دست نوشته های کسی که شبیه هیچ کس نیست جز خودش
که شما دیگر در غربت نیستید و اسم وبلاگ رو عوض کنید. ما هم به این دوگوله فشار آوردیم و به این نتیجه رسیدیم که با حفظ سمت مارکو . اسم رو بکنیم بزرگ مرد کوچک. فقط خوبیش اینه که دیگه در غربت نیست. پ.ن: این روزها کرم نوشتن بدجوری افتاده به جونم. اما اصلا نمی تونم اون چیزی که دلم می خواد رو بنویسم. فکر کنم توقعم از خودم بالا رفته. در ضمن همسر گرامی این بنده خانم خواب هم سلام میرسانند. و چه شب هایی که خواب در به در دنبال ما بود و التماس می کرد که بچه بیا پیشم !کلافه شدم !تا به کی دوری و فرار از من ؟ و پس از کلی تمنا و التماس او وقتی از همه جا مونده می شدیم. با کلی غرور در آغوشش جا میگرفتیم! و چه صبحهایی که هرچه به خواب التماس میکردیم که تو رو خدا پیشم بمان و بگذار آغوش گرمت پناهگاه صبحهای بی کسی ام باشد! رویش را آن طرف میکرد. نمیچه لگدی حواله دل و سرم میکرد. زیر لب می گفت :مرده شورت رو ببرن. و می رفت و تا شب خبری از او نبود! آری ! اینچنین بود داستان من و خواب! شکر . چند روزیست که هم من به حرف او گوش می دهم و هم او به حرف من گوش میدهد! زندگی می گذرد با لذت از حس زناشویی موفق! خداوندا شکر! آخ که دلم هوس مسافرت کرده به طرز فجیعی! از اون سفرها ی دور ایران در هشتاد روز! اما چه کنم که بسته پایم با این واحدها و استاد های بخش! از قدیم گفتن که مارکوی بی سفر مثل زنبور بی عسل می مونه! پ.ن: دوران ترک را سپری میکنیم و هر از گاهی کامی به وبلاگ می زنیم تا نفسی تازه کنیم. از قدیم گفته اند کم بکش !اما همیشه بکش! خوش باشید یا حق یه زمان قرار بود که این وبلاگ بخشی از زندگیم بشه که شد! الان حس می کنم که زندگیم شده یه بخشی از وبلاگم و از این می ترسم ! چون کارهای مهمتری واسه انجام دادن دارم. از یه طرف دلم واسه دوستان تنگ میشه کمتر سر می زنم اما وقتی که میام به همتون سر میزنم خوش باشید یا حق خیر سرمون امروز گفتیم یه پست بگذاریم که حداقل وبلاگمون رو آپ کنیم و علت اینکه این چند روز نبودم رو بگم. ولی مگه این دو تا بچه میگذارن؟؟ منظورم رو می دونید که کی هست؟؟ یکیشون که فاطی بلا معروف هست و دیگری هم دوست بخت برگشته اون بهار خانم هستن که امروز با طناب این فاطی رفت تو چاه! سخن کوتاه فقط مکالمات این دو بشر رو در کامنت دونی من در پی آپ کردن من همرا ه با پاسخهای من بخونید تا بفهمید که چه موجودات نازنینی هستن این دو نفر. فقط یادتون باشه که این پست رو از آخر به اول بخونید تا از اول ماجرا که اول شدن بهار هست ملتفت بشید. خوش باشید یا حق
و اما! بعد از حدود دو سال انتظار کم کم داریم وارد کارهای تخصصی دندانپزشکی میشیم. یعنی چیزی که به رشتمون مرتبط هست و کم کم داریم از شر درسهایی مثل میکروب شناسی و ویروسی شناسی و اناتومی و فیزیولوژی و این جور درسهای الکی و اعصاب خورد کن خلاص میشیم. دیروز بخش پارسیل داشتیم(دندانهای مصنوعی که واسه بیمارانی میگذارند که هنوز یه مقدار دندون تو دهنشون هست و فقط چند تا دندونشون کشیده شده ) و ما هم که کلا اعتماد به نفس بالایی داریم .شروع کردیم به ساختن یه دست دندون.البته تا الان مراحل قالبگیری با گچ انجام شده وکلی مرحله دیگه داره که هر کدومش مصیبتی بس عظیم و بزرگه واسه ما ! دیروز که فط باید آلژینات درست میکردیم و ترس از اینکه آلژینات سفت بشه و زود می ریختیم تو تری ..دعا می کردیم که قالب هوا نگیره و ترس ز اینکه گچ حباب داشته باشه و کلی بد بختی دیگه! واسه همین دوست داشتم که اولین کار تخصصی من رو هم ببینید و همچین حالش رو ببرید. اینجا هم کم کم دارم با تکنسین های بخش پروتز دوست می شم. و این یعنی که تو این بخش به مشکلی بر نمی خورم. دعا کنید که این تر م همه چیز به خیر و خوشی بگذره. اینم عکس دندانی که فعلا با گچ قالبش رو گرفتیم!
پ.ن: این کوچولو که کنار می بینید گوشه وبلاگ عکسش رو زدم . پسرم تیمور هست. واین پسر قصد هیچگونه ازدواج نداره. و همچنین با هر چی جنس مونث هم هست مشکل داره. و با تنها کسی که راحته مامان بزرگشه و خالشه و دیگه هیچ کس و هیچ کس! پس الکی وقتتون رو تلف نکنید. و قرار هم هست وقتی که بزرگ شد .بره کتی دختر هملت رو بگیره!
