تبليغاتX
دست نوشته های مردی در گذر زمان :مارکو

دست نوشته های مردی در گذر زمان :مارکو

نوشته های کودک درونی که روز به روز داره کوچیکتر میشه نه بزرگتر

خوب خوب

اگه کادو آوردین که بیاین تو .

اگه نه  برید بیارید بعد تشریف بیارید.گفته باشم ...هر کی کادو نیاره از کیک خبری نیست!!

خوب.حتما می  پرسید چه  خبره که کیک  می خوا م بدم؟؟

خوب کادو بیارید تا بگم.

من می نویسم تا شما برید کادو بیارید.انشالله آخر این پست که کادو اوردید می گم  چه خبره.

خوب

حرکت تو جاده اصلی آغاز شده  ولی با سرعت کم.

این از این.

امروز شروع کردم به  خوندن یه کتاب مستند.به اسم صد ساعت با فیدل که

نویسندش یه خبرنگاره به سام ایگناسیورامونت.این کتاب ماجرای زندگی فیدل

کاسترو هست به زبون خودش.

و تو مقدمه کتاب هم خوندم که کاسترو از دوستان گابریل گارسیا مارکز و

ژوزه ساراماگو هست و واسه همین بیشتر خوشمان امد.

نکته جالب اینه که تمام مصاحبات ساعت 2 شب شروع میشده و تا 5 صبح ادامه پیدا

 میکرده.به خاطر اینکه فیدل کاسترو وقت خالی د یگه ای نداشته .واسه من جالب

 بود که یه پیرمرد 80 ساله چنین  بنیه ای داشته باشه.

خوب

مثل اینکه هنوز از مدال تو کاروان المپیک ایران خبری نیست.

امروز داشتم دو صد متر المپیک رو نگاه می کردم و وقتی دیدم یه دونده جامائیکایی

اول شد  تو خودم یه ذره شکستم.

کشور جامائیکا که هنوز من مطمئن نیستم که مال قاره امریکا هست یا افریقا میاد تو

 جهان اول میشه و مدال طلا میاره و حدود نیم ساعت تمام شبکه های خبری جهان

این دونده رو نشون میدن و اونم واسه خودش هر کاری دوست داره می کنه.

ولی کشور ما با این همه سر وصدا و این کاروان المپیک هنوز یه مدال نیاورده.

ا زاون احسان حدادی بگیرید تا بقیه اونه .امروز هم بازی بسکتبال ایران و آرژانتین این

این یارو آتشی آخرش میگفت خدا رو شکر که آبرومندانه باختیم.

نمی دونم چی بگم؟در اینکه بچه های ایران خوب بازی کردن شکی نیست.ولی این حرف آتشی خیلی اعصابم رو داغون کرد.

نمی دونم.

شاید هم بحث انرژی هسته ای مهمتر باشه تا اینکه ورزشمون تو المپیک مقام بیاره.

نمی دونم.اما حتما یه خبرهایی هست.

تنها چیزی که یادمه اینه که با ورود خاتمی تیم ملی رفت جام جهانی 98  فرانسه و

سال آخر ریاست جمهوری خاتمی هم تیم رفت واسه جام جهانی 2006 آلمان.

واسه من خیلی جالب بود.از مدال اوردن رضازاده و بقیه هم بگذریم.

ای بابا

مثل اینکه حسابی حرفم بو قورمه سبزی گرفته!!

و امروز از این خندم می گرفت که مامان ما نشسته بود

هی تا صحنه آهسته این دو صد متر رو  میگذااشت.هی به من می گفت مگه این یارو

 اول نشد؟پس چرا باز دوباره داره مسابقه میده؟؟

منم هی الکی می گفتم که قبول نکردن و باز باید مسابقه بده.

و مامانم میگفت ببین  باز هم اول میشه !

خوب .اینم از این.

کادو هاتون رو آوردین؟؟

هنوز نه؟

خوب پس هنوز نمی گم ماجرا چیه!

راستی هنوز کلاس های کارگاه تابستونی رو میرم.

بازی های المپیک هم نگاه می کنم.تقریبا همشو.

از تنیس بگیر تا بسکتبال و ژیمناستیک  و وزنه برداری و هر چی دلتون بخواد.

راستی یادم رفت  بگم

یه ذره ای هم درس می خونم.

7 شهریور هم امتحانه.

خوب

فکر کنم دیگه وقتشه که بگم.

فردا این جانب بیست و یک ساله میشم!!!

خوب حتما خیلی ها میگید مگه تو 11 فروردین بیست ساله نشدی؟؟

خوب

اره

اما اون  از لحاظ سالهای شمسی بود.

این جانب فردا یعنی نیمه شعبان از لحاظ سال قمری بیست و یک ساله میشم.

خیلی حال میده ادم در عرض شش ماه یک سال بزرگ بشه.باور کنید.

خوب

می بینم که کادو هاتون رو اوردید.

دستتون درد نکنه.

اما باید عرض کنم که دیر اومدید همه ی کیک ها رو خودم خوردم.

شرمنده..

در ضمن واسه دوست عزیزمون سیر ترشی عزیزهم  دعا کنید.ممنون میشم از همتون.

یا حق

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 22:11 توسط مارکوپولو| |

بالا نوشت:

از اونجا که بلاگفا عزیز لطف کرده و پست  اخر ما رو کلا تعطیل کرده و نظر خواهیش رو هم کلا تعطیل تر کرده

ما مجبور شدیم اخرین پستمون رو به مرتبه دیگه بگذاریم تا دوستان هم بتونن نظر بدن.

ممنون از لطف همتون.

فکر کنم دیگه دنده عقب کافی باشه!

یه بنده خدایی سوال کرد چرا دنده عقب بر می گردی؟؟خوب سر و ته کن مثل بچه  آدم با سرعت بیشتر برگرد.!!

باید خدمتش عرض کنم این راهی که رفتم اینقدر ها بد نبوده که بخوام سر وته کنم.

