تبليغاتX
دست نوشته های بزرگ مرد کوچک:مارکوپولو
دست نوشته های کسی که شبیه هیچ کس نیست جز خودش

در رو باز میکنم ، وارد اتاق که میشم همه جا سفیده، یه سری نعش می بینم که رو کاشی ها

دراز به دراز خوابوندنشون.اینقدر بخار تو هوا هست ، که نفسم بالا نمیاد از شدت وجود

 بخار حتی نمیشه قیافه نعش ها رو تشخیص داد.فقط و فقط بدنهای عریونشون که حداقل

 پوشش ممکن رو داده مثل یه تیکه لاشه یه گوشه افتاده، اینجا آدمها رو نه از روی باطن،

 نه از روی چشماشون، و از روی چهره ونگاهشون نمیشه شناخت.

اینجا فقط میشه همه رو از روی بدنهاشون شناخت.نعش هایی که یه گوشه افتادن و دارن

 ذره ذره عرق میریزن.ذره ذره آب میشن و خشک میشن.مات و مبهوت من هم نعشم رو

 به دست حجم سنگین بخار میدم.میرم یه گوشه اتاق دراز می کشم..چون دفعه اولمه نمیدونم

که تو این مرده شور خونه باید وقتی وارد میشی یه کاسه آب یخ به عنوان غسل میت

روی سرت بریزی.بدون اینکه آب بریزم یه گوشه می شینم.اولش نفسم بالا نمیاد.چشمام

رو می بندم .حس میکنم که سرب داغ توی دماغم می ریزن.دوست دارم فرار کنم.اما

 راستش پاهام یاری نمی کنه.کم کم عادت میکنم.حس میکنم بدنم بی حس شده.دیگه

کرخت کرخت شده..یه سوزش مبهم و گنگ.بدنم خیس عرق میشه.سرم داغ میشه.دست

می کشم به موهام.می بینم خیس شده .حس میکنم که موهام داره آب میشه .موهای سرم

 رو که لای انگشتام مونده با حسرت نگاه میکنم.مغز سرم تیر می کشه.حس میکنم که

مغزم داره آب میشه و از دهنم بیرون میاد.نفسم گیر کرده.

سرم داره گیج میره.یهو همه جا تاریک میشه.

یه حس خاص.یه حس بی وزنی در جریان زمان.حس میکنی که تو هوا سیال شدی.داری

 روی ابرها پرواز میکنی.یه حس خوب مردن.

همه نعش ها ساکت شدن.هیچ کس تکون نمی خوره،هوا هنوز هم خفه است.نفس

کشید.می ترسم سرفه کنم.چون همه جا آرومه.با خودم حس میکنم الانه که می میرم

 و دارم تواون دنیا سر میکنم.چشمام رو می بندم و به هیچ که می شود همه چیز فکر میکنم.

بی وزنی خودم رو بین تمام نعش های افتاده حس می کنم.چشمام هنوز بسته است.

نفسم رو تو سینه حبس میکنم.خودم رو به سمت پایین پرت میکنم.هنوز می ترسم که چشمام

رو باز کنم..بعد که باز میکنم.می بینم که همه جا مات شده.مثل یه شیشه مات .همه چیز

 آبی و مات.حس میکنم که پرده گوشم داره فشار زیادی رو تحمل میکنه.سوراخ های بینیم

می سوزه!اما عجیبیه.با این همه فشار و حجم گنگ صدا ها.باز هم صدا ها رو

 تشخیص میدم.صدای شر شر آب.صدای دریا.صدای همه چیز تو گوشم می پیچه.

هنوز هم اون حس بی وزنی رو دارم.هنوز هم اون کوری مات رو دارم.اما رنگش تغییر

 کرده.به جای اینکه سفید باشه آبی شده!کوری و کری رو با هم دارم.اما حس میکنم که

 همه چیز رو بهتر می بینم و بهتر می شنوم باز هم تو این حالت نشئگی باقی می مونم.

