تبليغاتX
دست نوشته های بزرگ مرد کوچک:مارکوپولو



















دست نوشته های بزرگ مرد کوچک:مارکوپولو

دست نوشته های کسی که شبیه هیچ کس نیست جز خودش

سلام به همگی!!

روح   نا آرام گفت   ازهمتون تشکر کنم و سلام همتون رو رسوند و گفت که حالش خیلی بهتره نسبت به اون شب!!

البته اون شب فقط قصدش این بود که من بدبخت رو تا صبح بیدار نگه داره!!

و اما بریم سر خاطرات موشی من!!

۵ شنبه هفته پیش طبق معمول رفتم یه سر به کمیته تحقیقات زدم!!و مسئول واحد طرح ها رو دیدم! ازش پرسیدم هنوز یه طرح تحقیقاتی روی حیوان پیدا نکردی !اونم گفت نه!!

و من هم به اصطلاح شاکی شدم!!

رفت یه سر به آزمایشگاه علوم اعصاب زد و وقتی بر گشت ،گفت:هنوزم طرح حیوونی میخوای؟

من هم که از بچگی علاقه زیادی به حیوون و کشتن اون داشتم با اشتیاق گفتم : آره!!

گفت وایسا ،من میرم الان بر میگردم!که یهو دیدم با یه خانومی برگشت !خانمه دستاش خونی بود!!

که بدون هیچ سلامی ازم پرسید :میتونی با موش کار کنی؟از موش نمی ترسی؟

منم که کلی کلاس گذاشته بودم ،گفتم نه!گفت پس بیا بریم!!!

منم رفتم !بهم گفت تو باید از چشم موش خون بگیری!!با لوله های موئین !به این طریق که لوله رو از زیر پلک میاری و درست در گوشه داخلی چشم ،یه حفره هست و لوله رو اونجا میچرخونی!!تا یه سینوس که اونجاست پاره بشه و خون از تو لوله خارج بشه!!و بعد هم صدای یکی از دکترهایی که اونجا بودن زد!و دکتر اومد روش خون گرفتن رو عملی یادم داد!!

بهم گفت :مطمئن هستی که میخوای کار کنی؟ گفتم:آره ،چطور مگه؟

بهم گفت :آخه تا حالا ۶ نفر اومدن و یاد گرفتن ولی هیچ کس تا حالا وارد عمل نشده!

منم با پوزخندی گفتم :خیالتون راحت من خوشم میاد از این کار!

این طرح مال همون خانم بود که با دستکش خونی از من پرسید میتونی با موش کار کنی؟

دانشجوی بیوشیمی سال آخر بود و واسه پایان نامه   داشت این کار رو انجام میداد!بررسی اثر یه گیاه بود روی قند خون موش!!

خلاصه هماهنگ کردیم و اولین روز کاری ما شروع شد!!

به علت اینکه ساعت ۸ کلاس ایمنی داشتم مجبور شدم که ساعت ۶:۳۰ برم کمیته تحقیقات!!

و ساعت ۵ صبح از خواب بیدار شدم !و نکته جاب اینکه ساعت ۴ خوابیده بودم!

خلاصه ما رسیدیم و خانم محترم اومد و گفت باید امروز از دم ۱۵ تا موش خون بگیری!!گفتم دم یا چشم ؟گفت دم!

چشم واسه یه روز دیگه هست!گفتم چطوری؟

یه تیغ جراحی بهم داد!و گفت باید یه نیشتر به کنار دم موش بزنی!

(  ۲ طرف دم موش رگی هست که خون نسبتا کمی داره !ولی به اندازه یه قطره خون میده!واسه اندازه گیری قند خون موش!)

البته قبلش باید موشها رو توی محفظه co2 بیهوش میکردم تا دردشون نیاد!که شانس بد من!موش اولی به علت زیاد بودن گاز رفت تو اغما!و من هم چون هنور احیا کردن موش رو بلد نبودم !موش مرد!!

که این خانم یهو شروع  کرد به ناله کردن!!که حالا جواب استادمو چی بدم؟ آقا تو رو خدا حداقل یه ذره ازش خون بگیر که ببینم واسه چی مرده؟آقا چرا مرد ؟و هزار جور حرف دیگه!

و در آخر هم پیشنهاد داشت که گردن   موش رو با تیغ بزنم !!!تا بلکه این خانم یه قطره خون از موش بگیره!و بعد از کلی توضیح دادن واسش فهمید که وقتی یه موجودی میمیره خون تو رگهاش لخته میشه و دیگه خونش به درد نمی خوره!!و بی خیال من بدبخت شد!وگرنه باید سر موش رو می بریدم!!!

