تبليغاتX
خاطرات یک دندانپزشک

خاطرات یک دندانپزشک

یه وقتهایی چه بخوایم و چه نخوایم زندگی میگذره..

 

 فکر کنم دیگه خسته تر از اونم که بخوام بنویسم...

شاید هم دلایلی دارم برای ننوشتن... و بالا آوردن گذشته ....... شاید بلعیدن زندگی از همین نوشتن

شروع شد.... از نوشتنی که دوست داشت مورد قضاوت بقیه قرار بگیره.... اما نشد....  یعنی نمیشه..

وقتی درون و بیرن آدم نتونه یکی باشه.... هیچ فایده ای نداره....

ممنونم از همه دوستانی که تو این مدت همراه من بودید.....

خدافظ تا وقتی که بتونم با خودم کنار بیام.....

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 1:36 توسط مارکو| |

 

دیدید یه وقتهایی آدمهای مست گوشه خیابون دارن تاوان زیاده روی توی خوردنشون رو می دادن....

و هر چی خوردن رو بالا میارن؟؟ به نظر خیلی فلاکت باره... اما به نظرم از توی همین کثیفی و فلاکت هم

نجات بیرون میاد... یه حس خوب.... حس رهایی از اون حال بد......

حس میکنم یه جاهایی رو تو زندگی زیاده روی کردم... دوست دارم همش رو بالا بیارم... بالا بیارم...

تا بتونم نفس بکشم.... خدا کنه که شهامت انگشت زدن رو داشته باشم....و چشمام رو ببندم ببینم

تا کجای این زندگی اضافی بوده که من بلعیدمش و نفهمیدم.....

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 15:54 توسط مارکو| |

 

قبلا  خیلی غصه میخوردم.... ا میدیدم مردم پولهاشون رو میریزن توی صندوق صدقات....

همیشه به این فکر می کردم که این پولها میرسه به برادران اسلامی در کشورهای همسایه...

 اینجوری میشه که با پول ما ... یه عده حالا چه بی گناه چه با گناه رو می فرستن هوا.. ه عبارتی

 مثل این می مونه که یه قاتل اجیر کنی و بهش پول بدی و بگی فلانی رو بکش... حالا چه گناه

کرده باشه چه نکرده باشه... اصل عمل قتل بود و بس... واسه همین ترجیح میدادم همیشه به طور

مستقیم به خود آدمهای فقیر کمک کنم!!! نه این که پولم رو بریزم توی صندوق مواجب قاتلین....!

اما  چند وقت اخیر متوجه شدم که حدسم درست بوده.. با این پول ها یه عده آدم میرن هوا....

البته نه از اون نوع هوایی که اول توضیح دادم... منظورم فضا نوردی هست...! بله عزیزان...

معتادان عزیز  و گرامی که بیمار هستند نه مجرم... به راهکار مناسبی دست پیدا کردند.... اون هم

خالی کردن صندق صدقات هست!! تو این شب هایی که از کتابخونه بر میگردم تا الان ۳ مرتبه این

دوستان محترم رو دیدم که با صبر و تانی مثال زدنی با قفل این صندوق ها سر میرن و بالاخره فائق

هم میشن و کارشون راه می افته و کشیدن شب همانا و خوابیدن تا فردا شب همانا ... و الباقی قصه...

با اینکه این هم خودش یه هوا رفتن ... ولی باز هم خیالم راحت تره و به نظرم شرف داره تا از هوا رفتن

نوع اول .... ! بلکه خدا قسمت کنه ما هم از این فضا نوردی ها بکنیم!

امروز عصر خیلی خسته بودم ... ساعت ۵ از دانشگاه اومدم ! حدودا ۶ خوابیدم تا ساعت ۹ .. دارم

آماده میشم برم کتابخونه که گلی زنگ میزنه... میگه چه کار میکنی؟؟؟

من هم با قاطعیت میگم میخوام برم شب نشینی!!!

گلی هم با تعجب و حالتی حق به جانب که اکثر خانم ها دارن می پرسه: کجاااااا؟؟؟؟؟

منم پاسخ میدم : جهنم!!! شب نشینی در جهنم !!! و تازه می فهمه که منظورم کتابخونست!!!

وقتی این رو گفتم هم خودم خندم گرفت و هم گلی.. راستش اون قدیما یه ستون خیلی خوب بود توی

هفته نامه چلچراغ که فکر کنم ابراهیم رها می نوشتش... اسم ستون " شب نشینی در جهنم " بود..

این رو که گفتم عجیب یاد اون نوشته های دل نشین چلچراغ سابق افتادم....

