دست نوشته های مردی در گذر زمان :مارکو
نوشته های کودک درونی که روز به روز داره کوچیکتر میشه نه بزرگتر
و اما اصل مطلب!
دیدم دیگه اخرای سال ۸۶!واسه همین گفتم که سال ۸۷ رو بهتون تبریک بگم و انشاالله که سال خوبی داشته باشید!
امیدوارم که همیشه خوش و خرم باشید.
اولا بابت این همه نظر که دادید خیلی ممنون!!!!!
حقیقتش فکر نمیکردم بتونم وبلاگ رو up date کنم!ولی انگار یه چیزی هی منو قلقلک میداد که بنویسم!واسه همین نوشتم!
جای شما خالی این چند روز خیلی خوش گذشت !اول که یه نصف روز اصفهان بودیم و بعدش یه چند روزی شهرکرد!باورتون نمیشه ولی هوا خیلی سرد بود !حدود ۰ درجه!واقعا حق دارن که به شهرکرد میگن بام ایران!
وقتی شروع کردم به نوشتن میخواستم در مورد سفر اصفهان بنویسم!ولی حقیقتش اصلا حوصله ندارم!دلم گرفته!دلم واسه کلاسمون تنگ شده!واسه بچه های خوابگاه!واسه اون صبح با جون کندن از خواب بیدار شدن!واسه اون تیکه هایی که سر کلاس میندازیم!واسه اون کل کل های همیشگی!
چرا ما آدما اینجور هستیم؟وقتی که پیش هم هستیم اینقدر همدیگه رو اذیت میکنیم ولی وقتی از هم دور میشیم دلمون واسه همدیگه تنگ میشه!میدونم که خیلی ها تو کلاس به خون من تشنه هستن !چه دختر و چه پسر ولی من دلم واسه همون ها هم تنگ شده!واسه اون زیراب زدن های اونها!
آدم وقتی میاد خونه خودش،احساس میکنه که مهمونه !یه جور احساس میکنه که اینجا غریبه است!فکر کنم دیگه به شرایط خوابگاهی عادت کرده باشم!دلم واسه همه چیز تنگ شده!ایندفعه میخوام یه کار عجیب بکنم!هر کی نظر بده نظرش همون موقع میاد تو وبلاگ!
یا به عبارتی دیگه نظراتتون نیاز به تایید کردن من نداره!!!فقط یه خواهش دارم!حرمت همدیگه رو نگه دارید!!!!!!هر چه بادا باد!
فکر کنم اینجوری راحتتر بتونید نظر بدید!هر چی دوست دارید بگید !
پس فعلا با اجازه!
ببخشید !میدونم که چند وقتیه کم پیدا شدم!ولی باورتون نمیشه اینقدر این چند وقت سرم شلوغه که خودم قاطی کردم!تا چند دقیقه پیش داشتم لباسهام رو میشستم!(به نظر شما شستن جوراب سفید با دست راحت تره یا 20 صفحه جزوه نوشتن؟!)![]()
الان هم که دارم مطلب مینویسم ساعت 2 شب هست!فردا صبح هم ساعت 8 کلاس دارم و باید ساعت 6 بیدار بشم!![]()
پس خودتون به بزرگیتون تاخیرات منو ببخشید!![]()
قبل از اینکه شروع به نوشتن این مطلب کنم کلی ذوق و شوق داشتم و دوست داشتم آخرین مطلب امسال رو واقعا از ته دل بنویسم!ولی نمیدونم چرا یهو تمام اشتیاقم خالی شد !شاید به خاطر بحث هایی باشه که سر جزوه و اینجور حرفها شد!
بگذریم!
دوست دارم آخرین مطلب امسال رو بدون صحبت درس و این جور حرفها بنویسم!من فردا شب دارم میرم شهرکرد واسه مسابقات پینگ پنگ و احتمالا تا ۲۷ اونجا هستم !بعدشم که برم خونه ،خونه تکونی و مامان منتظرم هستن!
واسه همین فکر کنم مطلب آخرم باشه! ![]()
سال ۸۶ واسه من که سال عجیب و سرنوشت سازی بود تو این سال خیلی چیزا یاد گرفتم!کلی غم وغصه خوردم!کلی خندیدم و خیلیها هم به گریه های من خندیدند!![]()
از خاطراتش واستون بگم!
از شب امتحان آناتومی سر و گردن!که به ۳ نمره برای پاس شدن نیاز داشتم!گفتم قسمت گوش وچشم رو میخونم و بی خیال قسمت احشاء میشم!
