خیال نمیشه. خانم خواب کم بود یه هوو دیگه هم اضافه شده و ایشون سفت و سخت چسبیده به ما . خانم خواب هم که حسادتش گل کرده .و میبنه که خانم سرما به من علاقه مند شده .اون هم کم نمیاره و حدود ۱۲ تا ۱۵ ساعت در روز با بنده سر میکنه و کلا زندگی مختل شده!فکر کنید. کلاسهای صبح همه پیچیده شده.و کلاسهای عصر هم در حال گپ و گفت با خانم خواب هستیم. خبر بعد اینکه بالاخره حوادث امسال بعد از کمردرد به دست ما هم کشیده شد. و دیشب طی تمرین بسکتبال توپ اومد و اومد و صاف خورد رو انگشت کوچیکه دست چپ اینجانب. و الان انگشت کامل کبود شده و اندازش تقریبا دو برابر انگشت همتا در دست مقابل میباشد. و این تایپ کردن را به صورت زجر اور انجام می دهیم. مربی پس از کلی ور رفتن به امید اینکه من داد بزنم و بگم درد میکنه بهم میگه: انگشتت در رفته؟ میگم نه.فکر کنم ضرب دیده.میگه درد داری؟ میگم:آره. میگه خوب چرا صدات در نمیاد؟ میگم:مگه هر کی درد داشته باشه مگه باید صدا بده؟ مربی:برو بچه.خدا شفات بده! تشخیص داده شد که فقط ضرب دیده و مساله خاصی نیست. زنده می مانیم.
خنده دار هفته: دکتر: مارکو جان قرص هم میخوری واسه سرما خوردگیت. مارکو:بله آقای دکتر .الان یه هفته هست که سر وقت قرص هام رو میخورم. دکتر:خوب عزیزم چی میخوری؟ مارکو :آموکسی سیلین و سرماخوردگی بزرگسالان .هر ۸ ساعت یک عدد. دکتر:{می خندد} مارکو:چیزی شده آقای دکتر؟ دکتر: به نظرت این یه قرص به کجای تو میرسه ؟ تو هیکلت رونگاه کن.به نظرت یه قرص افاقه میکنه؟ مارکو:والا نمیدونم. هر چی شما بگی.از این به بعد یه بسته قرص میخوردم واسه هر وعده! دکتر:{تعجب میکند}
خوش امد گویی: با خبر شدیم که دوستانمان از وبلاگ داشتن ما با خبر شدند. اینجانب شخصا. ورود دو دوست عزیز به اسمهای گربه و سگ رو به وبلاگم تبریک عرض مینمایم. و منتظر حضور روزافزون این دو دوست فرهیخته تو وبلاگم هستم. به جون خودم دلم واسشون و دییونه بازی هاشون شده یه ذره! و امیدوارم که به زودی زود این دو موجود نازنین رو مشاهده کنم و روحیه از دست رفته رو باز یابم. خوب و خوش باشید یا حق قضیه دم خروس و قسم حضرت ابولفضل رو شنیدید؟ حکایت این پست و پست قبل منه!
توضیح مختصر: یکی از قربانیان حمله امریکا به عراق! با دوازده سال سن. به علت مسخره شدن توسط همکلاسی ها ترک تحصیل کرده. و قادر به انجام هیچ کاری نیست! گاهی وقتها دستها را به آسمان بلند کنیم و شکر کنیم! یا علی نسل بی اسطوره،اسطوره های وارداتی! تا حالا به این فکر افتادید که چرا نسل ما بی اسطوره شده؟ نسلی که داره دست و پا میزنه که خودش رو به یکی از اشخاص مشهور اون ور آب متصل کنه؟ نسلی که از خودش هویت نداره؟ نسل سوم ما که کم و بیش با این قضیه دست و پنجه نرم کرد. اما نسل چهارم ما کلا داره تو این باتلاق فرو میره.(نسل چهارم منظورم جوانان زیر بیست سال ماست) شمایی که الان دارید این پست رو میخونید؟ تو این چند سال اخیر ،تا حالا شده آرزو کنید که اخلاقتون و زندگیتون شبیه یکی از بازیگرای سینما بشه؟ یا بخواین طوری زندگی کنید که شبیه اون بشید؟ تا حالا شده بگید الگوی من فلان بازیگر سینماست؟(تا حالا شده که ازتون بپرسند چرا اخلاقت اینجوریه؟ و تو هم بگی خوب شبیه رفتار فلانی هست دیگه) فیلمهای قبل از انقلاب رو دیدم.البته نه همه اونها رو .یه تعدادیش که فکر کردم ارزش یه بار دیدن رو داره. فکرکنم سه تاشون رو واقعا دوست داشتم. قیصر. در امتداد شب. و گنج قارون. فکرکنم همتون اسم قیصر به گوشتون خورده. اسطوره غیرت و مردونگی نسل پدران ما! (من کاری ندارم که تو اون فیلم قیصر چه کار کرد ؟و آیا کارش اشتباه بود یا نه؟) افسانه گنده لاتهای ما!خدای عشق لات ها.با اون زبونه پاشنه کفش ورکشیدن مشهورش) تو فیلم قیصر رو نگاه کنید.همیشه یه پیرهن سیاه تنش بود. بقیه شهرها رو نمی دونم.ولی اینجا اکثر لاتهاش پیرهن مشکی می پوشن. در امتداد شب. با بازی گوگوش.اسطوره زن ایرانی.که زن ایرانی رو به تمام جهان معرفی کرد. یه عشق محال از نوع خودش. پسری که داشت می مرد و عشق گوگوش. اگر چه خیلی از طرفداران گوگوش تظاهرات کردن. ولی به نظرم یه عشق واقعی رو میشه اونجا دید.اونجا بود که نشون داد عاشق بودن هر جوری که فکرش رو که بکنید میشه. و فردین توی فیلم گنج قارون. مظهر وفا و مردانگی و ایثار!با اون آبگوشت تاریخیش که هنوز هنوزه کارگردانان ما یه نقبی به اون فیلمها میزنن. تا حالا چند بار شنیدید که به طعنه بعضی ها به هم میگن بابا فردین!بابا قیصر!؟ اره؟ میدونید چرا؟ چون اینقدر اونها رو دو از دسترس میبینند که فقط به عنوان اسطوره ازشون یاد میکنند؟ این سکانس رو داشته باشید. خوب سکانس دوم. سینمای دهه اخیر ما! بایگران محبوب. گلشیفته فراهانی.الناز شاکرلو. مهناز افشار.در گذشته دور نیکی کریمی و افسانه بایگان و هدیه تهرانی. محمدرضا گلزار.امین حیایی.بهرام رادان.کامبیز دیرباز .جواد رضویان.مهران غفوریان(اینها هیچ وقت اسطوره نبودند.الگو هم نبودند.دوست داشتنی هم نبودند.اینها جوانان نسل سوم ما بودند.) فقط بعضیهاشون به قول دخترای دبیرستانی شاهزاده شهر قصه ها بودند.خوشگل.پولدار.و دختر کش. نسل دوم سینمای ما(پرویز پرستویی.مرحوم خسرو شکیبایی.لیلا حاتمی.و ..... اینها اسطوره نشدند.فقط و فقط زیبا بازی کردند.زیبا هنرنمایی کردند و هنرمند بودند.) تا حالا کسی رو ندیدم که بگه کاش زندگی من مثل خسرو شکیبایی میشد.فقط شنیدم که گفتن اونها رو دوست داشتیم.البته این هم برمیگرده به صفت مرده پرستی ما مردم ایران زمین. خوب؟ به نظرتون ؟یه جوان ایرانی اگه بخواد دنبال الگو زندگی بگرده تو این اشخاص کسی به ذهنشون میرسه؟ یه جایی میگفت این مردم هستند که اسطوره ها رو می سازند. خوب حالا شما کیو میخواین اسطوره کنید؟ محمد رضا گلزار خوبه؟دوست داردی بچتون مثل اون بشه تو فیلم اتش بس؟ یا ترانه علیدوستی خوبه؟ دوست دارید بچتون مثل اون باشه تو فیلم من ترانه ۱۵ سال دارم؟ الان وجه بارز یه جوان ایرانی تو فیلم ها جناب گلزار و بهرام رادان هست. آقای گلزار که به سلامتی فعلا ممنوع التصویر هستند. و آقای رادان هم فعلا در سفرهای خارجی! خوب.پس بگرد دنبال الگو تا واسه بچت گیرت بیاد!یا واسه خودمون.بچه ها مون فعلا دارن کارتون های این چند دهه رو میبینند.حال خاله شادونه چطوره؟خوبه؟ اگه از پدراتون یا مادراتون بپرسید. شاید ریز به ریز زندگی هنر پیشه های معروفشون رو داشته باشند. که چه سالی چه کاری کرد و چه طوری بود. مادرم با تمام اینکه کاری به این کارها نداره. هنوز هم روز و سال و ساعت مرگ هایده رو یادشه. اره. مشکل ما اینکه که بی اسطوره شدیم. نمیگم کشور ما اسطوره نداره! ولی متاسفانه نتوستن اونها رو واسه ما تبدیل به بت کنن. فکر نکنم شهید جهان آرا و شهید باکری ما کمتر از قیصر و فردین اون زمان داشته باشند. ولی متاسفانه آنچنان بد و مسخره از آنها یاد میکنند که اگرهم کسی مایل باشه باز هم فراری میشه. امام علی الگوی خوبیه. اما من نسل سومی الان نیاز به الگو دارم. نیاز به الگویی تو سن خودم.تو زمان خودم.تو حال و هوای خودم. تو محیط خودم. من نسل سومی الان باید بدونم که ماشین سواری تو خیابون و یا تیپ های انچنانی وسیگار کشیدن الان برام خوبه یا نه؟ نه اینکه بدونم فلان امام در مسجد انگشتر خودش رو به گدا داد. و هزار تا شعر هم واسش بگن. خوب نتیجه چی میشه؟ وقتی می بینم که مثلا واسه مایکل جکسونی که به جرم ب.چ.ه ب.ا.ز.ی بازداشت شده طرفداراش تو آ مریکا چند شبانه روز شمع روشن کردند. یا فلان خواننده انگلیسی خودکشی کرده و طرفداراش درست تو یه هفته بعد از مرگ اون هزاران نفرشون دست به خودکشی زدند. یا گروه متالیکا که در حین کنسرت آ.ل.ت خودش رو در میاره و رو مردم ا.د.ر.ا.ر میکنه و مردم بهش هیچی نمیگن و یا فحش ن.ا.م.و.س میده به مردمی که اومدن کنسرتش و اونها هم یک صدا اونها رو تکرار میکنن.اینها واسه جوونهای ما جالب میشه. و خودشون رو به شکل اون مارلین مانسون شیطون پرست یا خیلی چیزهای دیگه در میارن. من هم کشیده میشم به اون سمت. به سمت هنر پیشه و اسطوره خارجی. به سمت لا ابالی گری و بی بند و باری. به سمتی که الان میری تو سلمونی میشینی میبنی یه پسر بیست ساله اومده.داره موهاش رو هی لایت میکنه.زیر ابرو بر می داره.و صورتش رو بند میندازه.(یکی نفهمه فکر میکنه اون عروسه و اون امشب میخواد بره تو ح.ج.ل.ه دوماد بخوابه! وقتی رفتم به اون سمت هویت خودم فراموشم میشه. یادم میره که باید چه کار کنم؟ یادم میره که اصل و نسب من چی بوده؟ یادم میره که هدفم از زندگی چی بوده یادم میره که برای چی به این دنیا دعوت شدم. و این جوری میشه که به ما میگن: نسل بی اسطوره. اسطوره های وارداتی؟ یا علی مرد آن است که در کشاکش درد سنگ زیرین آسیاب باشد. اگه دقت کنید اون گوشه وبلاگ همیشه توی نویسندگان وبلاگ یه اسمی از روح ناآرام برده شده بود. ولی خبری ازش نبود. راستش روز اول که مارکو این وبلاگ رو زد به من گفت حاضری هر از گاهی بنویسی؟ من هم گفتم کجا بهتر از وبلاگ تو؟ تو اون پستهایی که تو کرمان می نوشت دو یا سه پست نوشتم. اما بعدش دیدم حال خودش خوب شده و داره می نویسه من هم خوشحال شدم و گفتم بقیه اون رو خودت بنویس. تا امروز صبح باز هم زنگ زد به من و گفت که یه چند وقتی حوصله نوشتن نداره. و بهم گفت که باز دوباره بنویسم. بهم گفت که وبلاگش رو مثل بچه اش دوست داره.و دوست نداره بچه اش بی صاحب باشه ! خلاصه! من هم که مثل یار ذخیره هستم. هر از گاهی که مارکو عزیز مصدوم میشه .من رو می فرسته وسط میدون. اگر چه هیچ وقت تو نوشتن به پای اون نمیرسم. اما به هر حال امیدوارم تا وقتی که حالش خوب بشه من بتونم هوای این وبلاگ رو داشته باشم. طرز نوشتنم یه خورده با مارکو فرق میکنه. مارکو سراسر شور و سرزندگی بود. اما من از غم و جدایی و هجرت و سیاست و هر چیز بدی که تو روزگار هست میگم. امیدوارم که بتونید این سبک نوشته رو تحمل کنید. تو کرمان با مارکو بودم. و الان هم که اومدم شیراز خدا رو شکر باز هم مارکو هستش. و چون میدونست که این کار بی جیره و مواجب هست. اکانت اینترنت خودش رو بهم داد. و گفت تو هم استفاده کن. پس اگه دیدید ای پی من و مارکو یکی هست شک بدونید که ماجرا از این قرار بوده! ودیگه اینکه . واسه من کامنت خصوصی نگذارید. چون تنها جایی از این وبلاگ که دور از دسترس من هست و نمیتونم بهش دسترسی پیدا کنم قسمت نظرات خصوصی هست. و راستش خودم به مارکو گفتم که این قسمت رو واسه من غیر فعال کنه. چون به هر حال دوست ندارم وارد قسمت خصوصی و نظرات خصوصی بشم. وفکر کنم که این حق خود مارکو باشه که خودش فقط نظرات خصوصی رو بخونه. و اگر چیزی مربوط به من باشه مطمئن هستم که بهم منتقل میکنه! خوب این از معرفی خودم. در ضمن من یه چند سالی هم از مارکو بزرگترم ولی مثل ذو تا برادر به همدیگه اخت پیدا کردیم. و دیگه اینکه به زودی زود میام و شروع میکنم به نوشتن. البته با مطالبی تلخ و شیرین! مارکو اخر پستش میگه یا حق. اما من میگم یا علی! خوش باشید . تا بعد! راستش یه چند روزی نیاز به تفکر و تنفس عمیق دارم. اگه کم پیدا شدم و نبودم به بزرگی خودتون ببخشید. عذر میخوام. یا حق در پی کم کردن روی دوستان که گفتن ماشینت رو بشور تا بارون بیاد! دیشب هوا شناسی رو گوش کردیم و گفت که فردا هیچ خبری نیست. صبر کردم که ظهر بشه و خورشید بیاد بالا و هوا گرم بشه. این دفعه زحمت شستن ماشین رو به خودم ندادم. از ساعت۱ رفتم کارواش تا ساعت ۲:۳۰! خلاصه ۸ هزار تومان پول کارواش شد. ۲ تومان هم انعام دادم. و خوشحال از اینکه امشب میرم پز میدم که بارون نیومد و ماشینم رو برق انداختم! اومدم در خونه. حالتی کیفور داشتم. ماشین رو پارک کردم و رفتم در گاراژ رو باز کردم. و سوییچ ماشین ابجی رو برداشتم که اول ماشین اون رو واسش بیارم بیرون(میبینید تو رو خدا؟ مردم ماشین می خرن .داخل و خارج پارکینگ بردنش با ماست.تازه تعمیرگاه و همه چیزش با ماست.خدا شانس بده). خلاصه در پارکینگ رو که باز کردم یه ماشین از روبرو اومد. با کمال تعجب دیدم که بله رو شیشه های ماشین روبرویی قطره های بارون داره میریزه!! دقیقا دویدم و ماشین ابجی رو روشن کردم و با سرعت زیاد دنده عقب اومدم. ماشین از در گاراژ بیرون اومد و رفت رو سرازیری! پام رو گذاشتم رو ترمز !دیدم ای واااای. ماشین هیچ ترمزی نداره!پمپ ترمز خالی کرده بود! دقیقا هیچ.یعنی ترمز با گاز هیچ فرقی نداشت! حیرون مونده بودم. دقیقا یه قدمی ماشین بابا !(ماشین بابا پشت در گاراژ اون ور خیابون پارک بود) باز هم طبق معمول تو خونه اخر که دیدم راهی ترمز دستی رو کشیدم!! و عقب ماشین ایستاد و جلو ماشین چرخید!! و باز هم به خیر گذشت!!(دقیق نصف ماشین بابا رفته بود!). خلاصه.با عجله ماشین ابجی رو پارک کردم و رفتم پشت ماشین بابا نشستم! هر قطره بارونی که رو شیشه ماشین می نشست مثل شلیک گلوله ای بود که به قلب من فرو میرفت. اشکم در اومده بود و به خودم فحش میدادم! با عجله ماشین رو گذاشتم تو پارکینگ. از پارکینگ اومدم بیرون دیدم: بارون قطع شده!! باور کنید .دقیقا این اتفاقات به مدت یه دقیقه افتاد!(و تو این یه دقیقه باز هم تموم ماشین لک شد) درست یک دقیقه! حالا من میگم هر وقت که ماشین میشورم بارون میاد ! بگید نه!! بعدش نهار خوردم. و گیر پمپ ترمز ماشین ابجی شدم تا درست شد! در حین تعمیر ماشین ابجی! یکی از دخترهای همسایه که ماشالله خیلی هم به قول خودش از دماغ فیل افتاده!و هزار افاده داره! درحال رد شدن بود. بنده خدا اومد خودش رو رسمی بگیره و اصلا نگاهی به ما نکنه!و به قول بعضی ها ما رو تحویل نگیره و بگذاره که خدا زد پس سرش! یهو شترق! پاش گرفته به یه سنگ و نقش بر زمین شد! من هم از شدت خنده سرم رو کردم تو موتور ماشین و یه دل سیر خندیدم! آی حال داااد!! تا تونست بلند بشه و بره من سرم تا ته تو کاپوت ماشین بود!! و بعد هم که رفت بنده خدا دیگه از خجالت سرش رو بالا نکرد و با حالتی نزدیک به خودکشی رفت سمت خونشون! جوک هفته: سر کلاس کامپیوتر.استاد داره رو تخته مینویسه.همه تو حال خودشون هستن. یهویی. شترق.صدای ترکیدن یه چیزی میاد. همه بر میگردیم به سمت صدا. یکی از دخترامون: ببخشید.حواسم نبود آدامسم رو زیاد باد کردم ترکید! استاد:خانم اسم شما چی بود؟ دختر:سرش رو پایین انداخت! اخبار هفته: اخبار فرهنگی: بله.بالاخره نمایشگاه کتاب رفتم. و حدود 17 جلد کتاب خریده شد. یه مقدار از کتابها پیشنهاد دوستان بود. و یه مقدارش هم به سفارش سر آشپز که خودم باشم. 1_کتاب پاییز پدر سالار. نویسنده:گابریل گارسیا مارکز به پیشنهاد خودم.چون هنوز هم مارکز رو میپرستم. 2_هفت کشور به پیشنهاد نسرین گودزیلا .نویسنده:محمد علی جمالزاده. 3_دوست خوبم هبوط ایمیلی برای من فرستاد که صد کتابی رو قبل از مرگ باید خواند معرفی کرده بود. که بر اساس اون لیست: کتابهایی که بود: بیگانه .نویسنده :آلبر کامو.( بر اساس تعریفهای که از آلبر کامون شنیده بودم دو ت کتاب دیگه از اون هم به اسمهای طاعون و سقوط رو هم خریدم. مادام بواری. نویسنده :گوستاو فلوبر. و پنج نمایشنامه از فردریکو گارسیا لورکا به اسمهای یِرما،دوشیزه رزیتا،ماریانا پیندا،خانه ی برنارد آلبا و عروسی خون هست. البته تو اون لیست از گارسیا لورکا کتاب قصیده های کولی ها بود که متاسفانه پیدا نشد. 4_پیامبر و دیوانه . نویسنده جبران خلیل جبران به توصیه دوست خوبم و مهربونم سیرترشی جونم. 5_قلعه حیوانات .نویسنده جورج اورول به توصیه زابیل عزیز. البته زابیل کتابهای دیگه ای هم معرفی کرده بودکه متاسفانه یا نبود یا مثل کتاب ژان کریستف چون من روز اخر رفته بودم تموم شده بود!! 6_دو تا مجموعه داستان کوتاه که مربوط به نویسنده های آمریکای جنوبی هست. به اسم آن شب مرده ها بیرون امدند و رو به آسمان در شب به توصیه آتیش عزیز البته آتیش کتاب عذاب وجدان که نویسنده اش آلبادسس پدس بود رو معرفی کرده بودکه متاسفانه نبود.و من مجبور شدم کتاب : از طرف او که نویسنده اش البادسس پدرس هست روبگیرم. 7 _ و کتاب عاشقانه های سعدی رو گرفتم که هر از گاهی تقدیم کنم به همه دوستای گلم. که اونها هم از این شاعر شیراز لذت ببرن. این هم عکس کتابهایی که خریدم: مامان که فهمید این کتابها حدود پنجاه هزار تومان پای من آب خورده.بهم گفت بهتر نبود به مقدار پول دیگه روش میگذاشتی و میرفتی یه کفش زمستونی خوب می خریدی؟ من : اگر پاهام یخ کنند بهتراز اینه که مخم سرد بشه! مامان:برو دیوونه! اما اخبار جنایی هفته: پنجشنبه عصر: دوست:مارکو خونه ای بیایم پیشت؟ مارکو:ها.بیا.چه کارت دارم؟ دوستهای مارکو میان در خونه مارکو. دو تاشون چشماشون قرمز.و حالتی شاد و شنگول دارند. مارکو:بگذار یه بوستون کنم؟ بله.حدس درست بود. بوی الکل و سیگار از سه کیلومتری جیغ میزنه! مارکو:آره؟ آ.ب ش.ن.گ.و.ل.ی ؟ دوستان:آره. حالشون اونقدر خراب بود که بردمشون طبقه بالا.به زور گفتم یه نیم ساعت بخوابید. بعد هم دو تا لیوان قهوه تلخ کردم تو حلقشون که از سرشون بپره. بعد هم خودم نشستم پشت ماشینش و بردمشون یه جایی که باد یخ میومد و پنجره ها رو تا ته کشیدم پایین. بله.همش پرید و به خیر و خوشی رفتن خونشون! 2_مارکو در نقش پلیس: آبجی بنده خدا هفته پیش یه مریض سه ساله داشته به اسم ایلیا.