سلام به همگی
حقیقتش اصلا دوست نداشتم که بنویسم !!
اما اگه نگم یه چیزی روی دلم باد می کنه!!
امروز ،در ورودی دندونپزشکی 85 کرمان(( یوم الحُزن )) اعلام می شود!!!![]()
حتما می پرسید چرا؟؟
به این علت که استاد محترم بافت دهان و دندان عملی 17 نفر از 40 نفر از دانشجوهای کلاس رو با انداخته!!
و جالب اینجاست که از این 17 نفر 15 نفر از جمله خود من رو با نمره 9 انداخته!!
از دوستان محترم خواهش می کنم نظرشون رو در مورد استاد و انگیزه استاد از این کار کاملا صریح و بی پرده بگن!!!
نوشته شده توسط مارکوپولو در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 0:25 موضوع | لینک ثابت
امروز هم امتحان به خیر و خوشی تموم شد!!
ظهر اومدم خوابگاه! کولر اتاق هم که طبق معمول خرابه!!پنجره رو هم که باز می کنی انگار صورتت رو گرفتی جلو سشوار!همش باد داغ میاد تو!!
احساس می کنی که تمام بدنت عرق کرده
یه جورایی احساس خیس بودن می کنی
اعصابت به هم می ریزه و خوابت نمی بره
وقتی خوابت نمی بره
می شینی به کتاب خوندن
یه صد صفحه خوندم
به خاطر درد کمرم دیگه حوصلم نشد که بخونم
نمی دونم چرا
اما یه دفعه دلم گرفت
احساس تنهایی کردم
شاید به خاطر کتاب بود
کتاب سالهای سگی رو دارم می خونم ،اونم ماجرای دانش آموزهای دبیرستان نظام تو پرو هستش
یه جورایی زندگی شبیه ما رو دارن!!
به یه قسمت از داستان رسیدم که به علت اینکه سوالات امتحان شیمی رو کش رفته بودن بهشون 4 هفته هست که مرخصی ندادن و همشون روزهای آخر هفته بازداشت هستند
یه نفرشون دیگه این بازداشتها واسش عادی شده و آخر های هفته که نمی تونه بره خونه هم واسه خودش راحت تو آسایشگاه می گیره می خوابه!!!
به خودم فکر کردم
به اینکه ترم اول مثل مرغ سر کنده همین جوری هی سوار اتوبوس میشدم و می رفتم شیراز
شاید میشد ماهی 3 مرتبه می رفتم و میومدم!!یادمه بار اول که از کرمان رفتم خونه دقیقا بعد از 23 روز بود
نمی دونید وقتی که بابام رو دیدم چه حالی پیدا کردم !بابام گفت میدونستی الان 23 روزه که تو خونه نیستی؟؟
اما حالا چی؟؟
الان دو هفته هست که اومدم کرمان و اصلا عین خیالم هم نیست!!!
اصلا دل تنگ نیستم
به عبارتی دیگه همه ی پیوندم رو با شیراز بریدم!!شاید تنها پیوندم پدر و مادرم باشن که اونجا هستن
وگرنه به خدا سالی یه مرتبه هم اونجا نمی رفتم!
به اینجا عادت کردم به مردم اینجا ،به این دلخوشی ها و تفریحات ساده اونها!
به این که بیان بیرون و با ماشین یه دوری بزنن و شب هم شام بیرون بخورن و بعد هم برن خونه
به اینکه از ساعت 11 شب به بعد بیرون بودن هیچ معنی نداشته باشه!!
به اینکه باید با مردم اینجا راحت باشی و صمیمی
هر چی بیشتر خودتو بگیری و یا به اصطلاح کلاس بگذاری بیشتراز اونها دور میشی
خوبی زندگی تو این شهر، سادگی این شهر هست
شهر آرومیه!!می تونی ساعت 12 شب بیای بیرون و قدم بزنی و به آرامش کامل برسی!
نمی دونم اینجا رو دوست دارم یا نه !!؟؟؟ تنها چیزی که می دونم اینه که به اینجا عادت کردم!!
به خیلی چیزهاش!!