بماند که اون روز از ترس اینکه موشها نمیرن  هی این خانم میگفت:آقا مرد!تو رو خدا درش بیار!من بدبخت هم گوش میکردم و می دیدم موشه از من هم سر حال تره و هی این ور و اون ور میره و نمیگذاره ازش خون بگیرم!!و اون روز هم به بدبختی گذشت!!

قرار شد ۲ شنبه ظهر بیام و کار خون گیری از چشم رو شروع کنیم!!از صبح کلاس داشتم!شب هم طبق معمول کم خوابیده بودم!!وقتی وارد آزمایشگاه شدم از بوی فرمالین و مدفوع موشها نزدیک بود بیهوش بشم!واسه همین زود ماسک زدم و سریع یکی از آدامس های orbit تند که تا اعماق وجود آدم رو میسوزونه انداختم بالا!!بو نیومد  !اما به ماسک عادت نداشتم!

خلاصه کار شروع شد!خانم گفت اول   از دمش خون میگیری!بعد از چشمش!بعد هم نگهش میداری که من توی کشاله ران پای موش تزریق دارو انجام بدم!!

اولین موش رو از قفس در آوردم!!

این موش های بیچاره وقتی میترسن ،همه ی کارهایی که باید تو دستشویی بکنن یه جا با هم انجام میدن!و یه حال اساسی به دست من بیچاره داد!خدا رو شکر که دستکش دستم بود!اما بوشو چه کار می کردم؟

خلاصه    خونگیری  از دم تمام شد!و به هزار مصیبت از چشم موش هم خون گرفتم!!

مشکل این بود که اگر موش زیاد   تواتاق گاز باشه میمیره!وقتی هم که زود درش میاری یهو وسط کار به هوش میاد!و مثلا لوله تو چشمش بود و یهو شروع به حرکت میکرد!و خون این ور و اون ور می پاشید و موش می خواست گازت بگیره!

تصور کنید یه موش تو دستتونه !یه لوله تو چشمش  و از لوله خون میچکه!و موش هم به هوش میاد!!

نا گقته نماند که خیلی از موشها رفتن تو اغما!ولی خدا رو شکر شب قبل از بچه ها روش احیا موش رو پرسیده بودم!بدین صورت که باید با پنس زبونشو از دهنش در بیاری تا راه هوا باز بشه و بعد شروع کنی به مالیدن و ماساژ دادن قلب موش!!

واقعا لذت داشت که قلب موش یهو زیر دستات شروع به تپیدن کنه!به خودم فحش دادم که چرا اومدم رشته دندونپزشکی!باید میرفتم پزشکی !که در همین مواقع یکی دیگه از موشها مرد!

و به این نتیجه رسیدم که خدا رو شکر که نرفتم پزشکی!!

باید ۴ مرتبه از چشم موش خون میگرفتم!!

در مرتبه۳!خانم گفت که باز هم خون میخوام!

گفتم یه بار از چشم  چپ خون گرفتم و یه بار هم از چشم راست!موش دیگه خون نداره!!

گفت دوباره امتحان کن!من دو بار دیگه خون می خوام!!

منه بیچاره هم موشو بیهوش کردم!چند بار!!لوله رو میچرخوندم ولی همش به استخوان موش میرسیدم!موش بیچاره به هوش میومد!!اما دیگه جونی نداشت که تکون بخوره!وقتی زیاد  لوله رو تو چشمش می چرخوندم یهو وحشی می شد و تکون می خورد و من  از ترس ولش میکردم!!دیگه از خودم بدم میومد!  دعا میکردم که زودتر ساعت ۸ بشه و برم گورمو گم کنم!!داشتم دیوونه میشدم!حتی چشمم به شیشه اتر افتاد !به سرم زد که خانمه رو بیهوش کنم و فرار کنم!!

و تازه قسمت جالب ماجرا اینجاست!!خانمه گفت حالا که خون نداره !دمش رو با قیچی ببر !شاید خون داشته باشه!!!گفتم بابا اینقدر  دمش خون نداره!   گفت نکنه می ترسی!!گفتم نه ولی این موشها گناه دارن!گفت اینا تا چند ساعت دیگه میمیرن!!مهم منه بدبختم که پایان نامه ام خراب میشه!با هزار بدبختی با قیچی دم موش رو بریدم!!!صدای استخوناش رو میشنیدم!از خودم بدم اومد!اما موش هیچی خون نداشت!خانم گیر داد که یه بار دیگه بیهوشش کن!شاید چشمش خون داشته باشه!!!!گفتم نداره!گفت داره!منم فکری به سرم زد !!گفتم باشه!!موشو گذاشتم تو محفظه!!

