دست نوشته های کسی که شبیه هیچ کس نیست جز خودش
مبارک!!!!!!!!!!!هوراا! و به استقلالی های عزیز هم تبریک می گم که تونستن خودشون رو تو لیگ برتر نگه دارن!آخه اون روز اخبار می گفت اگه لیگ ۲ هفته دیگه ادامه داشت اسقلال به احتمال زیاد سقوط می کرد!!! خوب! بریم سر اصل مطلب!! در پی اظهار نظرهای این چند روز من د ر مورد حال و احوالات خودم !خیلی از دوستان نگران شدن!! و با تماسها و نظرهای خصوصی و غیر خصوصی خودشون حال منو می پرسیدند!! حقیقتش حالم خیلی خراب بود!ولی دیدم اگه قرارباشه همینجوری ادامه پیدا کنه دیگه هیچی از من نمی مونه!! وقتی دل نگرانی دوست عزیزم موسی رو دیدم که شب تا از سر کار اومد خونه به من زنگ زد تا حال منو بپرسه!و وقتی که صدای داغون منو شنید ناراحت شد!!!خیلی از خودم بدم اومد!! این موسی از دوستان دوران نوجوانی منه !! به عبارتی الان ۸ سال هست که با هم دوستیم!! بهم گفت اگه تو هم مثل فلانی بشی خاک بر سرت کنن!! به ماجرا فکر کردم یاد فلانی افتادم و دیدم راست میگه!! خاک بر سرم کنن اگه بخوام مثل اون بشم!! خلاصه !! تصمیم گرفتم که بهتر بشم! به همین مناسبت تصمیم گرفتم که به خودم بیشتر برسم و استراحت بیشتری کنم!دیشب رو زود خوابیدم !صبح کلاس داشتیم!ساعت ۸!از اونجا که می دونستم برم استاد حضور غیاب نمی کنه! و خانم جودی ابوت و ممول ناراحت میشن!واسه همین کلاس نرفتم و گرفتم خوابیدم!! نگو استاد هم که دیده من سر کلاس نمیام اونم ناراحت شده و اونم کلاس رو پیچونده و امروز اصلان سر کلاس نیومده!! خلاصه ما هم تصمیم گرفتیم که اتاق رو تمیز کنیم و بعدش هم بعد از مدت ها تو خوابگاه آشپزی کردم!! ظهر هم که اومدم برم سر کلاس خاله جون!! گویا خاله جون هم دیده من امروز نیومدم گفته منم ظهر نمیام !! و اینجوری بود که کلاسهای امروز ما کلا پیچیده شد!! منم ظهر باز دوباره یه ۳ ساعت خوابیدم و بیدار که شدم شروع کردم به تمیز کردن اتاق و اتاقم رو درست کردم بعدش هم حمام و بعد هم رفتم بیرون خرید! نکته جالب این بود که من می خواستم امروز برم لباسم رو بدم خشکشویی !! آخه یه آقایی شب عروسی خیلی شنگول بود و نمی دونم چی شد که نصف ظرف غذاشو خالی کرد رو من بیچاره!! خلاصه از خوابگاه زدم بیرون و تا رسیدم دم خشکشویی یادم اومد که لباسمو یادم رفته بیارم مثل این آدمهای دیوونه به زور برگشتم خوابگاه!و لباس رو برداشتم .وقتی رسیدم در خشکشویی دیدم که خشکشویی بسته و تعطیل شده!! اون موقع بود که کلی به خودم فحش دادم !! برای اینکه بدونید حالم خوب شده چند تا عکس از اتاقم می زنم که ببینید چقدر با اون روز فرق کرده!! و اینم یه عکس دیگه از یه نمای دیگه!! پ.ن۱ : من سه شنبه شب دارم میرم اصفهان !! اگه کسی کاری داره یا چیزی می خواد الان بگه!نه مثل اون دفعه وقتی رفتم تهران بگید ما فلان چیزو می خواستیم یا فلان چیزو!! پ.ن ۲: به میمنت اینکه حالم بهتر شده باز دوباره از فردا می خوام برم سراغ طرح موشیم البته این دفعه دیگه نیاز نیست که سرنگ انسولین به کف پای موشها تزریق کنیم !