به تیکه پروندن و متلک پروندن بعضی ها که هیچ وقت منو ناراحت نمی کنه!!بلکه خیلی وقتها هم کیف می کنم و خوشحال می شم که به من گیر میدن!!یه جورایی یاد مامانم میفتم که همش بهم گیر میده ودلم باز میشه!!به خدا تاحالا هیچ وقت ناراحت نشدم
خودشون هم میدونن!!
به کل کل الکی با پسرهای کلاس !!
سر هیچ و پوچ یه تنه وای میستادم جلو همشون و همین جوری کل کل می کردم!
به سال بالایی هایی که به خیلی هاشون میگم مامان و خیلی هاشون هم رفیق فابریک من هستن!!
به استاد های بخش که هنوز تو بخش نرفته من رو می شناسن!!
به خاله جون که عین خاله خودم دوستش دارم !
راستشو بخواین به همه عادت کردم!!
اما تنها چیزی که تو این شهر منو عذاب میداد ومیده اینه که این شهر روح نداره!
شاید بی روح بودن این شهر به خاطر این باشه که مردم آرومی داره
مردم کار به کار کسی ندارن
همیشه سرشون تو لاک خودشونه و سعی می کنن تو خونه خودشون بمونن!!!
شاید واسه بعضی ها این زندگی خوب باشه اما واسه من یه ذره کسل کننده هست!
واسه منی که یه لحظه تو خونه آروم نمی نشستم
واسه منی که از دیوار راست بالا می رفتم
اینجا همه چیزم سرکوب شد!!
احتمال جور شدن انتقالیم زیاده اما به خدا یه جورایی هم دلم به اینجا عادت کرده
الان حدود 2 سال گذشته که من اینجام
اما چه کنم که اگه دلم هم راضی بشه باز هم نمی تونم پدر و مادرم رو تنها بگذارم و اینجا بمونم
متاسفانه یا خوشبختانه من خاک بر سر فقط از یه چیز می ترسم که باز هم نمی گم اون چیه!!
نمی دونم هدفم از نوشتن این مطلب چی بود
ولی الان احساس می کنم که یه مقدار سبک شدم
خیلی ها میگن که وبلاگ جای این درد دل های خصوصی نیست
اما من می گم هر چیزی که بتونه دل آدم رو سبک کنه اشکال نداره!!
نوشته شده توسط مارکوپولو در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 16:4 موضوع | لینک ثابت
نمی دونم چرا !!
اومدم جزوه بنویسم اما این قدر موقع بازی ایران با سوریه چیپس و ماست و نوشابه خورده بودم که شکمم سنگین شده بود
اومدم یه سر به وبلاگ بزنم و نظرات رو بخونم که یهو یه شعری مثل کرم افتاد تو سرم و هر کاری کردم ولم نکرد
واسه همین منم رفتم و متن کامل شعر رو پیدا کردم
نمی دونم شاید تنها شعری که حال منو از همه لحاظ بیان می کنه همین باشه!!!
نمی دونم!!
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای … این شب چه قدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است
ســهــراب
نمی دونم واقعا سحر نزدیک است یا دارم به خودم امید الکی می دم !!
خدا کنه که حدسم اشتباه نباشه !!!
فکر کنم که همه چیز داره رو به راه میشه!!
نوشته شده توسط مارکوپولو در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 0:45 موضوع | لینک ثابت
سلام
می دونم که گفته بودم تو این یک ماه که امتحان دارم زیاد نمیام به وبلاگ سر بزنم!!
اما همونطور که خودتون هم می دونید آدم یه وقت هایی اگه ننویسه می میره و انگار یه چیزی داره گلوشو فشار میده!!!![]()
امروز پنجشنبه بود!!تا ظهر که دانشکده درگیر کارهای همایش ایمپلنت شرکت مهر آرا بن بودم!!
آخه طبق معمول هر جا همایشی باشه یه پای کادر اجرایی منم!!
عصر رسیدم خوابگاه !خسته نبودم !شاید باورتون نشه !یه حس غریبی داشتم!
شاید این از معدود پنجشنبه هایی بود که حالم خوب بود و تو خوابگاه مونده بودم!واسه خودم هم خیلی عجیب بود!شاید اگه ترم پیش یا همین یک ماه پیش بود یه زنگ به بچه ها میزدم و میرفتیم بیرون و حداقل تا نصفه شب بیرون بودیم!!