همون طور که می دونید امروز سالروز بزرگداشت حافظ شیرین سخن هست. راستش به چند تا از دوستای وبلاگیم قول داده بودم که امشب برم حافظیه و از این مراسم یه گزارش مفصل و کلی عکس تهیه کنم و بیارم واستون. ولی امروز ظهر با خبر شدم که مثل اینکه قراره امروز عصر واسه مراسم کلی از کله گنده ها تشریف بیارن(البته کله من هم گنده هست .باور کنید اندازه یه توپ بسکت بال هست حداقل)!! خلاصه فهمیدم اینجور مراسم که آدم بره نه تنها از مراسم هیچی حالیش نمیشه(آخه اوضاع گیر بازار و برو بیا راه میفته به طور فجیع) بلکه گیج هم میشه. واسه همین بی خیالش شدم . آخه کل کیف حافظ رفتن به تنهایی و خلوت بودن حافظ هست .اونجا که میری تو یکی از حجره های اطراف مقبره میشنی و واسه خودت کلی کیف میکنی و از صدای استاد شجریان و استاد افتخاری لذت میبری. واسه همین چون میخواستم که بدقولی نکرده باشم چند تا از عکس های حافظیه رو که سالهای قبل گرفته بودم رو واستون میگذارم و آخرش هم فالی رو که امشب گرفتم می نویسم . امیدوارم که همتون خوشتون بیاد. بعد از ظهر های حافظیه وقتی آدم میره تو اون باغ گلها و اطراف حوضچه ها قدم میزنه واقعا کیف داره. با بوی گلهای اطلسی و شیپوری آدم کیفور میشه. و ماهیهای سرخی که تو حوض آب وول میخورن.
این هم ورودی حافظیه . اون سرسره های کنار پله ها یکی از محلهای رویایی بچه ها است. جون میده واسه سرسره بازی.از اون پایین پله که میای بالا و مقبره حافظ رو میبنی انگار که روح تازه میادتو بدن آدم و دوست داره همون جا تا اخر عمر وایسه!
و اما شبهای زمستون حافظیه . میری یه گوشه تو اون حجره های اطراف مقبره کز می کنی.و از زمین و زمان لذت میبری و هی واسه خودت فال میگیری و هی کیف میکنی. سکوت حافظیه تو این فصل رویایی هست و هیچ جا به آدم اینقدر آرامش نمیده!
این هم همون پله های هست که گفتم وقتی میای تو مقهور ابهت و جذبه حافظ میشی اگه دقت کنید از بالای پله ها مقبره حافظ یه کوچولو معلومه .با اون گنبد طلایی رنگ!
و اما شاه بیت غزل من واسه شما قبر حافظ هست. به احترام روح حافظ اگه دوست داشتید یه فاتحه واسش بخونید که واسه من خیلی عزیزه
و اما ببنیم که حافظ شیرین سخن واسه ما امشب چی گفته مقام امن و مَی بیغش و رفیق شفیق گرت مدام میسّر شود زهی توفیق جهان و کار جهان جمله هیچ برهیچست هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق دریغ و درد که تا این زمان ندانستم که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق به مَـأمنی رو فرصت شمر غنیمت وقت که در کمینگه عمرند قاطعانِ طریق بیا که توبه زلعل نگار و خنده جام حکایتیست که عقلش نمی کند تصدیق اگر چه موی میانت بچون من نرسد خوش است خاطرم از از فکرِ این خیال دقیق حلاوتی که تُرا در چَهِ زِنَخدان است به کُنِه آن نرسد صد هزار فکر عمیق اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب که مُهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق به خنده گفت حافظ که غلام طبع تو ام ببین که تا به چه حدّم همی کند تحمیق
پ.ن : ببخشید که یه ذره عکس ها زیاد شد و دیر باز میشه . ولی چاره ای نبود.باید کامل و کافی باشه عکس ها تا بشه درک کرد چه حالی میده. امیدوارم که خوشتون بیاد. یا حق امروز داشتم انباری بالا رو خالی میکردم که یهو چشمم به یه کارتن افتاد که توش یه مقدار مدارک بود. از گواهی های اتمام تحصیل مادرم بگیر تا فیش حقوق پدر بزرگم خدا بیامرز و همه چیز ازگذشته توی اوناها بود. همینجوری مشغول زیر و رو کردن اونها بودم و با دیدن عکس های جوانی مادرم کیف میکردم. عکس هایی که از دوم دبستان بود تا سال دیپلم . و به این نتیجه رسیدم که پدرم خیلی خوش سلیقه بوده. در همین حالات بودم و غرق در اکتشافات که یهو یه نامه دیدم. نامه ای نوشته شده در سال 1361 توسط پدرم برای مسول کل اداره کشتیرانی استان هرمزگان. به شدت منقلب شدم.این نامه چهار صفحه کاغذ کلاسور بود . ولی من جهت سر نرفتن حوصله شما یه تیکه هایی از اون که منو واقعا منقلب کرد براتون می نویسم. فقط این رو می دونم که روز به روز که میگذره به وجود پدرم افتخار میکنم.( و اینکه آرزو میکنم تو زندگیم مثل اون باشم) بسمه تعالی سومین فاجعه دریایی برای واحدهای دریایی بندر امام خمینی هم به وقوع پیوست.و این بار هم جان عده ای از همکاران خوب و با وفا و مومن به انقلاب اسلامی کشورمان را گرفت و آنها را به خیل عظیم کاروان شهدا کربلا پیوند داد.شاید چهارمین و پنجمین و..... هم به وقوع بپیوندد و باز هم جان عده ای از افردا بی گناه را بگیرد. هر چند که مرگ حق است و در این برهه از زمان هیچ فرد مسلمانی را از مرگ و شهادت باکی نیست. ............ در این جان غرض از نگارش این نامه این شکوئیه این است که میخواهیم به عنوان آخرین دم حیات ،چون امکان دارد در فاجعه بعدی نوبت ما باشد درد دلی با شما بکنیم.