این دفعه ماجرا جالب تره !! باید یه کرم رو به مدت ۵ دقیقه کف پای آقا موشه بمالم تا ببینم میزان التهاب پاش در اثر سوختگی کم میشه یا نه؟ تو این فکر هستم وقتی کف پای موش رو کرم میمالی قلقلکش میاد یا نه؟؟ پ.ن ۳: از همه ی شما ممنونم که به فکرم بودید و حالمو می پرسیدید!! اینجا اتوبوس ساعت چهار و ربع صبح!!!! ازساعت ۱:۳۰ تا ۲:۳۰ ساعت خوابیدم بعدش هم بیدار شدم و تا حالا هم خوابم نبرده !!فردا صبح امتحان دارم و نمی دونم که باید چه کار کنم !! نمی دونم چرا نسبت به درس بی خیال شدم و اصلا دست و دلم به درس نمیره!! دیروز وقتی داشتم از خونه می اومدم انگار داشتم که جون می دادم !! دوست داشتم گریه کنم وداد بزنم من نمیخوام برم!!! اما مرد هیچ وقت گریه نمی کنه !! نمی دوهم چرا اینقدر بی تاب شدم واسه خونه!! هر وقت که میرم خونه اینقدر دور بر خودم رو تو شیراز شلوغ می کنم که نمی فهمم کی میرم و کی میام !! همیشه همینه ! خواهرم می گه اینقدر به خودت فشار نیار! داغون میشی!! اما من می گم اگه بیکار باشم می پوسم ! باید در مورد آینده فکر کنم ! باید یه تصمیم اساسی بگیرم!! دیگه کم کم داره از خودم هم بدم میاد!! از کارهای که می کنم از رفتاری که داره عادت من می شه!! من این مهدی که هستم نبودم!! من با کلی امید راهی شهر غریب شدم!! من اینجوری نبودم!!به خدا راست میگم!! من آدم پاکی بودم!!! من درسم از همه چیز واسم مهمتر بود!!! اما الان تنها چیزی که واسم اهمیت نداره درسمه!!! من کسی بودم که وقتی درس می خوندم لذت می بردم!! اما حالا چی؟ واسه یه ذره درس خوندن جون می کنم!!! باید یه تغییر اساسی بکنم ! حالا رو به خوبی یا رو به بدی اون رو نمی دونم!!! اما مطمئن هستم که یا کامل خوب می شم ویا به طور کامل رو به خرابی میرم !!میرم تو لجن!! اونقدر خراب می شم که هیچ کس حتی اسم من رو به زبون نیاره!! من همیشه به ضرب المثل یا رومی روم یا زنگی زنگ اعتقاد دارم! اما هرچی بشه دیگه به هیچ کس دل نمی بندم!! تنها کسی که عاشقش می شم خدا هست!! با تنها کسی که حرفهای دلم رو می زنم خدامه! کسی که هر چقدر هم باهاش باشی ازش سیر نشی! کسی که بتونی وقتی داغون هستی رو اون تکیه کنی و سرت رو روی سجاده بگذاری و زار زار گریه کنی !! آره ! دیگه خسته شدم! خسته شدم از روزهایی که داغونم و کسی نیست که کمکم کنه!! پس به زودی زود یا خدای من مشروب و سیگار و ................. خوهد بود و یا همان خدایی که به یگانه بودنش اعتقاد راسخ دارم!! کسی که بتواند در روزهای سخت مرهم من باشد به راستی خدای من است!!ولیک آلات لهو و لعب باشد !خواه خدای یگانه باشد!! هر چیز و هر کس می خواهد باشد!! می دونم!!من دیگه اون مهدی گذشته نیستم!! خودم هم قبول دارم! همه میگن و خودم هم میدونم! ساعت 5 شده و اتوبوس رسیده نزدیکای کرمان!! به احتمال زیاد صبح تا برسم این مطلب رو آپ می کنم!! آی آدمها که بر ساحل نشسته ،شاد و خندانید ! یک نفر دارد در آب می سپارد جان!!