اما دیر درش آوردم !دعا کردم که زود بیهوش بشه!دوز گاز رو زیاد تر کردم!موش بیهوش شد!درش نیاوردم!حس کردم دیگه نفس نمیکشه!!درش آوردم!مرده بود!!هیچ وقت از مرگ هیچ چیزی اینقدر خوشحال نبودم!!هیچ وقت !

این دفعه با لحنی جدی به خانم گفتم!من دیگه نه دم می برم و نه از چشم خون میگیرم!!اگه اینجوری ادامه بدیم همه ی موشها میمیرن!اونم که به فکر پایان نامه بود گفت باشه !فردا صبح    می گیریم !  منم خوشحال و زود خداحافظی کردم!و اومدم بیرون و به مسئول واحد طرحها sms  دادم!و گفتم غلط کردم !من طرح حیوونی نمی خوام!اونم گفت باشه !نمی خواد گریه کنی!!

من خودم موضوع رو حل می کنم و نیاز نیست دیگه بری!و از اونجا بود که با خودم عهد کردم که دیگه طرح حیوونی بر ندارم!!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 17:2 توسط مارکوپولو| |

خسته شدم از این زندگی نکبت!!

از همه چیز!!چرا اینجوریه زندگی؟

چرا اینقدر مزخرفه؟

کاش یکی پیدا بشه منو از شر این زندگی نکبت خلاص کنه!!

کاش!!!

ولی میدونم این زندگی مثل اختاپوس دستاشو دور بدنم حلقه کرده و به این

 سادگیها منو ول نمی کنه!خوشا  به حال شما !خوشا به حال مارکوپولو !

اون یه دلخوشی داره!!اون تیمور رو داره!اما منه بدبخت چی؟

تازه اول شب یاد بیچارگی هام میفتم!!!

همه خوابند و من بیدار!من بیچاره!!چرا روح من باید ناآروم باشه؟چرا

من باید شبگرد باشم؟چرا همه خوابند  و من بیدار؟

ها؟

ای خدا چرا؟

چرا من؟

من که گفته بودم به عشق اعتقاد ندارم!پس چرا دوباره .....؟

آخه خدا چرا؟

مگه مرض داشتی؟

میدونم دارم کفر میگم!اینو واسه این میگم که ای خدا خشمت بگیره و منو

از شر این زندگی نکبت خلاص کنی!!

شاید هم صادق هدایت عاقل بود!!


شیر گاز!!باز شد و همه چیز خلاص!از شر همه خلاص شد!

 

مارکوپولو هم موشها رو با گاز co2 بیهوش میکنه!

اما بعضی وقتها موشها به جای اینکه بیهوش بشن میرن تو اغما!!


ولی مارکوپولو بلده اونها رو احیا کنه!!و به زندگی برشون گردونه!!


خدا رو شکر که کسی پیش من نیست!شیر گاز همین بغله زیر دستمه!

 

اما دوست دارم قبل مرگ حساب خیلی ها رو برسم!خیلی ها رو که منو

 به این روز انداختن!!خیلی ها رو ای خدا!!یه جای خوب تو جهنم واسم

 رو به راه کن!از اون جاهای ویژه!از اون جاهایی که هر کسی رو

 راه نمیدن!!آآآآآآآآآآی خدا دلگیرم ازت!اینو بفهم!

شاید دیگه هیچ وقت نیام!

مارکوپولو میدونم که الان خواب هستی!

اما به پاس تمام دوستی ها تو رو قسم میدم که اگه کاری کردم منو ببخشی!

من که کسی رو ندارم!

فقط تورو دارم!

شاید این هم وصیت نامه من باشه!!

من هیچی ندارم!اگر نبودم فقط نوشته هایم از درون کمد بردار !!و دیگر

 هیچ!بقیه رو نمی خواد برداری!چیزی که مربوط به روح منه فقط اون

نوشته هاست !پس مواظبشون باش!

آرزوم اینه که کاش خدا منو با پدر و مادرم برده بود!چرا اونا برن و من

بمونم!؟

ای خدا لعنت به این مصلحت تو!لعنت به من!

به من!

به همه چیزو همه کس!

منم دوست دارم برم!اما میدونم اگه خودمو بکشم !نمی تونم به پدر و مادرم

برسم!اونا تو بهشت هستند و من بیچاره!!میرم تو جهنم!!