وقتی سر و ته کردی  و جاده ای که اومد ی پشت کردی.یعنی به همه ی خاطرات و تجریباتت پشت کردی و داری از اونها فرار میکنی!باید بگم راهی که میرفتم بد نبود.اما راه اصلی واسه من مهمتر بود.واسه همین دوست داشتم هر از گاهی یه نگاهی به راهی که رفتم بندازم.در ضمن اینقدر وقت کم بود که فرصت سر وته کردن نداشتم و جاده هم خیلی باریک بود.اگه می خواستم  سر و ته کنم امکان داش تکه بیفتم ته دره.کسی نبود که دست فرمون بده.واسه همین تصمیم گرفتم که خودم بیام البته با سرعت کمتر و اطمینان بیشتر.الان فکر کنم افتادم تو جاده اصلی اما هنوز اولهای راه هستم و سرعتم کمه.تا به اون سرعت قبل برسم یه ذره طول میکشه!

بگذریم.

بالاخره کتاب صد سال تنهایی رو امروز تموم کردم.

باید بگم که محشر بود.

تنها چیزی که وقتی صفحه آخر رو خوندم و  دیدم صفحه بعد ی سفیده  و دیگه کتاب تموم شده به ذهنم اومد این بود که بگم با تمام شدن صد سال  تنهایی انگار که خودم هم صد سال تنها تر شدم!

تنها چیزی که می تونم بگم اینه که کتاب محشر بود.

خیلی چیزها رو بهم ثابت کرد.

 واسه من این بود که  تو یه تسلسل  گیر افتادم.یعنی زندگی همش تسلسل و باز گشت به روز اوله.

چیزی که جای جای کتاب به چشم می خورد.(  امروز مبحث کلاس که رفتم پارادایم علم بود) و دقیقا تو اون بحث فلسفی هم به این نتیجه رسیده بودند  که بشر پس از سالیان سال داره بر می گرده به عصر ارسطو و افلاطون.

صد سال تنهایی هم به وضوح نشون میداد.

تو این کتاب دنبال شخص خاصی نگشتم.چون همه  رو کامل حس می کردم.

چیزی که هست.

امروز بعد از تلاش بی وقفه ای که واسه دنده عقب رفتن  داشتم بالاخره به اون راه اصلی رسیدم.دقیقا به همون راهی که شاید سالها پیش هم اونو شروع کرده بودم

امروز هم باز از اول خط شروع کردم درست مثل روزی که تصمیم به حرکت تو این راه گرفتم.میبیند که تسلسل ادامه داره.درست بعد از سالیان سال میای تو همون راهی  که روز اول شروع کردی.فقط تفاوت  اون اینه که یه سری فکر های جدید تو ذهنته و باز با همین فکر ها میزنی تو خاکی و بعد از مدتی میفهمی که این راه هم اشتباه بوده و باز بر میگردی سر خونه اول.

اره زندگی همینه.

یه تسلسل جالب .کاری که آمارانتا می کرد.روزها کفن خودش رو می دوخت و شب ها اونو میشکافت.کاری بیهوده به نظر دیگران.اما حقیقت اینه که ما توهمین تسلسل  گیر افتادیم و واسه تنهایی و انزوای خودمون هر کاری می کنیم  تا سرگرم بشیم.هر چی بیشتر وارد این سیکل میشیم بیشتر به عمق تنهایی فرو میریم.

و تنها  جمله ای که مثل بمب  تو ذهنم ترکید این بود که :ماکوندو برای همیشه از صحنه روزگار محو شد و   آنچه در دست نوشته ها آمده است از ازل تا ابد دیگر تکرار نخواهد شد،زیرا نسل های محکوم به یکصد سال تنهایی وانزوا هرگز فرصتی برای زندگی دوباره بر روی کره زمین نخواهند یافت.

اره.

زندگی همینه.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 16:34 توسط مارکوپولو| |

خوب

تقریبا دو روز گذشت.هنوز در حال دنده عقب رفتن هستم.

و همین طور یه نیم نگاهی هم به جلو دارم تا بفهمم که چطور به این راه اومدم.

یه ذره دیگه وقت نیاز د ارم.

قرار نبود پست بنویسم

اما راستش وقتی این همه مهر و محبت شما رو دیدم دلم نیومد که ننویسم.

اینو رک و جدی می گم: باورم نمی شد این همه دوست خوب و مهربون داشته باشم.

از همتون ممنونم بابت این هم مهربونیتون.

یه ذره دیگه کم پیدا هستم.اما بدونید که همیشه به فکرتون هستم.باز هم هم محتاج دعا هستم.

پس واسم دعا کنید.

مطمئن باشید تا جایی که می تونم پست هاتون رو می خونم.اما اگه نظر نمی دم به بزرگی خودتون ببخشید دوستای عزیزم.

باز این شعر داره بدجوری تو ذهنم وول می خوره:

اندکی صبر سحر نزدیک است.

یا حق

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 0:9 توسط مارکوپولو| |

 

گفت بشین در موردش فکر کن!!

ببین کارت درسته یا اشتباه!

نشستم فکر کردم.نه تنها در مورد اون .بلکه در مورد خیلی چیزها !

دیدم نه تنها جاده اصلی رو گم کردم.بلکه تو فرعی هایی دارم تخته گاز میرم که آخرش به هیچ جا نمیرسه!

بعضی هاشونم آخرش سقوط آزاد بود به ته دره!!

حالا باید دنده عقب برگردم.می دونم به موتور ماشین فشار میاد.

اما چاره ای نیست.باید برم راه اصلی رو از نو پیدا کنم.واسه همین شاید تو فرعی ها هم کم  پیدا تر بشم.

چند روزی کم پیدا میشم.نگران نشید.دارم دنده عقب بر میگردم.

باز که افتادم تو جاده اصلی  خبرتون می کنم.

دیگه مدتش با خداست!

یا حق!

نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 23:45 توسط مارکوپولو| |

خوب !از اونجا که اینجانب به مردم آزاری مشهور شدم.

می خوام یه کاری کنم که همین چند تا دوست مهربون که لطف می کنن وسر به وبلاگ من میزنن هم بپرونم و واسه خودم بشینم سماق بمکم!!!

