دست نوشته های کسی که شبیه هیچ کس نیست جز خودش
خدمت دوستان عزیز اعلام کنم. که به هیچ کس هیچ جایزه ای تعلق نمی گیره. چون خودم هم هنوز به هیچ شباهتی بین اون سال و امسالم نرسیدم. و هیچ ملاک مقایسه ای نیست که شما جوابهای درستتون رو با اون مقایسه کنید. و اما دیروز چه سفر اعصاب خورد کنی بود. فکر کنید یکی کنارتون نشسته بدتر از کنترل نا محسوس. تاسرعت از ۹۵ میره بالاتر میگه: مارکو ! سرعتو کم کن. مارکو سرعتو کم کن. و راهی رو که میشد چهار ساعته اومد به یاری پدر جان ۸ ساعت طول کشید. اخه کی میگه ۶۰۰ کیلومتر رو باید ۸ ساعته اومد؟؟ خلاصه الان هم نشستیم تا دبیر خونه محترم یه نامه رو واسه ما تایپ کنه! تا ببینم خدا چی می خواد!! دو سال پیش در چنین روزی سر شار از حس کنجکاوی و هیجان سفر کردیم به شهری که لحظه لحظه و ثانیه ثانیه اون واسم تجربه بود چه تلخ و چه شیرین!! و اما امروز باز هم سفر برای خداحافظی برای تمام خاطراتم که در اون شهر خاک سپرده میشن. درست بعد از دوسال!! آری اینست بازی روزگار . بیست نه شهریور ۸۵ کجا؟؟ و بیست و نه شهریور ۸۷ کجا؟؟ هر کسی تونست شباهتی بین من اون موقع با الان پیدا کنه یه جایزه خوب پیش من داره. خوب کم کم برم من دیگه!! زندگی جاریست! همچو رودی پرخروش. مثل رودی که سرانجامش معلوم نیست. به کجا می بردم هیچ نمی دانم ولله! گهی پرخروش ،گهی ساکن! گاهی خاموش گهی نالان! اما قانونش گذر است و با هیچ کس شوخی ندارد! اما نتیجه ثابت !گذر از دره ها و دشت ها و باز گشت به جای اول!(زمین گرد است پس هر قدر هم که رود برود باز بر میگردد سر جای اول) آبشار را که میبیند پرخروش می شود ،غافل از اینکه این آبشار سرآغاز سقوط به دره ژرف و ناپیداست! و گاهی آنچنان پشت سنگی می ماند که گویی دیگر هیچ! گویی پایانش همین جاست سر به سنگ میکوبد! ناله می کند در دل خواهان گذر از سنگ خارا! وقتی نومید از همه جا آرام نشست ناگهان طوفان میشود. آشوب در دلش راه می افتد. ناگاه سنگ از جا کنده میشود. خوشحال از اینکه راه باز شد و با جوش و خروش پای می کوبد و صدایش گوش فلک را کر می کند. غافل از اینکه سنگ دیگری در راه است بس سخت تر و سنگین تر که طوفان نتوانسته آن را جابجا کند. می رود و می رود و باز به سنگ دگر. باز ناله وفغان و باز طوفان. و کم کم در دلش به این باور میرسد که سنگ را غمی نیست و تلاش فایده ندارد و باید در پی طوفان دست به دعا بردارد. از آن رود پرخروش چه باقی ماند؟. جز باریکه ای آب که بی هیچ شوقی میرود و دل به طوفان دارد و دست بر دعا ! و روزی می ترساندش که باز به همان سنگ اول میرسد. سنگی که با تلاش میتوانست آن را پشت سر بگذارد .تبدیل به محلی شد که دست به دعا بردارد !. بعد از این همه رفتن دیگر رمقی برای تلاش نداردو دل به طوفان می بندد.دل به قضا و قدر.لطف خدا! میگذرد و میگذرد. اما خبری از طوفان نیست. دست از دعا بر میدارد.کفر می گوید و دل از خدا میبرد. دیگر تلاش مفهومی ندارد. کم کم آن رود زلال و پرخروش جای لاشه ماهی ها و قورباغه هامیشود. تمساح می آید لانه میگزیند و روز به روز آلوده تر می شود. تمساح هم می میرد. شاخ و برگ درختان سبز هم می آیند اما میگندند. از آن رود چه می ماند؟؟ آری مردابی پر از لجن و تباهی که خانه زالوها و کرم ها شده است. روز به روز تباهی بیشتر و فساد بیشتر. از مرداب شدن باکم نیست ای جماعت! از این ترسانم که کودکی پا ک و پر تلاش در پی بازیهای کودکی و کنجکاوری گذرش به اینجا بیفتد. ظاهرم آرام است و فریبنده ! کودک به هوای سنجاقکی زیبا می آید. غافل از اینکه اینجا مردابی پر از مرگ و تباهیست. هر چه نزدیکتر شود مرگش نزدیکتر. می آید پایش اندکی فرو می رود. توجه نمی کند باز می آید . و آنگاه می فهمد که هر چه تلاش کند بیشتر فرو میرود و مرگش زودتر! کاش می توانستم به دور این مرداب سیمی از جنس فولاد بکشم. اما ولله توان این کار را هم ندارم. تنها توانم گندیدن است وبس! ای کودک پاک. ای کودک بی باک. بر حذر باش از این مردا ب که جزفساد هیچ چیز ندارد هیچ چیز جز دلی مرده !