دست نوشته های کسی که شبیه هیچ کس نیست جز خودش
سپس آن ها او را از آسایشگاه بیرون کشیدند و به سوی استادیوم بردند ، به یاد نمی آورد که حالا شب است یا روز. او را لخت کردند و صدا به او دستور د اد دراز بکشد و دور تا دور زمین فوتبال به پشت ((شنا )) کند. بعد او را به یکی از آسایشگاه های چهارمی ها بردند و وا داشتند تخت ها را مرتب کند،روی یکی از کمدها آواز بخواند و برقصد ،ادای ستاره های سینما را در بیاورد،تعدادی پوتین را واکس بزند،یک کاشی آسایشگاه را با زبان تمیز کند ،سوار یک بالش شود و ادرار بنوشد. اما این ها همه برای او در رؤیایی تب آلود گذشته بود ناگهان دوباره خود را در واحد خود یافت ،روی تخت دراز کشیده بود و می اندیشید:به مقدسات عالم از این جا می زنم به چاک،همین فردا صبح. سلام حتما می پرسید این چیه؟؟ خوب می گم: من یه جورهایی کرم کتاب هستم.یعنی یکی از علاقه مندی هام کتاب خوندنه.واسه همین با خودم گفتم اگه بشه کتابهایی که می خونم با یه خلاصه از موضوع کتاب به شما دوستهای عزیز بدم که اگه دوست داشتید برید اون کتاب رو بخونید و البته شما هم در قبالش باید به من کتاب معرفی کنید که این کتاب خوندن شما حلال باشه!! اگه پستهای قبلی منو خونده باشید گفته بودم که دارم کتاب ((سالهای سگی)) نوشته "ماریو بارگاس یوسا" رو میخونم. اونم درست وسط امتحانات. این کتاب ماجرای دانش آموزهایی هست که تو مدرسه نظام توی پرو ثبت نام کرده اند.و این دبیرستان از سال سوم شروع میشه و تا سال پنجم ادامه داره.و تو این سه سال حادثه های خیلی جالبی اتفاق می افته .از عاشق شدن اونها بگیر تا تیر خوردن یکی از اونها و خیلی ماجراهای جالب و نکته اینه که تا اخر کتاب شما هیچ کدوم از راوی های داستان رو نمی شناسید. داستان دو یا سه راوی داره که طوری هست که تا آخر کتاب حتی فکر نمی کنید که این روای این شخصیت هست.و در آخرش هم اتفاقات جالب می افته. راستش یه جور شرایط خوابگاه رو یاد من می آورد .واسه همین خیلی کتاب رو دوست داشتم. گفتم یه تیکه کوچیک از این سرنوشت این کتاب رو بخونید . این قسمت مال جایی هست که دانش آموزهای تازه وارد(اصطلاحا سال صفری ها) توسط سال بالایی ها اذیت می شن و اونا رو توجیه می کنن که شما سگ هستید و باید به حرف ما سال بالایی ها احترام بگذارید که البته این سال اولی ها هم وقتی میرن بالا یه حال اساسی به سال پایینها می دهند. امیدوارم که از این کتاب خوشتون بیاد. همه شانس دارند ما هم شانس دارم! استاد های همه درس ها به دانشجوها کیلو کیلو نمره اضافه می کنند. این استاد شنگول ما که بیشتر شبیه سیب زمینی می مونه نمره ۱۱.۵ رو که من رو برگه گرفتم رو برداشته و ۳.۵ نمره از من کرده و بهم داده ۸!! که خدا رو شکر ماجرا به خیر گذشت. با توجه به لطفی که دوستام به من دارن به خیر گذشت و من کرمان نرفتم. بچه ها از صبح رفتن که با استاد صحبت کنن بلکه دلش به رحم بیاد و وقتی دیدن استاد از خر شیطون پایین نمیاد به این نتیجه رسیدن که محض احتیاط یه نگاه به برگه بندازن و وقتی برگه رو دیدن نمره ۱۱.