حتما می پرسید چرا؟

خوب پایین رو ببینید تا بهتون بگم

 

 

 

 

 

 

 

 

زنده اید ؟

یا پشت کامپیوتر غش کردید؟؟

اره

این جسد مربوط به درس اناتومی سر وگردنمون بود.و اون دست هایی هم که رو جسد می بینید دست های منه.از اونجا که دوست ندارم خون شما بیفته گردنم واسه همین صورت خودم رو از بالای جسد پاک کردم که بیشتر از این وحشت نکنید و کارتون به بیمارستان نکشه

اره دیگه

ما اینیم

حالا هی بگید آپ کن.می گم من جنبه ندارم باورتون نمیشه

حالا هر کی تونست این جسد رو از وسط وبلاگ جمع کنه.یه پولی روش بریزن تا بتونیم قبرش کنیم.

وگرنه هیچی تا اخر سال همینجا می مونه!

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 16:52 توسط مارکوپولو| |

خوب

فکر کنم بعد از اون رویایی که تعریف کردیم .الان وقتشه به مسایل واقعی بپردازیم که در حال جریان است.

خوب.اول در مورد انتقالیم بگم.

که تقریبا از درست شده.البته نه به همین سادگی .از اونجا که اینجانب در همه ی موارد دوستان و آشنایانی دارم.باید بگم یک کار کردیم بس عظیم که خودمان هم در کفش مانده ایم.

و این کارگاه یک ماهه هم کلی به درد ما خورد.از اونجا که با بسیاری از اساتید دانشگاه علوم پزشکی شیراز اشنا شدیم و ایشان هم  بسیار با ما همکاری کردند.

و این رو واسه  دوستانی که یه جورایی هم صنف هستند می گم که دلشون یه ذره بسوزه.

گویا قراره گواهی شرکت در این کارگاه یک ماهه از سوی وزارتخونه بیاد و امضای  وزیر پای اون باشه.

و این حکم یه چیز تو مایه های اون حکم های بیسیجی های فعال هست که امضای رهبر پای حکمشونه.

به قول آقاهه این حکم رو حتی رو سنگ هم بگذاری سنگ رو آب می کنه!!

و این جوریه که با همین حکم بسیاری از مشکلات ما حل شد و میشه .به همین راحتی!

و در مورد درس خوندن باید بگم که صلواااات!

بالاخره شروع کردم

امشب حدود سه ساعت خوندم

فیزیولوژی و میکروب شناسی .

و کتاب صد سال تنهایی هم که باید بگم تا الان که ۲۰۰  صفحه از اون رو  خوندم به نظرم محشر میاد.کلی دارم باهاش حال میکنم.

و یه خاطره جالب از دیروز:

این ابجی ما کلی ادعای رانندگیش میشه:( همون که ماشین رو انداخت تو چاله!!!!)

دیروز تو ماشین با ما نشسته بود. و هی می گفت  اینطور برو اون طور برو.

ما هم نه گذاشتیم و نه برداشتیم.

کله کردیم و پامون رو تا ته کردیم تو موتور.تا جایی که ابجی محترم تصمیم گرفت خودشو از ماشین بندازه پایین تا اینکه تو ماشین مچاله بشه و گیر کنه.که خدا رو شکر این قفل های هوشمند نگذاشت این اتفاق بیفته!!

و دیگه اینجوری بود که توبه کرد که دیگه با من سوار ماشین بشه.

و مارکوپولو از بسیاری از وظایف قبلی خود معاف شد!!

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 22:48 توسط مارکوپولو| |

با خودم می گم چی می شد یک ماه کامل فارغ از هر کاری واسه خودم زندگی می کردم؟؟

یک ماه به دور از هیاهو!از شلوغی.

تو یه خونه باغ .تو یه روستا.

که صبح ها با صدای مرغ و خروس وچه چه پرنده ها از خواب پاشی.شیر گاو بدوشی و تخم مرغ جمع کنی .با سگ های باغ بازی کنی وگوش بچه بره ها رو بکشی تا صدای بع بعشون در بیاد.

یه گربه ملوس تو اییون خونه داشته باشی که تا میبینتت شروع به میو میو می کنه و اسبی داشته باشی که زمین سیر پاهاش بلرزه.

خودت بری ماهی بگیری.با قایق خودت . وسط برکه.برکه ای که اینقدر آرومه که گاهی اوقات از صدای نفس خودت هم بترس.خودت بری بازار دهکده خرید کنی.آی حال میده.

بوی ماهی تازه.بوی سبزی خیس خورده.بوی آش دست فروش.صدای بچه که میگه  بدو بیا تخم مرغ تازه.

پیرزنی که زنبیلشو رو سرش گذاشته.زنی که گوشه ای نشسته وحنا میفروشه .یا اون بچه ای که اینقدر گردون فروخته که دستش کلا سیاه شده.ای حال میده.اون هوای ابری که هر دم احتمال داره گریه کنه و تند تند بباره.اون ساحل دریا که ظاهرش ارومه ولی منتظر که یه ناشی بزنه به آب و اونچنان با چنگ و دندون اونو می گیره که هیچ غواصی نمی تونه نجاتش بده.

دم دمای ساعت 10 صبح بشینی تو ایوون خونه و یه باغچه پر از کل شمعدونی و اطلسی و مریم و شب بو ربروت باشه که از بوی اونها مست بشی.دوست داشته باشی پرواز کنی.

رو یکی از این صندلیهایی که مثل گهواره عقب جلو میره بشینی و آآآی شروع کنی به کتاب خوندن و نرم نرم سیگارت رو دود کنی و با استکانت قهوه ات بازی کنی و اونو تو دستت بچرخونی.

اینقدر بخونی که چشمات اشکش دربیاد.و سرتو روبه عقب خم کنی و هی به صندلیت تاب بدی.

یه چرت کوچیک بزنی و نهار بخوری.غذای محلی ،دوغ محلی و همه چیز.سبزی بخوری که هنوز بوی گل تازه میده.دوغی بخوری که هنوز بوی بز میده .همه همه چیز.ظهر یه چرتی و بعدش هم پیاده روی .

عصر هم بیای خونه و چای دبش قند پهلو بزنی و با کنده درخت اتیش روشن کنی و بشینی کنارش.

واسه خودت ساز بزنی.

یه شیشه نوشیدنی هم کنارت باشه.با سیگار برگ.

اونچنان غرق بشی که صورتت پر عرق بشه و نفهمی کجا هستی.