اما از وقتی که رفتم خونه و اومدم یه حس عجیبی دارم !دوست ندارم دیگه وقتمو به کارهای الکی بگذرونم!!
همش با خودم کلنجار رفتم که بشینم تو خوابگاه !واسه همین اولش سر خودم رو با تمیز کردن اتاقم گرم کردم!
ساعت 8 بود که تصمیم گرفتم یه دندون مولر اول بالا بتراشم!!
بین خودمون بمونه!اما به احتمال زیاد واسه امتحان روز شنبه هم باید همین دندون رو بتراشیم!!
یه چیزی تراشیدم !!اما فکر کنم به همه چیز شبیه بود به جز دندون!
حوصلم سر رفت!!
خواستم برم از کلوپ فیلم بگیرم و نگاه کنم !!مثل دیشب که فیلم شغل ایتالیایی رو گرفتم و واقعا فیلم جالبی بود!!و کلی حالشو بردم!!
دیدم واسه امشب دیگه زیادی میشه که بخوام 1500 تومان دیگه بدم و یه فیلم دیگه بخرم !
واسه همین تصمیم گرفتم که فیلم بادبادک باز رو که روی هارد داشتم و تا آخر ندیده بودمش رو ببینم!!
آخه یه چند وقتی هست !از عید تا چند روز پیش اصلا حوصله دیدن فیلم ها رو تا آخر نداشتم !!
و کم کم دارم بهتر میشم!!
به نظر من که فیلم محشری بود!
خیلی جاهاش منو تو فکر فرو برد و خیلی جاهاش هم منو به گریه انداخت!!
گلشیفته فراهانی تو فیلم علی سنتوری به علی میگه: خاک بر سر فقط از یه چیز می ترسه!!
نمی دونم چرا این چند وقته منم فقط از یه چیز می ترسم و تا به فکرم میرسه زرتی گریه ام در میاد!!
نمیگم چیه !!چون می ترسم که سرم بیاد!!عجیب رو این مساله حساس شدم و اصلا هم دست خودم نیست!!
تو این فیلم چند تا صحنه واسه من جالب بود!!
اونجا که نشون میده تو استادیوم فوتبال همه ی طالبان با تفنگ ایستادن و همه ی بازیکن ها هم همگی یه من ریش دارن !!و انگار اونجا موقع بازی حکومت نظامیه!!فکر کن طرف پیش جایگاه ورود بازیکنان با کلاشینکف ایستاده!!
چیزی که منو تکون داد این بود که تو ورزشگاه خانم هم نشسته بود اگر چه با روبنده بود اما مهم اینه که می تونستن بیان تو ورزشگاه!!
اما زن ایرانی با این همه عزت و احترامی که واسش قائل هستن حق نداره بیاد تو ورزشگاه!!
به نظر شما خواهر من از یه زن افغانی کمتره؟؟؟فکر نکنید دارم حرفهای نژاد پرست گونه میزنم!!
نه !!ولی اگه اونه افغانی با اون وضع کشورش که زن رو وسط زمین فوتبال سنگ سار میکنن می تونه بیاد تو ورزشگاه !چرا خواهر من نتونه بره؟؟؟
اون صحنه فیلم که همایون ارشادی(که ایرانی هم هست) که نقش پدر امیر رو بازی می کنه وقتی داره از خاک افغانستان خارج میشه یه ذره از خاک کشورش رو بر میداره و می بوسه وشب آخر مرگش هم باز اون خاک رو می بوسه و می میره!!
بعضی ها ادعای ناسیونالیستی می کنن اما بعضی ها به عشق وطن زنده هستن!!
کاش ما تو دسته دوم باشیم!!
یا اونجای فیلم که امیر با انار میزنه به بدن حسن و دوست داره که حسن رو عصبانی کنه !حسن عصبانی میشه !اما به جای اینکه امیر رو بزنه با انار آب لمبو محکم میزنه تو صورت خودش!!
و صحنه آخر فیلم که امیر به پسر حسن٬ سهراب میگه اگه واسه تو باشه هزار بار این کار رو انجام میدم!!
این جمله رو حسن تو اولای فیلم به امیر گفت !وقتی که داشت میرفت اون بادبادک آبی معروف رو واسه امیر بیاره!!