آری مدت 18 ماه است که از این جنگ تحمیلی میگذرد و تا کنون چهار واحد از واحدهای این اداره به وسیله هواپیما و موشک از بین رفته اند.همه اینها به کنار ولی متاسفانه عده ای از همکاران بسیار عزیز و با وفای ما هم از بین رفته اند و حتی جنازه انها در دریا پیدا نشده است. آیا سزوار است که در راه سر بلندی و آزادی دین و مملکت خویش شربت شهادت را نوشیده است و جان خویش را فدای انقلاب کرده است یک نفر برایش سفره پهن کند؟و جهت امرار معاش زن و فرزندان او از فرد فرد این قسمت پول جمع کند؟ که چی؟ برای اینکه می بایست طلبی را که اداره از شهید غرقه به خون دارد جمع کند و به اداره پس داده شود که مستمری خانواده شهید قطع نشود.دست شما درد نکند .شاید سرنوشت خانواده من هم فردا به مانند خانواده شهید طاهر حسینی شود....................................!! شما بگویید تکیلف ما چیست؟ اداره به این بزرگی و با این همه دفتر و برو بیا حدود 500 خانه سازمانی داشته باشد.ولی متاسفانه عده ای از افراد غیر شاغل در این اداره در این خانه ها سکنی گزینند؟ ای کاش به جای تشکیل شورای کارگاه د راتاق کنفرانس ،لاقل ماهی یکبار به هر قسمت می امدید و با تمامی افراد از نزدیک درد دل می کردید. ولی به عنوان یک خواهش و یک دین ،چون فکر می کنم بر هر شخص مسلمان واجب است که خواهش و دین همنوع خود را در صورت مشروع بودن حتی الامکان به انجام رساند از شما خواهشی دارم. لااقل بعد از مرگ من خانواده ام را با خبر سازید. حتی الامکان پول و طلب اداره را از آنها یکجا کم نکنیدو نگذارید کسی جهت زن و فرزند من خرجی جمع کند. .......................................... امضا:شهید آینده (پدر مارکو) 15/9/1361 نمی دونم چی بگم؟ فقط اینو می تونم بگم که عاشقانه بیشتر از همیشه پدرم رو دوست دارم. و می بینم با اینکه به این نتیجه رسیده بود که به زودی شهید میشه ولی باز هم به فکر خانواده اش بود. و به جای اینکه بشینه یه گوشه غصه بخوره یا از روزهای سخت بترسه فقط به فکر خانواده خودش بوده و این حس خانواده دوستی پدرم رو می پرستم وبهش احترام میگذارم. یا حق که به نوع خودش سوتی باحالیه!! مثل اینکه در راستای خلق سوتی بچه های کلاس دارن از هم سبقت میگیرن با سرعت بنز!میگید نه!پس بخونید:(در ضمن ورود جمعی از بچه های کلاس رو به گروه سوتی دهنده ها تبریک میگم و از خداوند متعال سوتی روزافزونشان را خواستارم!) الهی امین!
۱ـدیروز موقع امتحان اناتومی عملی سرو گردن (استخوان) بچه ها که کلی از قبل برنامه ریزی تقلب رو کرده بودن !بی تابانه منتظر بودن که گروه اول که وارد جلسه امتحان شده از در مقابل خارج بشه و با تماس به موبایل ی کی از اونها از سولات امتحان با خبر بشن! ناگهان ۱ نفر از گروه اول از سالن امتحان بیرون امد ٬و بچه ها سریع به دستشویی هجوم بردن تا از اونجا زنگ بزنن و هیچکی از کارشون با خبر نشه!که ناگهان در اثر ازدحام جمعیت در دستشویی بسته شد و از شانس بد ٬در دستگیره نداشت! و گروه لولوان(ملوان زبل٫پت ومت٬دیوار کوب و اقا خوشحاله)و جمعی کثیر از دوستان از جمله اقای حسین فهمیده در دستشویی گیر افتادن و شروع به لگد زدن به در دستشویی کردند!که ناگهان استاد (پیر مغان) از جلسه امتحان بیرون امد و با لحنی خشن گفت اگر همین حالا نیایید و امتحان ندید دیگه ازتون امتحان نمیگیرم!ما هم ناچار داخل اتاق شدیم تا بریم امتحان بدیم و اون ۹ نفر هم توی دستشویی گیر کرده بودند!گویا خانم کانزلیزا رایس هم که در اون نواحی بوده صدای بچه ها رو میشنوه و با لگد میکوبه به در بلکه در باز بشه!که متاسفانه در باز نمیشه و این لحظه بوده که ابتکار حسین فهمیده به کار میاد و با ابزاری خود ساخته در را باز میکنه!و گروه لولوان رو از بد بخت شدن نجات میده!(شما فکر کن اگه۹ نفر ادم واسه تقلب نرفته باشن تو دستشویی واسه چه کار دیگه ای میتونن رفته باشن؟) و سوتی قابل توجه این بودکه ٬ اون کسی که بچه ها بهش زنگ زدن گوشیشو تو ماشینش قبل از امتحان جا گذاشته بود! اره دیگه گفتیم این رو هم بگذاریم تا بلکه بچه مردم از بی کامنتی نمیره!! پ.ن: این مطلب رو الان یادم اومد. اون روز صبح که امتحان روانشناسی داشتیم. و دخترای خوابگاه فکر می کردن امتحان روانشناسی به جای اینکه ساعت ۸ باشه ۹ هست. و همشون که شب تا صبح رو بیدار مونده بودن گرفته بودن یه چرت کوتاه بزنن. خلاصه اون روز صبح مسئول آموزش زنگ زد بهشون و اگه شما بدونید که با چه قیافه ای اومدن و بعد امتحان که همشون گریه کردند! و من اون روز صبح یاد یه ضرب المثل قدیمی افتادم : اونم این بود: که اگه می خوای ببینی زن خوشگل هست یا نه ؟