هی ساز بزنی و بنوشی و بکشی.و وقتی این قدر بخوری که نفهمیدی جای آکوردها کجاست و وقتی دیدی دیگه نمی تونی ساز بزنی.

ظبط رو روشن کنی و صدای فریدون فروغی رو که با تموم وجود می خونه :

دیگه دل با کسی نیست.

دیگه فریاد رسی نیست .

رو گوش بدی و هی به سیگار برگی که انگار تموم نمی شه  پک بزنی .اونقدر که فکر کنی الان ریه ات از دود سیگار پژمرده میشه!!

اونقدر بخوری که خودت حالیت بشه که اگه یه قطره دیگه بخوری باید هر چی خوردی رو صرف ابیاری به باغچه بکنی.!!اونقدر که خط حرکتت یه چیز بدتر از زیگزاگ بشه .تقریبا شبیه این علامت های جاده ای که میگه پیچ خطرناک در راه است.

شبش هم تشکت رو بندازی تو ایووون و زیر نور ستاره ها به صدای جیرجیرک ها که دارن واسه عشقشون اواز می خونن گوش بدی!!صدای جغدی که با هو هو خودش تو رو می ترسونه.

اما نکته اینچاست  که اون واسه اینکه خودش نترسه داره صدا می ده که سکوت رو بشکونه و از ترس بیرون بیادو ستاره ها رو نگاه کنی که تو تاریکی شب فکر می کنن که کسی اونها رو نمی بینه و هی واسه هم چشمک میزنن.

غافل از اینکه اون ستاره ای که شخص مورد نظر ستاره چشمک زن هست.سالها پیش به قیمت ارزانی به انسانی از کره زمین فروخته شده وسند اون رو تقدیم کرده به همسرش!

و با خودت شعر :چرا وقتی که ادم تنها میشه رو گوش کنی!!!

آره .الان دلم این رو می خواد.خیلی زیاد.اما متاسفانه زندگی من شده که از 7 صبح بزنم بیرون و ده شب برگردم  خونه و اینقدر سرم درد کنه که حتی وقت فکر کردن به رویاهام رو هم نداشته باشم.همش کار.یاد گرفتن  و تحصیل و کلی چیز دیگه.

اما تنها چیزی که تسکینم میده اینه که می دونم دارم یه کاری می کنم و واسه زندگی می جنگم.با همه نا ملایمات.

و  در آخر چیزی که یه ذره تسکینم می ده حرف امروز روحانی بود که از قضا استاد امروز کلاس بود.روحانی که به قول خودش چند شغل داشت.از مهندسی بگیر تا مسول حوزه بودن و استاد دانشگاه بودن وصاحب کارخونه بودن وخیلی چیز های دیگه!

تنها حرفی که ارومم کرد همین بود.

امروز سر کلاس یک کلمه در مورد مبحث د رس صحبت نکردم و فقط تو چهره روحانی نگاه کردم ولبخند های همیشگیم رو زدم ( همون لبخندی که یه مرتبه استاد بهداشت برداشت کرده بود من دارم مسخرش می کنم و استاد بافت دهان دندان سر کلاس ازم پرسید کجای من خنده داره که داری بهم می خندی؟؟)

اما اخر کلاس روحانی بهم نزدیک شد و گفت :

آقای دکتر چهره شما به آدم آرامش میده.(ببینید طرز فکر آدمها رو)

خوشا به سعادت شما  و خوشا به حال بیماراتون.و بدون که در آینده خیلی موفق هستی.

تنها چیزی که تسکینم داد این بود.

و واسه همین  تا می تونم تلاش می کنم.

و هوس روستاهای شمال رو فعلا از سرم بیرون می کنم.

پ.ن:

ببخشید پستم یه ذره به انحراف کشیده شد.اما دوست داشتم رویاهام رو بگم و روزگارم رو هم توضیح بدم .

دارم سعی می کنم از گفتن هیچ چیز نترسم.بگذار هر کی هرفکری دوست داره بکنه .مهم نیست.مهم اینه که  وجدانم راحت باشه!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 22:18 توسط مارکوپولو| |

نوشتنم نمیاد.

هر چی زور میزنم انگار یه چیزی جلوشو می گیره

هنوز شروع نکردم به خوندن!!کم کمک داره استرس امتحان میاد سراغم.شاید هم لازم باشه که استرس داشته باشم بلکه شروع کنم  به خوندن!

امروز رفتیم مرکز تحقیقات سرطان شیراز که یکی از فعالترین مرکز تحقیقاتی کشور هست و میشه گفت که فقط انیستیتو پاستور تهران فعالیتش مثل این موسسه هست.

و نکته جالب این بود که اسم مسئول این واحد تحقاتی دکتر عباس قادری بود!

نمی دونستم عباس قادری علاوه بر اینکه خواننده هست ٬کار تحقیقی انجام میده.

روزگار می گذرد اما خوب وبدش رو  نمی دونم.

این چند روزه یه ذره خسته هستم.شاید امشب رو که بخوابم تا فردا ظهر بیدار نشم.فکر کنم حالم بهتر بشه!

نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 0:17 توسط مارکوپولو| |

می بینی تو رو خدا؟

هی میگم نمیام دیگه تو این نت ! اما مگه میگذارن؟؟

دیروز نوبت مامان بود که سوتی بده و امروز هم نوبت آبجی!!

 

گویا آبجی ما که خیال کرده مرد شده و می خواسته که مستقل بشه ٬امروز هوس کرده که خودش به تنهایی ماشین رو ببره تعویض روغنی و ادعای استقلال بکنه!

خلاصه آقا تعویض روغنی در حال دادن دست فرمون بوده!

و یهو موبایلش رو بر می داره!و روشو که برمی گردونه می بینه که نصف ماشین آبجی ما نیست!

و یهو می بینه آبجی ما هوس آکروبات بازی کرده و دو تا چرخ ماشین رو انداخته تو چاله تعویض روغنی!

و آبجی ما که خودش یعنی طرف راننده رو تو چاه تعویض روغنی میبینه شروع به جیغ و داد می کنه و کل مغازه های اطراف میریزن و می بینن به به خانم چه دست گلی به اب داده!