جمله آخر فیلم امیر مثل نوشدارو پس از مرگ سهراب می مونه!!خدا کنه که هیچ وقت این جمله ها رو وقتی که از وقتش گذشته به کسی نگیم!!
ای کاش همون لحظه اول به اون که منتظر هست بگیم دوسش داریم!!
نه اینکه وقتی کاراز کار گذشته اینو بگیم که بدتر دل طرف مقابل رو بسوزونیم!!
همین دیگه واسه امشب بسه!!
پ.ن: با اینکه قول دادم دست از ولگردی بر دارم اما مثل اینکه خدا نمی خواد!مطلع شدیم که المپیاد دانشجویی به جای اینکه شیراز باشه امسال افتاده تهران یا به عبارتی یه سفر 2 هفته ای اوایل مرداد ماه تو راهه!!مثلا من 15 شهریور امتحان علوم پایه دارم!!
نوشته شده توسط مارکوپولو در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 0:42 موضوع | لینک ثابت
سلام به همگی!!
خوبین شما؟
عجب تعطیلاتی بود خدا وکیلی!
رفتیم خوش بگذرونیم که کم هم خوش نگذشت!!
ولی کلی هم کار کردیم !!
شما فکر کن ۵ تا کولر مونده باشه و تو بخوای اونا رو سرویس کنی!!!
و موقع کولر آخر دقیقا بر عکس میشه و به جای اینکه تو کولر رو سرویس کنی٬کولر تو رو .... می کنه!!
این از این!!
فکر کن ساعت ۴ صبح ببینی داره صدای خش خش میاد و فکر کنی دزد اومده تو حیاط رو نگاه می کنی خبری نیست!طبقه دوم خونه که خودت با آبجی محترمه ساکن اون هستید هم یه نگاهی می کنید و می بینی خبری نیست!میای که مثلا بخوابی که هنوز گرم خواب نشدی که یهو همشیره محترمه به حالت جیغ و گریه وار داد میزنه!! ماررررررکووووووووووووووووو!!!
در حالتی که نمی فهمی چطوری از رختخواب پریدی بیرون با سرعت و به صورت داد و فریاد زنان می دوی به سمت اتاق آبجی محترم که فکر می کنی الان دزد محترم چاقو رو گذاشته رو گلوش و می خواد اونو بکشه!!
که یهو می بینی یه چیز سفیدی از زیر پاهات رد شد!!و خودتم داد میزنی و می پری هوا!!
به اتاق آبجی که میرسی قیافه تورو که میبینه که این همه ترسیدی خنده اش می گیره و میگه تو کمد اتاقم گربه بود!!!![]()
و از همه مهمتر باید به آبجی محترم که به تازگی هوس رانندگی یاد گرفتن کرده رانندگی یاد بدی!!
اونم در چند نوبت و در نواحی مختلف!!
آبجی محترم ما یک ماه زودتر از ماه واسه گواهینامه اسم نوشت و بار اول آزمون رانندگی هم به جای اینکه بپیچه رفت تو جدول و کل فضای سبز شهرداری رو خراب کرد!خدا رو شکر سرهنگ راهنمایی و رانندگی به دلیل اینکه از مریض های آبجی محترم بود و آبجی واسه دندونش بهش تخفیف داده بود بی خیال گرفتن خسارت شد و گفت انشاالله دفعه بعد بیاد واسه امتحان!!
و آبجی محترم گواهینامه اش رو یه روز زودتر از من گرفت و تو این ماه گذشته هم ۸ جلسه تمرین آموزشی واسه رانندگی تو شهر رفته بود!!!![]()
و با این وجود به قول خودش هنوز هم تو رانندگی التماس دعا بود!!
و از لطف های پدر جان که این چند وقت تنبل شده بودن و هر چی جنس واسه مغازه میخواست به من می گفت و نکته اش اینجاست که همه ی جنس ها شکستنی و من هم در تب و تاب تند رفتن !!
به نظر شما با ۴ تا کارتن تخم مرغ پشت ماشین از ۹۰ کیلومتر تو شهر بیشتر میشه رفت؟؟؟
و از روز آخر که جبران کردم و ۲ تا ماشین رو پشت سر هم ترکوندم!!