وقتی صبح از خواب بیدار میشه نگاش کن. و با دیدن قیافه اون روز صبح دخترامون فهمیدم همشون پری دریایی هستن و از ااون روز تصمیم قطعی گرفتم که هر چه زودتر بیام شیراز!! دیروز طی ایمیلی مستحضر شدیم که حضرات عظمی فقط منتظر این بودند که من فتوای عید سعید فطر رو اعلام کنم و حقانیت و استعداد من تو این زمینه مشخص بشه و بعد مدارک این جانب رو ارسال فرمایند. فکر کنم نیازی به توضیح بیشتر نداشته باشه. خودتون بخونید متوجه میشید بسم الله الرحمن الرحيم سلام عليكم جناب آقاي ......... با تبريک پذيرش جنابعالي، از اين پس شما دانشپژوه دانشگاه مجازي امام خميني ره در دوره دوره بلند مدت كارشناسي معارف قرآن هستيد و ميتوانيد با وارد كردن شمارة دانشپژوهي ............... به عنوان شماره كاربري و نيز رمز عبور.............. ، وارد سيستم آموزشي دانشگاه مجازي امام خميني ره شويد. در ضمن لازم است آييننامه آموزشي و برنامه درسي را در صفحه اول سايت مجازي مطالعه فرماييد. آدرس سايت دانشگاه مجازي امام خميني(ره) : www.ikvu.ir ارتباط با سايت دانشگاه مجازي امام خميني(ره) :IKVU@QABAS.NET به اميد موفقيت شما دانشگاه فرهنگ و معارف اسلامي (بخش مجازي) و این هم لیست واحدهایی می باشد که این ترم انشالله باید پاس بشه. خدا به خیر کنه عاقبت من یکی رو. o دوره آزاد بلندمدت معارف اسلامي - Without time limits o آشنايي با اديان o معارف قرآن 1(خداشناسي) o معارف قرآن 4(قرآن شناسي) o معارف قرآن 5(انسان شناسي و راه و راهنماشناسي) o منطق پ.ن: اگه بعضی وقتها جواب کامنت ها رونمی دم دلیل بر این نیست که به اونها اهمیت بلکه به اگه دقت کنید می بینید که اوضاع من بر چه منوال پیش میره. همه این کارها رو یک طرف و کارهای خونه هم یک طرف باید انجام بدم. از رفتن خرید واسه مغازه بابا بگیر تا خریدن سبزی واسه مامان. پس یه ذره به من حق بدید. ولی قول میدم که جواب کامنت ها رو بدم. و اما ! زیاد دست و دلم با تایپ نمیره. راستش دیگه کم کمک دوران خوشی داره به پایان میرسه و باید به فکر درس خوندن باشیم!! اهووم ماجرا اینه! کلاسها از امروز به طور رسمی شروع شد و تا اخر هفته ادامه داره. و من هم که قول دادم بچه خوبی باشم. از کلاس امروز بگم. که متاسفانه بر عکس کرمان اینجا کلاساش بیشترش دختر هستن. یعنی حدود 50 تا دختر و 20 تاپسر ! پس دیگه نمیشه از اون شوخی های شهرستانی کرد!! و درمورد خودم کتاب عشق سالها ی وبا تموم شد. فکر کنم کم کم عادت کردم که رمانهای پونصد صفحه ای رو با حوصله بخونم. د رمورد اون کتاب یه پست جداگانه مینویسم. و اما کتا ب مسخ نوشته فرانتس کافکا رو شروع کردم. با ترجمه صادق هدایت. قبلا یه مرتبه تا حدود آخرش خوندم اما وقت نشد تمومش کنم. این جور که تعریفش رو شنیدم کتاب جالبی هست و باید بیشتر رو ی اون تمرکز کنم. و دیگه..... آها یادم اومد امروز تو تلوزیون می گفت سرعت 125 کیلومتر مصرف سوخت رو تا دو برابر افزایش میده. پدر هم یه نگاه عاقل ا ندر سفیه به من انداخت ! و بهم میگه : الاغ حالا هی با ماشین تند برو. و من هم نگاهش می کنم و با حالت تعجب می گم؟؟ من؟؟؟؟؟؟ و یه عادت جدید و خوشکل هم دارم پیدا میکنم. و اون هم اینه که شبیه پیرمرد ها عادت کردم به جای اینکه ظهر بگیرم بخوابم به صورت نشسته روی مبل یه چرت نیم ساعته و بعد هم یه لیوان قهوه و بعدش شروع می کنم به رمان خوندن. خداییش این عادت هم خیلی حال میده تازگی ها اختراع کردم. و دیگه اینکه کلاس زبان هم شروع شده و تا حالا دو جلسه رفتم. نمیدونم چرا ولی این چند وقته هم از درس خوندن و هم از زبان یاد گرفتن لذت عجیبی میبرم و دیگه مثل گذشته این چیزها واسم کسل کننده نیست. همین دیگه بسه ادامه ماجرا در برنامه بعد........ اصلا حس آپ کردن نبود. اومدیم پیش رفیقمون که یه ذره شبکه کنیم و اطلاعات بریزیم رو لپ تاپ یهو وایر لس رو روشن کردیم. دیدیم یه شبکه دیگه داره نخ میده!! ما هم یه کلیک کردیم و یهو دیدیم وصل شد . بعد که چک کردیم دیدم بله ! همه چیز رو به راهه!! و ا دی اس ال به صورت بنز وصل شده! و الان هم داریم استفاده می کنیم. خدایی به طرز فجیعی حال میده که یهو بیای تو یه کوچه خلوت و یهو ببینی وایر لس مفتی داره گیرت میاد. قرار شده از این به بعد من بیام تو خونه رفیقم زندگی کنم. فعلا یکم دلتون بسوزه تا بعد!! خدا شانس بده! من حاضرم یه خورده از شانسم رو بدم به دوستای عزیز!! دوستان گلم عید همتون مبارک!! انشالله که نماز روزتون قبول باشه. در ضمن عیدی ما هم یادتون نره!!!! پس نوشت: خدایی حال کردید عید فطر رو دو ساعت زودتر اعلام کردم؟؟ حالا هی بگید مارکو بده!! خودم اعلام کنم. درضمن ازدوستانی که تفریح جدیدمن رو کارهایی همچون منقل و سیگار و رانندگی با سرعت نور و شکاربوفالو تصورکردند کمال تشکررو دارم. و یه جورایی تنها جوابی یه مقدار شبیه بود جواب گلابتون عزیزبودکه گفته بود منچ ومار پله. ولی ایشون هم یه جورایی اشتباه گفتن. تفریح جدیدمن شطرنج بازی کردن با کامپیوتر هست. کاری که یه عمر فکرمی کردم مسخره ترین ورزش دنیاست. فکرکنم این روزها به منطق بیشتری نیازدارم تا هیجان. واسه همین فعلا شطرنج رو عشق است. خو ش باشید. پ.