اونقدر کیفور شدم که نمی فهمم نفسم بالا نمیاد.می خواد دست و پا بزنم.اما مثل اینکه توی

 هوا هستم.نفسم بند اومده.دهنم باز نمیشه .خودم رو به سمت بالا پرتاب میکنم،دستم به یه

 دیوار لیز میخوره.نمی دونم روش چی چسبیده، اما حس خوبی ندارم.صدای جیغ میاد.

یه جیغ ممتد.نا خودآگاه سرم رو بر می گردونم.می بینم یه جسد دیگه اون گوشه ایستاده!

صورتش هم پیداست.دستهاش رو توی هوا برده و هر پنج تا انگشت دستهاش رو باز کرده.

یه چیزی تو دهنش گیر کرده و هی می خواد اون رو از دهنش بیرون کنه.صدای جیغ از تو

 اون جسم سیاه در میاد.

دستهای نعش رو می بینم که تو هوا تکون می خوره با پنج انگشت باز که مجموع دو دستش

میشه ده انگشت باز و تو هوا تکون تکون می خوره!انگار داره خداحافظی می کنه!

و یک لحظه به این نتیجه میرسم که :

این یعنی وقت استخر تا ده دقیقه دیگه تمومه و باید کم کم از آب بیرون بیام.

و یاد اون سونای بخار می افتم که آدم نفسش توش در نمیاد و اینکه وسط سونای بخار

 برق ها رفت!

خوش باشید دوستان

یا حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 16:25  توسط مارکوپولو  | 

 فکر کنم بعد از دو هفته ننوشتن و گذروندن مراحل افسردگی الان وقتش باشه که شروع

 به نوشتن کنم.امروز یه مقدار به رگ غیرتم بر خورد و گفتم حداقل این کرم کتاب ما

که راه افتاده یه خیری به بقیه هم برسونه.واسه همین سه تا نقد و میزان متنابهی پست نوشتم

 که اگه در طول هفته کم پیدا بودم(( آخه کم کم امتحانات شروع میشه و چند تا کار روی

 زمین دارم که باید به اونها هم برسم و قبل از امتحانات تمومشون کنم)) که در طول هفته

!! بیاید و از اونها استفاده کنید انشالله

نظر سنجی پایین ترین پست رو فعال میکنم که اگه دوست داشتید نظر بدید

و اما در مورد کم پیدا بودنم و اینکه زیاد به دوستان عزیز سر نمی زنم.باید بگم که

 کم کم داره حالم خوب میشه و قول میدم که به زودی به همه ی دوستان عزیز سر بزنم

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23:36  توسط مارکوپولو  | 

کمدی الهی رو حدود یک سال هست که خریده بودم((پارسال از نمایشگاه کتاب ، دوره سه

. جلدی اون رو خریدم )) و راستش هنوز مهلت نشده بود که اون رو بخونم

تصمیم گرفتم امروز شروع به خوندنش کنم.ولی فقط به تونستم 40 صفحه از مقدمه 70

! صفحه ای قسمت دوزخ اون رو بخونم

!!!!جالب اینجاست که مترجم این کتاب شجاع الدین شفا بوده در سال 1347

تو صفحات اول نوشته که این آقا از معاندین انقلاب بوده و پس از انقلاب از کشور

!! فراری شده!!!و چاپ این کتاب  دلیلی بر توجیه و تایید این نویسنده نیست

این بنده خدا دو هزارصفحه کتاب با توضیحات فراوان ترجمه کرده و به انتشارات امیرکیب

ر تقدیم کرده.بعد از کشور فراریش دادند و الان کتابش رو تا جلد شانزدهم رسوندند

!! و هنوز هم بهش میگن مرتد

(( این است حقوق نویسندگان در ایران!)).

و اما قسمت هایی از مقدمه که به نظرم جالب اومد!

دانته دوزخ رو به 10 طبقه تقسیم کرده.و مترجم نوشته که حتی عکس ))

دوزخ کلیسای جلفای اصفهان(کلیسای وانک) رو از روی این توصیف کشیدن

از این نظر برام جالب بود که کلیسای وانک اصفهان رو دوست دارم و

 اون محیط آروم و روحانی اش رو صمیمانه خواهانم.الان که اون نقاشی سر در

(( کلیسا یادم اومد به طور عجیبی کیفور شدم و حس خوبی بهم داست داد."