اول ماشین پدر محترم و بعد هم آبجی محترم!!
به طوری که هیچ کدومشون حتی استارت هم نخوردن و مجبور شدم آژانس بگیرم و برم ترمینال !!!
خاطرات شیراز خیلی زیاده!!
اما به دلیل یه سری مسایل امنیتی و حیثیتی یه سری از اونا رو نمیشه گفت!!![]()
در ضمن این یک ماهه همش امتحان دارم و چون به مامان بزرگه تیمور قول دادم که پسر خوبی واسش باشم سعی می کنم که بیشتر درس بخونم و کمتر بیام سراغ اینترنت !!
دیگه شما به بزرگی خودتون ببخشید!!
نوشته شده توسط مارکوپولو در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت 11:19 موضوع | لینک ثابت
با خودم گفتم میام خونه کلی مطلب جدید می نویسم !!
اما مثل اینکه اصلا حس و حال نوشتن ندارم
یا به عبارتی اینقدر اینجا سرم شلوغه و درگیر انجام دادن کارهای خونه که روی هم تلنبار شدم و اصلا وقت آپ کردن رو ندارم !!
زیاد حال واحوالم تعریفی نداره!!
فقط همین
فعلا یا حق
نوشته شده توسط مارکوپولو در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 ساعت 19:3 موضوع | لینک ثابت
الان ساعت ۱۱:۴۵ دقیقه هست !!
ساعت ۱۲:۳۰ امتحان ایمنی شناسی دارم!!
باز هم طبق معمول هیچی نخوندم!!
حتما می پرسید چرا؟؟؟
می گم واستون!!
با عرض شرمندگی مثل اینکه ولگردی من رو ول نمی کنه!!
اینجانب جوان ناکام طبق معمول آخر هفته کرمان نبودم!
از پنجشنبه ظهر رفتیم به روستای دلفارت (Dalfart) از توابع شهرستان جیرفت !حدودا 2 ساعت با کرمان فاصله داره!!
و تا شب جمعه تو باغ یکی از دوستان بودیم و شب هم برگشتیم!!که از اونجا یه سفر نامه مشت دارم که اون رو هم واستون مینویسم!!!با کلی عکس با حال!!فقط تا این حد میگم که دلتون بسوزه!
میوه هایی که تو باغ بود از گردو گرفته تا زردآلو و شاه توت و سیب درختی و آلو زرد بگیر تا کلی میوه دیگه که هنوز در نیومده بود!!عکس ها رو که ببینید میفهمید که من چی می گم!!
امروز صبح هم که بیدار شدم و رفتم سر کلاس ایمنی مشهور!!
استاد باز طبق معمول همیشه که من میام سر کلاس نمی خواست حضور غیاب کنه!
که پسرهای کلاس(نمی دونم به خاطر اینکه اجر اومدن من سر کلاس ضایع نشه یا به خاطر اینکه می خواستن حال دخترای کلاس که به علت اینکه می خواستن ایمنی بخونن و سر کلاس نیومده بودن رو بگیرن) به استاد خواهش و التماس که استاد جون ما حاضر غایب کن و گیر دادن تا استاد حضور غیاب کرد و با اجازتون 9 نفر از 40 نفر غایب بودن!!
و یه چیز رو پیش بینی می کنم!!
مثلا الان امتحان ایمنی هست و من پشت سر خانم ممول و سرنتی پیتی نشستم و دارم تقلب می کنم و هیچکس هم کاری به من نداره
میگید نه از بچه های کلاس بپرسید!!!
در ضمن امشب هم دارم میرم شیراز!!
به مدت یک هفته!
و قول میدم هر سه روز یه سفرنامه بنویسم !!
سفرنامه های تهران،اصفهان و دلفارت جیرفت!!
فعلا با اجازتون!!
نوشته شده توسط مارکوپولو در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 12:1 موضوع | لینک ثابت
شاید احمقانه ترین کار شبهای امتحان این باشه که بشینی به وبگردی و تا بوغ سگ بیدار باشی!!
امروز عصر از کلاس اومدم و خسته و کوفته خواستم یه ذره استراحت کنم که دوستی زنگ زد و گفت برنامه پخش دی وی دی می خوام !تو خوابگاه چیزی داری بیام ازت بگیرم؟
ما هم گفتیم آقا بیا!!