پ.ن ۱: امتحان دادم!!به خدا از ۶ جلسه فقط جلسه اول رو که خودم پیاده کرده بودم روخونی کرده بودم!!اما به لطف خدا همونجور که پیش بینی کرده بودم یکی از اعضای گروه ۵+۲ به دادم رسید!! البته این عضو خیلی وقتها و خیلی جاهای دیگه هم به داد من رسیده!!در هر صورت خدا حفظش کنه!! پ.ن۲:امروز صبح ساعت ۶ رسیدم کرمان و این مطلب بالا رو اپ کردم و ساعت ۷ اماده شدم که برم سر کلاس!دیشب ۱ ساعت خوابیدم!!این استاد همون استاد ایمنی معروفه که گفته به مارکوپولو بگید اگه غیبت کنه حذفش می کنم!!از ۱ ساعت و نیم کلاس حداقل ۱ ساعت رو خواب بودم!!و استاد محترم هم مثل هفته پیش یه حال اساسی به من داد و حضور غیاب نکرد!!! من هم اعصابم خرد و داغون شده بود که خانم جودی ابوت اومده و میگه: مارکوپولو از وقتی که تو اومدی سر کلاس استاد دیگه حضور و غیاب نمی کنه و همش تقصیر تو هست و خانم ممول از راه میرسه و به من میگه اگه هفته دیگه خواستی بیای سر کلاس یه خبر به ما بده که الکی نیایم سر کلاس ! چون تا وقتی که تو میای استاد حضور و غیاب نمی کنه!!!(اینم از شانس ما!!) پ.ن ۳: ظهر که از دانشکده اومدم باز هم طبق معمول( بعد از امتحان هایی که خدا رحم می کنه و پاس میشم) از شدت خوشحالی رفتم تو کتابفروشی و ۵ جلد از کتابهای شعر احمد شاملو رو خریدم!!و می خوام همشون رو بخونم!! آی جون میده شعر خوندن!!!!اینقده خوبه!!!! پ.ن ۴: نداریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! امتحان پاتولوژی از من نگرفتن !! گفتن برو آخر ترم بیا همشو با هم امتحان بده!!! خدایی خیلی بهم حال داده گروه پاتولوژی !! به قول استاد که خیلی دوستش دارم : می گفت تو کل گروه ما رو به هم ریختی تا حالا سابقه نداشته کسی واسه امتحان این کار کنه و به من لقب دانشجوی فراری رو داد!! خبر مهم تر : من که دیدم امتحان ندارم به روحیه لطیف و نحیفم ضربه وارد شد به همین دلیل به نشانه اعتراض سه شنبه شب کرمان رو به مقصد شیراز ترک کردم و الان هم تو خونه خودمون هستم و کلی هم دارم حال می کنم! خبر بعدی شنبه صبح امتحان دارم و به خدا هنوز هیچی نخوندم شب هم عروسی دعوت هستیم می مونه جمعه !! که تو کارت عروسی نوشته از عصر تا پاسی از شب!! که پاسی از شب تو شیراز هم یعنی اول صبح!! پس احتمالا جمعه صبح هم تا ظهر خوابیم!!!! نتیجه گیری: هیچ امیدی به نمره آوردن من نیست پس همین جا دست به دامن خانم سرنتی پیتی یا دیگر نسوان عضو گروه 5+2 می شم !! از خانم ممول!! خانم بیو شیمی! خانم جودی ابوت!! و خانم حنا تقاضای کمک دارم و سلام خانم پیتر و دوستشون خام بد شانس رو هم می رسونم!! خانم بدشانس از این لحاظ این اسم رو بهش دام که بنده خدا سر کلاس هر استادی که یه کلمه حرف می زنه استاد به ایشون با اینکه دختر خیلی خوبی هم هستن گیر میده!! خداییش دلم خیلی براش می سوزه! در ضمن یه قول هم میدم هر کی به من تقلب برسونه قول می دم از سفر اصفهان که آخر هفته آینده دارم میرم یه سوغاتی توپ واسش بیارم به جون تیمور راست می گم!! اینجا رو داشته باشید!!تا بقیه رو واستون بگم!اما اولش می خوام حال روحی و جسمی خودم رو واستون توضیح بدم!! از وقتی از تهران اومدم سرما خوردم و روز به روز هم بدتر میشم! امروز دیگه رو به موت بودم و نمی خواستم که برم سر کلاس ایمنی !