تا حالا هم به خاطر همین خودمو خلاص نکردم!!

ولی دیگه هیچی واسم مهم نیست!به درک!اگه قرارتو این دنیا الان

که بهشون نیاز دارم نبینمشون !چه فایده ای داره؟!اونجا هم نمیبینم!

دلم بدجور هوس سیگار کرده!اما از شانس بد ساعت ۲ شب هیچ جا باز

 نیست!!دارم  میمیرم ای خدااااااااااااااااااااااااااااااا!به دادم برس!

لعنت به همه چیز!

لعنت به زندگی!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 1:32 توسط | |

سلام به همگی !

می دونم که خیلی بی معرفت شدم !خودم همه چیز رو میدونم!!

به خدا این هفته اول خیلی اوضاع به هم ریخته است.

ساعت خوابم به هم ریخته !همه چیز در هم و بر هم شده!

قول میدم که هر چه زودتر بیام!

به زودی هم در مورد روزی که تو آزمایشگاه کمیته تحقیقات بودم . خاطره هاش واستون میگم!

از اون همه کارهایی که با موش کردیم!!

یا خودم میگم یا به روح نا آرام میگم که واستون تعریف کنه!!

به زودی زود!در ضمن تیمور هم سلام همتون رو می رسونه!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:5 توسط مارکوپولو| |

نمی دونم از چی بنویسم!

نمی دونم از کی بنویسم!

اما این مارکوپولو گیر داده که به هر طریقی شده باید بنویسی!

منم میگم چشم !چون رو حرفش  نمی تونم بگم نه!

می خوام از عشق بنویسم اگر چه  اعتقاد به اون از اعتقاد به خدا واسم سخت تره!به یه جایی میرسی که داد میزنی آی آدما عشق دروغه ،به خدا همش کشکه ،همش بازی با کلماته وآی آدما گول نخورید و......!

اما یه جای دیگه  فکر میکنی یه چیز داره قلقلکت میده!بدنت مور مور میشه!با خودت میگی یه وقت خر نشی گول بخوری !ولی روز به روز داغون تر میشی!روز به روز دیوونه تر !از فکرش بیرون نمیای!با خودت میگی اه به این همه وابستگی !به سرت میزنه که همه چیز رو به هم بزنی!

آماده میشی که همه چیز رو بهش بگی و خودت رو از این نا آرومی نجات بدی!

زنگ میزنه!تا صداشو از پشت تلفن میشنوی!مخت قفل میکنه !زبونت بند میاد!تنها چیزی که میتونی بهش بگی اینه که دوست دارم و فقط همین !به خودت فحش میدی و آرزو میکنی که ای کاش اون بهت بگه از پیشم برو!!

اما  هیچیوقت نمیگه!هر کاری هم که میکنی بهت نمیگه برو!همین بدتر داغونت میکنه!کم کم فکر میکنی یه جز از وجودت شده و اگه یه روز صداشو نشنوی میمیری!!

اینجاست که بهش میگی دوست دارم!میگه :می دونستم!!

کم میاری!بهش میگی عاشقتم!

میگه دروغ میگی!!!!

میپرسی چرا این حرف رو میزنی؟!!؟

میگه مگر خودت نگفتی که عشق دروغه؟و گفتی که به اون اعتقادی نداری؟و پشت سر عشق و عاشقی کلی حرف زدی و به عشق لعنت میفرستادی !

اینجاست که دوست داری داد بزنی : شکر خوردم!!

اما داد نمیزنی!چون حس میکنی که اون همه چیز رو میفهمه!!

و اینجاست که سکوت میکنی و دوست داری تا آخر عمر تو چشمهاش نگاه کنی!!!

و این داستان ادامه دارد !!!منتظر حوادث بعدی باشید................

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 9:50 توسط | |

سلام به همه ی دوستان عزیز.

بابت اینک به من سر میزدید و حالمو می پرسیدید یک دنیا ممنون!!ممنون از این همه خوبی شما

هفته ای که گذشت یکی از عجیب ترین هفته های زندگی من بود!!

با اینکه سنگ صبوری بود که مرهم درد من باشه !اما واقعا این هفته بر من سخت گذشت!!

این هفته مجلس ترحیم کودکی من بود!!!

روز های دفن همه ی شیطنت های کودکی!!

روزهای دفن آرزوهای محال!!!

روزهای دفن کارهای بی دلیل!

هفته آخر خداحافظی با یاغی گری!!!

هفته آخر خداحافظی با دهه ی دوم زندگی!!!