خلاصه آقا با لپ تاپش اومد و ما هم واسش نصب کردیم و رفت!!
حدودای ساعت ۹ بود که حس کردم خیلی خوابم میاد !گفتم یه ۱ ساعتی می خوابم و بعد بیدار می شم ایمنی می خونم!اما قبل از خواب یه فکر عاقلانه کردم!![]()
می دونستم وقتی بیدار بشم سوپر مارکت سر کوچه تعطیله!(تعجب نکنید اینجا کرمانه!!)
واسه همین رفتم کالباس و نوشابه خریدم که وقتی بیدار شدم گشنه نمونم!
آخه غذای سه شنبه شب سلف اینجا سیب زمینی و تخم مرغ هست اونم به صورت خام!
و از اونجا که ما هم خیلی فعال هستیم سعی می کنیم زحمت درست کردن آنها را با یه غذای آماده از سر خود رفع کنیم!
سرم رو گذاشتم رو بالشت و وقتی چشم باز کردم دیدم دور و برم خیلی خلوت وآرومه!
ساعت رو که نگاه کردم دیدم ساعت ۱۲ شبه و همه خوابن!به جای یه ساعت ۳ ساعت خوابیده بودم!!
خلاصه رفتیم سراغ یخچال و شام را برداشتیم و به مقدار متنابهی صرف کردیم!!
به مقداری که نزدیک بود هر چه را خورده بودیم بالا بیاوریم!!
بعد هم که نیت به درس خواندن کردیم !اما کور شوم اگر حس درس خواندن در من ظاهر شده باشد!!فقط در حد نیت پیش رفتم !نه کمتر نه وبیشتر!
البته تا همین جا هم جای بسی خوشحالی دارد!
زیرا بعد از روزها تلاش مقداری جزوه گیر ما آمده!
و امشب هم که نیت به خواندن کردیم و با توجه به سیر پیشرفت از نیت تا عمل انشاالله فردا صبح شروع به خواندن می کنیم!!
دیدیم که از درس چیزی نصیب ما نمیشود!
تلوزیون رو روشن کردم!داشت فیلم روز سوم رو پخش می کرد!با اینکه ۲ بار فیلم رو دیده بودم اما دیگه از بیکاری که بهتر بود!
واسه همین نشستم واسه بار سوم هم فیلم رو دیدم!
به نظر من بعضی فیلمها رو باید تو تنهایی دید!یکی از اونها هم همین فیلمه!یه صحنه هایی رو دیدم که تو اون ۲ بار اصلا بهشون توجه نکرده بودم!
این فیلم هم واسه بار اول بود که من داشتم تو تنهایی می دیدمش!
واقعا منو به فکر فرو برد!
راستشو بخواین یه جاهایی از فیلم اشک ریختم!
اونجا که رسول برادر رضا تو دستهای اون جون داد و مرد!
یا اونجا که بچه کوچیک اون آقاهه تو بمبارون می میره!
اونجا که سمیره به رضا می گه تقصیر منه که شما دارید می میرید و رضا بهش میگه هیچی نگو!می خواستی اونجا تورو بکشم؟اونجا که میگه هنوز حسرت اون پس گردنی که به رسول زدم تو دلم مونده!و خیلی از جاهای فیلم!!
به نظر من تو صحنه های جنگ خیلی چیزها رو میشه دید
اما آدم باید یه ذره تیز بین و دقیق باشه!
به خودم گفتم که ماچقدر فراموش کار هستیم!!
انگار که نه انگار بین ما عراق جنگی بوده!انگار که نه انگار کلی آدم رو از خوزستان آواره کردن!چقدر آدم کشتن!
چقدر فرزند رو یتیم کردن!اونجا که فرمانده به رضا می گه به بچه من بگو من جنگیدم که تو دنیا رو قشنگتر ببینی!!اما غافل از اینکه بچه پدر می خواد و دنیا هر چقدر هم زیبا باشه بدون سایه بالا سر هیچ ارزشی واسه آدم نداره!درسته ما ایران رو نگه داشتیم اما چه خونها که بیگناه به زمین ریخته شد!