آینه ماشین رو عوض کردم.... کارتنش رو آوردم توی خونه... آرم ایساکو که همون اسب هست روی کارتن

آینه هست... مامان میاد.. با تعجب نگاه میکنه... میگه این  کارتن چیه؟؟؟ 

منم نامردی نمی کنم میگم بابا اسب چوبی خریده.... اینم مدلشه...... مامان ساده هم میره سراغ

بابا که بهش بگه مرد آخه ما اسب چوبی برای چی مونه...  منم هم نا مردی نمیکنم و میگم احتمالا

بابا میخواد بگذارتش اون گوشه اتاق... که مامان هم شاکی تر بشه.... یه ۵ دیقه ای داشت دنبال اسب

چوبی میگشت بنده ی خدا!!!

پ.ن :

از همه ی دوستانی که روز دندونپزشک.. تولد.... سال نو.... و .... رو تبریک گفتن تشکر میکنم.. اقبال

ما اینه که همه ی اتفاق های مهم زندگیمون توی همین فصل بهار  و همین فروردین رخ داده..... و به

عبارتی همین یه فصل رو داریم برای متحول شدن!!! مردم هر سه ماه یک بار یه اتفاق مهم افتاده تو

زندگیشون.. حالا روز تولد متحول نشن... روز عید میشن.. روز عید نشن یه روز دیگه میشن.. اما باید توی

همین چند روز باقی مونده دست بجنبونیم بلکه رستگار شویم!!!

نتیجه گیری:

طبق نتیجه گیری اخیر به این نتیجه رسیدم تنها شغلی رو که نمی تونم هیچ وقت انجام بدم اینه که

رفته گر شهرداری بشم.... اونم علتش اینه که اصلا ساعت کاریشون با ساعت بدن من سازگاری نداره..

نشون به همین نشون که هر وقت که من دارم میام خونه اونها تازه دارن میرن سر کار و هر وقت میرم

بیرون اونها دارن میرن خونه هاشون!!! 

حالا باید روی ساعت کاری دزدها مطالعه کنم!!!

من دیگه کم کم بگیرم بخوابم یه ۳ساعت دیگه باید بلند بشم برم دانشگاه....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 4:49 توسط مارکو| |

 

راستش تو این ماه بیشتر به جای اینکه فکر کنم در مورد چی بنویسم.... در مورد این فکر کردم که بنویسم

یا ننویسم.....

می دونم باز با خودتون میگید این طرف هم گندش رو در آورد هی گفت بنویسم یا ننویسم...! اما مساله ای

که هست... که خیلی هم مهم هست اینه که من وقتی قراره بنویسم... باید فکرم رو از ساعتها قبلش

توی هوای نوشتن پرواز بدم... درست مثل یه ورزشکار که باید از قبل خودش رو گرم کنه برای مسابقه...

درغیر این صورت نوشتنم جدا از خوانندگان وبلاگم به دل خودم هم نمی چسبه... نشون به این نشون که

برای نوشتن جمله ی اول این پست از دیروز تا حالا دارم فکر میکنم!!!!

تاریخ امتحان مشخص شد.... پنجشنبه ۲۹ تیرماه ....! میشه از قراری سه ماه و  روز دیگه.... از ۱۵ روز آخر

که بگذریم... ( جهت دوره کردن به سبک سرعت نور.....) میشه حدود  حدود دوماه و نصفی دیگه.... و من

و کلی کتاب نخونده!! باور کنید ذهنم به جز اونجا به هیچ سمتی نمیره...مثل یه پشه هستم که داره

نور بزرگ یه کامیون رو می بینه.. که داره به سرعت به سمتش میاد... اما باز هم جذب نور میشه و فقط

و فقط حواسش هست به اون سمت بره....!! بگذریم.....

خوب اندر احوالات سال نود... باید بگم که سال خوبی بود.... و حیف که بعضی حرفها رو نمیشه زد.....

وگرنه از تجربه هایی می گفتم که توش به دست آوردم... نمیگم همشون خوب بودند... نه... خیلی هاشون

هم تجربه ای بود که شاید واقعا احمقانه بود... اما به نظرم تجربه ی احمقانه هم تا یه حدیش گاهی لازمه...

حس نمیکنم بزرگ شده باشم.... به قول دوستان سال به سال بچه تر میشم از نظر شیطنت... اما

تجربه هایی که کسب کردم واقعا دوسشون دارم....

روز یازده فروردین تولدم بود!! ۲۴ سالگی تمام شد.... وارد ۲۵ سالگی شدم.... ای جماعت آگاه باشید

که ضمیر ناخودآگاه من بهم الهام کرده.... که توی ۲۵ سالگیم اتفاق بزرگی برای من می افته... نمی دونم

چی؟ اما می دونم که اتفاق می افته.... چون همیشه توی ناخودآگاهم به این سوال که چند سالته ؟

پاسخ میدم ۲۵ سال.... .از حدود ۵ سال پیش این ناخودآگاه ما فعال شده....