آره تموم شد!۲۰ سال از عمر من گذشت و من امروز یعنی ۱۱ فروردین وارد ۲۱ سالگی شدم!!

هم خوشحالم و هم ناراحت!!

عزاداری من  به  خاطر این بود ٬که دوره یاغی گری من تموم شد!!دهه ی دوم  زندگی واقعا واسه من خاطره انگیر بود!!دوره ی دبیرستان!

سال آخر!!

امتحان کنکور!!

تجربه غربت!!

دوری از خانواده!!

زندگی در شهر غریب!

به دنیا امدن پسرم تیمور!

عشق!

دوشت داشتن!

دل بریدن!دل بستن و همه چیز !!

تجربه همه چیز رو تو این دهه داشتم!اما فکر میکنم کم کم باید با همه ی اونها خداحافظی کنم!

همین منو دلگیر کرد!منو غصه دار کرد!!دیونه شدم!شبها تا صبح بیدار و صبحها تا عصر خواب!و عصر ولگردی تا شب!!و شب تا صبح بیداری!۱ هفته کامل!هفت روز گذشت!

دلم میخواست بچه بمونم!اما  الان  وقتی کسی میپرسه چند سالته ؟دیگه نمیتونم با شیطنت بگم ۱۸!!بلکه باید با جدیت بگم ۲۰!!

این هفته آخر به عزا نشستم تا به یاد همه ی خاطرات گذشته سوگواری کنم!

اگر چه این هفته آخر هم خالی از تجربه نبود!شاید مهمترین تجربه زندگیم تو همین هفته آخر بود!

نمی دانم!اما از این دلخوشم که تیمور هست و دنباله رو راه منه!!دوست داشتم بیشتر بگم !اما هنوز هم دلگیرم!هنوز هم دوست دارم گریه کنم!امروز سیاه پوشیده بودم!با اینکه واسم کیک تولد گرفتن اما اونو نخوردم !حاضر نشدم تا شمعها رو فوت کنم!!دوست نداشت شمع ۲۰ سالگی رو خاموش کنم!!میخواستم داد بزنم بابا من دوست دارم بچه بمونم!!اما حیف که نشد!!حیف!!

به هر حال بابت همه چیز ممنون!!

و از دوستانی هم که تو این مدت سعی میکردن با نظراتشون وبلاگ رو سر پا نگاه دارن  ممنون!!

و یک خبر تازه!یگ دوست قدیمی هم به وبلاگ من اضافه شده!و قول داده بعضی وقت ها منو تو نوشتن وبلاگ کمک کنه!

واقعا نوشته هاشو دوست دارم و بهش احترام میگذارم!از این به بعد با نوشته های روح نا آرام  آشنا میشید و قطعا از اون لذت میبرید!بابت همه چیز ممنون .

یا حق

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 0:33 توسط مارکوپولو| |

بسم الله

 با بچه های تیم  صبح رسیدیم اصفهان و پس از صبحانه خوردن توی ترمینال کاوه رفتیم ترمینال زاینده رود٬ واسه اینکه هم بلیت بگیریم واسه شهرکرد و هم وسایلمون رو تحویل انبار بدیم!

که اصفهانی های عزیز همون اول توی رستوران ٬یه خیر مقدم به ما گفتن!وقتی رفتم یه قوری دیگه چایی بگیرم ٬صاحب رستوران گفت ما اینجا اول پول میگیریم بعد غذا تحویل مشتری میدیم!من هم کم نیاوردم گفتم :من کیف پول همراهم نیست !سرپرست تیم میاد حساب میکنه!

بنده خدا چیزی نگفت و گفت باشه مشکلی نداره!

رفتیم ترمینال زاینده رود !قابل توجه دوستان مسافر !اونجا انبار نداره و نمیتونید وسایلتون رو تحویل بدید!قبل از اینکه برید اونجا یه فکری به حال وسایلتون بکنید!که اونجا من به این نتیجه رسیدم که من برم خونه حسام و ساک ها رو هم با خودم ببرم و ظهر بیام که با بچه های تیم بریم شهرکرد!

یه ماشین گرفتم و ۱۰ تا ساک رو با خودم بردم خونه حسام نا گفته نماند که خونه حسام طبقه دوم بود و ما به چه مصیبتی ساکها رو بردیم بالا و اوردیم پاییین!(۵ تا از ساکها مال خودم بود!)

بعد از یک کمی استراحت با حسام راهی دانشگاهشون شدیم!