اما در مورد الهه عشق دانته که بئاتریکس نام داشت

نوشته در آن هنگام (( دانته )) نه سال سن داشت و بتاتریکس هشت ساله بود،اما خود

دانته معتقد است که عشق سوزان او به بئاتریکس از همین هنگام آغاز شد،و

چنانکه در کتاب ((زندگانی نو)) خود می گوید(( از این هنگام بود که پا به قلمرو سلطان

 عشق نهاد!))بئاتریکس با مردی دیگر ازدواج کرد و در سن 24 سالگی فوت کرد و

این رو میشه آغاز شعرهای عاشقانه دانته تصور کرد.

دانته به علت مشکلات سیاسی و دینی به وجود اومده از شهر

 فلورانس(شهر زادگاهش ) فرار می کنه، چون حکم بوده که اون رو باید توی

آتش بسوزانند!!و توی آخرین لحظات عمرش به یکی ازدوستان نزدیکش نامه می نویسه

 و میگه :نمی دانی نان دیگری چه تلخ است و نمیدانی چه سخت است که آدمی

 از پلکان دیگری بالا رود!!))تا جایی که جیمز راسل لاول شاعر و ادیب

آمریکایی میگه:"هنر بزرگ قرن چهاردهم این بود، که این مردی را که می بایست

به آتش سپرده شده باشد!بیست سال پس از مرگ مقدر زنده نگاه داردتا بدست او اثری

!! پدید آید که باید همیشه زنده بماند

دانته حکایت می کند: که روزی در خیابان زنی را دید که را به زن دیگری که

 همراهش بود نشان داد و گفت: ((این همان کسی است که به جهنم رفته و

 برگشته است!)) و آن دیگری که با تعجب بدو نگریست و جواب داد: (( ببین هنوز هم در

سر و رویش اثر دوده های جهنم پیداست)) و دانته می نویسد:(( وقتی این حرف

را شنیدم ، دانستم که بدانچه می خواستم رسیده ام،یعنی توانسته ام با به کار بردن

زبان مردم به جای زبان لاتین،آنچه را که برای عامه مردم قابل درک نبود در دسترس

!!همه قرار دهم

مارکو: یاد این جمله گارسیا مارکز می افتم که گفته : ((می بایست بیست سال طول

 می کشید و من چهار کتاب می نوشتم تا متوجه بشم ، که بهترین راه ارتباط و نوشتن

 برای مردم، همان زبان ساده و قابل درک است که مادربزرگم برای قصه های

!!((شبانه به کار می برد و این بود که صد سال تنهایی خلق شد

امیدوارم که در مورد کمدی الهی اطلاعات مفیدی بهتون داده باشم و حتی خود شخص

 دانته.اگه بخوام در مورد دانته بگم که فکر کنم خودش چندین و چند پست مختلف

بخواد.اما فکر کنم از این به بعد حداقل ماهی یه مرتبه در مورد کتاب کمدی الهی

!! پست بگذارم و قسمتهایی رو که خوندم با شما تقسیم کنم

جوجه وایسا الان پست ها رو می گذرام.باشه تا بهت بگم.حالا ترکش امتحان و اعصاب

خوردی امتحانت رو واسه ی من می گذاری؟عجب جوجه ی نامردی هستی تو!باشه طلبت

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23:31  توسط مارکوپولو  | 

راستش امروز بعد از ظهر مثل جمعه پیش کرم کتاب افتاد به جونم.واسه همین سعی

کردم که داستان کوتاه بخونم

در مورد گابو توی پست های قبلم صحبت  کرده بودم..اما امروز به این نتیجه رسیدم که

!مبالغه نبوده و از روی تعصب خاصی این قدر اون رو دوست ندارم

کسی که احمد گلشیری حدود 50 صفحه در موردش مقدمه می نویسه بدون شک آدم

! بزرگی بوده و هست و من باز هم دوستش دارم