۵ منو مشاهده کردن. پس نتیجه می گیریم که همه چیز به خیر گذشت و دیگه خبری از عقب افتادن نیست. از همه دوستانی که کامنت گذاشته بودن یک دنیا ممنونم خیلی خوشحالم که دوستانی مثل شما دارم. به زودی روزنوشت های مارکوپولو رو هم واستون می نویسم. امروز ظهر باخبر شدیم که استاد محترم ویروس شناسی نا مردی نکردند و باز هم این ترم با همون نمره ۸ ترم پیش این جانب رو انداخته اند!! و این به این معنی هست که امشب باز باید عازم کرمان بشم! اگه پست پیش من رو بخونید می فهمید الان که هنوز یک هفته نشده که از کرمان اومدم باز باید برم اونجا چه حسی دارم! حالا همه اینها به کنار!! مارکوپولو تو تمام طول عمرش هیچ درسی رو نیفتاده بود! اما این دفعه درس ویروس رو ۲ دفعه با یک نمره افتاده!! و این به این معنی هست که اگه استاد از خر شیطان پایین نیاد این جانب به خاطر ۱ واحد ناقابل ۱ سال عقب می افتم و نمی تونم امتحان علوم پایه بدم!! از همین حالا بگم که اگه واقعا عقب افتادم احتمال تغییر رشته دادنم زیاد میشه و میرم پزشکی می خونم!! حالا از ما گفتن.دیگه خود دانید! این دفعه رو جدی می گم واسم دعا کنید! ساعت 2 شب. شاید آخرین شبی باشه که کرمان هستم و آخرین مطلبی باشه که اینجا می نویسم. یا به عبارتی این مطلب رو واسه خداحافظی با کرمان می نویسم. می خواستم وسایلم رو جمع کنم.اما یهو دلم گرفت.دلم تنگ شد.امشب همه رفتن خونه هاشون. و خوابگاه تقریبا خالیه ، منم موندم که یک سری کار رو که تو کرمان دارم انجام بدم و بعد وسایلم رو باخیال راحت جمع کنم و برم خونه.فرداشب دارم میرم. یه حس عجیبی دارم.این چند روزه همش با دوستام هستن.چند روز پیش جشن فارغ التحصیلی یه سری از اونها بود.به عبارتی اونها هم سال دیگه نیستن .امشب تو کافی شاپ می گفتم به نظرت اینها که اینجا نشستن سال دیگه کجان؟؟ چند تاشون زن می گیرن.چند تاشون خدمت. و یه سری هم که دارن میرن اون ور که خودشون رو خلاص کنن از این وضع زندگی. یه جور غصه تو این خنده های روزهای آخرم هست.یه جور دلتنگی . دلتنگی واسه شهری که 2 سال از عمرم رو تو اون گذروندم. دلتنگی واسه شهری که بهش می گن دیار کریمان.دلتنگی واسه همه غصه های این شهر.واسه این همه سختی که کشیدم.نمی دونم چرا!! با اینکه اینجا خیری ندیدم اما باز هم دلم نمیاد از اینجا برم.راست می گن که خاک اینجا دامنگیره.به خدا راست می گن.این روزهای آخری بدجور گیر داده که دامن منو بگیره. همه ی روزخنده ها و شب گریه هامو مرور می کنم.دوست دارم گریه کنم.دوست دارم این شب آخری هم گریه کنم. دوست دارم واسه همه ی این خاطرات تلخ و شیرین گریه کنم.واسه اون همه دلی که شکستم و اون همه دلی که به دست اوردم. دلم واسه اون بچه شیطون و شر روزهای اول کرمانم تنگ شده.خیلی دلم براش تنگ شده.اما راست گفتم که بزرگترین قانون زندگی تغییر کردنه.عوض شدنه. از اون چه که بودم واونچه که شدم.نمی دونم خوب شدم یا بد.اما می دونم که تغییر کردم. اون پسری که صبح سر کلاس با نشاط حاضر می شد و تا آخر شب دست از تلاش و تکاپو بر نمی داشت الان شده کسی که از 5 ماه ترم دوم حدود 2 ماهش رو که اصلا کرمان نبوده واون روزهایی هم که بوده یه خط در میون سر کلاس میرفت و همش تو اتاقش مثل بوف کور خوابیده بود و به مالیخولیا دچار شده بود و همش غرق درهذیان و بیهودگی بود. اونایی که دیدن میدونن من چی می گم. معدل 17.72 ترم اول کجا و معدل 14 ترم 3 کجا؟؟ نمی دونم اینها کجا رفت.شاید لازمه بزرگ شدن این چیزها بود. شاید لازمه بزرگ شدن ،خرد شدن غرور بچگیم بود.شاید. اعتراف می کنم.عوض شدم.نابود شدم شاید اون چیزهایی که هدفم بود به هیچ کدومشون نرسیدم.به تنها چیزی که رسیدم پوچی بود.به اینکه هیچ چیز فایده نداره. به اینکه زندگی ارزش این هم دوندگی و سگ دو زدن رو نداره. می گم که به پوچی رسیدم.و همه اون چیزهایی که واسم آرزو بود به سراب تبدیل شد و به یه چیز بی ارزش. دوست نداشتم تو این مدت این حرفها رو بزنم.مغرور بودم.دوست نداشتم نظر دیگران در مورد من عوض بشه.و این ظاهر شاد وخندونم رو کنار بزنم و این باطن داغونم رو نشون بدم. دوست داشتم مثل همیشه مثل کوه استوار باشم.تا امشب . امشب چیزی واسه از دست دادن ندارم. هیچ چیز.امشب دارم از اون همه چیز که بشون دل بستگی داشتم جدا میشم. دارم آخرین ریشه های وابستگیم به اینجا رو تو ساک می کنم وبا خودم می برم.می برم به جایی که بهش می گن بهشت آرزوها.(که البته امیدوارم اینجوری باشه.) امروز تا می تونستم همه جا و همه افراد رو نگه کردم. خنده ای اونها رو حالت صورتشون.دوست داشتم چهره همه تو ذهنم بمونه.آره. تموم شد.ریشه هامو دارم از این خاک خشک در میارم تا ببرم و تو یه خاک دیگه بکارم.این ریشه های آخری بدجوری دلم رو ریش ریش می کنه.تو اعماق وجودم ضجه می زنم و جیغ می کشم. چون همه چیز داره تموم میشه. کرمان.غربت.دلتنگی و هزار چیز دیگه. دو سال اینجا بودم تو یه اتاق یه نفره. شاید دورو برم پر از ادم و به اصطلاح دوست بود.اماهیچ کس نتونست تنهایی منو پر کنه. هیچ کس نتونست بفهمه درد دل من چیه. شاید مهمترین دلیل شکستن من این بود. تنهایی.غربت.شاید نمی دونم چرا این حرفها رو اینجا می زنم.اما حس می کنم که دارم سبک می شم. آره این حس رو دارم. همه چیز تموم شد. همه ی دلتنگیهام. شکستنهای بی صدام همه چیز. اما دلم واسه همه اینها تنگ میشه. واسه اون روزهایی که حتی حوصله خودم رو هم نداشتم.هر کاری که کردم نتونستم از این پیله تنهایی بیرون بیام.انگار پیله من از جنس بتون و سیمان بود.هر کاری کردم نتونستم اونو بشکنم.به خدا نتونستم. به هر دری زدم بسته بود. این روزهای آخر هم که به اون درهایی سر زدم که هیچ وقت تو عمرم فکرش رو هم نمی کردم.درهایی که اگر باز می شد شاید تا آخر زندگی نمی تونستم از اون لجنزاری که توش می افتادم بیرون بیام. اما اونها هم بسته بود. من این مهدی رو دوست ندارم.اگرچه خیلی ها می گن خوبه. اما من دوست ندارم. شاید این چیزها رو می گم که همه بدونن و بفهمن که من چی هستم. الان وسایلم رو جمع می کنم.وسایلی که رو هر کدومشون یه خروار گرد خاطره نشسته. می خوام عوض بشم.نمی خوام این بمونم.نمی دونم دارم چی می گم. اما فقط می دونم که باید عوض بشم.واسه همین شاید یه چند وقتی هیچ خبری از من نشه. باید از این پیله مسخره ای که واسه خودم درست کردم بیرون بیام. پس اگه دیدید خبری از من نیست نگران نشید. می خوام چیزی رو که خیلی وقته دارم وعدشو می دم عملی کنم یا درست بشم.