قابل توجه دوستان اگه تنبل هستید فکر دانشکده دندونپزشکی خوراسگان رو از سرتون بیرون کنید !آخه از سردر دانشگاه تا دانشکده یه سر بالایی هست که مسافتش یه ذره زیاده!در ضمن فاصله پل بزرگمهر که تاکسی ها اونجا می ایستند تا دانشکده زیاده!حدودا ۲۰ دقیقه!به طوری که شما در طی راه زمینهای کشاورزی و قنات  آب و مقدار متنابهی کوه و تپه مشاهدا میکنید و البته به مقدار لازم ده کوره هم وجود داره!!!!!!!!

و یک نکته در مورد راننده اصفهانی :اینه که اصلا  چراغ قرمز واسش معنی نداره!!!

ولی خداییش اون سفره ۷ سین که جلوی ورودی دانشکده پرستاری چیده  بودند  قشنگ بود!که بعدها با خبر شدیم سنجدهای سفره به طور کامل با میکروب کزاز  و ذرات خاک مخلوط شده(ظرف سنجد واژگون شده و سنجد ها روی زمین ریخته شدن!!) و مردم بیچاره اونو خوردن!

توی دانشکده دخترای کلاس حسام اینها رو دیدیم !که اونها تا منو دیدند ٬فکر کردند من موجودی هستم به نام حیدر!!!!که خدا رو شکر همون موقع حسام از من رفع اتهام کرد و گفت این مارکوپولو هست نه حیدر !من فقط تنها کاری که تونستم اونجا بکنم خجالت کشیدن بود !

تو راه برگشت بر حسب اتفاق دخترای کلاس حسام اینها عقب تاکسی بودن!بحث کرایه و حساب کردن پیش اومد و حسام مشغول جنگ و دعوا بر سر کرایه حساب کردن بود که یهو یکی از دخترایی که عقب نشسته بود گفت بگذارید دوست آقای صدیقی(یعنی من!!!!) حساب کنه!!!!!!!!!!!!!!اینم از مهمون نوازی اصفهانی ها!!

که بعدها طی آمار گیری از حسام معلوم شد که همشیره گرامی از شهروندان محترم  اصفهان بودن!!!(دیگه خودتون ربطشو پیدا کنید!!!!!!!!!!!!)

خوب بریم سر گشت و گذار اصفهان!اون صبح تا ظهر فقط وقت شد که در حاشیه زاینده رود راه بریم و بعدش هم اتاق حیدر همخونه ای حسام ( و همچنین دوست خودم) رو به هم بزنم!

اینجا یه اعتراف بکنم که از لحاظ مدیریت شهری و زیبایی شهر به نظر من اصفهان حرف اول رو تو کشور میزنه!واقعا اصفهان زیباست !حتی توی زمستون!!!آدم روح و شادابی رو توی درخت و سر سبزی این شهر حس میکنه!

 ناگفته نماند اصفهان واسه زندگی فقط به درد خود اصفهانی ها میخوره و مردم شهر های دیگه فقط میتونن از زیباییهای اصفهان توی تعطیلات لذت ببرند!

باور ندارید؟

از یه اصفهانی آدرس بپرسید!!تا ببینید من راست میگم یا دروغ!!!

با حسام در حاشیه زاینده رود راه رفتیم!حسام از مشکلات گفت و من هم از بدبختی هام!!!!از اینکه این ترم بر من تو کرمان چی گذشت!!از اینکه چقدر روزگار سختی شده !از تیمورم که شب قبل با اتوبوس فرستاده بودمش شیراز!!!

زاینده رود از طرف ۳۳ پل به این طرف(یعنی پل بزرگمهر ) خشک بود!میگفتن چون امسال بارون کم بوده ٬آب رو از سد بستن  و واسه عید آب رو باز میکنن!!ولی باز هم زاینده رود قشنگ بود!!!باور ندارید عکس های زیر رو نگاه کنید!!!!

 

 

خوب نطرتون چیه؟؟؟

این عکس پایین رو  روزهای آخر زمستون گرفتم!!

این خانم و آقا که دارن از روبرو میان!!

به نظرتون این پیاده رو تو شبهای اول اردیبهشت که آسمون پر از ستاره است و شهر آرومه وفقط صدای شر شر آب زاینده رود هست که جریان داره با یه نفر که از صمیم قلب دوستش دارید  چه جور حس و حالی داره؟؟؟؟

ما که نداشتیم !!!ولی اگه شما داشتید ما رو هم بی نصیب نگذارید لطفا!!!!