اما حالا چی؟
دولتمردان ما به اون عراقی هایی که ما ر از سرزمین خودمون آواره کردن لقب برادر می دن!
بهشون امکانات جنگی واسه جنگ با آمریکا میدن!!آخه که چی بشه؟ که منافع خودمون محفوظ بمونه؟
آخه برادری یعنی این؟
یعنی اینکه تو جنگ به ناموس برادر خودت هم رحم نکنی؟یعنی اینکه به قول اون سرباز روسی تو فیلم بادبادک باز تو جنگ شرم وحیا هم باید از بین بره؟و هر کی رو دیدی به چشم یک ......به اون نگاه کنی؟حالا چه بچه باشه و چه پیرزن!!
یعنی اینکه به یه بچه سیزده ساله هم رحم نکنی؟
به خدا این کارو حیوون هم با آدم نمی کنه!پس تو رو خدا به خاطر منافع خودتون به هر کسی لقب برادر ندید!
به هیچکس!!ارزش آدمیت بیشتر از این حرفهاست!
تنها چیزی که می دونم اینه که عشق هیچ جا و هیچ وقت نمی شناسه!
اونجا که فواد خواستگار سمیره به رضا داداش سمیره میگه؟سمیره حبی!!!یعنی سمیره ماله منه!!
خیلی کیف می کنم!!
و دو نقطه پارادوکس این فیلم هم جالبه !
صحنه اول که رضا و دوستاش اومدن دنبال سمیره !و سمیره خودش از خونه میاد بیرون و فواد هیچ کاری نمی کنه !فقط بهش میگه نرو !و تهدید به شلیک به سمیره می کنه اما نمی تونه شلیک کنه!تا آخر فیلم هم این همه آدم کشته میشن که سمیره زنده بمونه!و در آخر فیلم هم که سمیره خودش با تفنگ به فواد شلیک می کنه!بدون هیچ درنگ و شکی!!خیلی راحت !تو این صحنه آخر به خیلی از نتیجه ها میرسم که اینجا نگم بهتره!!!
پ.ن۱:
گویا دیشب ساعت ۹:۴۰ که من خواب بودم کرمان زلزله اومده!! و ما هم ککمان نگزیده!![]()
تازه اونهایی هم که بیدار بودن و مشغول دیدن فیلم امپراطور د ریا بودن !هی نگاه هم می کردن و می گفتن زلزله !اما هیچ کس حوصله نکرده و بلند بشه و فرار کنه!
آ خه ما یکی تو خوابگاه د اریم ۱۰۵ کیلو وزنشه!!و قهرمان کشور تو رشته پرتاب هر چیزی که فکر کنید هست!!![]()
از پرتاب نیزه بگیر تا دیسک و این آ خری ها هم که اعصا بش خورد میشه بچه ها رو می گیره و پرت می کنه این ور و اون ور!!![]()
گویا در لحظات اول بچه ها فکر می کردن این بنده خدا باز دوباره داره تند تند تو خوابگاه راه میره !
ولی وقتی دیدن اون هم نشسته و داره فیلم نگاه می کنه تازه می فهمن که بله زلزله اومده به چه خفن ناکی !![]()
که تا میان فرار بکنن زلزله تموم میشه!!!![]()
نوشته شده توسط مارکوپولو در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 2:59 موضوع | لینک ثابت
پ.ن:
قرار نبود چیزی بنویسم اما دیدم حیف هست اینو نگم!
شنبه آینده دارم میرم شیراز به مدت ۷ روز!
حالا به نظر شما لقب ولگرد واسه من مناسب نیست؟؟؟؟
در عرض ۱ ماه!
چهار بار به این ور و اون ور مسافرت کردم
به عبارتی هر هفته یک سفر!!
راستی به زودی یک سری خاطره و عکس از اصفهان هم می زنم واستون!!!
نوشته شده توسط مارکوپولو در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 12:28 موضوع | لینک ثابت
سلام به همه ی دوستان
لطفا سر من غر نزنید که چرا آپ نمی کنم!!
توضیح می دم!
همون طور که مستحضر هستید هفته پیش اصفهان بودم.