ن: این اولین آپ کردن ازمرکزاینترنت دانشکده هست و انشالله بازهم ادامه پیدا میکنه. کیف میکنیدچقدرپررو هستم. هنوز چایی نخورده داریم تو دانشکده وبلاگ می نویسیم. و اما چه میگذرد بر ما؟؟ این اخر هفته ها شده یه برنامه که من بیام کافی شاپ و هر چی تو دلم هست بریزم بیرون و خودم رو سبک کنم! با کمال آرامش! در گوشه ای دنج از کافی شاپ دلخواه خودم! هفته پیش همین وقتا بود که دلم خیلی گرفته بود. اونقدر که اومدم اون پست رو دخونه رو نوشتم و مرداب و لجن! همه گفتن که این طرف دیگه آخر خطه و یه روز دیگه خود کشی می کنه! اما راستشو بخوای یه گمشده داشتم. یه گمشده که خیلی وقت بود گمش کرده بودم. دلم خیلی براش تنگ شده بود. مطمئنم که اونم دلش برای من تنگ شده بود. خیلی این رو به من نشون داد. اما من الاغ اصلا توجه نداشتم. این همه نشونه این همه راهنمایی اما من ؟؟؟ هیییییییییییییچ!! آره. اون گمشده کسی نبود جز خدا!! یه اعتراف! فکر کنم در عرض اون پست رودخونه تا امشب به اندازه تمام سالهای عمرم که روزه نگرفته بودم روزه گرفتم!! اره. تو این یک هفته ای که گذشت مارکو به خدا نزدیک شد. به خدایی که یه دوسالی بود ازش دور شده بود. هیچ وقت هوای شب قدر نمی کردم و اگر هم مراسم احیا می رفتم به خوش گذرونی و ماشین گردی با دوستان می گذشت و شب هم خسته و خورد میومدم خونه . به طوری که خر رفتم و گاو برگشتم! اما شب بیست و یکم رمضان امسال! مثل یه دیوونه ای بودم که دنبال معشوقه اش می گرده. خودم رو به در و دیوار کوفتم. تا بالاخره بهش رسیدم. آره بهش رسیدم به خدا رسیدم فکر کنم سابقه نداشت که به خاطر شب قدر گریه کنم. اما اون شب برای اولین بار. برای یه مدت کوتاه شاید پنج دقیقه گریه کردم.مختصر و مفید! از اون طلب بخشش کردم. به خاطر همه کارهایی که کردم. به خاطر دور شدن از اون. و فکر کنم نتیجه رو گرفتم. سبک شدم. حالم خیلی بهتر شد. تو این هفته نشونه ای فرستاد. که بهم نشون بده خیلی حوصله داره.( که بهم ثابت کنه که اگه یه قدم برم به طرفش ده قدم میاد به طرفم!) فکر کنم که صبر اون از همه بیشتره. از همه! یه نشونه فرستاد.شاید هم فرشته بود.هنوز خودم هم نمی دونم! بهم گفت این یکی رو حداقل ببین. بهم گفت چشماتو باز کن. خدا رو شکر که دیدمش. و باهاش به خدا رسیدم. آره دلم سبک شد. زندگیم رو به راه. و همه چیز داره عوض میشه! می خواستم خیال دوستان رو راحت کنم که بگم حالم بهتره ومطمئنا بهتر هم میشه از این بهتر. و خیلی بهتر. اره مارکو این روزها داره به پاکی گذشته بر میگرده به روزهایی که خدا باهاش بود(البته ناگفته نماند که تو این مدت هم همیشه حواسش بهم بود.نمونه اش همون مساله رانندگی!) و این روزها هم بیشتر. خوب این از شرح حال روحیم! حالا بریم سر زندگی روزمره! فردا به طور رسمی اولین روز دانشگاه هست. اولین روز ورود به محیط جدید درس و دانشگاه ! کلاس فارماکولوژی و شروع ترمی جدید. نمی دونم ولی مطمئن باشید که اگه قرار باشه مثل دو سال پیش باشم. به همه چیزم می رسم. به هر چیزی که فکرش رو کنید! این روزها دارم کتاب عشق سالهای وبا مارکز رو میخونم. مثل خوره افتادم به جونش و دارم تمومش می کنم. و علاوه بر این کتا ب یه کتاب دیگه باز هم مال مارکز رو شروع کردم. برگزیده داستانهای کوتاه که باز هم داستانهای مارکز هست. باز هم مارکز. فکرکنم تا همه آثار مارکز رو نخونم این کرم کتاب خوندم فعلا اروم نشه! آره روزگار مارکو فعلا داره اینجوری می گذره. آروم و پر از تلاطم! آره یه واقعه ای رخ د اد . که تمام اون مرداب رو زیر و رو کرد. و شانس بر قضا! اون الماس هایی رو که تو این چند وقت زیر مرداب به وجود اومده رو یه دفعه همش رو داره میاره روی اب و رودخونه با الماس هایی حاصل دو سال مرداب بودن داره جریان پیدا می کنه!! پ.ن: تازگی ها به یه تفریح دیگه هم روی اوردم که فکر کنم از اول عمر ازش متنفر بودم. تفریحی که فکر می کردم خیلی مسخره هست. اما این روزها خیلی دوستش دارم و حسابی باهاش حال می کنم! هر کی گفت این تفریح جدید چی هست.؟؟ خداییش این دفعه یه جایزه ویژه داره! باور کنید!!