متولد 84! این آقا ایلیا مثل اینکه بسیار شیطون بود و آبجی ما رو هفته پیش دیوونه کرده بود و آخر کار هم با ناخنش یه خنج باحال تو صورت آبجی کشیده بود. آبجی از ما خواست که بیایم نقش پلیس رو بازی کنیم که بچه آروم بگیره! ما هم ساعت 7 رفتیم. و مثل اینکه مامان بچه قبلش کلی بهش داروی خواب اور داده بود که بچه بخوابه. بچه خواب بود و من هم بالای یونیت بالای سرش ایستاده بودم. بچه از خواب بیدار شد.تا من رو دید نزدیک بود سکته کنه و شروع کرد گریه کردن! و دیگه مامانش اومد و بچه از ترس من تا اخر کار هیچی نگفت! 3_پیش خونه.در پارکینگ رو باز کردم میخوام ماشین رو ببرم تو. پسر:بخشید آقا یه چیزی بپرسم ناراحت نمیشی؟ مارکو:نه خواهش میکنم بفرمایید. پسر:این طرف ها س.ا.ق.ی هست؟ مارکو:جان؟آ.ب ش.ن.گ.و.ل.ی؟ پسر : نخیر . ب.ن.گ!!(ح.ش.ی.ش) مارکو:جاااااان!برو فلان جا شاید گیرت بیاد! مارکو با خودش فکر میکنه! خداییش کجای قیافه من میخوره که اینکاره باشم؟ اخبار ورزشی هفته: 1_هفته پیش یه دوره مسابقه تنیس روی میز در سطح دانشگاه علوم پزشکی دانشگاه شیراز برگزار شد.و اینجانب دوم شدم. تبریک نگید. چون راستش باید اول میشدم. ولی چون نه ماه بود که دست به راکت نزده بودم .و کمرم هم مشکل داشت.نتونستم کاری کنم. 2_به توصیه یکی از دوستان رفتیم سر تمرین بسکتبال تیمشون. و گویا مربی شون یکی از چهار مربی برتر ایران هست که درجه مربیگری A بین المللی داره. خلاصه. با اینکه حدود سه سال هست بسکت رو بوسیدم و گذاشتم کنار.ولی باز هم نفسم از همشون بیشتر بود. و تغییر پست دادم و از سنتر یحتمل دارم میرم تو پست گارد راس بازی کنم. مربی گفت اگه همینجوری رو فرم باشی شاید باهات یه قرار داد ببندم . و بیارمت تو تیم خودم واسه مسابقات کشوری و استانی! اخبار هواشناسی هفته: فردا میخوام ماشین رو بشورم. پس یحتمل تو این هفته تو شیراز بارون میاد! پ.ن: دوستان عزیز که لطف کردن و لیست کتابها رو گفتن و من متاسفانه گیرم نیومد.باید بگم که من هنوز به انتخابشون احترام میگذارم و انشالله تو نمایشگاه کتاب تهران هر جور شده این کتابها روپیدا میکنم. و درضمن هر کتابی رو که خوندم در موردش یه نقد کوچیک می نویسم! و اما روزمرگی های یک عدد مارکو: مارکو شب ساعت 12 میخوابه. صبح ساعت 6:30 بیدار میشه. و باز هم یه ده دقیقه تا ساعت 6:40 میخوابه. وقتی بیدار میشه.به این نتیجه میرسه که تو این ده دیقه خوابیدن آخر به اندازه کل خوابیدن دیشب خوا ب دیده و تازه این خواب بیشتر بهش چسبیده. مارکو میاد پایین. پدر خوابه. مارکو اول از همه اب جوش رو میگذاره.نون رو میگذاره تو توستر. بعد میره دست و صورتش رو میشوره اب جوش اومده. نون گرم شده. چایی رو درست میکنه. سفره رو میچینه بعد شروع میکنه به خوردن. دیگه اخرای صبحونه چایی دم اومده.یه لیوان چایی میریزه. بابا همین حول و حوش بیدار میشه. مارکو سلام میکنه. و با لیوان چایی بدو میره طبقه بالا. سراسیمه لباس می پوشه. موهاشو صاف میکنه.مسواک میزنه. و طبق معمول میگه خوب امروز صبح یه ربع ساعت زودتر میرم.اخه هوا بارونی هست و بایستی آروم برم. خلاصه خوشحال خوشحال میره سراغ ماشین. الان ساعت 7:15. بله. میبینه که پدر جان که دیروز رفته جنس اورده صندوق عقب این ماشین رو خالی نکرده. خلاصه با حالت گریه شروع میکنه به خالی کردن صندوق ماشین. و خلاصه تا ماشین رو در بیاره شده ساعت هفت و نیم. و مثل روزهای قبل با این تفاوت که امروز بارونی هست. خلاصه مارکو هم چاره ای نداره. پاشو تا ته میکنه تو موتور ماشین.صدای سیستم رو میرسونه به سقف که صدای شر شر بارون رو نشونه.برف پاک رو میزنه رو دور تند! و مه شکن ماشین رو روشن میکنه. به قول بچه هاگفتنی:قاااااااااااااااااااااااااااااااااام! یه جایی نگاه به کیلومتر شمار میکنه.سرعت تو این هوا 130 رو نشون میده!!(مارکو:این کیلومتر شمار این ماشین جدیدها هم همش توهمه.!!وگرنه من کجا با این سرعت دارم میرم؟) یاد اون تابلوهه تو بزرگرا ه شیراز _اصفهان میفته که روش نوشته بود حداکثر سرعت 110 تا!! خلاصه سر ساعت میرسه سر کلاس پارسیل. ساعت 9 کلاس تموم میشه. مارکو مییاد خونه. ولی سر راه میبینه که باید بنزین هم بزنه. مارکو میره بنزین میزنه. ساعت 9:30. مارکو: سلام بابا. بابا: اومدی؟قربون دستت یه سر وایسا تو مغازه من برم مخابرات و بیام. مارکو باشه چشم. ساعت ده. بابا اومد. مارکو کیفش و دفتر دستکشو از تو مغازه جمع میکنه. و میره که لباس هاش رو عوض کنه. می بینه که جون نداره؟ چاره چیه؟ اگه ملوان زبل اسفناج میخورد و داداش کایکو دستمال قدرت رو میبست. مارکو هم یه لیوان قهوه تلخ حالشو جا میاره. می خوره. و شروع میکنه به پارسیل خوندن. آخه قرار شده خانم دکتر از همه بپرسه. مارکو تا ساعت یک و نیم درس میخونه. نهار میخوره. روپوشش رو اتو میکنه. و نگاه به ساعت میکنه. بله ساعت 2:22 و باید سر ساعت 2:30 سر کلاس باشه. مارکو پشت ماشین. شهر یه ذره شلوغه. چاره کار؟ سبقت از راست با سرعت 110 سر پیچ. ساعت 2:30 مارکو سر کلاس. خانم دکتر میاد. کار عملی همه رو نگاه میکنه. و از همه درس میپرسه. نوبت مارکو خانم دکتر: آفرین .عالیه .حالا دو تا سوال جواب بده. مارکو دو تا سوال هم جواب میده. خانم دکتر به جای یک مثبت دو تا مثبت میگذاره.همه دخترها اخماشون میره تو هم! بعد از این اتفاق. بچه ها میان که مشکلات درسی و کار عملیشون رو مارکو توضیح بده. ساعت 4:30 مارکو از دانشکده میاد بیرون. مارکو یاد گفته پدر میفته. بله. باید بره یه سری جنس رو بیاره. واسه مغازه. ساعت 5 مغازه عمده فروشی. مارکو . سلام حاجی.