ولی از اونجا که استاد گرامی هفته پیش به بچه ها سپرده بود که به این مارکوپولو بگید با ۲ جلسه غیبتی که از کلاس من داره یحتمل باید بره حذف کنه!با جون کندن بیدار شدم و خودمو به سر کلاس رسوندم! هر کس منو میدید ازم می پرسید که چرا اینقدر پریشون هستی؟ تا اونجا که یکی از بچه های کلاس پرسید صبح تا ساعت چند خواب بودید؟ من هم علت رو واسش توضیح دادم!!و استاد نامرد بدبختی های منو تکمیل کرد و حضور غیاب نکرد!!اینقدر اعصابم خورد بود!!! من هم که به علت حال نا مساعد موفق نشده بودم پاتولوژی بخونم رفتم پیش منشی گروه و گفتم میشه از من به جای یکشنبه ،۳ شنبه امتحان بگیرید؟؟!! اونم بدون هیچ گونه درد و خونریزی گفت باشه!! نمی دونم چرا این چند وقته همه با من مهربون شدن! از استاد بگیر تا ..........! نکنه می خوام بمیرم؟؟!!خودم خبر ندارم!! این از اینجا !حالا برگردیم سر اول متن که خانم ماهی کوچولو خواسته که برم به وبلاگش و نظر بدم!! دیدم در مورد فرهاد مهراد هستش یهو به طور عجیبی دلم هوس یکی از شعرهای فرهاد رو کرد که من عاشق این شعر هستم!! شعر هفته خاکستری!!!!!! دنبال کیف CD گشتم !!ولی اینقدر اتاقم به ریخته بود که پیداش نکردم !!داشت گریم می گرفت!!اتاقم خیلی به هم ریخته بود!خودم از اتاقم به هم ریخته تر و داغون تر! بالاخره بعد از کلی گشتن کیف سی دی رو پیدا کردم!! آهنگ رو گذاشتم!! نمی دونم چرا!! ولی وقتی داشتم دنبال کیف سی دی می گشتم یهو دلم گرفت!! خیلی ناراحتم! از این همه سردرگمی!تو این روزها خیلی داغون هستم!!اصلا حوصله درس خوندن رو ندارم!همه چیز به هم ریخته !دلم واسه خونه تنگ شده!!مریض شدم !جون ندارم!همه چیز به هم ریخته!!خیلی بده!فکر کنم تنها شعری که حال منو توصیف می کنه همین شعر هفته خاکستریه!!فرهاد مهراد رو هم دوست دارم!خیلی !! شاعر این شعر شهریار قنبری و آهنگ این شعر هم از واروژان هست. تو رو خدا واسم دعا کنید که از این اوضاع خلاص بشم! اینم از شعر: که فکر کردم بدتون نیاد بخونید و در آخر هم گوش بدید!! هفته خاکستری شنبه روز بدی بود! روز بی حوصلگی! وقت خوبی که می شد ،غزلی تازه بگی! ظهر یکشنبه من! جدول نیمه تموم! همه خونه هاش سیاه!! روی خونه جغد شوم! صفه ی کهنه ی یادداشت های من!! گف دوشنبه روز میلاد منه! اما شعر تو میگه که چشم من ،تو نخه ابره که بارون بزنه! آخ اگه بارون بزنه! آخ اگه بارون بزنه!! (الان ساعت ۴ ظهر و کرمان داره بارون میاد!!) غروب سه شنبه خاکستری بود! همه انگار نوک کوه رفته بودن! به خودم هی زدم از اینجا برو! اما موش خورده شناسنامه من!! عصر چارشنبه من!عصر خوشبختی ما! فصل گندیدن من!! فصل جون سختی ما! روز پنشنبه اومد! مث سقاهک پیر !رو نوکش یه چیکه آب ! گفت به من بگیر بگیر! جمعه حرف تازه ای برام نداشت! هر چی بود بیشتر از اینها گفته بود!! اینم یه عکس از فرهاد مهراد! اینجا هم یه عکس از اتاقم می زنم! من این چند روز به این وضع فجیع زندگی می کنم!! اصلان قصد نداشتم که آپ کنم٬اما نمی دونم که چه مرگیم شد که حس کردم باید بشینم بنویسم ! اگه نمی نوشتم دلم می ترکید!!! اما کو حال درس خوندن؟؟؟ خدا به دادم برسه!!!! الان ۱ ماهه که از شیراز اومدم !دیشب داشتم با خونه صحبت می کردم !آبجیم می گفت نمی خوای بیای خونه ؟؟ یه ذره که فکر کردم دیدم با این اوضاع که داره پیش میره فکر کنم تا ۱۵ خرداد نتونم برم خونه! آخه این هفته که امتحان پاتولوژی دارم !