یا خراب خراب. خراب تر از اون چیزی که هر کسی فکر می کنه. پس واسم دعا کنید. یا حق. خدا خانم سرنتی پیتی رو خیر بده. به زودی زود می خوام افشا کنم که تا حالا چند واحد از درسهام رو به کمک خانم سرنتی پیتی پاس کردم. و اما از دیشب بر خلاف قولی که داده بودم در طول امتحانات باز هم قرص ریتالین مصرف می کردم. یعنی تا قبل از دیشب وقتی می رفتم داروخونه یه قرص بهم می داد به اسم روبیفن ولی بعد از امتحان دیروز صبحم دیگه قرص هام تموم شد.عصر که تازه شروع کرده بودم به درس خوندن به یکی از بچه ها زنگ زدم و گفتم که واسم سه تا قرص ریتالین بیاره و که دیگه امشب اخرینش باشه خلاصه قرص رو اورد و من ساعت ۱۱ یکی از اونا رو خوردم طبق معمول باید ساعت ۱۱:۳۰ بدنم شروع به خارش می کرد و ضربان قلبم بالا می رفت.اما تا ساعت ۱۲ هم صبر کردم و هیچ خبری نشد!و کم کم فهمیدم نه تنها این دوز جوابم رو نمیده!بلکه این قرص هم به کار ما نمیومد و روبیفن خودم خیلی بهتر بود. خلاصه عینهو این ادمهای معتاد ماشین یکی از بچه ها رو گرفتم و رفتم تو شهر و تو داروخونه ها گشتم همه جا رو گشتم و این قرص گیرم نیومد.ساعت ۲ رسیدم خوابگاه و دیدم دارم از شدت خواب می میرم.یه قرص ریتالین دیگه خوردم ! حالم زیاد خوب نبود. ساعت ۲ قرص خوردم و ساعت ۲:۱۵ عینهو مرده افتادم تو رختخواب! ساعت کوک کردم واسه ۳ اما هی بیدار می شدم و هی می خوابیدم تا اخرین بار که ساعت ۴ بیدار شدم و گفتم هر چه بادا باد.بی خیال شدم و خوابیدم تا ۷ صبح و بعد که بیدار شدم و اومدم دانشکده! قابل توجه باز هم مثل امتحان اناتومی سر و گردن سرمو دیشب رو به اسمون کردم و گفتم ای خدا چی میشه بیفتم پشت سر خانم سرنتی پیتی و همون موقع آقای پژمرده گفت که خر همیشه خرما .......!! ما هم گفتیم حالا ببینیم و تعریف کنیم! که امروز صبح باز هم خدا به دادم رسید وافتادم پشت سر خانم سرنتی پیتی! و از ۳۰ تا سوال فقط ۴ تا رو بلد بودم.و بقیه رو خانم سرنتی پیتی!! با خودم میگم که آیا شیراز هم مثل خانم سرنتی پیتی وجود داره؟؟ فکر نکنم!! دیشب از درد اینکه صبح امتحان داشتیم بیدار بودم امشب از درد اینکه از ساعت ۲ بعد از ظهر تا ۱۱ شب خوابیدم عجب روزگاریست روزگار غربت!! یه شب خوابت میاد ،خودتو داغون می کنی که نخوابی !یه شب خوابت نمیاد ،خودتو داغون میکنی که بخوابی! کماکان مثل اسب در حال دویدنیم!! شب و روزمان را گم کرده ایم! باز هم سوال؟؟ واقعا که چی بشه؟؟ تو این مدت امتحانات مثل اسبی می مونم که وارد مسابقه اسب سواری شده و جدا از اینکه خسته است یا داره از شدت دویدن می میره ! اما باز هم به دویدن خودش ادامه میده کم کم دارم کم میارم خدا کنه که این چند تا امتحان آخر هم به خیر بگذره! این اسب سوار هم هی با شلاق بهم میزنه و میگه سریعتر !حواست باش از اسب های دیگه عقب نیفتی! پ ن : ساعت ۵ صبح هست از دیشب تا حالا نخوابیدم.از بس که قهوه خوردم شکمم داره می ترکه٬عینهو توپ بسکتبال سفت و گنده شده و پر از باد!! حس می کنم مورچه داره زیر پوستم راه میره.