اون شب لوک خوش شانس هم تو خوابگاه بود !سرم رو به آسمون بلند کردم و گفتم خدا چی میشه اگه من فردا پشت سر خانم سرنتی پیتی بشینم!![]()
که لوک خوش شانس گفت عمرا از این شانسها نداری!ولی دقیقا فردا نه تنها پشت سر خانم سرنتی پیتی نشستم بلکه مراقب هم همکاری کرد !و برگه گوش و چشم خانم سرنتی پیتی رو جلوی من گرفت و گفت بنویس!
نا گفته نماند اون مقداری هم که خونده بودم یادم رفته بود!واسه همین از رو برگه کپی کردم و قسمت احشاء هم از رو دست ایشون زدم و امتحان رو با نمره ۱۳.۵ پاس کردم!![]()
از قسمت آناتومی عملی هم که استاد تصمیم جدی داشت منو بندازه !که اونم با هزار جور حساب کتاب دقیقا با نمره ۱۰.۰۵ پاس کردم!فکر کنم اون ۰.۰۵ هم خطای اندازه گیری بود!![]()
یا از امتحان ویروسی بگم که حدود ۱ هفته واسه ۴۰ صفحه جزوه وقت داشتیم و گذاشتیم واسه شب آخر!اگر چه تیمور مدام بهم میگفت بابا جون بشین درس بخون!اما کو گوش شنوا؟!![]()
شب آخر هم جاتون خالی با بچه ها رفتیم جگر فروشی ناصر گیلانی !۴ نفر بودیم !حدود ۳۰ سیخ جیگر و یه مرغ سفارش دادیم!
خوردن همانا و کله پا شدن همانا!شب که اومدم خوابگاه به جای اینکه برم پشت میز درس بخونم مستقیم رفتم تو رختخواب وتا صبح راحت خوابیدم و صبح هم بلند شدم رفتم سر جلسه امتحان!![]()
باز هم از استاد سر و گردن بگم که اعصابش از دست تقلب بچه ها خرد بود وقتی من رفتم پیشش در مورد یه سوال صحبت کنم یهو قاط زد و جمجمه ای که دستش بود کوبید به دیوار و جمجمه خرد شد!![]()
البته ناگفته نماند که استاد مربوطه در طول ترم حداقل ۳ بار سکته کرد و 80%علت سکته ایشون کلاس ما بود !شاید جالب باشه که بدونید ایشون حدودا 50 سالشونه!![]()
خاطره زیاده اما مجال گفتن نیست!
یه چیزی رو بگم تا یادم نرفته!نمیدونم خانم pitter این مطلب رو میخونه یا نه !،ولی از کسایی که این مطلب رو می خونند خواهش میکنم به ایشون حرف منو برسونند!
فکر کنم بابت اون مطلبی که در مورد ایشون نوشتم خیلی از دستم دلخور شده باشه!واسه همین می خوام همینجا از ایشون عذر خواهی کنم!![]()
اینو جدا میگم من اگه مطلبی مینویسم واسه این نیست که کسی رو مسخره کنم!فقط واسه اینه که یه ذره بچه ها از این حال و هوای خشک کلاس در بیان!امیدوارم که ایشون منو ببخشن!
دوست دارم تو این مدت تعطیلات از خاطرات گذشته بگید!مهم نیست حتی اگه با اسم مستعار هم کامنت بگذارید!مطمئن باشید توی ایام تعطیلات یه چیزایی مینویسم که خودتون هم کف کنید!
احتمالا توی نوشته بعدیم کلی عکس از اصفهان و شهرکرد براتون میگذارم!به هر حال سیاست مارکوپولو وار من همیشه هست و من اونو رها نمیکنم!
امیدوارم که سال خوبی داشته باشید و همیشه خوش و خرم باشید!
یه خواهش دیگه هم که دارم اینه که وقتی سر به وبلاگ میزنید حداقل یه نظری بدید تا من بدونم که از مطالب خوشتون اومده یا نه و قابل توجه بعضیها !سعی کنید به جای نظرات خصوصی بیشتر نظراتی بدید که بگذارم تو قسمت کامنت های وبلاگ !پس منتطر نظرات شما هستم!