و دیگه مردم ایشون رو که با ماشین تو چال گیر کرده بود رو بیرون میارن و ایشون هم از شدت ضایع شدن لام تا کام حرف نمیزنه!

ما دیدیم امروز ظهر اومده بالا ومثل این بچه ها که شیشه خونه رو شکستن و می ترسن حرف بزنن بهم  میگه یه چیزی بهت  بگم به کسی نمی گی؟؟

منم گفت نه

بگو

ایشون هم دست گلش رو که اب داده بود گفت

منم گفتم به کسی نمی گم اما فقط تو وبلاگم می نویسم

اونم انگار اب سردی روش ریختن بهم گفت خیلی خری و رفت!

می بینید تو رو خدا سوژه دست ادم میدن؟

راستی:

کتاب کوری رو خوندم وکلی کیف کردم و تموم شد.اما حس می کنم این از اون کتاب هایی هست که باید بگذارم چند مدت بگذره و بعد دوباره  بخونمش .

آخه فکر کنم خیلی چیزها توش داره که باز هم ارزش خوندن رو واسه بار دوم داشته باشه

به زودی یه خلاصه از اون رو می نویسم.

از امروز می خوام  کتاب صد سال تنهایی "گابریل گارسیا مارکز " رو بخونم! 

نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 14:32 توسط مارکوپولو| |

 

می دونم گفته بودم که دیگه کم پیدا میشم

اما خداییش دلم نیومد این سوژه رو نگم.

گویا خواهر جان ما امروز مامان جان رو گول زده وبا خودش برده کلاس یوگا!

مامان ما هم که اصولا و ذاتا آدم خوش خوابی هست.

در حین رلکسیشن یهو خوابش می بره و شروع می کنه به خروپف کردن!

و این بنده های خدا هم که اونجا بودن همشون تو  حالت تمرکز بودن و کاری می تونستن بکنن!

و این جوری بوده که یه حال اساسی به تمرکز همه داده!

و  در اخر هم ابجی محترم با خواهش و التماس مامان رو از خواب بیدار کرده!!

نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 13:30 توسط مارکوپولو| |

خوب

فکر کنم دیگه مهلت حل معما کافی بوده باشه!

چون اون کسایی که می خواستن بیان و من هم دوست داشتم که ببینن اومدن و معما رو دیدن.

تو این 24 ساعت که گذشت .ا ز خیل عظیم جمعیتی که لطف کردن و نظر د ادن تنها دو نظر درست بود.که یکی از اونها مربوط به دوستی به نام غریبه بود.که  ایشون از دوستان وبلاگی نیستند و از دوستان دوست می باشند و لطف می کنند که به وبلاگ ما سر می زنند.

و یکی دیگه هم توسط دوستی به نام محمد رضا که ایشون واسه من غریبه هستن و من اصلا ایشون رو نمی شناسم!اما به هر حال لطف کردن و به ما سر زدن و نظر خودشون رو گفتن  و البته باید یاد اورشد که خانم زابیل هم طی این مدت 24 ساعت حسابی در حال ترکوندن فسفر بودن و یه جوابی دادن با اینکه جواب مورد نظر نبود اما مهم سعی و تلاش ایشون بود .

بنابراین به دوستان عزیز یعنی  غریبه و محمد رضا یک عدد خروس قندی و یک کاسه آش شیرازی با یه نون سنگگ خاشخاشی تعلق می گیره و به  پاس قدر دانی از خدمات خانم زابیل به ایشون یک عدد بزبز قندی می دهیم.

و اما بشنوید جواب معما رو:

شوهر روز تولد به  خانمش یه ترازوی آبی رنگ می ده.و بهش می گه :عزیزم اینم یه چیزی که تابری روش و خودتو وزن  کنی سریع از صفر تا صد رو حتی کمتر از 4 ثانیه میره!!

خوب خسته نباشید.

اما یه توضیح هم باید بدم خدمت همه ی شما:

از اونجا که بنده 7 شهریور امتحان علوم پایه یا به عبارتی  امتحان ورود به کلینیک دارم.باید طی این مدت این درسهایی رو که طی دو سال خوندم باز برم امتحان بدم یعنی حدود 60 واحد و  حدود 16 تا کتاب واسه همین صبح ها که گیر کلاس هستم و می خوام اگه بشه عصر ها بشینم بخونم.د رضمن از اونجا که اینجانب اهل یک جا نشستن نیستم و استقلال مالی رو هم بسیار دوست می دارم ،بیکار ننشستم و امروز تو روزنامه یک آگهی دیدم  که نوشته بود یه شرکت تبلیغاتی نیاز به تیزر ساز داره تا واسه شرکتهای اگهی های تبلیغاتی بسازه!

ما هم در گذشته   دستی تو تیزر سازی داشته ایم به این نتیجه رسیدیم که آقا تیری در تاریکی و خلاصه زنگیدیم و رفتیم و مصاحبه ای انجام دادیم و آقای مسئول هم که  دید ما زیاد پولکی نیستیم مثل اینکه از ما خوشش اومد وبالای برگمون کلی چیز نوشت  و به احتمال زیاد هم قرار داد می بنده و ما  هم در برگ مصاحبه علاوه بر اینکه نوشته بودیم که تیزر می سازیم گفته بودیم که در فتو شاپ هم  دستی داریم .

از اونجا که فتوشاپ رو در سطح معمولی بلدم و به احتمال زیاد تا آخر هفته هم باید برم قرارداد ببندم .

واسه همین باید تا آخر هفته در سطح فتوشاپ هم حرفه ای بشم که فکر کنم کار ساده ای نیست و باید هر شب کلی رو این ماجرا کار کنم.

(  به هر حال ادم خرج داره و باید خودش هم یه مقدار از اون خرج های نجومیشو رو در بیاره!!)

خوب:

حالا حتما می گید به ما چه که تو می خوای اینکار ها رو بکنی!

این رو از این جهت گفتم که بگم شاید کمتر بتونم سر به نت بزنم و وبلاگ رو مثل گذشته  فعال نگه دارم.

می خواستم بگم اگه دیدید کم پیدا هستم به حساب بی معرفتی من نگذارید.به خدا سر می زنم اما شاید کمتر بشه.هدفم  در الان گسترش وبلاگ نیست .فقط می خوام همین دوستای خوبم رو حفظ کنم!و حداقل کاری که می کنم اینه که کامنت ها رو چک کنم و بهشون جواب بدم وحداکثر سعی رو هم می کنم که به شما سر بزنم.