گابو یه قمستی از زندگیش رو تو خونه پدر بزرگ و مادربزرگش زندگی می کرده و

: از این خانه به عنوان خانه ای جن زده یاد می کنه و میگه

در هر اتاق آدم های مرده و خاطرت مرده نهفته بود و پس از ساعت شش غروب،

خانه به صورت جایی نفوذ ناپذیر در می آمد.دنیایی بود آکنده از ترس.از اتاق ها دائم

 صدای پچ پچ می آمد.در خانه اتاقی وجود داشتکه عمه پترا در آن مرده بود.اتاقی وجود

 داشت که عمو لازارو مرده بود.بنابراین نمی شد شب ها قدم از قدم برداشت.چون

تعداد مرده ها بیشتر از زنده ها بود.هوا که تاریک می شد من در گوشه ای می نشستم

 و با خودم می گفتم، از این جا تکان نخور، چون در غیر این صورت عمه پترا که در

 اتاقش جا خوش کرده یا عمو لازارو که در آن یکی اتاق است،سر و کله شان پیدا

!!می شود و سر جایم میخکوب می شدم

تو یه قسمت در مورد کتاب پاییز پدرسالارش میگه: (( ادم هر بیشتر قدرت به دست

 بیاورد ، تشخیص این که چه کسی با اوست و چه کسی بر علیه او برایش دشوارتر

 می شود.هنگامی که به قدرت کامل دست یافت،دیگر تماس او با واقعیت به کلی قطع

!می شود و این بدترین نوع تنهایی است

اسم اولین داستان کوتاهش (( بعد از ظهر با شکوه بالتاسار )) بود.از کسی سخن

 میگفت که رویای پولدار شدن ، اون رو از خودش بیخود کرد و حاضر شد با

همین رویای پولدار شدن( توی جامعه ما بگذارید رویای موج سبز) بمیره.حاضر نشد با

کس دیگه ای به معامله بپردازه و فقط و فقط گفت با یک نفر معامله میکنه و بعد از

 اینکه دید از معامله هیچی عایدش نشد و همه چیز رو باخته بود با رویای موفقیت در

معامله همه چیزش رو از دست داد و صبح زنانی که برای دعای صبح به کلیسا می رفتند

!! با لاشه مرده آن مرد مواجه شدند

جوجه؟ می بینی؟رویای خوشبختی ما هم مرد.به همین سادگی!! فکرش رو می کردی؟رویای آزادی

 و خوش بودن.اما الان تنها رویای من اینه که بدون رویا نمیرم.خیلی مواظبخودت باش جوجه الاغ

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23:19  توسط مارکوپولو  | 

نکته جالبی که بیشتر از همه من رو جلب کرد نگاهی بود که داستایوفسکی به زن ها

داشت.مثل تمام آثاری که خوندم.هنوز هم جنس مونث و موجود زن یه موجود غیر قابل

پیش بینی هست.جنسی که نمیشه روی اون هیچ حساب ویژه ای باز کرد.نمی دونم چطور

! بگم.نه میشه روی احساساتش حساب کرد و نه روی نفرت و انزجارش.

موجودی که عشق و نفرت رو با هم جمع میکنه.درست در لحظه ای که انزجارش به

 سر حد اعلا رسیده و حس میکنی که الان می خواد حنجره آدم رو جا به جا با ناخن هاش

! پاره کنه ، تغییر رویه می ده و می تونه انسان رو غرق عشق و محبت کنه.

جالب اینجاست که مردها رو هم نشون میده.که با هر ساز جنس مونث میرقصند.

هم رفیق روزهای نفرت زن هستند و هم روزهای عشق.در روزهای عشق اسب خودشون

 رو می تازونند(کاری که اغلب مردها میکنن، تا زمانی که خرشون میره از روندنش

 امتناع نمی کنند) و روزهایی که به قول گفتنی زن ها از دنده چپ بلند شدن سعی می کنند

که دور و برشون آفتابی نشن.