هفته دیگه هم امتحان جنین شناسی بافت دهان و دندان و هفته بعد هم که باید برم واسه همایش دانشجویی اصفهان !!! دارم به خودم فحش میدم که چرا اینقدر خودمو درگیر کردم که حتی نمی تونم به نیازهای شخصی خودم برسم !! می خوام برم لباس بخرم!دیگه حوصله این لباسام رو ندارم ! قرار بود تهران خرید کنم که مشغول خرید واسه دانشکده بودم!! آخ که دلم واسه خونه تنگ شده!! در ضمن یکی ا ز دوستان به من خیلی لطف دارن و مدام به فکر پسرم تیمور هستش و مدام نصیحت می کنه که به خاطر تیمور این کار رو بکن اون کار رو بکن!! می خواستم بگم من به فکر تیمور باشم بهتره یه اینکه مامان بزرگ تیمور شیرش رو حرومم کنه؟ آره ! من به مامان بزرگ تیمور قول دادم! و از همه مهمتر تو جایی که آدم کاری نمی کنه کلی حرف پشت سرش هست !دیگه وای به روزی که اگه آدم بره کاری بکنه!! به هر حال از تو دوست خوب هم ممنونم که به فکر من و تیمور هستی و همیشه به من سر می زنی !! اما چه کنم که نمی شه خیلی کارها رو به دلیل یک سری مسایل انجام داد! آره کل ماجرا همینه!! راستی یادم رفت بگم!امروز صبح از ۱۱ جلسه پاتولوژی ۵ جلسه رو خوندم!!! می خوا ستم بگم که من از تهران برگشتم !! و امتحان پاتولوژی میان ترم که روز یکشنبه بود رو دودر کردم! امروز با استاد مربوطه حرف زدم و نامه رئیس دانشگاه را مبنی بر اینکه من ماموریت اداری بودم رو نشونش دادم!!!! و استاد مربوطه هم بدون هیچ گونه درد و خونریزی قبول کرد که هفته آینده به صورت تشریحی از من تنها امتحان بگیره! سفر نامه تهران هم آماده هستش ولی چون یک شنبه امتحان دارم فکر نکنم بتونم تایپ کنم ! به زودی زود آپ میشم!! یا حق یه بنده خدایی از من پرسید تو چرا این قدر ولگرد هستی؟ من گفتم نمی دونم حتما خدا خواسته! امروز صبح این حرف به خودم هم ثابت شد! امروز صبح خوشحال از اینکه کلاس جنین شناسی بافت دهان و دندان رو پیچوندم مشغول خواب دیدن هفت پادشاه بودم که با زنگ گوشی موبایلم از خواب پریدم!!! شماره نا آشنا بود! گوشی رو که بر داشتم یه خانومی از اون ور خط گفت آقای مارکوپولو ؟ گفتم بله! گفت از کتابخونه دانشگاه هستم!و از دیروز تا حالا داره در به در دنبال من می گرده!! گفتم چطور مگه؟ گفت ما واسه شما به عنوان مامور خرید دانشکده دندانپزشکی بلیط گرفتیم که با یکی از مسئولین کتابخونه امشب برید تهران واسه نمایشگاه کتاب! پرسید آیا آمادگی این سفر رو دارید؟ منم گفتم آره! الا ن که اومدم دانشکده بهم گفت امشب ساعت ۸ حرکت هست و تا جمعه عصر اونجا هستید و تمام خرج سفر و هتل بر عهده دانشگاه کرمان هست !! گفت اگر هم بخواید بیشتر می تونید بمونید! ولی متاسفانه ۱ شنبه امتحان پاتولوژی میان ترم دارم! به این هم می گن سفر غیر مترقبه! حالا دیدین خدا خواسته که من مارکوپولو بشم!! می خواستم بگم که بالاخره سفرهای من تو سال ۸۷ داره شروع میشه! علی الحساب هفته آینده یه سفر یه روزه به تهران واسه نمایشگاه کتاب دارم بعدش هم یه سفر نیم روزه به یزد دارم .البته سفر ۳ روزه من به اصفهان اول خرداد رو هم نباید نادیده گرفت. منتظر عکسهای من باشید. یه سوتی استاد رو هم بگم و برم !استاد محترم امروز فامیل یکی از دخترای کلاس رو موقع حضور و غیاب به جای خانم ........... ( که خداییش امسال خیلی خوش اخلاق شده )رو خواندند خانم بیوشیمی !