تنها چیزی که از اونجا واسه همیشه تو ذهن و خاطره من می مونه کلیسا وانک تو محله جلفا هست که فکر کنم در تمام ایرانگردی های خود تا به حال چنین جایی رو ندیدم!!
هیچ جا!!
در هیچ کجا به چنین آرامشی دست پیدا نکردم!!
و شبهای زاینده رود!
دو شب اونجا بودم و هر دو شب زودتر از ساعت 4 نیومدم هتل!
واقعا لب رودخونه حال و هوایی اساسی داره!
و نکته مهم و قابل توجه!!
دانشگاه کرمان با انتقالی من موافقت کرد و این یعنی من از ترم دیگه میرم شیراز یا به عبارتی واسه همیشه میرم شیراز!
اما هنوز نظر دانشگاه شیراز معلوم نیست که اونم احتمالا مثبته!!
ولی خداییش این روزها دلم عجیب گرفته!
مثل پدری هستم که بچه اش به دنیا اومده اما مادر بچه موقع زایمان فوت کرده و مرده!!دلم واسه کرمان هم تنگ میشه!اما چه کنم که باید برم!
فکر کنم شیرینی که اون روز به مسئولهای آموزش دانشکدمون دادم بدترین و تلخ ترین شیرینی بود که تو زندگیم به کسی دادم!!
شنبه این هفته امتحان ایمنی دارم
واسه همین می خوام مثل بچه آدم بشینم بخونم!!
اگه میبینید خبری از من نیست ،غر نزنید
به خدا اگه نخونم میفتم و به امتحان علوم پایه نمی رسم!!
نوشته شده توسط مارکوپولو در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 1:17 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

بعضی وقتها خوبه که آدم یه حرفهایی رو یه جایی بزنه.
کجا بهتر از اینجا؟
هی تویی که منو می شناسی؟
به این فکر کن!
که شاید شخصیت اینجام دروغی باشه؟؟
یا شایدم اون یکی شخصیتم دروغی باشه؟
یا شاید جفتش درست باشه؟
و شایدم بی شخصیت باشم.
همه چیز ممکنه.
پس بخون.
اما سعی نکن قضاوت کنی.
چون گاو گیج میگیری در حد تیم ملی.
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
وقتی هدی که بزرگ شد(هدیییییییییی)
دانشجوی بیکار (حسام و محمد)Dr
دانشگاه با طعم باران(نیلوفر)Dr
قلب عضوی برای زیستن(هاریسون)Dr
Dr Mari
من و آقا قشنگه (خانمی ) Dr
پنجره ها باز( فاطیما) Dr
دوباره ها(ماهک)
سیاه،سپید ،خاکستری(نسرین)
حرف دل(دل نوشته از همه چیز) هستی
سیر ترشی متاهل
زابیل
آقای مینو با سبیل از بناگوش در رفته
انرژی مثبت( الناز)
بهار
مسافر
سارا پارسا
لیمو
هزار و یک شب من(شهرزاد)
زنانگیهای من(گلابتون)
فاطی بلا
شعله های درون من(آتیش پاره)
جزر و مد(نفس )
medical_life82
قسم (قسم به روزهای تنهایی)
دختری از ایران(سمیرا)
بوس ماهی(شیرین جان عزیز)
پنهانی(مروارید عزیز)
نسیم اژدها!!
من نوشا هستم(نوشا)
مسافر جنوب(مینا)
چند روز نوشته های من (سمانه)
دخمل بابا!!
خانم مارپل
پزشک نیمه دیوانه
دیوار سیاه و سفید (بهاره)
خلوت دل ( حمیدرضا جان عزیز)
از طبیعت زاده شدم(آکارسو)
مرا می شنوی(ملیکا)
دندانپزشک تازه وارد(فرانک)
دل نوشته های یک زن ایرانی( فرزانه)
خنده های آبی(شادی)
دست نوشته های پسری با فکرهای بزرگ( مرد تنهای شب)
دختر اسفند(رها)
پیوندهای روزانه
گالری فروغ
توکای مقدس
عمو خسروی عزیز
فروغ فرخزاد
احمد شاملو
داریوش مهرجویی
عباس معروفی
صادق هدایت
انجمن اخترشناسی شیراز
کانون وبلاگ نویسان شیراز
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
طراح قالب
POWERED BY