توی این کتاب سه جنس زن رو به تصویر کشیده

بابوشکا(مادر بزرگ): پیرزنی که بعد از یک عمر خساست و پول جمع کردن.آخر عمرش

 از روسیه به آلمان میاد و در عرض یک لحظه عجیب شیفته قمار و بازی رولت میشه

قمار هم به خوبی ازش پذیرایی می کنه ، در روز اول میلیون ها پول برنده می شه.

اما روز بعد ورق بر میگرده و در روزهای آتی تمام پولش رو توی قمار می بازه

 تا جایی که برای برگشتن به روسیه مجبور میشه که پول قرض بگیره

اینه که میگم زن ها قابل پیش بینی نیستن.پیرزنی که یک عمر پول جمع کرده،و

 این روزهای آخر همه منتظر خبر مرگش هستند تا تمام پولش رو تصاحب کنند،یهو از

مرگ مرخصی میگیره و میاد و همه ی دارایی و پولش رو توی قمار دود میکنه بره هوا

مادموازل بلانش:زنی که میشه گفت،فقط و فقط به دنبال پول بود و به حساب همین پول

بود که شاید نوبت به نوبت همسر عوض می کرد.یا به عبارتی خرش رو جایی می راند

 که علف درست و حسابی داشته باشه.اما درست زمانی که این زن تمام دارایی آلکسی

 ایوانوویچ (اوچتیل) رو خرج کرد و پشیزی از اون باقی نمونده بود و طبق اصول

 منطقی الان وقتش بود که اون رو ترک کنه، اما اون موقع بود که از اون خوشش اومد

و دل بسته ی اون شد!!و میشه گفت حتی روز آخر جدایی ازهم میزان زیادی به اون پول داد!

پولونیا: عشق اصلی آلکسی ایوانوویچ!زنی که در اوایل داستان ، آدم احساس می کنه که پر

 از نفرت و انزجار هست نسبت به آلکسی و تا آخر داستان همین حس توی انسان باقی

 می مونه.اما درست در اواخر داستان ، به این نتیجه می رسیم که اون رو توی دنیا از

 همه بیشتر دوست داشته.میشه گفت مرد قمار باز تمام زندگی رو به خاطر اون قمار

کرد و جالب اینجا بود که به خاطر قمار بازی اون رو از دست داد و در آخر باز

هم با قمار بازی به اون دست پیدا کرد.

((یادتون هست ؟گفت آخرین سکه زندگیش رو قمار کرد و به پول دست پیدا کرد؟

اونجا بود که تونست به سوئد بره و به پولونیا برسه

و اما یک قسمت از مکالمه آلکسی و پولونیا!

آلکسی:برای من چه اهمیتی دارد؟بدانید که گردش کردن ما با هم بسیار خطرناک است

من بارها آروزی این را داشته ام که شما را بزنم،شما را از شکل برگردانم

خفه تان کنم، و شما خیال می کنید که جرات این کار را نخواهم داشت؟

شما مرا وادار می کنید که عقلم را از دست بدهم آیا از این رسوایی و یا از غضب شما ن

خواهم ترسید؟ولی خشم و غضب شما برای من چه اهمیتی خواهد داشت؟

من شما را بی اینکه امیدی داشته باشم ،دوست می دارم و نیز می دانم که باز هم شما

 را هزار بار بیش از پیش دوست خواهم داشت!اگر شما را بکشم، خودم را نیز خواهم کشت

!!!!این تیکه های لایت مال تو بود جوجه

خوب امیدوارم که تونسته باشم شخصیت های کتاب رو نقد کنم.سعی می کنم در

 مورد داستان چیزی ننویسم تا بقیه وقتی کتاب رو می خونن ، یه مقدار درگیر داستان بشن.

(( جوجه بابت کتاب ازت ممنونم.کتاب خوبی بود و الان تو داری آماده میشی که با

 سمیرا بری ساندویچ روسی بخوری!!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23:9  توسط مارکوپولو  |