حالا خدایی هر کی تونست شباهت این ۲ رو کشف کنه من بهش جایزه میدم!! راستی داشت یادم میرفت!قرار بود واستون عکس یکی از موشها که خیلی دوستش دارم رو بزنم!! اینم عکس دوست جدیدم!! پ.ن : در پی اسرار دوستان که می گفتند دست از سر این موشهای بیچاره بردار!امروز یه طرح دیگه به من پیشنهاد شد!!به احتمال زیاد هم قبول می کنم!قرار شده برم پزشکی قانونی و در مورد جسد اشخاصی که در حین دعوا و حادثه کشته می شوند تحقیق کنم ببینم جراحت صورت و فک اونا چقدره!! همکار طرح من می گفت مثلا یه نفر رو میارن که نصف صورتش رو با تبر زدن و مرده و هنوز خون روی صورتش خوب نشده باید دهنش رو بشکافی ببینی چقدر به فک و اعضا صورتش آسیب وارد شده! با بالاخره تونستم بیام و وبلاگ رو به روز کنم!! حقیقتش چند وقتی هست که دوستان وبلاگی مقدار متنابهی بازی راه انداختن !یکی از این دوستان خوب به نام ماهک لطف کرد و منو به بازی دعوت کرد!!و این بازی از این قراره که باید یه هفت سین از آرزوهامونو بنویسیم! من هم قبول کردم!! خوب این هم از هفت سین آرزوهای من!ببخشید که یه ذره عجیبه!!! ۱ـ اولیش اینه که دوست دارم همین الان بمیرم!خیلی دوست دارم عکس العمل دیگران رو بعد از مرگ خودم تو این سن ببینم!!!خیلی خیلی!! ۲ـ دوست دارم اگه یه روزی قرار شد کسی بزرگترین آرزوی من باشه!من کوچکترین آرزوی اون باشم!!و این زمان زودتر از راه برسه!!یه نفر بیاد که اسمش تو کتابا اومده باشه!! ۳ـ هر چه زودتر وضع من روشن بشه!اگه قراره که کرمان بمونم که زودتر بفهمم و اگر هم قرار باشه که برم شیراز یا اصفهان زودتر معلوم بشه!آخه الان یه جوراایییی تو برزخ هستم!! خوب این از آرزوهای در مورد خودم!! حالا آرزوهای بعدی! ۴ـ اولین و مهمترین اونا سلامتی مامان بابا و خانوادم هستش و بعدش سلامتی همه ی دوستان و علی الخصوص دشمن های من!اینجوری بگم که همه سالم باشن!چون من اصلا از مرگ خوشم نمیاد!منظورم مرگ هر کسی به غیر از خودمه!! ۵ـ بعدش هم اینه که دیگه هیچ بچه ای یتیم نباشه!!!چون احساس این که یه نفر هست که سایه اش بالای سر آدمه خیلی خوبه!!آخ که چقدر دلم واسه غرغر کردن بابام و گیر دادن مامانم تنگ شده! ۶ـ ای کاش هیچکی به اعتیاد دچار نشه!نمیدونید وقتی تو یه سوپر مارکت ایستادی و می بینی از ۲۰ تا مشتری حداقل ۱۵ تا سیگار می خرند چقدر بهت فشار میاد!!البته به اونا هم یه ذزه حق میدم!چون خیلی جاها هست که فکر میکنی دستت به هیچ جا نمیرسه!!و هیچکی به دادت نمیرسه!!واسه همین میرب دنبال دود و آبکی!ولی این راه چاره نیست به خدا!! ۷ـ و آخرین آرزوی من اینه که هیچکس آرزویی نداشته باشه!و همه به همه ی آرزوهاشون رسیده باشن !اگر چه داشتن آرزو روح و هدف به زندگی آدم میده!! خوب اینم آرزوهای من! من اسم کس خاصی رو واسه دعوت به بازی خودم نمیارم!! شما همتون دعوت هستید!!!پس لطفا هر چی هفت سین آرزو دارید توی نظرات بنویسید!خیلی دوست دارم بدونم آرزوهای شما چیه!! می دونم خیلی وقت آپ نکردم!! حقیقتش باز هم خر شدم و یه طرح موشی دیگه برداشتم!!و حسابی درگیر و مشغولم!خدا رو شکر تو این یکی خونریزی و کشتن موش وجود نداره!!! به زودی جزئیات و کلی عکس واستون میزنم! یه سفر نامه هم دارم!! با کلی عکس قشنگ!! باز هم میام!!!

![]()
![]()


![]()
![]()

![]()
![]()
| Design By : Night Melody |