یا حق
بازم بگم یا همینقدر کافیه؟![]()
توی این هفته سوتی های نسبتا جالبی رخ داد !از روز کلاس پاتولوژی بگم که استاد مربوطه که خیلی هم جیگر و به قول بچه ها اتو کشیده هستند
با شوق و ذوق مشغول درس دادن بود که یهو یکی از مهمانهای ناخوانده که این ترم با ما واحد برداشته گفت:
استاد اینجور که شما تند تند و با سرعت درس میدید ،ما دچار استرس میشیم!![]()
من از تمامی دوستانی که که میتونن رابطه تند درس دادن استاد و استرس رو پیدا کنن تمنا میکنم که اونو واسه من هم بگن!چون از اون روز تا حالا هر چی فکر میکنم هیچی به ذهنم نمیرسه!
خوب سر کلاس آناتومی دندون !بازم طبق معمول خاله جون !
داشتم دندونی رو که تراشییده بودم نشون خاله جون میدادم که ایشون به من پیشنهاد یه کار جالب رو دادن!به من گفت:تو اینقدر خودتو اذیت نکن!واسه امتحان یه بلوک گچ بردار و روی اون بنویس دندون ۶ بالا و دیگه اینقدر خودتو اذیت نکن!و نیازی به این همه دندون تراشیدن و خودتو اذیت کردن نیست!
که در همین هین خانم ممول به من گفت :که اگه راست میگین این سوتی های خودتون رو هم تو وبلاگ بنویسین!منم گفتم چشم!که خاله جون فهمید و گفت مگه تو وبلاگ داری؟
من هم که نمیدونستم چی بگم!داشتم فکر میکردم که یهو خانم سرنتی پیتی که اونجا ایستاده بود گفت بله خانم دکتر!خاله جون هم به من گفت که آدرسش رو به من بده تا برم بخونم!من هم مات و مبهوت نگاهش کردم!آخه اگه آدرس رو به خاله میدادم میرفت و هر چی مطلب روکه در مورد اون نوشته بودم میخوند !
من اگه مجسمه مریم مقدس رو که میکل آنژ تراشیده رو یه بار دیگه واسش میترتاشیدم عمرا منو پاس میکرد!واسه همین از خانم سرنتی پیتی تقاضا دارم که اگه قراره سوتی بدن و منو بدبخت کنن قبلش با من هماهنگی کنن!
خوب بریم سر کلاس انقلاب اسلامی!من سر این کلاس غایب بودم ولی طبق خبرهای موثق از خبرگزاری کلاغ سیاه اونو واستون تعریف میکنم!مثل اینکه آقای پژمرده این ترم کاملا متحول شده و به غیر از اینکه:مدل موهاش رو عوض کرده وریش پروفسوری گذاشته و اول صبح آدامس میخوره و از همه مهمتراینکه صبح تو اتوبوس با موبایل صحبت میکنه یه کار دیگه هم انجام داده و اومده سر کلاس کنفرانس داده!![]()
جالب اینجاست که پسر جنگل (از گروه دالتونها) که چندی پبش مورد لطف و عنایت ملوان زبل قرار گرفت پا منبری میکنه و از پژمرده میپرسه ،پس آمریکا تو این قضیه چطور میشه که پژمرده هم با حالتی عصبانی و حق به جانب میگه وایسا حالا بهت میگم!
در ادامه اقدامات استاد محترم موبایل حسین فهمیده رو مصادره میکنه و بهش میگه تا آخر ترم بهت نمیدم !آخه حسین فهمیده داشته با موبایلش بازی میکرده !(به گفته چندی از همرزمانش!)یا شاید هم داشته کلیپ نگاه میکرده!(به گفته چندی از دشمنانش)و استاد موبایل رو از دستش میگیره!این از زنگ انقلاب اسلامی ما، که استاد یه استراحتی به بچه ها داد و رفت که واسه ساعت بعد که باز با ایشون درس تاریخ تحلیلی صدر اسلام داریم آماده بشه !در ضمن گوشی حسین فهمیده رو هم با خودش برد!که طبق عقیده چندی از کارشناسان استاد بدش نمیومده یه نگاهی به کلیپ ها بیندازه و یه خستگی در بکنه!!!![]()
سر کلاس تاریخ بود که من رسیدم!که قبل از ورود استاد، خانم ممول با یه جعبه شیرینی وارد شدن!!!!(زهی خیال باطل !فکر های خوب خوب نکنید!ما از این شانسها نداریم !اگه داشتیم بد نبود و ایشون game over میشدن و به هر حال یکی از شاگرد اولهای کلاس کم میشد!)و گروه دالتونها شروع کردن به دست زدن موزون و یهو دوزاری ما افتاد که این شیرینی واسه اینه که خانم ممول شاگرد اول شدن !که بچه ها در حال دست و سوت زدن بودن که استاد کلاس بغلی اومدن و با حالت عصبانی گفتن اینجا مثلا دانشگاهه نه ....!که بچه های کلاس ما در پاسخ به این حرف یک سری حرکات موزون و یک سری صداهای ناموزون از خودشون در آوردند!و استاد مربوطه هم کم آورد و بیخیال شدن و رفتن!