دلی داغان از از همه نامردمی روزگار! به خدا منم همچو تو پر از صافی و صمیمت بودم این بر سرم امد. این شدم. تو را جان عزیزت نزدیک نیا. تو رابه خدا قسم میدهم که حتی برای شیطنت ها ی کودکانه هم گرد من نیا.!! می ترسم تو را هم به لجن بکشم! ولله قسمت داد م ای عزیز پاک و طاهر!! تو خراب من آلوده نشو! نوشته شده توسط روحی ناآرام در شبی مهتابی و آرام (آره درست حدس زدید .امشب هم کافی شاپ بودم! و این تراوشات ذهن درگیر من بود!) سلام به همگی می بینم که کم کم تابستون داره تموم میشه و همه عزا گرفتید واسه اینکه باز دوباره باید شروع به فعالیت کنید و از این جور حرفها. من خیلی کم تن به بازی میدم. اما از اونجایی که بهار و نسرین و نیلوفر این بازی رو شروع کردن ما هم دیدیم که اگه شروع کنیم بد نیست. خودش یه نوع تجدید خاطره هست. اصولا سوتی های ما همراه با خاطره هست نه سوتی و بیشتر ما خاطره خلق می کنیم نه سوتی!! اولیش بر می گرده به سال سوم راهنمایی. یه استاد دینی داشتیم این بنده خدا یه پاش شل بود و دیابت داشت و حالش خیلی خراب بود و کچل هم بود به میزان متنابهی.خلاصه من روز اول که دیدمش فکر کردم پدر یکی از بچه های مدرسه هست یا گدایی چیزیه! و ما این بنده خدا رو خیلی اذیت می کردیم.(به خدا یکی از کارهایی که باید هر چه زودتر انجام بدم اینه که برم ازش حلالیت بطلبم) امیدوارم که تا الان زنده باشه و اگر هم فوت کرده من یکی رو حلال کنه. این استاد یه سری سوتی های زنجیره وار هفتگی واسش خلق شد. از اونجا که ما تیزهوشان بودیم و همه بچه ها اکثرا به جز من و یه چند تا دیگه مثبت بودن و این بنده خدا هم سختش بود که برگه های امتحانی ما رو تصحیح کنه ،برگه ها رو می داد به ما و می گفت مال کلاسهای دیگه رو تصحیح کنید. یه روز برگه های کلاس بغلی رو داد دست ما گفت تصحیح کنید ما هم مثل بچه ادم تصحیح کردیم ولی دیگه اخرش حوصلمون سر رفت. اگه دقت کنید تو برگه های امتحانی صفحاتی که سفیده یه خط قرمز میکشن می نویسند سفید!!! ما به جای اینکه خط بکشیم شروع کردیم به نقاشی کردن یه زمین فوتبال یه زمین فوتبال بیست تو برگه ی امتحانی کشیدیم. و تو ش کلی گل و بلبل و شعار پرسپولیس سرور استقلاله و از این جور حرفا. و وقتی برگه رو بهش دادیم(من تو کلاس لیدر بودم و کافی بود یه کاری کنم وبقیه هم شروع کنند که اون کار رو بکنند) و خلاصه معلم بیچاره که این عکس های مبتذل و فجیع رو دید. یهو شروع کرد به داد و بیداد کردن که فلان فلان شده ها( فلان فلان شده همون فحش های بدی هست که شما فکر می کنید یا شاید هم خیلی بدتر ) شما که آبروی منو بردید. من باید این برگه ها رو بدم اولیا بچه ها امضا کنن . فردا پس فردا نمیگن فلانی مخش تاب داره برداشته پشت برگه بچمون نقاشی کشیده؟؟ خلاصه گفت به همتون صفر میدم و تا دو هفته نمیگذارم امتحان بدید. و در راس همه به من اشاره داشت(چون هر چی شر تو کلاس بود از زیر سر من بلند میشد) دیگه کلی عذر خواهی و غلط کردیم و از این جور حرفا. تا بالاخره از خر شیطون پیاده شد.و فقط امتحان یه هفته رو صفر رد کرد برامون. باز هفته بعد باهاش کلاس داشتیم. بعد کلاس من و یکی از بچه ه رفتیم بیرون. این رفیق ما تو کیفش یه سیب داشت که تو پلاستیک بود و مال 2 هفته پیش بود و تو کیف این کاملا تخمیر شده بود و بیشتر شبیه ترشی سیب می موند تا سیب.( و فکر کنم بر اثر تخمیر زیاد رو دست رازی بلند شده بود و الکلش به ۱۰۰٪ هم رسیده بود) . خلاصه دوستم رفت اون سر راهرو کلاسها و من رفتم این ور (یکمی عقب تر از در کلاس خودمون) و شروع کردیم این سیب رو به طرف همدیگه تو هوا شوت کردن . سیب کاملا له شده بود و پلاستکیش پاره شده بود این دوست ما یه شوط کشید زیرش و پلاستیک سیب اومد اومد اومد تو هوا بود که این معلم بخت برگشته کچل از در کلاس ما اومد بیرون. و پلاستیک سیب با تمام سیب که بیشتر به اب سیب شبیه بو دبا بوی گند مشروب شَتَرَق خورد تو فرق سر این معلم بیچاره. هیچ وقت این صحنه تو زندگیم یادم نمیره که اب سیب و تفاله سیب بود که از صورت این بیچاره میومد پایین و می چکید رو رو لباسش و من که این صحنه رو دیدم از خنده پکیدم و افتادم رو زمین و شروع کردم به خندیدن. معلم که صحنه رو دید با اون پای شلش دوید دنبال من و عینهو کشتی کج پرید و گردنم رو گرفت بهم گفت پدر فلان شده .(فلان شده هم اصطلاح بدیه شاید بدتر از فلان شده قبلی) تو منو بدبخت کردی .