پس فکرتون رو به کار بندازید و شما از هم از برندگان جشنواره پاییزه مارکو باشید!! بله. امروز بالاخره بعد از ماهها انتظار تصمیم گرفتیم بریم دانشگاه. البته ناگفته نماند که مثل اینکه اوضاع بر عکس کرمانه. کرمان ما حوصله دانشگاه رفتن نداشتیم هر روز پشت سر هم کلاس تشکلیم میشد. اینجا من عینهو آدمهای گاگول هلک هلک هر روز پا میشم میرم دانشگاه و هی مسئول آموزش می گه که آقا امروز کلاس تشکلیل نمیشه!! فکر کنم طرف با خودش میگه ببین این یارو چقدر مثبته که هر روز بلند میشه میاد دانشگاه !! غافل از اینکه واسه خودم یه پا تو غیبت کردن رکورد دار بودن. با روکورد یک جلسه حضور در درس جنین شناسی و دو جلسه حضور در درس بهداشت ترم پیش!! امروز درس شیرین اصول و مبانی رایانه داشتیم. شما فکر کن. از 45 نفر کلا 9 نفر بودن شش تا پسر و سه تا دختر. و طبق معمول از شانس گند یکی از پسرها آشنا در اومد و تو تیم دانشگاه شیراز بازی می کنه. بعضی وقت ها خودم به خودم فحش میدم. نشد یه جایی بریم و مثل ادم هیچکی ما رو نشناسه. خلاصه استاد جیگر ما که فکر کنم سی سال بیشتر نداشته باشه اومد سر کلاس. و مبحث اول تدریس: آشنایی با اصول ویندوز. استاد درس میداد. خدا رو شکر امروز فرق بین پوشه و فایل رو فهمیدم و یاد گرفتم که چطوری اسم یه فایل و پوشه رو عوض کنم. استاد بنده خداکه درس می داد همینجوری یه نیم نگاهی به من می انداخت و میگفت بچه ها من می دونم که این درس ها همش چرت و پرته اما چه کنم که مجبورم. منم با کمال خونسردی نگاش می کردم و می گفتم اره حق با شماست خیلی مزخرفه.و اون هم که قیافه منو میدید چاره ای به جز تایید من نداشت. فکر کنید یه قیافه خواب الوده که شونه تو موهاش می شکنه. با سیستم کمبود خواب شدید.(اخه دیشب رفتم احیا و تا سحری خوردم شد ۵ صبح و ساعت ۸ صبح هم ابجی محترم عینهو خروس بی محل ما ر وبیدار کرد .) قیافه ما هم که این روزا شبیه جنگلی ها شده . نمی دونم چرا ولی هر از گاهی دوست دارم ریشهای بلند و موهای شونه نکرده رو !! هر از گاهی این تیپ رو دوست می دارم! پس پیش به سوی جنگلی بودن! خوب اگه فکر کردید که مارکو اینقدر بی بخار هست که همینجوری اروم بمونه که بابا هر چی گفت گوش کنه کور خوندید!! ظهر ساعت ۳ از کرمان حرکت کردیم و جاده کرمان -سیرجان اتوبان هست و یه دو باند اینور واسه خودش داره و یه دو باند هم اونور واسه خودش و بین مسیر رفت و درخت کاشتن و از این جور حرفها!! پدر شروع کرد به خاطره تعریف کردن و من به به و چه چه کردن که حواس پدر را پرت کنم. خلاصه پدر در فاز خاطرات جوانی بود و داشت تعریف میکرد که اون دفعه که مینی بوسشون تو راه چابهار تصادف می کنه و آشپز کشتی بابام اینا که فقط سرش به صندلی خورده بود شروع به گریه می کنه و به بابام میگه که من احتمالا ضربه مغزی شدم و خودم نمی فهمم و تا چند ساعت دیگه می میرم و شروع به گریه کردن که تو رو خدا حواست به زن و بچه من باشه!! و ابتکار بابام که یکی از این بلوچ ها که تو مینی بوس بوده و یه سامسونت دستش بوده رو پیدا می کنه و بهش میگه من به تو می گم دکتر بیا بالا سر این آشپز ما و الکی معاینه اش بکن و بهش بگو هیچیش نیست و فقط ترسیدی!! و خلاصه پدر در حال تعریف بود که من هم د یدم حواسش نیست و پام رو تا ته کردم تو موتور وسرعت ماشین رسید به ۱۷۰ کیلومتر! ( به خدا دقیقا تو این فکر بودم که آخ جون بالاخره تو وبلاگ می نویسم که مخ بابا رو زدم و تند رفتم ) که یهو بابا عینهو کسایی که جن دیده باشه بهم گفت : مارکو دیدیش؟؟ گفتم :کیو؟؟ گفت طرف با دوربین پشت یه تپه ای سمت چپ جاده بین درختها قایم شده بود. تو آینه رو نگاه کردم دیدم کسی نیست. گفتم بابا بشین مسخرمون نکن. گفت نه به خدا راست می گم . باور کن. ما هم زدیم به در شوخی و خندیدیم. ۵۰۰ متر بالاتر دیدیم یه موجود سفید پوش وسط جاده هی داره خودش رو می اندازه بالا پایین و یه تابلو دستشه که روش نوشته ایست!! پیاده شدیم و جناب پلیس گفت چند تا می رفتی؟؟ گفتم حواسم نبود!! بی سیم زد گفت سرعتش چقدر بوده؟؟ طرف از اون ور گفت ۱۶۰ تا! بابا که یهو گوشش تیز شد تعجب کرد و فهمید که اوضاع خرابه . اومد پایین . پلیس محترم هم نامردی نکرد و بیست هزار تومان ناقابل نوشت . سوخت!) و فرمود که گواهی نامتون پیوست میشه فردا صبح با مدارک ماشین برید از پلیس راه کرمان بگیرید!!(من تو دلم: بازم کرمان؟؟؟ دیگه خلاصه بعد از کلی التماس و زاری تا گواهیناممون رو داد!) بابا هم یه مقداری سکوت کرد و بعد از مدتی حرکت باز شروع به صحبت در مورد همه چیز کرد. ولی تمام مدت چشمش به کیلومتر شمار ماشین بود و تا سرعت از ۹۰ بابا می رفت میگفت بچه ادم باش!! دوباره تو همون راه داشتم اروم میرفتم که دیدم یه ماشین از طرف مقابل داره به میزان متنابهی چراغ میزنه . فهمیدم که پلیس هست . چشمامو تیز کردم دیدم بله آقا پلیسه بین درختا نشسته واسه خودش. نگاش کردم و اونم نگام کرد. تنها چیزی که تونستم بگم این بود که بهش بگم : کچل!!(امیدوارم که فهمیده باشه.) و نکته آموزشی این سفر این بود که در حین رانندگی حواستون به همه جا باشه گویا پلیس های محترما از شکارچیان جنگلهای آمازون نکات آموزشی بسیاری رو یاد که یکی از مهمترین اونها استتار هست . اونم پشت تپه و لای درختان درست مثل روزهای جنگ! خلاصه اینم از سفر مارکوپولو !! پ.ن: امروز داشتم تو یکی از خیابون های شیراز رانندگی میکردم. نگاه به کیلومتر شمار کردم. دیدم رو ۱۱۰ هست. با خودم فکر کردم یعنی جاده ۹۵ و بعد تو شهر ۱۱۰ ؟؟ پناه بر خدا. عجب روزگاری شده.