اگه لطف کنید جنس های دیروز که فاکتور کردید من ببرم. حاجی باشه. شاگرد حاجی جنسها رو بار ماشین میکنه. مارکو بهش هزار تومان انعام میده. ( آی چقدر با این انعام دادن حال میکنم.حس میکنم خیلی سنم زیاده.شما فکر کن شاگرد حاجی کم کم هفت هشت سال از من بزرگتره .ولی از نظر ظاهری قیافه مارکو اصلا این رو نشون نمیده.آخ که چقدر حال میده!بزرگ بودن قیافه هم بد نیستا!) ساعت 6. مارکو از عمده فروشی حرکت میکنه! ساعت شش و ربع. مارکو می رسه خونه.(نمی دونم چرا من هر جای شهر بخوام برم ربع ساعت طول میکشه. چه اون سر شهر!چه کنار خونمون!) مامان : خوب شد که اومدی. واسه بابا وقت دکتر گرفتیم. باید ببریمش دکتر.زانوهاش یه ذره درده. بابا : مارکو میای تو مغازه؟ مارکو:چشم.فقط جنس ها رو خالی کنم.باشه میام . مارکو جنسها رو خالی میکنه. بابا میره. مارکو در مغازه در حال جنس فروختن. ساعت 8:15! تا اخر شب رو خدا به خیر کنه. اوهوم. تا الان ما جرا این بوده. خدا بقیشو به خیر کنه.تازه الان آبجی هم میاد. پ.ن: یه نمایشگاه کتاب برگزار شده شیراز. دوستان گرامی هر چه سریعتر کتابهای توپ و قشنگی که تا الان خوندن معرفی کنن. از یه کتاب تا سه کتاب. ترجیحا نویسنده های خارجی.از روسه و چک بگیر.تا پرتغال برزیل و کلمبیا و این جور جاها. و ایضا اروپا! تا من ببینم چقدر میتون بابا رو تیغ بزنم و کتاب بخرم. کتاب ها در هر زمینه ای باشه. فقط ارزش خوندن رو داشته باشه. در اخر به بهترین کتاب که خونده شد یه جایزه ویژه تعلق میگیره. در ضمن لطف کنید که کتابها رو به ترتیب اولیت بنویسید. یعنی از بهترین کتابی رو که خوندید اول بنویسید. اخه اگه قرار باشه که همه کتابها رو بخرم که دیگه هیچ.بابا ورشکست میشه! خوش باشید. ضد حال هفته: حال کردید پست طولانی رو؟؟ فیلم دعوت رو که نتونستیم ببینیم. حداقل در مورد کتاب جهالت اثر میلان کوندرا صحبت کنیم. راستش درست چند دقیقه پیش کتاب تموم شد. خدا بابا رو خیر بده. در حین در آوردن یه لقمه نون حلال در مغازه پدر گرامی! بابا رفته بیرون . من موندم تو مغازه و در حین کاسبی کردن و پول در آوردن .اون وقتهایی که مشتری نبود کتاب رو تا آخر خوندم. راستش این کتاب مثل بقیه رمان ها نیست. یه جورایی حس عجیبی رو به آدم القا میکنه! یه حس اشتیاق ودوست داشتن رو با حس دلزدگی به هم القا میکنه. هم دوست داری که کتاب رو ول کنی و دیگه نخونی. هم پیگیر هستی که آخرش چی میشه؟ نه اونقدر مثل کتابهای مارکز روان و داستان وار بود که آدم بتونه مثل یه فیلم جذاب بشینه پای اون و روزی صد صفحه رو بخونه و زود تمومش کنه. و نه مثل کتابهای نیچه اونجوری بود که آد م اگه بخواد واقعا لذتش رو درک کنه روزی یک صفحه بخونه و تو اون روز فقط در مورد همون یه صفحه فکر کنه! یه چیزی بین این دوتا بود. فلسفه داستان با هم قاطی شده بود.یا به عبارتی رمانی بود در حین فلسفیدن! یه چیز تو سبک ژوزه ساراماگوی تو کتاب کوری بود. البته ساراماگوی در مورد انسانیست صحبت میکرد. ولی میلان کوندرا اومده فلسفه غربت و عشق و دوری وکمونیسم و مارکسیست و وطن پرستی و خیانت و همه چیز رو یک جا تو یه رمان رمانس و دراماتیک و نوستالژیک توضیح داده و در سکانس آخر هم که به یه تراژدی تبدلیش کرده! اما این داستان کیفش به اینه که حدود 50 فصل داره و تو هر فصل در مورد یه موضوع خاص و یه شخص خاص بحث میشه و با این حساب همه این فصل ها حول یه داستان مشترک میگذره! (اَه!از دست این مشتری ها !وسط پست نوشتن باید واسه یه پیرمرد شصت ساله توضیح بدی که آقا چرا تخم مرغ از کیلویی 2000 تومان شده کیلویی 2200 تومان!میبینید تو رو خدا؟) آخه آدم جواب کیو بده؟ نه خدایی به نظرت چرا تخم مرغ گرون شده؟ الان هم یکی دیگه اومده میگه چرا تلوزیون مغازه روشن نیست؟ میگم چرا؟ میگه مسابقه فوتبال جوانان ایران و ژاپن هست شما چرا نگاه نمیکنی؟ من هم میگم چون دارم پست مینویسم. طرف یه نگاه عاقل اندر سفیه میکنه و ول میکنه میره! خوب کجا بودیم؟ آها میلان کوندرا بنده خدا ! آره راستش این سبک نوشته رو دوست داشتم. هم شیرین و هم سنگین! و نکته جالبش این بود که دو نفر رو که شخصیتشون رو تو کل داستان طوری پرورش داده بود که آدم قطعا فکر میکرد این دو برای هم ساخته شدند و در آخر داستان به هم میرسند.درست با نقطه نظر و طرز فکر مشابه ! طوری که حتی فکرشون هم مثل همه!ولی فقط وفقط یه دیدار دارند . که اون دیدار اولین و اخرین دیدارشون هست! درست در آخر داستان بعد از یه ماجرای عشقی و زیبا به این نتیجه رسیدند که اصلا همدیگه رو اشتباه گرفتند!!و اصلا تفاهم آنها چیزی نبوده جز سوتفاهم!! و دقیقا در فصل آخر کتاب این آب سرد رو روی سر خواننده ریخت و یه دفعه ما رو از خوب خوش بیدار کرد! خوب فکر کنم کم کم وقتش باشه برم سر کتاب مسخ نوشته فرانتس کافکا! راستش قرار بود که قبل از این کتاب اون رو بخونم. ولی قسمت اینجوری شد که اول این رو بخونم و بعد برم ادامه اون رو بخونم!! پ.ن: دوستانی که نگران وضع رانندگی من هستند . نمی دونم شاید در آینده ای نه چندان دور تا آخر این ماه یه جریانی اتفاق بیفته که وضعیت رانندگی یه ذره تعدیل بشه ! نپرسید چه ؟ که عمرا بهتون نمیگم!! سوتی هفته: امروز سر کلاس ترمیمی .استاد داشت در مورد ماده varnish که در پر کردن دندان استفاده میشه به عنوان یه لایه محافظ حرف میزد! و توضیح داد که این ماده از یه رزین و یه حلال تشکیل شده و مثل لاک براق کننده میمونه ! و توضیح داد اگه سر شیشه رو زیاد باز بگذاریم ،حلال تبخیر میشه و این ماده varnish به درد نخور میشه! که یهو یکی از دخترها در گوش بغل دستیش گفت : آره راست میگه.لاک هم اگه درش باز بمونه غلیظ میشه و خراب میشه! و خوب رو دست نمیشینه! نمی دونم این استاد از کجا شنید ؟ یهو گفت: ببین خانم فلانی هم میگه مثل لاک میمونه .