تو منو دیوونه کردی.اخه از جون من چی میخوای.اخه مگه دیوونه ای تو؟؟ اگه من تو فلان فلان شده رواز مدرسه اخراج نکردم . خلاصه از ما التماس و زاری و از اون که نه کار خودت بوده و باید اخراج بشی. خلاصه رفیق ما دید که این به خون ما تشنه اس خودشو معرفی کرد و چون پارتیش کلفت بود کاریش نداشتن و این دفعه هم به خیر گذشت ولی معلم به خون من تشنه بود. گذشت گذشت رسید به هفته بعدش . این معلم بیچاره عادت داشت هر هفته از ما امتحان بگیره.و هفته قبل سوالات رو می گفت که تو دفتر بنویسید که هفته بعد بخونید و بیاد همینها رو سر کلاس امتحان بدید و البته اونهایی که یه ذره شر بودن جواباش رو هم می نوشتن و دیگه نیاز ی به خوندن نداشتن.من هم که کلا خودم رو راحت کرده بودم چون این بنده خدا دیابت داشت چشماش ضعیف بود( چند وقت پیش با خبر شدم که بر اثر دیابت نابینا شده بنده خدا) و من هم که خطم روی خط میخی رو کم کرده بود.واسه همین بدخط می نوشتم و این هم که نمی تونست بخونه نمره ما رو میداد و همیشه بیست میشدیم. اخه این قدر خطم بد بود که این بنده خدا نمی تونست بخونه و همین جوری نمرمو بیست می داد. هفته بعد از ماجرای سیب خیلی رو من گیر بود. بهم گفت چی چی نوشتی بیا واسم دست خطت رو بخون تا درست تصحیح کنم. خلاصه ما رفتیم و داشتیم یه چیزهایی الکی واسش می گفتیم که دیدیم بله . ساعت قدیمی و خوشکل آقای معلم شیشش شکسته و عقربه نازش داره تیک تیک تکون می خوره . من هم نامردی نکردم انگشتم رو کردم تو ساعت و آی عقربه کوچیک وبزرگ و هر چی بود با هم چند دو ر چرخوندم و یهو دیدیم زرتی دل و روده و مخلفات ساعت پرت شد بیرون. معلم که این صحنه رو دید. گفت مارکو!!! و من می دونستم که اگه دم دستش باشم می کشتم دویدم و از کلاس رفتم بیرون. و اون هم شروع کردم به فحش دادن و کرد دنبال من. خلاصه ما رو فرستاد دفتر ناظم و گفت که من این رو سر کلاس راه نمیدم.باید اخراج بشه.این بچه اصلا ادم نیست. دیگه کلی التماس ناظم که اومد ضامن ما شد. معلم گفت بیا سر کلاس ولی امتحا ن هفته دیگه رو ازت نمیگرم و بهت صفر میدم. ما هم چون میخواستیم خرمون از پل بگذره گفتیم چشم. هفه بعد رسید بچه ها کلی التماسش کردن که از من امتحان بگیره . اونم بالاخره قبول کرد. من هم که هیچی نخونده بودم سوالات رو نوشتم و نشستم ته کلاس ردیف اخر. کتاب رو باز کردم. و شروع کردم خط به خط کتاب رو کپی کردن. ده پونزده تا سوال بود. فکر کنم سوال اخری بودم و تند تند از رو کتاب می نوشتم که یهو دیدم کلاس ساکت شد. سرمو بالا کردم دیدم بله استاد کچل شل یه چشم ما بالای سرمون ایستاده. کتاب رو گرفت و گرومپی کوبوند تو سرم. و گفت برو گمشو بیرون که تو ادم بشو نیستی. و دیگه بماند که سر این ماجرا چقدر درد سر داشتیم. سه هفته نگذاشت امتحان بدم و کلی اشک ما رو در اورد. ولی اخرش با اینکه سه تا صفر داشتم مستمر رو به همه کلاس بیست داد و من هم تو امتحان نهایی بیست شدم.(با اینکه خیلی اذیتش کردم اما خیلی دوستش داشتم)خیلی خیلی! ببخشید این خاطره خیلی طولانی شد. اما هر وقت که یادش می افتم عشق می کنم(مگه نه موسی؟) و خاطرات دوران کودکیم تازه میشه.و بعدش هم اینکه دو تا خاطره بعدی رو تو پست های بعدم می نویسم و همین حالا هر کی که این پست رو میخونه به بازی دعوت می کنم. کیف کردن از این پست حرومتون باشه اگه تو باز ی شرکت نکنید. دیگه خود دانید. خوش باشید یا حق جمعه شب هست و طبق معمول باز هم کافی شاپ و فکر کردنو حس نوشتن. اره باز هم امشب رفتم کافی شاپ. کم کم داره کلاسها شروع میشه. و باید به فکر درس خوندن باشم. آخه دانشگاه اینجا خیلی گیره. هم پول میگیرن و هم باید معدل بالای 17 باشه. وگرنه ترم دیگه نمی تونم اینجا باشم وباید برگردم کرمان. پس اگر این ترم به عمل غیر اخلاقی خرخونی روی آوردم شما به من خورده نگیرید. خودتون که بهتر منو میشناسید که اینکاره نیستم ولی وقتی چاره ندارم باید انجام بدم. فردا صبح باید برم انتخاب واحد کنم. یک شنبه هم امتحان تعیین سطح زبان دارم. و باید برم امتحان بدم. به هر حال شیراز اومدن این خوبیها رو همه داره. و یحتمل سه شنبه هم باید یه سر برم کرمان که وسایلم رو بیارم. اما یه مشکلی هست. باید با ماشین بابا برم. و بابا هم کلی می ترسه و میگه تو شهر 120 تا میری دیگه وای به حال جاده که خر توش تیک آف میزنه.