گرمم شده. چشمام خسته شده. و داره می سوزه ! اما خوابم نمی بره.شاید هم خوابم بیاد .اما دوست ندارم بخوابم. چه کنم؟؟ چاره چیه؟؟ ادامه میدم. تا ساعت ۸ چیزی نمونده.۳ ساعت دیگه.بعدش تا حدودی خلاص میشم. به قول بنده خدا که چی بشه؟؟؟ تو این یک سوال موندم! واقعا که چی بشه؟؟ که چی بشه؟؟؟ مثلا سیگار نکشم که چی بشه؟؟ من گفتم خوب سیگار بکشی که چی بشه؟؟ گفت من با سیگار فکر می کنم گفتم یعنی یه جای خلوت باشه نمی تونی فکر کنی؟؟ فکر کرد گفت نمی دونم بهم گفت هر کی بهت گفت واسه چی فلان کار رو کردی یا فلان جا رفتی بگو : شرایط زمانی و مکانی ایجاب کرد که این طوری بشه! گفتم هر چی شد بگذارم به پای تقدیر ؟؟ همین جوری نگام کرد گفتم روزی چند نخ می کشی؟؟ گفت هر چی پا بده!گفتم چند نخ؟؟ گفت ۱۰ـ۱۲ تا! گفتم صد رحمت به ......!! گفت وقتی یه اشتباه رو کردی غصه نخور!حواست باشه اشتباه دوم رو که بزرگتره انجام ندی گفتم یعنی همین جور تو اشتباه اولم بمونم گفت مهم اینه که می دونی اشتباه کردی گفتم خوب فهمیدم اشتباه کردم اما موندن تو اشتباه بدتر از خود اشتباهه!باز هم نگام کرد و یه پک دیگه به سیگار زد گفت در مورد زندگی فکر کردم گفتم خوب؟؟ گفت اگه بهم وحی بشه که خدا کاری باهام نداره همین الان خودکشی می کنم گفتم من به خاطر اطرافیانم این کارو نمی کنم گفت واسه من هیچکی مهم نیست فقط از خدا می ترسم گفت منم شجاعت خود کشی رو د ارم گفت امیدوارم که زندگی به من سخت بگیره گفت من الان نیاز به زن دارم الان ارزوی پول دارم ۱۰ سال دیگه از وقت اینا گذشته و دیگه واسه من آرزو نیست من الان دوست دارم به آرزوم برسم نه وقتی که تاریخ انقضای آرزوهام تموم شد. می گفت و هی سیگار می کشید. گفت غصه همه چیز رو بخور به جز آرزوی من خاک بر سر رو ! گفتم خفه شو حرف مفت نزن خندید رفت یاد اون روزها می افتادم که تا زنگ تفریح می خورد اولین کسایی که زیر حلقه بسکتبال مدرسه بودن من و اون بودیم و اون هم همیشه یار من بود. دلم سوخت هم به حال اون و هم به حال خودم باور کنید. دوست دارم هر روز و همیشه بنویسم ،اما نمیشه!شاید تابستون که برگشتم شیراز هر شب بنویسم! به راستی که هر شب شیراز واسه أدم خاطره سازه ! قابل توجه دوستان!من یک شنبه امتحان داشتم و تا شنبه هفته بعد امتحانی نبود واسه همین تصمیم گرفتم که بیام شیراز الان هم تو رختخواب دراز کشیدم و دارم درد دل می کنم! آخ چقدر خوبه که آدم یه مامان خوب داشته باشه که هر شب سرشو بگذاره رو پای اون و مامانش سرشو ناز کنه و یه خواهر داشته باشه که همیشه بوی بچه کوچیک بده و پدری که تمام زندگیشو به پای بچه هاش گذاشته و هر کاری تونسته کرده که بچه هاش راحت باشن و یه دختر خواهر که تمام بچگیش پیش آدم بوده و مثل خواهر کوچیک آدم می مونه.اینا خیلی خوبه باور کنید ،حتی حاضر نیستم تمام زندگیمو با یکی از اینها عوض کنم! پدری که از شکم خودش زده و به بچه هاش داده خوردن! امروز داشیتم با مامان اینا یاد کودکی رو می کردیم ! اون موقع که بابا از صبح ساعت 6 میرفت کشتی و ساعت 7 شب از اسکله بر می گشت.اون موقع با این که خسته بود اما همیشه با من کشتی می گرفت و اینقدر منو می چلوند و تا گریه نمی کردم ولم نمی کرد.