وقتی که خشک بشه خراب میشه.این خانم فلانی خوب بلده کار کنه! خانم فلانی اینقدر مصرف کرده حرفه ای شده! و خانم فلانی هم بنده خدا چاره ای نداشت به جز اینکه بخنده!و خودشو بزنه به اون راه! خوب خوش باشید. ما هم به کار و کاسبی خود برسیم! یا حق یا به عبارتی نقد فیلم بود. ولی از شانس ما رفتیم و دیدیم که صف هست به این طولانی و تازه کلی هم ایستادیم و تقریبا نزدیک به باجه بلیط بودیم که گفتن آقا بلیط تموم شده برید سانس ساعت نه بیاید. ما هم بعد از مشورت با مادر و خواهر گرامی به این نتیجه رسیدیم که بریم ماشین گردی. تو این هوای بارونی و خنک واقعا شیراز زیباست. ولی این هوای شیراز رو دوست دارم.دوست دارم زیر بارون بدون چتر پیاده راه برم. اونقدر راه برم که دیگه تمام بدنم بی حس بشه و انگشتای پام یخ بزنه. اونقدر که خیس بارون بشم. بعد برم یه گوشه گرم تو ماشین بشینم و واسه خودم کیف کنم. بارون معتدل .نه تند و نه نم نم. اون هم تو فصل پاییز. درختهای هزار رنگ. از زرد و قرمز اجری بگیر. تا بنفش و سبز و سفید همه رنگ رو می تونی تو این فصل اینجا پیدا کنی. شاید توی دنیا هیچ جا رو با شیراز عوض نکنم. دقت کنید. هیچ جا. به زودی یه عکس واستون میزنم تا بفهمید که من چی میگم. برای زندگی شهری پر از عشق و امید. پر از شور و نشاط. اصولا شهرهای دیگه وقتی بارون میاد مردم کمتر میان بیرون. ولی شاید باورتون نشه. شیراز امشب از جمعه شب های گذشته شلوغ تر بود. امیدوارم که هر کسی که می تونه حداقل یه مرتبه شیراز بیاد. و از این شهر لذت ببره. من که عاشق این شهرم با این هوای بارونی و بوی چوب سوخته! پ.ن: چند شب پیش که هنوز بارون شروع نشده بود با مامان رفته بودیم بیرون. دیگه رسیدیم پیش خونه. مامان از ماشین پیاده شد. و من هم پیاده شدم که در پارکینگ رو باز کنم. که مامان نگاه به آسمون کرد و گفت آسمون ابری رو ببین. من هم سرم رو کردم و رو به اسمون شروع کردم به دییونه بازی و گفتم آسمون ابری شده خدا انگار خوابیده و بلند بلند میخوندم که یهو دیدم شترق زیر پام خالی شد. و چشم که باز کردم دیدم بببببببببله جفت پا افتادم تو جوی آب. خدا رو شکر به خیر گذشت!! ضد حال هفته: شیشه ماشین بخار گرفته بود. پنجره طرف آبجیی رو کشیدم پایین .حواسم نبود زیاد کشیدم. خلاصه در حین حرکت بودیم. یهو دیدیم یه ماشین عینهو جت از کنارمون رد شد. اون هم از سمت راست. بله درست حدس زدید همچین صورت مامان و ابجی با اب کف خیابون شسته شد. و مامان هی منو نفرین کرد!! ضایع شدن هفته: ما عادت داریم بعضی ظهر ها که کلاس داریم یه لیوان قهوه آماده میکنیم. و در حین رانندگی و رسیدن به کلاس میل می نماییم و بعد از میل اونها رو در داشبرد ماشین می اندازیم . خلاصه در طی هفته های گذشته حدود سه تا لیوان لوکس از جهیزیه مادر در داشبورد ماشین انداخته بودیم تا سر فرصت برداریم و بشوریم. که امروز صبح از خواب بیدار شدیم. و دیدیم مامان و بابا با حالت غضبناکی به بنده نگاه میکنن. گفتم چه شده ؟ گفتم سه تا لیوان خورد شده. تو اصلا چرا لیوان تو ماشین گذاشتی؟ و ماجرا رو توضیح دادم و از خیرم گذشتن. ولی پدر گفت که تو مگه تصادف کردی که لیوان ها به این شدت خرد شدند؟ گفتم نه والا. حتما لیوان ها الکی بودند. و بعد که ماجرا به خیر گذشت . به یادم اومد که طی چند روز گذشته به یکی از دوستان تعلیم ترمز دستی کشیدن دادم. و یحتمل ماجرا از اونجا اب خورده! خوب اول باید یه تشکر ویژه از همه شما دوستای خوبی کنم. شاید باورتون نشه. ولی پست قبلی شاید بهترین پستی بود که تو دوران وبلاگیم اینقدر به دلم نشست. و علت اصلی اون هم این بود که دیدم شما دوستای خوب اینقدر استقبال کردید و من این رو رک بگم. از همه حرفهای شما استفاده کردم و بدونید که شاید یه روزی این حرفهایی که زده شد به درد من بخوره. به هرحال آدمی هست و هزار جور آینده نا معلوم! و اما در مورد پست امشب. راستش چند شب پیش دوست خوبم آتیش . منو به یه بازی دعوت کرد. و اون بازی هم دو تا سوال داشت! 1_اگه 10 میلیارد تومان پول داشتید باهاش چه کار میکردید؟ 2_ اگه می تونستید نا مرئی بشید چه کار میکردید؟ خوب واستون میگم. اول از پولدار شدنم صحبت میکنم. راستش من از اون آدمهایی نیستم که مثلا وقتی یه پولی گیرم بیاد همش رو وقف آدمهای فقیر کنم. راستش یه ذره خودخواه هستم. اولین کاری که میکنم اینه که میرم یه ماشین لامبورگینی میخرم . از اون لامبورگینی هایی که یک میلیارد تومان قیمت داره. و به یکی از آرزوهام جامه تحقق می پوشونم. اون هم رانندگی با سرعت 450 کیلومتر تو جاده هست. فکر کنم یکی از لحظه های به یاد ماندنی واسه من تو زندگیم همین باشه. فعلا که تا 180 رفتم. مطمئن باشید که اگه به 450 نرسم ولی این 180 هم نمیمونه !پس منتظر رکوردهای بیشتر من باشید. بعد که این لذت روتجربه کردم. ماشین رو میفروشم. یه خونه راحت و خوب میخرم تو شیراز .فکر کنم حدود یک میلیار و نیم اون بره. بعد ماشین لامبورگینی رو میفروشم. و یه بنز کروکی می خرم که حدود 200 یا 300 میلیون تومان قیمت داشته باشه. خوب فکر کنم با خورده خرج و زندگی خودم . حدود دو میلیارد تومان از پولم میره. حدود 5 یا 6 تومانش رو میزنم تو کار آزاد و سرمایه داری و پول در آوردن. چون تو یه فیلم یادم هست که آقاهه میگفت بهترین راه نگه داشتن پول سرمایه گذاری کردن اونه! می مونه حدود دو میلیارد تومان از پولم. این دو میلیارد رو ساخت یه یتیم خونه میکنم. یه یتیم خونه که حدود 1000 نفر ظرفیت داشته باشه و هر سال به تعداد یتیم ها اضافه میکنم. و همش هم کودک 2 تا 3 ساله باشن.