واسه همین بحث سر اینه که خودش باهام بیاد یا نه؟ و خبر بعدی اینکه بعد از حدود دو سال میخوام یه ذره اصلاحات انجا م بدم. بعد از قبولی کنکور که با اصطلاح خرم از پل گذشت بی خیال نماز و یاد خدا شدم. و از خدا روز به روز دورتر شدم. می خوام که کم کم بهش نزدیک بشم. تصمیم گرفتم از فردا صبح بیداربشم واسه نماز. دعا کنید که بتونم این کار رو هم شروع کنم. و دیگه اینکه مارکوپولو همچنان در حال لاغر کردنه و از 92 کیلو شده...........؟؟؟ نه حالا نمی گم بگذارید آخر هفته دیگه بهتره الان یه مقدار زوده به هر حال امیدوارم که همتون خوش باشید یا حق این روزها مارکوپولو همش در حال دویدنه. از صبح ساعت ۶ که بیدار میشه و میره می دوه تا شب که ساعت ۱۲ میخوابه کم کم داره از کاسب بودن هم خوشم میاد. خدا رو چه دیدید؟؟ شاید درس و ول کردیم و رفتیم کاسب شدیم. آره. این روزها یا میدوم یا مغازه و یا راننده شخصی مادرجان هستیم و می بریمش این ور و اون ور. امروز رفتم واسه ثبت نام دانشگاه شیراز. و خانمه گفت اول برو پول ثبت نام رو بریز به حساب بعد بیا صحبت کن. ما هم رفتیم و صحبت کردیم و گفتند که باید یک میلیون بابت یک ترم بپردازی. اره . این هم از دانشگاه دولتی با ترمی یک میلیون تومان شهریه. به نظرتون اگه دانشگاه آزاد می رفتم بهتر نبود؟؟ ببخشید باز هم کم کار شدم باور کنید این چند روز ذهنم کلی مشغول بود. این ماجرای مامانم و انتقالی حوصله نوشتن رو بهم نمی داد و اما بگم که چه خبر؟؟ این چند روز مارکوپولو یا در حال دویدن بوده یا در حال در اوردن یه لقمه نون حلال در مغازه پدر جان اخه پدر ما که خیلی مادرمون رو دوست داره. وقتی مامان رو بستری کردن دیگه دست و دلش به کار نرفت و ما جور پدر رو کشیدیم و شدیم کاسب محله کلی کیف میده کسب و کار. و اما خبرهای جدید مامان آنژیوگرافی شد. خدا رو شکر فقط یکی از رگهای قلبش یکم مسدود شده بود که دکتر گفت انشالله با دارو مشکلش حل میشه و نیازی به عمل نداره و مامان رو دیروز مرخص کردن و مامان اومده خونه و اما خبر بعدی ............................. بله با انتقالیم موافقت شد.و مارکوپولو بالاخره به خونه برگشت و دیگه در غربت نیست می دونید الان دارم به چی فکر می کنم؟ به زمستون های شیراز که روی زمین رو مه گرفته و لابه لای سروها میشه راه بری و بوی چوب سوخته رو حس کنی. خیلی حال میده به خدا از همتون ممنونم بابت همه ی دعایی که کردید از همه ممنونم دوستای خوب و مهربونم ببخشید که این چند روز خبری ازم نبود هنوز هم تو شوک حادثه اون روز هستم که چی شد و چی به سرم اومد دیگه رغبت نمی کنم پشت ماشین بشینم وقتی هم پشت ماشین میشینم سرعت که به هفتاد میرسه یه جوریی می ترسم پشتم میلرزه و اعصابم خورد میشه واسه همین حالم یه چند روزی هست که گرفته هست بگذریم بریم سر باشگاه کتاب که قولش رو به دوستام دادم و قرار شده که هر چند وقت یه بار در مورد یک کتاب بنویسم خوب شروع می کنیم. عشق سالهای وبایی شروع شد. با صحنه ای از مرگ. در اتاقی که بوی بادام سوخته بود. با نگاتیوها ی عکس های قدیمی و چند قاب عکس از گذشته و تمام خاطرات بر باد رفته و آینده ای پوچ. دکتر که وارد شده بود بوی بادام تلخ را یادگار عشق های نا فرجام می دانست. بله بادام تلخ ،سیانور و خودکشی . ولی این بوی بادام تلخ نشونه عشق نا فرجام نبود نشونه به پوچی رسین محض بود اونجایی که صادق هدایت اون رو یاس فلسفی بیان می کنه جایی که به پوچی میرسی به راستی دکتر که وارد شد سخن رانی پارسال را به خاطر اورد اونجا که بعد از 80 سال گذشتن از عمرش گفته بود هنوز برای استراحت زود است وبعد از مرگ وقت برای استراحت زیاد است. نمی دونم چرا همیشه نوشته های مارکز اینطوریه شخص بعد از یک عمر تلاش وزحمت به این نتیجه میرسه که به پوچی رسیده و همه چیز تمام شده خیلی جالبه که همه در تمام طول عمرشون متوجه پوچی نمی شوند. در اخرعمر به این نتیجه میرسند که زندگی پوچ بوده درست بعد از یک عمر سگدو زدن و تلاش کردن و کلی افتخار کسب کردند. خیلی حس غریبه هست که شخصی که الگوی همه بوده به این نتیجه میرسه که زندگی خودش تباه بوده هیچ کاری به این همه پیرو و مرید نداره من موندم تکلیف این همه مرید و پیرو چیه؟؟ همه چیز رو بر اساس یافته خودش تفسیر می کنه و همه چیز رو در یک آن تموم میکنه لگنی پر ازسیانور با بوی بادام تلخ زیباست این همه تضاد وتناقض در یک ان شخصی که تمام عمر منظم بوده در یک ان دربین این همه آشفتگی به همه چیز پایان میده آره صفحه اول عشق سالهای وبایی این جوری شروع میشه.تا ببینم بعد ها این داستان ما رو به کجا می بره. این هم از معرفی کتاب من و اما بریم سر اصل مطلب الان جمعه شب هست. درست شبی که به قول فرهاد مهراد از ابر سیاه خون میچکه چند وقتی هست که خودم رو عادت دادم این عصر های جمعه که ازش نکبت میباره و واسه آدم هر لحظه اش مثل صد سال میگذره بیام یه گوشه ای خارج از جو خانواده بشینم و واسه خودم فکر کنم به همه چیز به گذشته به حال و به آینده ای که هنوز برام پر از ابهام و سر در گمی هست آینده رو میشه به صد جور تعریف کرد پر ا ز خوشبختی یا پر از نکبت یا بدون هیچ گونه حادثه ای خاص شاید این جمعه همیشه تو ذهنم باقی بمون شاید یکی از شب های سر نوشت ساز زندگی من باشه فردا خیلی چیزها معلوم میشه مادرم که تمام دنیا رو با یه تار موش عوض نمی کنم فردا وقت آنژیو گرافی داره امیدوارم که به عمل قلب نیاز نداشته باشه و مساله زیاد مهمی نباشه چون یک لحظه ناراحتی اون تمام زندگی رو به کام من تلخ می کنه. شاید از جمله اشخاصی که میتونم بگم تو سرنوشت من خیلی اثر داره مادرم باشه و مساله دیگه هم که واسم مهم باشه وضع انتقالیم باشه آخه فردا قراره نتیجشو بدن و بگن که جورشده یا نه؟؟ خیلی ها می دونن که شیراز یا کرمان واسه من زمین تا اسمون فرق می کنه نمی گم کرمان بده اما بدونید که راه زندگی من تو شیراز از زمین تا اسمون با کرمان فرق می کنه و همه چیز من به اون بستگی داره آره ماجرا اینه تو یه گوشه از کافی شاپ خلوت و دنج تو شیراز نشستم و دارم درد دل می کنم. طعم قهوه تلخ داره واسه من خاطره میشه قهوه ای که تلخ تلخ بدون هیچ شکری سفارش داده میشه و دونه های تلخ اون مثل دونه ها ی ماسه تو گلوم گیر میکنه و من هم کم کم دارم به اونها به عنوان یه خاطره فکر می کنم. شاید بوی بادام تلخ تو داستانهای رمانتیک یاداور عشق ها ی نافرجام باشه ولی طعم قهوه تلخ هم ه واسه من خاطره روزهای سرنوشت رو نشون میده روزهایی که مال خودم هستم و به اینده فکر می کنم جایی که به دور ا ز هرگونه زندگی پرهیاهو بهش پناه میبرم و لحظه های تنهاییم رو اونجا میگذرونم اره بوی قهوه یاد اور روزهای روزهای تفکر وتنها بودن منه روزهایی که تنها رفیقم تنهاییم بوده و هست. بگذریم ببخشید این پستم یه ذره کسل کننده بود اما حیفم اومد که چنین شبی رو بدون هیچ گونه ثبت پشت سر بگذارم شب مهمیه شب مسیر زندگیم باور کنید که فردا خیلی از چیزهای زندگی اینده من مشخص میشه پس به امید فردا امشب چشمهام رو روی هم میگذارم و با ذهنی پر از هیاهو و تشویش می خوابم شبی بدون هیچ خواب و رویا شبی که تا صبح مثل مرده می مونم. پس واسم دعا کنید. خوش باشید دوستان من یا حق و اما امروز نمی دونم چی بگم. اصلا فکرم کار نمیکنه تنها چیزی که میتونم بگم این بود که دو فرشته دستهام رو گرفتن و نجاتم دادند. نمی دونم تا حالا شده که تو یه سبقت دو طرفه تو آزادراه با سرعت 120 دو تا چرخ یه طرف ماشین بره بالا. و تا میای ترمز بگیری ماشین لیز بخوره. هی بره این ور و اون ور و هی فرمون بچرخونی و بعد از چهل پنجاه متر خط ترمز وقتی ببینی چاره ای نیست ترمز دستی بکشی و بعد 5 دور چرخیدن ماشین بالاخره وایسه ؟؟؟ آره. امروز جریان این بود. فکر کنم هنوز هم خدا دوستم داره. تا حالا خط ترمز پنجاه شصت متری و پنج دور چرخیدن ماشین رو تو هیچ کتابی نخونده بودم و هیچ جا ندیده بودم که ماشینی اینجوری بشه و صحیح و سالم تو چرخش اخرش رو به جلو حرکت کنه و بره. یه نگاه به آینه عقب که کردم دیدم ۱۰۰ متر پشت سرم همه ی ماشینها ایستادن و هیچکی جرات نکرده که بیاد جلو و همه دارن هاج و واج منو نگاه می کنن. خدایا ممنونم. در زمین برای اهل یقین نشانه هایی وجود دارد و همچنین در وجود خودتان ایا نمیبینید؟ ذاریات۲۰و۲۱ خوب اول از همه اعلام کنم که همگی یه شیرینی مهمون من هستید امروز بعد از ماههای متوالی که از حادثه موش اندازی دوستان عزیز زابیل و هستی در وبلاگ ما می گذشت. بالاخره مادر جان که از خوشحالی یه لنگه پا میپرید بالا و بشکن میزد اومد گفت که موشه به تله موش گیر افتاده. فکر کنید این موش متواری حدود سه هفته پیش اخرین باری بوده که در خانه رویت شده . و ما هم بی خیالش شده بودیم. بنده خدا بس که نادونه وقتی ما واسش تو تله خیار و پنیر می گذاشتیم نمیخورد.این دفعه که تو تله هم هیچی نبوده اومده رد بشه تله زرتی گرفتتش و گیر افتاده و ما بالاخره بعد از چند روز جسدش رو کشف کردیم. یه شیرینی به خاطر این. یه شیرینی دیگه هم به خاطر اینکه سریال تاجر پوسان بالاخره تموم شد و ما از شر دیدن اجباری این سریال راحت شدیم. پدر جان ما عشق سریال بودند و سر سفره نهار هر کس حتی آب می خواست و صدا می داد با چنگال تو چشمش فرو می کرد که بچه ساکت باش بگذار ببینیم چی میگن. فکر کنم بابا به افسردگی دچار بشه. خوب شیرینی بسه دیگه. امروز بالاخره رفتم کتاب عشق سالهای وبا نوشته شده توسط گابریل گارسیا مارکز رو خریدم. درسته این مثل صد سال تنهایی جایزه نوبل نبرده ولی باید جالب باشه. و دیگه اینکه اینجانب از دیروز رژیم گرفتم و اهل بیت همه در تعجب هستند که چطور این جانب که عشق غذا بودم اینجوری ازش نفرت پیدا کردم. البته دوستان می دونند که شکم من خاصیت الاستیک داره و به صورت فصلی جلو و عقب میره. فکر کنم تا اول مهر بتونم یه فکری به حالش بکنم. خوب دیگه چه خبر بود آهان. میگن موش تو سوراخ نمی رفت تو خونه لی لی بازی میکرد. من نه خیلی سرم خلوته دیروز طی یک ایمیل که بهم رسیده بود دیدم دانشگاه مجازی امام خمینی داره دانشجو می پذیره . ما هم که از خدا خواسته رفتیم یه سر زدیم دیدیم به به . چه چیزهای باحالی داره. و بر همین اساس در رشته معارف اسلامی به صورت مجازی اسم نوشتیم. مثل اینکه این رشته به صورت 9 ترم هست.(یعنی حداقل 5 سال). و بعد هم یه مدرک معادل لیسانس بهمون میدن. مدارک رو ثبت کردم. حالا ببینیم تایید صلاحیت میشیم یا نه؟؟ اگه فردا پس فردا منو با عمامه و ابا دیدید تعجب نکنید.ببینید کی بهتون گفتم. و خلاصه همزمان با تموم کردن دوره دندونپزشکی یه لیسانس معارف رو هم شاید بگیرم. قرار شده که از فردا صبح هم بریم مقداری ورزش کنیم بلکه این خیک ما آب بشه . و از همه مهمتر پنجشنبه این هفته جلسه نقل و انتقالات دانشگاه شیرازه. این یکی رو محتاج به دعا هستم. دعا کنید که موافقت کنم که بیام شیراز.وگرنه نمی دونم که چجوری باید برگردم کرمان. پس خواهشا دعا یادتون نره. پ.ن: می دونم این پست بیشتر به اخبار شبیه بود تا به پست.ولی شرمنده تا اخر این هفته اصلا حس اذیت کردن و نوشتن اونجوریم نمیاد. فقط آمارمو داشته باشید فکر کنم کافی باشه. خوووبید؟؟؟ چه خبر؟؟؟ امتحان دادیم. یه امتحان سخت.و ترسناک باشه اذیتتون نمی کنم. از ۲۰۰ شدم ۹۵ حداقل نمره حدود ۸۰ هست پس با یک هفته خوندن پاس شدم. این چند روز خونه هملت اینا بودم و کلی زحمتش دادم. و دیروز عصر باهاش خداحافظی کردم و با یه سری از بچه ها شام رفتیم بیرون ساعت ۹:۳۰ هم ا ومدیم شیراز. ساعت ۵ رسیدم خونه. بابا درو باز کرد ما رفتیم تو اشپزخونه که یه لیوان آب بخوریم. بابا گفت میری آش بگیری؟؟ گفتم اره خلاصه رفتیم و نون هم گرفتیم و ساعت 7 خونه بودیم بعد هم قرار شد که مامان رو ببرم ام آر آی . بعد هم با مامان اینا رفتیم بلوار چمران و آش و نون خوردیم .و یهو آبجی محترم هوس کرد که بریم اطراف شیراز ما هم نامردی نکردیم یه 5 کیلو مرغ خریدیم و تکه کردیم الان هم دارن اماده میشن که بریم بیرون حال می کنید؟؟ حالا خوبه که من دیشب کلا تو راه بودم و سه ساعت هم به زور خوابیدم ولی از همه چیز بگذریم خیلی حال میده که امتحان علوم پایه به خیر گذشت. در ضمن بچه ها دیشب القابی چون توپه قلقلی ،بادکنک و چاقال و کپل و هر چیزی که گرد بود رو به من نسبت می دادن. دیشب که رفتم رو وزنه نزدیک بود فنرهای وزنه در بره. زیاد تو فکر نرید 92 کیلو بیشتر نیستم. خوش باشید ما هم کم کم آماده بشیم که بریم بیرون خوش باشید یا حق و فردا صبح امتحان دارم حال و حوصله اصلا ندارم. دعا کنید که به خیر بگذره این پست رو امشب نوشتم که واسه همیشه یادم بمونه شب امتحان علوم پایه ساعت ۱۲ شب کم کمک وقت خوابه باید بخوابم که صبح زود بیدار بشم امروز تو کرمان باز هم به طور عجیبی دلم گرفت. دیگه به اب و هوای این شهر عادت ندارم دعا کنید که همه چیز به خیر بگذره وچگونه کلمه (باعث) موجب تغییر مسیر زندگی ام شد. خرداد بود و شرجی خوزستان . کلاس هفتم سر کچل ،لباس خاکی پای برهنه دستها زخمی از زمین خوردنها سر زانو ها پاره مادرم نالان از این لباس شستنها. لباس نبود . تکه کهنه ای پاره که لباس مینامیدنش. و بماند که چه روزگار سختی بود تقویم سیزده سالگی مرا نشان میداد. سالش را یادم نیست فکر کنم 41 آری یکی کمتر و بیشتر امتحان املا روز فردا داشتیم .حوصله هیچ نبود دل به بازی داشتیم دل به خواب زیر سایه های نخل تن به روی خاکهای سرخ و نرم در کنار شط زیبای جنوب . هیچ هیچ حس درس ما را نبود. اینکه می گویم هیچ هیچ یعنی اینکه هیچ هیچ خالی از خالی تر جیب پدر. بی خیال درس دل به امید روز های شهرِوَر دل به امید روزهای دگر روزهای بهتر و خسته از بازی تابستانی روزهایی که هر که را هر چه امتحان بود پاس میشد راهی امتحان املا شدیم. بی خیال و سر به هوا. امتحان املا .کابوس بود.اری تجدید شدیم.املا 5!!! پدرم سیر مرا خوب بکوفت. .مادرم غذا نداد خانواده کم محلی میکرد هر کسی را گفتند فکر کردند خلاف شرع کردم. لب می گزیدند و می گفتند واویلا !!! اولین تجدیدی. خاطره ای تلخ بود. همه ناراحت ،غمگین. من امید پدرم بودم . فرزند خلف . اما اکنون؟؟؟؟؟؟ ناخلف شدم . از زمان 5 املا! سرتان درد اوردم بس است خلاصه همه غمگین اِلآا من ! دل به شهریور داشتم. امتحان زبان نمره اول بودم 19!! اندکی درد پدر تسکین یافت و سر ما بالا رفت در چشم پدر نیم نگا هی کردیم. تابستان می گذشت ما بی خیال غر غر مادر! که پسر جان درس بخوان درس بخوان!! کو گوش شنوا؟؟؟ کو آن عارف که کند فهم زبان سوسن؟؟ شهرِوَر بود. ظهر تابستان . لخت با شلوارکی کوتاه خواب در زیر سایه ی خرما. و به فکر امتحان املا هفته اینده می خوانم می خوانم از شنبه می خوانم .با خودم حرف می زدم . ناگهان. در خانه صدا داد. گومب گومب تق تق هراسان به دم در رفتم. حسین بود. گفت کجایی؟؟ گفتم چه شده این وقت ظهر؟ گفت امتحان املا .همه رفتند مگر تو نمی خواهی بیای. گفتمش شوخی نکن.؟؟؟!!! گفت به جان مادرم . به خدا راست گویم.پاشو برو. گوییا اشتباه خوانده بودم ششم بود و من شانزدهم خوانده بودم. لباس پوشیدم. و همچو سگ له له زنان پیش به سوی مدرسه. التماسی کردیم بس توصیف ناشدنی. مدیر دلش سوخت. گفت بیا تو امتحان شروع شد. دلم می زد. تاپ تاپ تاپ نفسم در نمی امد عرق سرد به روی پیشانی. بگذریم نگویم بهتر است. و مثانه که گویی تازه از خواب بیدار شده و به درو دیوار می کوبد که مهمان خود را همین حالا بیرون کند. و معلم می خواند قلمم بر کاغذ می رقصید در دلم نوری بود که ناخوانده پاس میشوی . غصه نخور. صفحه هفتاد شد بود خوب یاد م هست. تا ابد یادم هست.حتی تا همین الان.بعد از نیم قرن. مبحث درس این بود. (اخلاق) و معلم می گفت. می نوشتم چون ببر. همچنان پاس بودم . معلم: اخلاق باعث علو شان انسان میشود. من نوشتم اخلاق!! ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باس؟ باعص؟؟ بئس؟؟ باعس؟ باث و نمیدانیدچه بود؟ هی نوشتم باعث و هی خط زدم. کاغذم چرک مرده . در گلویم بغضی و معلم گفت وقت تمام. همه ای املا از ذهنم پرید.و در اخر هم باعث ننوشتم. گریه کردم.اما نشد. اری نمره ها امد. املا: 8:5 و دوباره گریه. و د یگر هیچ امیدی نبود. تک ماده هم خبری نیز نبود. زیر کارنامه : رفوزه یعنی: کلاس هفتم را دوباره رفتن. یعنی یک سال بیهوده درس خواندن. یعنی اینکه از پول پدر هیچ خبر یعنی از مهر مادر هیچ خبر همه می خندیدند. مادرم کم مانده بود مرا آآآق کند. یعنی همکلاسی با کسانی کوچکتر سال پایینی اول مهر: سر کلاس پسر خوبی بود اسمش صادق بود یک سال کوچکتر دلی پر جرات و زبانی چون تیغ کم کمک دوست شدیم. کم کمک یار شدیم. او می امد من می رفتم خانه به خانه کوچه به کوچه همین جوری رفتیم تا رسیدیم به کلاس بالا بالا