هوس سفر نداري
ز غبار اين بيابان؟"
" همه آرزويم اما
چه كنم كه بسته پايم ."
چهارشنبه 24 مهر1387 ساعت: 12:43
توسط:فاطی بلا
الان چه حسی داری مارکو جان؟؟
ما که از این چیزا سر در نمی اریم اما اگه تو مرحله سیم کشی و برق کاریش و ارتباطات دندونیت دچار مشکل شدی در خدمت هستیم با کله......
خدا تیمور و واست نگه داره. فقط از حالا براش تصمیم نگیر. عهد اسم گذاشتن دو تا بچه رو هم تموم شده دیگه. دههههههههههههههههه
موفق تر باشی. یا حق
فاطی جون شرمنده
ولی الان حس کریستف کلمپ در حال کشف قاره امریکا رو دارم
چون تازه تونستم شما دو نفر رو کشف کنم.
دو تا موجود با حال و توپ!
و در مورد سیم کشی و برقکاری و ارتباطات
شما اول برو پیش یه جراح مغز اعصاب
تا اول یه مقدار از سیم کشی های خودتو عوض کنه
باشه
بعدش من در خدمتتم در بست
باور کن
امیدوارم که خدا تو و بهار رو صد سال واسه هم حفظ کنه
پیشاپیش از فکر خبیثانه خود عذر میخوام
ای که چقدر حال میده.
بهار تو بی تقصیر بودی
ولی قربانی شیطنتهای فاطی شدی!
(ایکون شیطان بودن در حد تیم ملی!)
وب سایت پست الکترونیک
مارکوپولو دندونساز میشود!
چهارشنبه 24 مهر1387 ساعت: 12:15
توسط:بهار
یادم باشه عمرا بیام پیش تو واسه قالب سازی این چیه؟؟
ضمنا میگم میشه مامان تیمور رو معرفی کنی
کارش دارم 
یادم باشه عمرا تو رو به عنوان مریض قبول کنم.
هم تو
هم اون فاطی
اول باید یکی از اون لباس های مخصوص تنتون کنید بعد بیاید پیش من تا دندونانتون رو درست کنم.
از فاطی بپرسی کدوم لباس ها بهت میگه
اخه به ما مان فاطی سفارش کردم که یکی حتما واسش بخره
واسش خریده
و در مورد مامان تیمور هم بی خیال
شما اول خودتو معرفی کن به اونجایی که فاطی که خودشو معرفی کرده بعد من مامان تیمور رو بهت معرفی می کنم.
وب سایت پست الکترونیک
مارکوپولو دندونساز میشود!
چهارشنبه 24 مهر1387 ساعت: 12:9
توسط:بهار
وا کی زنگ زدی؟؟؟
دیروز که جواب دادم الان هم که زنگ نخورده که 
حتما در توهم به زنگ فاطی جواب دادی
و حتما فاطی هم توهم زده که به تو زنگ زده
یه کم فکر کن
به یه نتیجه هایی میرسی
یه ذره سعی کن
وب سایت پست الکترونیک
مارکوپولو دندونساز میشود!
چهارشنبه 24 مهر1387 ساعت: 12:8
توسط:بهار
من کوفت فاطی دیدی الان مارکو شاد بر وزن دشمن شاد شدیما 
من به درک
شما دل یه ملت رو شاد می کنید.
خدایی شما دو تا رو باید ببرن صدا سیما
بشونتون جلو همدیگه و بگن که با هم حرف بزنید
بعد از تون فیلم بگیرن
فکر می کنید لورن و هاردی چطوری معروف شدن؟؟
باور کن اولش از همینجا شروع کردن!
وب سایت پست الکترونیک
مارکوپولو دندونساز میشود!
چهارشنبه 24 مهر1387 ساعت: 12:8
توسط:فاطی بلا
اوووووووووووووووووووووووهووووووووی بهااااااااار
تو چرا موبایلتو جواب نمیدی هانننننننن؟؟؟؟
راست میگه چرا جواب نمیدی؟؟
هان؟
با عرض شرمندگی خدمت بهار و فاطی
مثل اینکه فکر شیطانیم قابل انجا م شدنه
تا ساعاتی دیگر شاهد فکر شیطانی من هستید
پیشاپیش مرا حلال کنید!
وب سایت پست الکترونیک
مارکوپولو دندونساز میشود!
چهارشنبه 24 مهر1387 ساعت: 12:7
توسط:فاطی بلا
من زهرمار 

فاطی شرمندتم به خدا
ولی همین الان یه فکر خبیثانه به ذهنم رسید
جفتتون دعا کنید که عملی نشه!