یعنی کودکی که هنوز روح و شخصیتش شکل نگرفته! جایی می سازم که از لحاظ امکانات رفاهی بهترین نوع خودش رو داشته باشه . و واسه این بچه ها بهترین استادها و معلم های شهر یا حت کشور رو جمع میکنم. دوست دارم هزار نفر بچه داشته باشم. و این هزار نفر رو به جایی برسونم که یه روز آرزومه بچم به اونجا برسه. یعنی جایی که بتونه مفید باشه و خودش هم احساس رضایت کنه. حالا نمیگم دکتر مهندس. چون دیدم که خیلی از دکتر ها و مهندس ها نه تنها مفید نیستن بلکه خودشون هم از این موقعیتی که توش هستند ناراضی! ادم اگه بتونه از بچگی یه کودک رو نجات بده و راه زندگی رو یادش بده .بهتره از اینه که بخواد بره به کسانی کمک کنه که تو ذهنشون گدایی و بیچارگی نقش بسته! با موفق کردن یه نفر نسل های بعد از اون هم وقتی ببینن پدر و پدر بزرگشون موفق بودن .اونها هم مجبور میشن که موفق باشن. و فکر کنم اگه از این هزار نفر 500 نفرشون بتونن واسه خودشون شخص موفقی بشن . بتونن تا نسلهای ما بعد خودشون رو هم موفق و کاری بار بیارن! و در امد کارخونه رو هم که هر سال اضاف میشه. سعی می کنم یه آسایشگاه واسه سالمندان بسازم. اون هم واسه اشخاصی پیری که گدا هستند. چون اونها هم یه عمر سختی کشیدن . و فکر کنم تنها هدیه ای که میشه بعد این همه عمر سختی بهشون داد . اینه که بتونن در اواخر عمر اون زندگی رو داشته باشن که یه عمر آرزشو داشتن و دنبالش سگدو میزدن! حداقل وقتی دارن میمیرن دلشون خوش باشه. فکر کنم اینجوری هر کودک فقیری شانس موفق شدن رو داشته باشه و اون کودکهایی رو هم که نمی تونم کمکشون کنم می دونن که در آخر عمر می تونن بیان تو آسایشگاه من واز دوران پیری لذت ببرن! خلاصه . این از برنامه پولهای من. و اما در مورد نامرئی شدن من. اولین مبحث جدی که واقعا دوست دارم بدونم اینه که برم . پشت درهای بسته سیاست .جاییکه که هیچ کس رو راه نمیدن. نه تنها سیاست کشور.بلکه کل سیاست جهان. از پشت درهای کاخ سفید بگیر. تا اتاقهای بسته پوتین و سارکوزی و همه و همه ! برم ببینم که چه خبره؟ چی میگن؟ ماجرا چیه؟ اونقدر که از تمام ماجراهای سیاسی باخبر بشم و بتونم کل اونها و آینده کشورم رو تحلیل کنم. بعد از این کار که کردم. و وضع آسایشگاه و یتیم خونه من هم که معلوم شد. نامرئی میشم و با خیال راحت سفر هر هواپیمای سفر خارجی میشم و واسه خودم کل دنیا رو میگردم. و کاری رو میکنم که آرزومه . و رسالت مارکوپولو بودن خودم رو به پایان میرسونم. دور دنیا رو میگردم با خیال راحت! به خانه نویسنده های بزرگ سر میزنم. به همه جا. بدون اینکه کسی بگه که از کجا اومدی و به کجا میخوای بری؟ اوووووووووووف باز هم پستم طولانی شد! ببخشید. پ.ن: آتیش عزیز لطف کرد و من رو به این بازی دعوت کرد. ولی من چون فکر میکنم شاید خیلی هاتون راحت نباشید که این جور تفکرات رو بگید. واسه اینکه کسی تو رو در بایسی گیر نکنه از شخص خاصی اسم نمیبرم. تا هر کی دوست داشت تو این بازی شرکت کنه. واسه همین ملاک دعوت بازی اینه که هر کی این پانوشت رو بخونه بنابراین همه شما به این بازی دعوتید . اگه دوست داشتید ادامش بدید. اگر هم دوست نداشتید که هیچ. راحت باشید دوستان یا حق راستش روبخواین امشب اومده بودم پاتوق(کافی شاپ) که در مورد فیلم کنعان که دیشب رفتم دیدم واستون بنویسم. ولی تا اومدم تو یهو دیدم تمام صندلی ها پر شده و همه مردم هجوم آوردن به اینجا و پاتوق دنج ما رو نادنج فرمودند! و اینقدر همهمه بود که صدا به صدا نمیرسید. من هم خونسردی خودم رو حفظ کردم و در کمال پررویی هدست رو از کیف لپ تاپ در آوردم و گذاشتم رو گوشم. فکر کنم شنیدن آهنگ کریس دی برگ از شنیدن همهمه این همه زوج جوون بهتره. فیلم کنعان رو بی خیال شدم. می خوام در مورد این جوونهایی که اینجا هستند بنویسم. میز روبرو یه دختر و پسر نشستن که به به طرز عجیبی به من که تنها نشستم و دارم واسه خودم تایپ می کنم نگاه میکنن. پسر حدود بیست سال داره و دختر حداقلی پنج سال از پسر بزرگتره! چند سال پیش وقتی یه دختر که از پسر بزرگتر بود با یه پسر دوست میشد. همه میگفتن که دختره سر پسره رو گول مالیده و خودش رو به پسره غالب کرده و حتما پسره از این مایه دار ها بوده و دختره در حال ترشیدن و دختره خودش رو کرده تو پاچه پسره که مثلا یکی گیرش بیاد و تا آخر عمر تامین بشه! ولی این چند وقته تو این چند سال وضع خیلی تغییر کرده . خیلی دخترها رو دیدم که از همه لحاظ از پسر وضعشون بهتر بوده ولی باز هم با پسر رابطه برقرار کردن! اون روز تو یه سایت خبری خوندم که ازدواج با دخترهای سن بالا خیلی زیاد شده. و روز به روز تمایل پسر ها برای اینکه همسر بزرگتر از خودشون داشته باشن بیشتر میشه! یاد حرفهای مامان می افتم که میگه زنت حداقل باید سه یا چهار سال از خودت کوچکتر باشه!! راستش این مساله ذهن منو خیلی مشغول کرده. نمی دونم چرا! ولی یه نظریه هایی تو ذهن خودم دارم. می خوام بدونم که نظر شما چیه؟ یکی از نظر های من اینه که: چون سن ازدواج بالا رفته . قبلا دخترها تو سن بیست سال و این حدود ها ازدواج میکردن. و میرفتن سر خونه زندگی! البته یه عده استثنا هم بودن که به علت یه سری دلایل شخصی و فکرهایی تو ذهنشون قصد ازدواج نداشتن!(حالا یا ادامه تحصیل یا چیزهای دیگه!) ولی امروزدخترهای حدود 23 سال به بالا هنوز ازدواج نکردن ! و یه عده هم براشون مهم نیست که پسری که واسه دوستی یا ازدواج انتخاب می کنن از خودشون کوچکتر باشه یا بزرگتر !فقط واسشون مهم اینه که پسر دوستشون داشته باشه و تفاهم داشته باشن! اگر چه اینو می دونن که خانواده پسر و یا خود دختر با این مساله خیلی مشکل دارن! فکر میکنم که الان تعداد دخترهایی که سن ازدواجشون رسیده خیلی بیشتر از پسرهاست! و خیلی هاشون چاره ای ندارن که با یه پسر کوچکتر از خودشون رابطه داشته باشن! و یه نظر دیگه من اینه که : .