از اونجایی که من عاشق حیوون هستم !!!دیدم که یه مادر و دختری رد میشدن یهو جیغ کشیدن و یه چیزی رو شوت کردن!!!!!

بعد که به محل مورد نظر رسیدم ٬یه جوجه خرچنگ!!! رو دیدم که خودش رو به مردن زده بود!!اومدم برش دارم که دستمو با چنگالش فشار داد!!من هم کم نیاوردم و ولش نکردم و با پس زمینه ای از پل خواجو با اون عکس گرفتم!!!!

نتیچه اخلاقی:شب کنار زاینده رود نخوابید !!خطر ناکه حسن!!!

نمیدونم تا حالا ۳۳ پل رو خشک دیدید یا نه؟

اگه ندیدید حالا ببینید!!

 

 

و این هم ۲ تا عکس از این ور و اون ور ۳۳پل میبینید که این طرف قایق حرکت میکنه و اون ور هم موتور حرکات آکروباتیک انجام میده!!

 

قسمت جالب نانواییهای اصفهان هست!!آخه آدم رو یاد فیلم  The Lake HOuse میندازه!!!(اونجا که دختره به پسره میگه:  آدم تو این خونه تو حریم شخصی نداره!!آخه همه ی خونه پسره از شیشه هستش !!!و دختره یه ذره احساس ناراحتی میکنه!!

اینم عکس یه نانوایی  تو اصصفهان که کاملا شیشه ای هستش!!

 

بعد هم که با حسام رفتیم رستوران شهرزاد که انصافا غذای خوشمزه ای داشت .و آقا حسام من  رو شرمنده کرد!!

 بعد هم اومدیم خونه و حسام  زنگ زد که واسه من آژانس بیاد که ماشین نداشت منم بیکار ننشستم و رفتم شروع کردم به  ٬بهم زدن اتاق حیدر !!!! دوست عزیزم !!که عکس رو پایین میبینید!!

و در آخر هم یه نامه به این مضمون واسه حیدر نوشتم که عکسش رو میبینید!!

(حیدر جان شرمنده وقت نشد  باهات خداحافظی کنم!!واسه همین تصمیم گرفتم اتاقت رو بهم بزنم!!تازه از عطر سیاه توی شیشه هم زدم !عکست با دخترای کلاستون هم خیلی ضایع است!فیلمهات هم خیلی جواد هستند!خودت هم پلنگ صورتی!!

قربانت مارکو پولو!!)

 

و بعد هم به شهر کرد رفتم که متاسفانه خوابگاه دانشگاه علوم پزشکی اونجا فرسنگها از شهر فاصله داشت!!!و گویا ما رو برای اسارت و تبعید برده بودند!!۲ تا عکس از اونجا گرفتم !!

اولی از ضلع شرقی که شبیه بیابان است و دیگری از ضلع غربی که آدم رو یاد کوهستان میندازه!!

 

 

تنها چیزی که تو شهرکرد واسه من جالب بود موسیقی سنتی  بود و این آقاهه که وقتی سرنا میزد انگار داشت میترکید و قرمز میشد!!!

امیدوارم که خوشتون اومده باشه !!فعلا یا حق!!!

منتظر نظراتتون هستم دوستان!!!

نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 1:32 توسط مارکوپولو| |

سلام به همگی !امیدوارم که امسال سال خوبی براتون باشه!اگر چه واسه اول فروردین قول سفرنامه اصفهان رو داده بودم!اما بنا به دلایلی دوست دارم اندر احوالات سال تحویل تو خونه خودمون واستون تعریف کنم!

از تیمور بگم که دیشب وقتی دید من دارم ریشم رو کوتاه میکنم !گیر داد که بابا بیا ریش من رو هم بزن!بهش گفتم آخه جونم تو که ریش نداری !گیر داده بود که که نه تو داری دروغ میگی و باید ریش من رو هم بزنی!من باز هم  گفتم نه !که دیدم آقا رفته خودشو از پله خونه آویزون کرده و میگه اگه ریشمو نزنی خودمو میندازم پایین !اونوقت بابا بزرگ حالتو میگیره!!

من هم که دیدم چاره ای نیست٬گفتم بیا و الکی واسش یه مقدار خمیر ریش مالیدم و اون هم کلی ذوق کرد و با اشتیاق شرو ع به مالیدن اون به صورتش کرد و بعد هم صورتش رو شست!!!

قسمت جالب ماجرا اینجا بود که وقتی من ریشمو زدم ٬اومد پیشم و گفت بابا جون واسم     after shave هم بزن و من هم به ناچار واسش مالیدم!و شب هم با کلی زور و دعوا فرستادمش حمام.