شاید فقط آخر شب ها بیام تو نت.باید بشینم یه برنامه درست و حسابی بریزم که تو این یک ماهه به همه ی کارهام برسم.

و در آخر تولد کتی جون( مورچه عزیز ) رو تبریک می گم و امیدوارم که  ششصد و پونصد سال زنده باشه و همیشه در کنار نیما عزیز و گل بمونه.

 و از سیر ترشی متاهل تشکر می کنم که چند روز پیش بسیار منو تحویل گرفتن و یک پست تقریبا مرتبط به من نوشتن وکلی اشخاص رو به من لینک کردن و امیدوارم که همیشه در کنار همسر گرامیش شاد و خندون باشه!

امیدوارم که همه خوش باشید.

پ.ن: می دونم  می گم  کمتر میام .اما خودتون هم می دونید که این کرم نت آدم رو ول نمی کنه!

واسه همین زیاد جدی نگیرید!

نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 22:25 توسط مارکوپولو| |

فکر کن از صبح ساعت ۸ تا ۲ بعد از ظهر بشینی رو صندلی سر کلاس . از ساعت ۲ هم بشینی پشت ماشین تا ساعت ۱۰ شب!!

فکر کنم کمرم شبیه L شده باشه!

این قدر خسته هستم که حوصله پست نوشتن ندارم.

واسه همین می خوام یه ذره باهاتون بازی کنم!

یه معما !!

خانم چند روز دیگه تولدش بود و ماشینش کهنه شده بود.

می خواست یه جوری به شوهرش بفهمونه که واسش ماشین بخره.

یه شوهرش گفت:

عزیزم چند روز دیگه تولد منه.واسه من یه چیز  بخر که بتونه از 1 تا 100 رو تو 4 ثانیه بره و رنگش هم آبی باشه!!

به نظرتون شوهرش چه کار می کنه؟؟

خوب اینم از این.

چون می خوام IQ  شما دوستای عزیز روبسنجم واسه همین سیستم نظر خواهی این پست رو طوری می گذارم که تا تایید نشه تو وبلاگ نمایش داده نشه و یه وقت تقلب پیش نیاد.

در ضمن به کسانی که به این معما پاسخ صحیح بدند یه عدد خروس قندی و یک کاسه آش و مقداری سنگگ خاشخاشی تعلق می گیرد.

پ.ن: فکر کنم خدا خیلی دوسم داره.امروز عصر گفتم خدا دلم هوس بارون کرده و همین جوری بی خیال ازش گذشتم.

تو ماشین  بودم که شیشه ماشین خیس شد.سه دقیقه بارون با حال اومد و من هم مثل د یوونه ها دستم رو از ماشین کردم بیرون و خدا که دید ما اینقدر بی جنبه هستیم ،بهش برخورد و بارون رو قطع کرد.

پ.ن:امشب به دلیل خستگی زیاد احتمالا زود لالا می کنیم .اگه پاسخ کامنت هاتون رو دیر دادم شما به بزرگی خودتو ببخشید.

و در آخر دارم به آدم بودن خودم شک می کنم!!

 

 

نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 22:28 توسط مارکوپولو| |

یکی نیست بگه آخه بچه مگه تو مریضی؟؟

نه آخه مگه تو مریضی؟؟

آخه دلت درد می کنه ؟که هر جا یکی میگه  جسد تو خودتو پرت می کنی وسط؟؟

پدر جان دیشب گفت که می خوام فردا صبح برم آش بخرم .

ما هم که  عقلمون پاره سنگ برداشته بود .گفتیم بابا بی خیال شما بگیر بخواب  .من میرم صبح

می خرم. و خانواده را وعده ای دادیم که سر ساعت ۷ همه بیدار باشند تا آش را گرم گرم

بخوریم.

تا ساعت ۳ شب که گیر مسائل وبلاگ بودیم.

ساعت ۳ هم دیدیم که خدا روخوش نمیاد که تا ۵ بخوابیم واین چیز بدن( منظورم همون ساعت فیزیولوژیک  هست) رو به هم بریزیم.

تا صبح ساعت ۵ بیدار بودیم. خلاصه با کلی خوشحالی سوار بر ماشین پدر و در شهر در پی

تاخت و تاز بودیم.همچو رستم که بر رخش می تازید بر توران و  توارانیان!

خیلی حال میده ساعت ۵ صبح از خونه با ماشین بری بیرون.آخه هیچکی نیست و می تونی پاتو

تا زانو بکنی تو موتور و ماشین رو اینقدر گاز بدی که خودت از رو بری....

ساعت ۵:۱۵ آش گرفتیم و خوشحال و خرامان به این نتیجه رسیدیم که آقا ما که آش گرفتیم بریم

 یه چند تا نون سنگک هم بگیریم.با خوشحالی زیاد به سوی بهترین نون سنگکی شهر روانه

شدیم.

دیدیم که صف بدی نداره.خلاصه اغفال شدیم و رفتیم تو صف .یه پیرمردی هم بعد من اومد

وازش پرسیدم حاج آقا به نظرت چقدر طول میکشه و اون گف فکر کنم حدود ۱ ساعت!!

ما هم حساب کتاب  کردیم دیدیم  ای با این اوصاف ساعت ۷ خانه هستیم!

خلاصه ما ایستادیم و نشون به همین نشون از یک ساعت تبدیل شد به ۳ ساعت.

به عبارتی از ۵:۳۰ صبح تا ۸:۳۰ صبح.!!(فکر کنم طولانی ترین صف زندگیم بوده تا حالا)

کم کم به شکر خوردن افتاده بودیم که خدا دلش به حال ما به رحم امد و بالاخره نوبت ما شد !

یه آقایی جلو  ما بود و هی می خواست که از شدت فداکاری خودش و ما تعریف کنه!

هی هر کی از راه می رسید بهش می گفت داداش تو صف وایسا تا بدنت حال بیاد.

ما از دیشب هوا تاریکی اینجا بودیم و تا حالا هم منتظریم اما نوبتمون نشده.