وب سایت پست الکترونیک
مارکوپولو دندونساز میشود!
چهارشنبه 24 مهر1387 ساعت: 12:6
توسط:فاطی بلا
یه کاری نکن فحشت بدمااااااااااااااااا
بهار آقام ابولفضل هم نمیتونه وساطتت کنه هااااااااااااااااااا
ای خدا شکرت
چقدر حال میده اینجا!
خداییش دارم کیف میکنم.
خدایا شکرت
خدایا شکر
وب سایت پست الکترونیک
مارکوپولو دندونساز میشود!
چهارشنبه 24 مهر1387 ساعت: 12:6
توسط:بهار







دوستم بهم گفت کوووووووووووووووووووووووووووووووووفت
ای جاان
گریه نکن بچم
خودم میرم بوووفش می کنم
یه اب نبات خوشمزه از اون قلقلی ها واسه تو می خرم
و به اون دوست بی تربیتت نمی دم
خوبه؟؟
افرین دختر بابا
ببین تیمور نشسته داره نگات میکنه
ببین!!
وب سایت پست الکترونیک
مارکوپولو دندونساز میشود!
چهارشنبه 24 مهر1387 ساعت: 12:5
توسط:فاطی بلا
دوست عزیزترینم از پشت بهم خنجر زد 

اره خداییش
من جای تو بودم شمشیر بر می داشتم سرش رو می بریدم
بدو فاطی
تا انتهای دعوا چیزی با قی نمونده
یالا زود باش
فاطی فاطی
فاطی
فاطی
وب سایت پست الکترونیک
مارکوپولو دندونساز میشود!
چهارشنبه 24 مهر1387 ساعت: 12:5
توسط:بهار
زهرمار واست جا گذاشتم خوب 
ای جااان
ببین این طرف چقدر اعصابش خرد شده
فاطی بیا
که بهار می خواد بکشتت
فاطی بدو بیا!
اخ جون که من چقدر خون و خونریزی دوست دارم
وب سایت پست الکترونیک
مارکوپولو دندونساز میشود!
چهارشنبه 24 مهر1387 ساعت: 12:5
توسط:فاطی بلا
من نمیخوااااااااااااااااااااام.
زرنگی اگه راس میگفتی جای منو نگه میداشتی اول دیگه
فاطی من اگه جای تو بودم موهاشو از ته می کشیدم که اشکش در بیاد
یه وقت فکر نکنی که می خوام بینتون رو شکراب کنما
پولدار بشم اگه بخوام این کار رو بکنم!!
ولی فکر کنم
باید یه زهر چشم اساسی از این بهار بگیری
می بینی
یه همین سادگی
داغ اول شدن رو به دلت گذاشت!
وب سایت پست الکترونیک
مارکوپولو دندونساز میشود!
چهارشنبه 24 مهر1387 ساعت: 12:4
توسط:بهار
والا ما رو باید بذاری رو سرت حلوا حلوامون کنی
اینهمه که به فکر این کامنت دونیتیم
حالا شما فعلا برو جواب این فاطی رو بده
بعد بیا یه فکری هم واسه رو سر گذاشتن می کنیم
فعلا حواست باشه مشت نخوره بهت
تا بعدش هم خدا کریمه!
وب سایت پست الکترونیک
مارکوپولو دندونساز میشود!
چهارشنبه 24 مهر1387 ساعت: 12:4
توسط:فاطی بلا
کوفت اووووووووووووووووووووول 
ای جااان
فکر کنم دعوا شروع شد
ای مردم
بیاید بخندید
بدوید
بدوید
دعوا در حال شروع شدنه
مشت اول صد تومان
فاطی تو بزن
فکر کنم تو زرنگ تر باشی
بهار تو گوش فاطی رو گاز بگیر!
وب سایت پست الکترونیک
مارکوپولو دندونساز میشود!
چهارشنبه 24 مهر1387 ساعت: 12:3
توسط:بهار
دوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووم
اینجا رو هم واسه فاطی نگه داشتما زنبیل گذاشتم برات بیاد کامنت دونیتو پر کنه 
زهی خیال باطل
فاطی به خونت تشنه است بنده خدا
می گی نه؟؟
نگاه کن
قرار شده عمل دیلین کساخ رو انجام بده
بشین و ببین
وب سایت پست الکترونیک
مارکوپولو دندونساز میشود!
چهارشنبه 24 مهر1387 ساعت: 12:3
توسط:فاطی بلا


مدیونین اگه فکر کنین با قرار قبلی اول شدم.
اخی نازی
فاطی کوچولو
باید خدمتت عرض کنم که بهار نامردی کرده وجای تو رو گرفته
طبق شواهد انگار قصد داره که برای تو زنبیل هم بگذاره
که یه وقت ناراحت نشی خانم
به احتمال زیاد دعواهای بسیاری در راهه
میگی نه؟
نگاه کن
وب سایت پست الکترونیک
مارکوپولو دندونساز میشود!
چهارشنبه 24 مهر1387 ساعت: 12:3
توسط:بهار
اووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووللللللللللللللللللللللللل
آخ که چه اول کردنی بهار
سن الله دمت گرم بابا
اخه طبق شواهد به دست امده گویا فاطی هم داره الان کامنت اولی خودش رو میگذاره و کلی خوشحاله
اخی
نازی دختر مردم
فاطی دختر مردم
مثل همون بلا دختر مردم می مونه!
وب سایت پست الکترونیک
مارکوپولو دندونساز میشود!






![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
استاد امير خواص . (1@1.com)
حجت الاسلام و المسلمين عليرضا كرماني
حجت الاسلام و المسلمين مصطفي كريمي
حجت الاسلام و المسلمين عليرضا كرماني
استاد يوسفيان حسن
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(آخ که چقدر دلم
)![]()
| Design By : Night Melody |