شاید هم این کار ها باعث شد که من از جنگیدن با مشکلات خسته نشم. یادمه اون وقت ها که به خودم اینقدر فشار می آوردم که تمام صورتم قرمز می شد ،بابام ولم می کرد.آره من بابامو خیلی دوست داشتم ودارم. نمی دونم چرا اینا رو اینجا می گم .شاید به خاطر اینه که اومدم شیراز !درست وسط امتحاناتم !شاید هیچ آدم عاقلی این کار رو نکنه!اما من کردم.تنها توجیح اون هم همین چند خط بالاست .فقط همین چند خط کافیه که بفهمید چرا سر منو بزنید و ته منو بزنید باز هم میام شیراز و هیچ جای ایران رو با شیراز عوض نمی کنم. آره ماجرا اینه. امروز رفتم فرم مهمانیم رو تحویل دادم. خانمه گفت تا اواخر شهریور معلوم میشه که می تونم بیام اینجا یا نه؟؟ در ضمن به چیز دیگه! چند وقتی بود که در کف دیدن یک فیلم به سر می بردیم که اومدیم اینجا دیدیم به به! زن دادش گرامی لطف کرده و مقدار متنابهی فیلم به داداش ما هدیه داده که بیا و ببین. خلاصه کلی حال کردیم اما اینقدرخسته این چند روز امتحان هستیم که تا می خوایم فیلم ببینیم یهو خوابمون می بره و بی خیال فیلم میشیم.اینم از بدشانسی ما هست. اگه دقت کنید که تو یکی از پست های قبلیم در مورد مصرف قرص های ریتالین واستون گفتم واینکه چه اثراتی روی مخ آدم می گذاره خداییش من که جواب گرفتم اما با این مطالبی که امروز خوندم یه ذره ترسیدم واسه همین تصمیم گرفتم که دیگه بی خیال این چیزا بشم و البته فعلا !الان که دارم این مطلب رو می نویسم ۳۰ ساعت هست که نخوابیدم و احتمالا تا امشب هم میشه ۴۰ ساعت واسه همین می خوام شما دوستای خوبم یه وقت فکر این کار ها به سرتون نزنه!۲ تا لینک واستون می گذارم لینک اولی یه لینک رسمی هست که مال خبرنامه آفتاب هست در مورد این قرصها و دیگری مربوط به مرکز خدمات مشاوره ای صنعت نفت که در مورد لینک دوم بهتون توصیه می کنم نظرهایی رو که تو سایت رو دادن حتما بخونید.نظرات و حرفهای جالبی هست. منم باید یه فکری به حال خودم بکنم! من بیست سال دارم٬نگویید بیست سالگی زیباترین دوره ی زندگی است! (پُل نیزان) به سلامتی امتحانات در حال سپری شدن هست!! نمی دونم تا حالا شده باشه که امتحان داشته باشید و هیچی نخونده باشید یا اصلا وقت نداشته باشید یا نه؟؟ می خوام روش درس خوندن رو در عرض سه سوت واستون بگم!! فکر کنید امتحانتون ساعت ۳ تموم میشه و فردا ساعت ۱۰ صبح امتحان تاریخ تحلیلی صدر اسلام دارید که باید ۲۰۰ صفحه درس بخونی در عرض ۱۶ ساعت! میگیم ۵ ساعت هم بخوابین و با شام و نهار و مخلفات ۲ ساعت! به عبارتی ۹ ساعت وقت دارید واسه خوندن!اونم نه۹ ساعت مفید!! خوب شروع کنیم؟؟ باشه ساعت ۴ می رسی خوابگاه و از خستگی داری می میری می گیری می خوابی تا ساعت ۹ شب!! بیدار میشی و با بی خیالی شروع می کنی به خوندن و با خودت می گی که امشب بازی فوتبال هلند و روسیه رو نگاه نمی کنی! ۴۰ صفحه خوندی و هوس میکنی یه نگاهی به بازی بندازی ! می بینی که هلند در حال لوله شدن هست می گی بی خیال درس دقیقه های آخره و خوشحالی که الان بازی تموم میشه و روسیه می برهدو میری درس میخونی!! اما این ونیستلروی نادون یهو گل می زنی و تو دلت دوست داری کلی بهش فحش بدی !! که آخه مگه مرض داری که نیم ساعت به وقت بازی اضافه میکنی؟؟ خلاصه بعد از باخت باحال هلند نیت می کنی که درس بخونی ! ساعت ۲ شب هنوز ۱۶۰ صفحه مونده!! کم کم شروع می کنی به خمیازه کشیدن و گیج هستی!! خوب از اینجا هست که کار شروع میشه!! بعد از مشورت با سال بالایی ها تصمیم می گیری که قرص ریتالین بخوری!! حتما می پرسید که ریتالین چیه؟؟ ریتالین که در بین دانشجویان به( MST (medical students tablet مشهره!یکی از پر کاربردترین قرصها در بین رانندگان کامیون و دانشجویان می باشد.(عجب شباهتی!!!! به این طریق که شما می خوری و تا صبح پلک به هم نمی زنی!! و اما از اثرات اون اینه که ضربان قلب رو تند و فشار رو می بره بالا! پس اگه از این فنچهای نازک نارنجی هستید بهتون توصیه میکنم که این راه رو استفاده نکنید !چون در صورت دوز اضافی احتمال کما٬اغما و هزار جور کوفت دیگه هست! قرص رو نصف می کنید !البته خدا رو شکر این قرص فروشش بدون نسخه ممنوع هست و خدا دوستان پزشک ما رو خیر بده که هر از گاهی واسه ما یه نسخه ای می نویسند! و ترجیحا هم از نوع خارجی قرص بخرید !آخه نوع ایرانی اون خوب نیست و سر درد می گیرید و یا سرتون سنگین میشه! خلاصه بعد از یک ساعت از خوردن قرص قهوه بخورید اون هم از نوع سنگین اون!! همین کار رو به تناوب انجام بدید!! واسه خودش رویایی هست! (البته یه سری کارهای تکمیلی دیگه هم هست که به دلیل اینکه اینجا محیطی فرهنگی هستش نمیشه گفت! خلاصه میری یه دوش آب یخ میگیری!! از اونا که آخرش آب اونقدر سرد میشه که نفست میگیره و از زیر دوش می پری بیرون!! بعدش هم میای ۴ تا تخم مرغ نیمرو می کنی و با مقدار متنابهی عسل میخوری و کلی حالش رو می بری!! بعدش هم میری کتابخونه تا تموم درس رو بخونی بعد هم نیم ساعت مونده به امتحان یه نصفه قرص دیگه می خوری که سر امتحان خوابت نبره!! امتحان به خیر و خوشی میگذره! اما یه مشکلی هست !ظهر میای خوابگاه اما به دلیل اینکه قرص خوردی خوابت میاد اما خوابت نمی بره! بعد هم به کلی زور می خوابی و الان هم که داری تایپ می کنی خوابت میاد! اما فقط یه توصیه اگه از این آدمهای نازک نارنجی هستید اصلا این کار رو نکنید آخه خیلی خطرناکه! خوب اینم یه مطلب آموزشی واسه دوستهای خوبم! پ.ن: استاد محترم که دید کاری نمی تونه بکنه گفت ۲ نمره مربوط به انضباط بوده!! از اونجا که ما هم بچه های با انظباطی هستیم ایشون یه نمره به ما دادن و ما رو با نمره ۱۰ پاس کرد!به این می گن مارکوپولو به سبک ناپلئون!! این درس همه به خیر گذشت!ما کلی برنامه ریخته بودیم که اگه استاد مارو بندازه یک سال کامل عقب می افتادیم و تصمیم داشتیم هر هفته بریم اردو و کلی حال کنیم هر شب با بچه های خوابگاه صحبت سر همین بود!![]()
![]()
![]()
![]()
اگه کسی خیلی مشتاق بود خودم شخصا بهش اون کارها رو هم میگم!)
بعد از سه ساعت احساس خواب آلودگی می کنید و باز یه نصف قرص دیگه می خورید و همین جور ادامه می دید!اینجوری هست که ساعت ۷ صبح از ۲۰۰ صفحه ۲۰ صفحه بیشتر نمونده!![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Melody |