بعد هم استاد انقلاب گیر داد به ملوان زبل !فکر کنم تمامی استادای گروه معارف یک پدر کشتگی با این ملوان بخت برگشته که به جای اینکه توی دریا باشه توی کویر گیر افتاده دارن!
و بعد هم ماجرای ۳ دختر مرد عرب و شاعر شهرشون رو واسم تعریف کرد!که فکر کنم اون لحظه دخترای کلاس آرزو داشتن یکی از اون شاعر ها هم تو کرمان بود!
و از جاهلیت های عرب گفت:از اینکه ۲ تا پادشاه بر سر اینکه اسب کدومشون زودتر از خط پایان گذشته با هم بحثشون شد و همین بحث به جنگ ۴۰ ساله انجامید!دیشب که فکر میکردم میدیدم ما هم کمی از اعراب نداریم!به خاطر یه مساله و حرف کوچیک توی کلاس الکی با هم لج میکنیم و حال همدیگه رو میگیریم!و در آخر هم باز کسایی رو که در رتبه اول در جهت شیرینی دادن هستن معرفی میکنم!
۱ـآقای بوشوگ(booshveg) که به تازگیها ماشین خریده!
۲ـآقای پت ومت که توی مسابقات بدمینتون کشوری اول شدن
۳ـملوان زبل که لپ تاپ خریده!
در ضمن یه خبر دیگه !هفته دیگه مسابقات فوتبال بین ورودیها توی دانشکده برگزار میشه!منتظر تشویقات شما هستیم|!
امشب که داشتم کامنت های وبلاگ رو چک میکردم! دیدم که یکی از نسوان کلاس با اسم مستعار خانم دکتر
(یکی منو بگیره!) کامنت گذاشته که:جزوه پاتولوژی صفحه ۱۲ خط سوم کلمه اصلان رو اشتباه نوشتی و باید مینوشتی اصلا
!من نمیدونم چی بگم !نکته قابل توجه اینه که این جزوه همین امروز صبح توسط من نوشته شده و به دخترا رسیده!و اونها هم امروز یه دور اونو خوندن!به نظر شما تو این کلاس میشه امیدی به شاگرد اول شدن داشت؟به نظر من بهترین کار تو این کلاس مردنه!
یه سوال هم از خانم دکتر دارم؟
امروز که پاتو رو خوندی !فردا و پس فردا که تعطیله چه کار میکنی؟
فکر کنم میشینن سوالای علوم پایه رو دوره میکنی!به هر حال امیدوارم که این ترم هم معدل الف بشی!تعطیلات خوش بگذره!
این هفته هم کلاسها هم شروع شد و ما بالاخره استاد ها رو دیدیم!از کلاس آناتومی دندون بگم که باز هم با خاله جون داریم !این که هیچ ! ترم های دیگه هم با خاله جون کلاس داریم !اینجور که معلومه تا ترم ۶ با ایشون کلاس داریم! و اینجاست که به معنی ضرب المثل " آ ش کشک خاله " پی میبریم !چه بخوایم و چه نخوایم حالا حالا ها پامون هست!
این ترم به خودم امید دادم که نمره این ترم مورفولوژی خوب میشه !ولی وقتی اون روز خود خاله جون واسه شروع یه دندون خلفی تراشید به این نتیجه رسیدم که "زهی خیال باطل " این جور که معلومه این ترم هم امیدی به نمره گرفتن من نیست!آخه دندون خود خاله هم شبیه مهره قلعه شطرنج شده بود !![]()
واسه همین پس از مشورت با ملوان زبل به این نتیجه رسیدم که شروع بکنم به تراشیدن اسباب و اثاثیه منزل که حداقل یه پولی در بیاریم و بتونیم کمک حال خانواده باشیم.
در اولین قدم خواستم یه قایق بتراشم!که متاسفانه ته قایق سوراخ شد!و اونو تقدیم کردم به آقای شیپورچی !و اونم با پسر شجاع کلی به قایق من خندیدن!
بعد از اون هم استاد انقلاب اسلامی سر کلاس اوکدن که خیلی باحال بودن !با اینکه بچه ها سر به سرش گذاشتن ولی کم نیاورد و سر کلاس یه حال اساسی به نماینده کلاس یعنی آقای لوک خوش شانس داد!