 از دیشب شروع کرده بود به ناخنک زدن به چیزهای عید و پوست شکلات و آجیلها رو لا به لای جرزهای مبل قایم میکرد!!!مادر بزرگ هم که اثراتی از مواد سر به نیست شده نمیدید فکر میکرد که باز هم طبق معمول من ناخنک میزنم و چپ چپ نگاه من میکرد!

خدا رو شکر امسال تنگ ماهی رو طوری گرفته بودیم که خود ماهیها هم به زور میتونستن وارد تنگ بشن!دیگه چه برسه به اینکه تیمور بتونه دست بکنه تو تنگ ماهی!

آخه پسرم هر سال ،سعی میکرد ماهیها رو به شرایط خشکی عادت بده!(البته همه ماهیها به غیر از ماهی خودش رو!)واسه همین اونا رو از آب بیرون میاورد و وقت میگرفت که ببینه اونا چقدر تحمل دارن که تو خشکی زندگی کنن!و این مدت بیرون نگه داشتن رو به مرور زمان زیاد میکرد!

واسه همین ماهیهای ما یا روز اول عید میمردند یا حداقل ۷ـ۸ ماه عمر میکردند!اخه پسرم داشت نظریه تنازع بقا رو آزمایش میکرد!

پسرم تیمور از ساعت ۸ روی پای پدربزرگش نشسته بود و هی بابا بزرگ رو بوس میکرد!بابا بزرگ هم که از این همه شیرین بودن پسرم کیف میکرد هی  انگشت اشارشو توی ظرف سمنو میکرد و به خورد تیمور میداد،دیگه کم کم سمنو رو به اتمام بود که بابا بزرگ به ظرف سرکه،سماق ،سنجد متوسل شد!تیمور وقتی سماق خورد  گفت:آقا جون چرا این فلفل قرمز که به من میدی ترشه؟؟؟

نا گفته نماند که آقا از صبح به صورت گاز انبری به ظروف آجیل و شیرینی حمله میکرد و وقتی علت رو ازش پرسیدم گفت :میخوام موقع تحویل سال سیر باشم !اینجوری در تمامی طول سال سیر هستم و تو خوابگاه گرسنگی نمیکشم!!!

و موقع تحویل سال بود که فهمیدم پسرم چرا همش به پدربزرگش چسبیده بود!!!آقا جون یه عیدی به پسرم داد که اگر تمام عیدیهای دوران بچگی من رو روی هم بگذارید باز هم اندازه عیدی اون نمیشه!!!!

و لحظه بعد از تحویل سال بود که دیدم زندگی توی خوابگاه به پسرم خیلی چیزها من جمله حرکات موزون رو یاد داده!من نمیدونم این نیم وجب بچه چه جور کمرش رو اینجوری تاب میداد که مهره های کمرش به هم گره نمیخورد و نه تنها خودش حرکات موزون انجام داد بلکه همه رو هم از جا بلند کرد و به جنب و جوش انداخت و مدام این شعر رو میخوند!:

لیسانس میسانسو بیخیال ،کلاس ملاسو بی خیال !بیا وسط .............بده!!ما آس و پاسیم بی خیال!!!!(دلم خوشه بچه بزرگ کردم!!)

و از تلفن جواب دادنش بگم که هر کی زنگ میزد بر میداشت و احوال پرسی میکرد و در آخرش میگفت تشریف بیارید ما منزل هستسیم!و موقع خداحافظی هم میگفت درضمن عیدی ما هم یادتون نره و بنده خداها میگفتن چشم!!!!!

بعد هم بردمش کلی تو شهر گشت زدیم و هی واسم آهنگ نازی نازی امشب دلم ...... رو گذاشت!!!!!!

و مدام همشیره های مردم رو با اسم جیگر،عسل ،باقلوا و چیزهای دیگه که از گفتنشون معذورم صدا میکرد!!!و نکته اینجاست با اینکه صبح کلی چیز خورده بود باز هم گرسنه بود و تقاضای خوردن جیگر،باقلوا و عسل میکرد!!!!!)

ظهر هم که اومدیم خونه و نهار خورد ،الان هم رفته زیر میز  و داره از انگشت شست پای من به عنوان پستونک استفاده میکنه بلکه خوابش ببره!!!

آآآآآآآآآآآآآآآخ نامرد انگشتمو گاز گرفت !!

اینم عکس پسرم تیموررر!!!!!!!!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 15:41 توسط مارکوپولو| |

Design By : Night Melody