اون وقتها مردهای ما کسی رو میخواستن که فقط واسشون آشپزی کنه و اونقدر جوون باشه که بتونه بچه هاش رو بزرگ کنه و تا سن زیر چهل هم بتونه واسشون بچه بیاره و در اخر پیری هم زن اونقدر جوون باشه که بتونه از مرد تو دوران پیری مراقبت کنه! ولی این روزها طرز فکر پسرهای ما تغییر کرده و دوست دارن کسی باشه که از خودشون بزرگتر باشه! ترجیح میدن که با کسایی باشن که سنشون و عقلشون زیاد باشه. تا یه چیزهایی یاد بگیرن و تو زندگی همدم و هم فکرشون باشه. کسی باشه که بتونن باهاش راحت باشن و همفکری کنن با اون! شاید پسرهای ما هم از اون فضای پدر سالار خانواده که مرد حدود ده سال از زن بزرگتر بود و حرف حرف خودش بود خسته شده باشن! از اونجا که دخترهای ما هم الان شاغل هستند و حداقل می تونن خرج خودشون رو در بیارن! پسرهای جوون که هنوز از لحاظ مالی استقلال کافی ندارند سعی می کنند یک نفر رو انتخاب کن که تو زندگی بتونه کمک حالشون باشه و هم از نظر عقلی بهشون کمک کنه و هم از نظر مالی تا بتونن زندگیشون رو جمع و جور کنن! نمی دونم این کار صحیح هست یا نه؟ ولی فکر کنم الان یکی از هدفها این باشه !پسرهای ما یه خورده تنبل شدن و البته راحت طلب! و پسرهای ما تو دخترهای بزرگتر از خودشون یه چیزهایی رو جستجو میکنن که هیچ وقت نمی تونن تو یه دختر هم سن و سال خودشون یا کوچکتر از خودشون پیدا کنن. البته مثل مورد قبل یه سری استثنا هم هست که پسرهایی که هم از لحاظ مالی وضعشون خوبه و هم دستشون تو جیبشون میره .باز هم ترجیح میدن که همسرشون بزرگتر از خودشون باشه! نمی دونم ولی راستش این موضوع ذهن منون خیلی مشغول کرده. دوست دارم که شما هم یه نظری بدید. و بگید به نظر شما علتش چیه؟ به نظرتون اصلا این کار صحیح هست یا نه؟ پ.ن: شنیدین بعضی ها مثل سرطان تو زندگی آدم پخش میشن؟ و چاره ای هم ندارید به جز اینکه باهاشون بسازید؟ حکایت این مردمان حکایت خانم خواب هست. لازم به ذکر هست . این خانم از روزی ۴ ساعت شروع کرد و امروز به این نتیجه رسیدیم که ایشون در طی ۲۴ ساعت گذشته حدود ۱۲ ساعت!یعنی حدود نصف روز من رو به خودش تعلق داده و من رو اسیر خودش کرده. در ضمن تیمور هم هنوز ایشون رو به عنوان مادر قبول نکرده! و چه زیباست زمانی زمانی که اشک بر گونه می لغزد و خنده بر لب میرقصد در کجا توان یافت این چنین جمع تضاد را اگر یافتی زیباترین لحظه ها از آن توست! راستش امروز اولین جلسه درس خوندنم به طور رسمی آغاز شد(توجه کنید.!درست یک ماه بعد از شروع سال تحصیلی) و درس کنترل عفونت رو جلسه اولش رو خوندم. از اونجایی که تو ترک هستم. واسه همین وقتهای خالی من بیشتر شده .و از وقتی که با خانم خواب آشنا شدم . میزان حوصله ما بالاتر رفته و باز همان کرم کتاب خونی برگشته. چند وقت پیش که رفته بودم فرودگاه دنبال آبجی محترم.پرواز یه خورده تاخیر داشت. واسه همین مثل همیشه کتابفروشی تو فرودگاه رو دیدم و همینجوری رفتم داخل. کلی واسه خودم گشتیدم و چشمم به یه کتاب افتاد. اگه گفتید چی؟؟
جهالت کتاب جهالت اثر میلان کوندرا نویسنده اهل چک هست. اون جوری که تو مقدمه کتاب نوشته .این نویسنده سعی کرده تحولات پسا مدرنیسم و مدرنیسم و پست مدرنیسم رو در قالب رمان بیاره. و یه جور رمان فلسفی رو واسه خواننده به وجود آورده. که هم ذهن ادم رو درگیر کنه این رمان ماجرای یه زن هست که به علت هجوم کمونیسم به کشور چک از کشور مهاجرت می کنه. و بعد از بیست سال و سرنگون شدن کمونیسم و سلطنت روسیه می خواد به کشورش برگرده. ام بعد از این همه سال و کسب کردن کلی تجربه و عادت جدید . الان رغبت برگشت به کشورش رو نداره . و کلی هم مشکل داره با هموطنانش . هم از نظر طرز فکر و هم از نظر عقیده. و بین این دو راهی گیر کرده که بیست سال زندگی تو فرانسه رو فراموش کنه؟ یا اینکه قید کشورش رو بزنه و باز برگرده فرانسه.
راستش این کتاب یه جورایی شرح حال من هست. کسی که حدود دو سال تو خوابگاه بود و کلی اخلاقیاتش تغییر کرد. و وقتی به خونه برگشت. همه اعضا خونه متعجب بودند. چون کسی رو می دیدند که با دو سال پیشش که رفت شهر غریب خیلی فرق کرده بود. من هم مجبور شدم تجربیات و اخلاقیات شهر غریبم رو ترک کنم. و یا به عبارتی که تو این کتاب توصیف می کنه: ساعد دست را قطع کنید و مچ را یک سره به آرنج بچسبانید و یا ساق پا را قطع کنید و مچ پا را به طور مستقیم به زانو بچسبانید. من هم دارم کم کم رفتار کرمان رو قطع می کنم. و دو سال پیشم رو به امسال و زمان حال پیوند میزنم. گویی که اصلا دو سال در زندگی وجود نداشته!
و اما قسمتی از کتاب: این یه قسمتی هست که میگه. هم وطنان قبلی فقط از او یاد میکردند و از خاطره میگفتند ولی اصلا خواها بازگشت اون نبودند. ولی خود او فقط غم و غصه داشت. ولی نمی دانست برای چه.شرح حال روزگار غربتش هست. در طول بیست سال غیبت اولیس در داستان اودیسه هومر اهالی ایتاکا خاطرات زیادی از او در یاد نگه داشته بودند.اما دلشان برایش تنگ نمیشد.در حالی که اولیس درد دلتنگی رو احساس میکرد.هر چند هیچ چیز به یاد نمی آورد. هر چند دلتنگی شان شدید تر باشد.بیش تر از خاطره تهی میشوند.اولیس هر چه بیشتر غم غربت میخورد .بیشتر فراموش می کرد.چرا که غربت فعالیت حافظه را تقویت نمی کند و خاطرات را بر نمی انگیزد.به خودش اکتفا می کرد.به احساس خودش. غرق در رنج خویش. همان گونه که هست. پ.ن: می دونم که طومارشد. ولی به خدا اگه همشو نمی گفتم .اروم نمی شدم. واسه همین همشو نوشتم. پس از چند تا پست نسبتا کوتاه. به یه پست بلند نیاز داشتم. خوش باشید. یا حق





![]()
و ماشین یه وری شد!![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Melody |