این آقا تا می گفت از دیشب هوا تاریکی اینجا بودیم یه سری افراد یه جور نگاه خاص می کردن

شما دیگه خودتون بگردید پیدا کنید پرتغال فروش رو!

رسیدیم خونه و صبحانه رو نوش جان کردیم.به خانواده پیشنهاد دادیم که بریم شهر گردی اما به

علت سستی و رخوت اونها ما هم ترجیح گرفتیم که بخوابیم.ساعت ۱۰ خوابیدیم و هنوز نیم

ساعت نگذشته بود  که احساس کردیم دل و روده ما به طرز فجیعی تحت فشار هست.

اول فکر کردیم که تحت اثر حبوبات آشی که خوردیم هست.چشم که باز کردیم دیدم آبجی محترم

مثل این شکارچیان که پا بر روی شکار خود می گذارند وبا اون عکس می گیرند ٬پاشونو تا ته

 کردن تو شکم ما!

می گم چیه؟؟

میگه پاشو منو ببر درمانگاه کار دارم باید یه نامه بگیرم.

با حالت گریه نگاهش می کنم.

بعد از درمانگاه هم که می بینیم خونه رفتن فایده نداره

پیشنهاد ولگردی می دیم و اونم با کمال میل قبول می کنه.

موقع نهار رسیدیم و خلاصه خوردیم الان اینجا هستیم

و حدود ۲۴ ساعت است که کلا نیم ساعت خوابیدیم.

در ضمن مثل اینکه سمیرا خانم هم گفته بودن که شست پای دوستشون تو چشمش گیر کرده.

همین !

نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 14:34 توسط مارکوپولو| |

ساعت رو  کوک می کنی رو 6 صبح که مثلا خیر سرت بری بدوی و ورزش کنی!!

ساعت خودشو میشکه و تنها کاری که می تونی بکنی اینه که اونو خاموش کنی ویه بار دیگه کوکش کنی واسه ساعت 7 !

آخه ساعت 8 کلاس داری!

 چشماتو میبندی و وقتی باز می کنی می بینی ساعت 7:40 هست.

موهات نامرتب هست.دیروز این قدر فعالیت داشتی و هوا هم گرم بوده بدنت بو گرفته.

از اون طبقه بالا بدو بدو میری حمام!تا بلکه سر کلاس که میری  خوشبو باشی!

ساعت 7:45 دقیقه از حمام میای بیرون!(فکر کنم معنی کلمه گربه شور رو اینجا میشه فهمید.)

 یه سره میری تو اتاق و شروع می کنی به ژل زدن به موهات!

اینقدر عجله داری که نزدیکه پا بگذاری رو سر دختر خواهرت که رو زمین خوابه!

زود میای طبقه بالا!لباس می پوشی و اماده میشی!

از ساعت 7:40 تا حالا که بیدار شدی بابا تو حیاط بود وداشت اب بازی می کرد

(بابای ما عادت داره که اول صبح آب بازی کنه واین درخت های بیچاره رو از خواب بیدار کنه!فرقی  هم نمی کنه که زمستون باشه یا  تابستون!گویا پدر گرامی با اداره آب قرارداد داره که صبح ها یه مقدار آب مصرف کنه!)

میای پایین تو آشپزخونه!بابا داره صبحونه می خوره !واست خیلی عجیبه!بابا همیشه ساعت 7:30 تو مغازه بود.چرا امروز صبح تا ساعت 8 نشسته و داره صبحونه می خوره؟؟

بهش می گی یه لقمه گنده بگیرم !باید برم !خیلی دیرم شده!

میگه مگه ساعت چند کلاس داری؟؟

میگی 8!

یه نگاهی بهت می کنه!

می گه الاغ الان ساعت 6:50 دقیقه هست نه 7:50 !!

 دوست داری همونجا رو زمین بشینی و صد مرتبه بلند داد بزنی که من خرم !!من خرم !!

خلاصه با یه حالت ضایع شدن میای بالا!

یهوعی البوم رضا صادقی میاد جلو چشمت!

اهنگ نرو نرو !تو  هم مثل من نمی تونی دووم بیاری نرو رو گوش میدی!

دلت بدجور میگیره!دوست داری گریه کنی !

اهنگ رو Repeat هست.و نمی دونم شاید 6 مرتبه اونو گوش میدی!

وسط آهنگ هم از شدت خستگی یه چرت میزنی!

ساعت 7:30 میری پایین.می بینی بابا داره سوییچ ماشین رو بر میداره!میگی : کجا؟؟

میگه بانک!

بهش میگی بده من واست میریزم تو حساب و بعد ماشین رو میارم

( به این خیال که ماشین رو می بری و وقتی که اومدی میگی بابا دیرم شده !،من ماشین رو میبرم و اونم میگه باشه!)

میری شعبه همیشگی !اول صبح سر ساعت 7:30!

میگه شبکه سپهر هنوز وصل نشده و سیستم کار نمی کنه!میری یه بانک دیگه!اونم میگه مال ما هم کار نمی کنه!به سرعت باد میای خونه!

ساعت 7:50!!(دقیقا مثل صبح که می خواستی از خونه بزنی بیرون)

ماشین رو نمی تونی ببری چون بابا باید بره بانک

با کلی بدبختی سوار تاکسی میشی!

8:15 میرسی سر کلاس!

خدا رو شکر هنوز کلاس شروع نشده!

اینم از ماجرای پنجشنبه صبح ما!!

تا آخرش هم خدا می دونه که چی میشه!

پدر امروز به صدا و سیما بد و بیراه می گفت!

گفتم چی شده؟؟

گفت پدر سوخته ها پنج شنبه ها تاجر پوسان پخش نمی کنن!!

(خدا رو شکر که این سریال های شرق آسیا رو با هم پخش نمی کنن وگرنه فکر کنم یه درگیری بزرگ با خانواده داشتیم!)

تو مغازه بودم!

همسایه کناری زود از خونه اومد بیرون و چند تا چیپس و پفک خرید و زود بچه هاشو  سوار ماشین  کرد و از خونه رفتن بیرون!

چند دقیقه بعد یه ماشین اومد در خونشون !هر چی در زدن هیچکی خونه نبود .اومد گفت ما آشناهای فلانی هستیم.نمی دونید کجا رفتن؟؟

گفتم نه!