جریان از این قرار بود که استاد داشت درس میداد که ما دیدیم یه مرتبه کتش رو از تنش در آورد و با سرعت به سمت عقب کلاس رفت!(من فکر کردم میخواد بره یکی از بچه ها رو کتک بزنه!) و کنار صندلی لوک ایستاد و گفت :پسرم اینجور که تو خوابیدی پیشونیت درد میگیره بیا کت منو بگذار زیرسرت راحت بخواب که لوک بیچاره از شدت خجالت تا آخر ساعت پلک بر هم نزد!![]()
متاسفانه بچه ها این ترم زیاد سوتی نمیدن یا اگر هم میدن حواسشون هست جلو من نباشه!بعضی سوتی ها هم هست که گفتنشون مشکل شرعی داره!در ضمن یک مقدار پیشنهاد بی شرمانه به من شده که حال بعضی از اشخاص رو تو وبلاگ بگیرم !خدمتتون عرض کنم که نیازبه گفتن نیست!من حال همه رو به موقع میگیرم !ولی وقتی که سوتی بدن!در ضمن ورود خانم گوش مروارید رو هم به کلاس تبریک و تسلیت عرض میکنم!تبریک به خاطر اینکه وارد ورودی ۸۵ شدن و تسلیت هم به خاطر اینکه وارد ورودی ۸۵ شدن!
اینم چند تا عکس از بچه های کلاس !خدا وکیلی بگین اینا شبیه نیستن؟

خانم ممول که نشون دادن همونجور که فکر میکردم با جنبه هستن!

اینم پسر شجاع که امروز حدود ۱۰ دقیقه پشت در کلاس ایستاده بود و هی در میزد و منتظر بود که استاد بره در رو باز کنه و بگه بفرما تو عزیزم !خوب کاری کردی که دیر اومدی!

اینم خانم گوش مروارید که فعلا بچه خوب و با جنبه ایی بودن!ولی هیچ اعتباری به با جنبه موندن ایشون نیست!به هر حال ایشون هم ساکن خوابگاه شدن !و خوابگاه رفتار آدم رو خیلی عوض میکنه!امید وارم که همین جور خوب بمونن!
فعلا همین عکسا رو ببینید تا عکس های بعدی هم واستون بزنم!شاید باورتون نشه ولی کلی search کردم تا این عکسها رو بدست آوردم!فعلا با اجازه همگی!خداحافظ!
همه بچه ها سر حال و مسرور بودند!اگر چه یک تازه وارد هم به جمع کلاس ما پیوسته !امروز صبح از راه رسیدم و تا اومدم حاضر بشم یه ذره دیر شد!و خدا را شکر دیر سر کلاس رسیدم و برخورد چندانی با نسوان گرامی کلاس نداشتم!![]()
استاد ایمنی هم که خدا برکتش بده!بیشتر به ما گرامر زبان درس میداد و ایشون یحتمل حق التدریس زبان روسی رو هم از دانشگاه میگیرن!چون ایشون امروز بیشتر واسه ما کلمات روسی به کار برد تا کلمات فارسی!![]()
آقای پژمرده هم که طبق معمول جواب استاد را بر پایه اطلاعات دبیرستانش میداد!درست شبیه متن کتاب با همون افعال کتابی!که حتی خود استاد هم کف کرده بود!
در ضمن یه چیز دیگه هم بگم !ملوان زبل لب تاپ خریده اگه وقت کردید و تواناییش رو هم داشتید ازش شیرینی بگیرید !ما که گرفتیم و خوردیم!تازه کلی هم با هم فوتبال بازی کردیم و خواب ظهر رو بی خیال شدیم!شب هم که درگیراسبابکشی به اتاق جدیدم بودم!یادم رفت بگم اتاقم رو عوض کردم!یه اتاقه ۳ برابر اتاق قبلیم و باز هم اتاق ۱ نفره هست و خودم تک و تنها!ادلتون بسوزه!البته از همین جا از آقای خوشحال و آقای نجار(شوهر خاله ریزه رو که یادتون هست؟همونو میگم!) که در اسباب کشی کمکم کردن تشکر میکنم!همه وسایل وسط اتاق پهن شده !ساعت ۱۲:۳۰ هستش .
اصلان حوصله مرتب کردن ندارم !شاید فردا اتاقم رو درست کردم!پس فعلا شب به خیر!
| Design By : Night Melody |