بالاتر روزی بود. در خانه صادق و ناگهان چشم برفت جایی که نباید برود. دختری زیبا رو با لبی خندان عشوه ای یوسف کش. چهره ای دلربا. اری!!!!!!!!!! عاشقش شدم دل به دریا زدم . صادقم دانست. گفت اشکالی ندارد مبارک باشد. دختر عمویش بود. دخت عموی صادق شده بود زندگی من. داستان ما شروع شد. سینما رفتن باشگاه رفتن در به در با چر خ قدیمی درب مدرسه اش بودم دنبالش میرفتم اتوبوس میرفت اما من خسته نبودم پا میزدم به دنبالش. می خندید عاشقش بودم و کم کم بیشترک شد هر روز کمی بیشترک شروع شد درسش خوب نبود درس من خوب بود بعد از آن املا ادم شدم درس خواندم نمره خوب و همین شد صادق همه چیز را می دانست. صادق: عمووو جان دانه ای دوست دارم. پاک تر از آب زلال. درسش خوب چشمش پاک اگری رخصت دهی خدمت رسد به دخت شما درس دهد. درسش دادم هفته ای یک بار حسااااااااااااااااااااااااااااااب هنو ز در گوشم می پیچید هزاران بار درگوشش گفتم اتحاد اول: آآآآآآآآآآآآآآ دو بعلاوه بببببببببببببببب دو بعلاوه دو آآآآآآآآآآآ ببببببببببب می دهد آ بعلاوه ب به توان دو اری حرف عشق ما این بود. دیپلم گرفت همه ی اهل محل شاد بودند پدرش گوسفند کشت خانه اش جشن بود همه کس می دانند دل به دریا زد م به سراغش رفتم و به سختی بله را از خانواده اش گرفتم قصه زندگی من این بود و کنون اینجایم در کنار تو. و هم اکنون تو پسر بنشسته ای می گویی غصه ات را نخورم؟؟ امتحانی داری. دل به دریا زده ای . درس نمیخوانی مسخره میکنی گویی هر دم به من : که پدر جان ،استرس تو از من بیشتر است. اری غم و غصه ام نیزاز تو بیشتر من با کلمه ای به اسم ( باعث) سرنوشت زندگی ام عوض شد. همکلاس صادقو خانه به خانه رفتن تا رسیدم اینجا تا رسیدی اینجا پس بدان یک کلمه چه کرد وای به حال امتحان. پس بشین درس بخوان ای طفل نادان یا حق پ.ن: بر اساس داستان زندگی یک دوست.با مقداری شاخ برگ دادن به داستان. داستان کاملا واقعی است. ببخشید یه ذره طولانی شد. بشه جبران این چند وقت کم کاری من. فردا شب دارم میرم کرمان . می بینید که هنوز همه آپ می کنم. پس چون آپ می کنم. پس هستم و نفس می کشم.امیدوارم که خوشتون بیاد. دوستای خوبم واسم دعا کنید. یا حق سلام. می دونم که کم پیدا بودم کم پیدا تر شدم. اما دلیل دارم.برگه آوردم که غیبتم رو موجه کنم. علت 1:چهارشنبه بالاخره این کلاس تابستونی تموم شد.درست بعد از یک ماه و دیگه پرونده اش بسته شد. حقیقتش دلم یه ذره واسه بچه ها تنگ شده و دیروز خیلی دپرس بودم.من زیاد با بچه ها ی خوابگاه نبودم .ولی این هفته اخر که چند روزی رو باهاشون بودم بد جور بهشون عادت کردم و الان که رفتن خیلی غصه دار هستم.و شب اخر هم که تا صبح پیش بچه ها بودم . این از این. علت 2: نمی دونم سه شنبه چی خوردم که یهو حس کردم تو دلم دارن گل کوچیک بازی می کنن.و حالم به طور اساسی داغون شد و دل د رد و مابقی مخلفات هم به دنبالش اومد.دوستان پزشک و مهربون ما احتمال وبا دادن و از اونجایی که من میگم پزشک هم پزشکای قدیم به حرف دوستان دانشجو اعتنایی نکردم و بعد از یک روز خوب شدم .دلیل یک و روز نصفی غیبت هم همین بود. علت 3:مادر جان ما که یه ذره حوصله اش سر رفته بود دیروز همراه با آبجی بزرگ و داداش رفتن مسافرت شمال و ما رو تنها گذاشتن با این یکی ابجی که این ابجی هم وقتی که ما بیداریم خوابه وقتی هم که ما خوابیم میره مطب و به طور کل زیاد به پست هم نمی خوریم و اسه همین دوستای خوب می دونن که منبع سوژه های خنده من مامان و آبجی بودن که الان هر دوتاشون ازشون خبری نیست.و به طور کلی همه ما رو تنها گذاشتن و من موندم و بابا. بابا هم که همش سر کاره و دیگه هیچ خبری از سر و صدای قبل تو خونه ما نیست.بدجور تنها و دپرس شدم. و از همه مهتر اینکه 5 روز دیگه امتحان علوم پایه دارم و از 16 درس فقط دو درس پاتولوژی و بافت شناسی رو خوندم و مونده 14 درس دیگه. واسه همین تو این روزها سه حرف (خ) رو خوب صرف می کنم. یعنی خوردن و خوابیدن و خوندن!! پس امیدوارم که بی معرفتی منو به دل نگیرین.قول میدم برگشتم جبران کنم. در ضمن روز پزشک رو به همه دوستای پزشک خوبم تبریک می گم.
![]()
![]()
![]()
![]()
و دو خط .
| Design By : Night Melody |