یه خانم از تو ماشین به شوهرش که اومده بود از من سوال کنه گفت :احتمالا رفتن پارک محله.

بیا بریم شاید اونجا باشن.و رفتن بنده خدا رو کت بسته آوردن و تو خونه نشوندنش!

نیم ساعت بعد همسایه اومد و کلی چیز خرید.

بهش گفتم فامیلاتون رو دیدی؟ گفت بله الان تو خونه هستن!!و بنده خدا یه آهی از ته دل کشید.(بابا میگفت مثل اینکه ماجرا اینه که این مهمان هر هفته برنامه اش همینه و پنجشنبه میاد و تا شب جمعه خونه بنده خدا تلپ هست!)

امشب فیلم وحشتناک گرفتتم.مامان هم که واسه خودش کلی سوژه هست.

اینقدر گرم فیلم بود که داشت از رو مبل میومد پایین پاش تا زانو رفت تو تنگ آب!!

پدر احتمالا فردا داره با برادر میره  تهران!

و این به این معنی هست که که مسولیت مغازه میفته گردن من!

بعضی وقت ها ادم پول در بیاره هم خوبه!حداقل میفهمه  که پول خرج کردن اسونه اما دراوردن پول سخته!

خوب اینم از روزنوشت های مارکوپولو!

 

نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 2:17 توسط مارکوپولو| |

از اونجا که دوست خوبمون زن وحشی هوس یه پست موشی کرده بود !در رابطه با پست قبل این پست ادرس رو بهتون می دم که بدونید در رابطه با موش چه بلاها که سر من اومده!!

امیدوارم که حالتون بد نشه!

http://marcopolo67.blogfa.com/8701.aspx

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 1:12 توسط مارکوپولو| |

خوب خوب!

اول یه عذر خواهی!می دونم باز هم کم پیدا شدم

اما به خدا دلیل دارم.

اینجانب از آنجا که عادت به خودآزاری دارم ،نتونستم یکجا آروم بشینم و تو یه دوره کارگاه یک ماهه (آموزش پزشکی  و اخلاق حرفه ای) که مثل یک مدرسه تابستونه هست شرکت کردم.البته شرکت که نکردم .ما  ایمیل این کارگاه رو از طریق دفتر استعدادها ی درخشان کرمان دریافت کردیم و یه اظهار نظری کردیم که ما که شیراز هستیم این کارگاه رو هم بریم چیزی ازمون کم نمیشه تا دیروزظهر ایمیلش به دستمون رسید که امتیاز شما در حد کافی بوده و می تونید تو این کارگاه شرکت کنید.

امروز صبح هم  اولین روزش بود .

شما فکر کن از ساعت 8 صبح تا2 بعد از ظهر.

جو خیلی جالبی داشت.از همه جای ایران اومده بودند و اکثرا رشته اونها پزشکی بود. ولی رشته های دیگه هم بودند.

خلاصه این رو بگم که تا یک ماه آینده هر روز صبح تا ظهر همین آش و همین کاسه هست.

ناگفته نماند که این جانب هفت شهریور هم امتحان علوم پایه دارم . و کی می خوام بشینم درس بخونم خدا  می  دونه.

و اما بشنوید از ماجرای دیشب.

دیشب  که از آرایشگاه برگشتم دیدم طبق معمول برق رفته ،خلاصه به مامان اینا گفتم پاشیم  بریم بیرون .

اونها هم با کلی نق زدن که من نمیامو ،تو تند میریو  ،نه مگه از جونم سیر شدم !خلاصه به زور سوار ماشینشون کردیم.

ناگفته نماند که  هر ماشینی به طرف ما میومد مامان جون نفسش تو سینه حبس میشد  و وقتی به خیر می گذشت می گفتن آخیش!!

اومدیم خونه

دیدم بابا یه گوشه کمین کرده !

گفتیم بابا چی شده؟؟

گفت یه موش گرفتم!!

گفتم کوش؟؟

گفت زیر ویترین هست که توش چینی گذاشتیم.

دورش رو با ابر پوشوندم که فرار نکنه!

گفتم رخصت میدی بکشمش؟؟

گفت نه !این وقت شب ساعت 2 آخه وقت موش کشتنه؟؟بگذار واسه فردا صبح !

ما هم گفتیم باشه

خلاصه صبح که ساعت گذاشته بودیم که ساعت 6 بیدار بشویم وبا آبجی  محترم بریم یه مقدار ورزشی بکنیم که این شکم که ماشالله روز به روز داره بزرگتر میشه بلکه خجالت بکشه و ببینه که مردم چه  فقری دارند بلکه کوچکتر بشه!

که ساعت هر چی زنگ زد من محلش نگذاشتم و گرفتم خوابیدم و اونم از رو رفت!
ظهر هم که خسته و کوفته از کلاس اومدیم و گرفتیم خوابیدیم  و تازه عصر یادمون اومد که به به !

گویا موشی بوده که قرار بوده من بکشمش!تمام اهل خانواده به روی مبل هجوم بردند و روی مبل ایستادند که مبادا موش اونها رو بخوره

که ما ویترین رو کنار زدیم و کلی پیف پاف هم زیرش زدیم .

و گفتیم حالا موشه مرده یا گیج شده

که دیدیم آقا اصلا موشی نبوده

و گویا پدر جان ما دیشب توهم زده

که با مکاشفات بیشتر مقداری فضله یافت شد !اما جا خیس بود و اثری از  موش نبود.

و به این نتیجه رسیدیم که چسب موش بهترین راهه!امشب هم چسب موش خریدیم و به پدر گرامی دادیم و ایشون هم نامردی نکرد .و تمام خانه را چسب موش گذاشتم.

ما که امیدواریم که نتیجه  بده.

راستی کتاب کوری هم به جاهای حساسش رسیده!!

بالاخره آپ کردم.داشتم از بی آپی می مردم!!

در ضمن در آخر هم از دوست مهربونم سیر ترشی متاهل هم تشکر می کنم که خیلی به من لطف کردن و ایشون رو هم  ما لینکیندیم!

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 0:9 توسط مارکوپولو| |

Design By : Night Melody