روز تولدم عازم تهران بودم.... هوا بسیار خراب بود... صحنه ای بود که باید می دیدید.. مسافران گرامی

کم نگذاشتند و هر چی خورده بودند رو بالا اوردند... از گریه بچه ها تا جیغ و داد زن مرد بگیرید.... که آدم

رو یاد ترن هوایی می انداخت... اما خدایی راستش رو بخواید خودم رو آماده کرده بودم برای سقوط هواپیما

و توی اون جیغ و داد مردم داشتم به این فکر می کردم که تراژدیک که آدم روز تولدش قراره بمیره....!!!

حتی فکر کردم که اون اتفاق مهم ۲۵ سالگیم همین مرگم می تونه باشه!!! و رسیدن ساعت ۵ بعد

از ظهر به تهران  و بازگشت فردا صبح ساعت ۹ به سمت شیراز با ماشین گلی اینا... شب که رسیدم

خونه به مامانم میگم کلی دلم براتون تنگ شده بود... گفتن خودت رو لوس نکن ۲۴ ساعت نیست که

رفتی!!!( خبر نداشتن که معلوم نبود چه بلایی قرار بود سرم بیاد!!)

کتاب باشگاه مشت زنی رو خوندم.... داستانهای عامه رو خوندم.... الان دارم نیچه گریه کرد رو میخونم!!

یه جورایی مثل قرص خواب می مونه و ذهن آشفته ام رو آروم میکنه.... حداقل خوبیش اینه دیگه خواب

امتحان و درس پس دادن نمی بینم... فوقش می بینم که تو باشگاه مشت زنی دارم یه نفر رو تا سر حد

مرگ کتک می زنم!!

دیگه عرضم به حضورتون اتفاق مهم سال ۹۰ جدا از عقد و مزدوج شدنم که همه خبر دارن...... این بود که

بالاخره اینجانب به وزن ۱۰۰ کیلوگرم رسیدم!!! به قول سرپرست ورزش دانشگاه اگه تو تیم پینگ پنگ

نتونستی بازی کنی غصه نخور.... تیم کشتی یه کشتی گیر به اضافه ۱۰۰ کیو نیاز داره!!!

پ.ن :

می دونم که کم پیدام.... باز هم عذر میخوام...ولی باور کنید هر از گاهی میخونمتون.... و اینکه حالتون

رو می دونم باز هم برام باعث خوشحالیه و اینکه ممنونم از این هم پرس و جویی که کردید... بدونید که

سعی میکنم بنویسم... اما ... اگه ابر و باد و مه و خورشید و فلک بگذارند!!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 3:41 توسط مارکو| |

این روزهام معلوم نیست چطوری میگذره......

صبح ها دانشکده.. ظهر ها خواب و شب هایی که از کتابخونه بر میگردم.. درست مثل همین الان....

دو و نیم ... سه ... و چهار تا چهار و نیم که میخوابم و صبحی که باید هفت و نیم بلند بشم...

یشاگردای پیتزا فروشی مشغول تمیز کردن رستورانند....  کارگرای شهرداری مشغول رفتن سر کار...

یا مشغول کارند... مثل اینکه بین برزخ هستی.. یه عده کارشون تموم میشه و یه عده شروع میشه..

نمی دونی خوابیدن شهر رو باور کنی ؟ یا بیدار شدن مردم شهر رو برای فردا؟ یه جورایی مثل خواب و

بیداری می مونه... سکوت شهر عجیب آدم رو گیج میکنه.....

حسابی مشغولم... به حدی که خانومی ۲ فروردین داره میره تهران و من تنها کاری که تونستم بکنم

این بود که واسه یازدهم ظهر یه بلیط بگیرم که واسه عروسی پسر خاله خانومی که همون شب

 ساعت ۸ هست تهران باشم.. و فرداش هم برگردیم شیراز.... برای سیزده به در....!

زندگی عجیب روی دور تند و کند افتاده.... هم اینقدر اذیت میکنه که ثانیه ثانیه اش رو می فهمی... و هم

اینقدر زود میگذره که تا چشم رو هم میگذاری می بینی وقتت تموم شده...

این روزها عجیب گیجم... مثل اینکه روی ابر ها سیر می کنم!


پ.ن :

باور کنید که وبلاگ همه ی دوستان رو میخونم... اما راستش اینقدر مغزم هنگ هست که نمی دونم چی

باید بنویسم و چه نظری بدم؟ بیشتر ترجیح میدم که فقط بخونم... و بخونم....... از همگی بابت این همه

کم پیدایی عذرخواهی می کنم....

پ.ن :

ویژه نامه همشهری داستان و چلچراغ رو برای عید گرفتم.... و ۴ تا کتاب به اسم باشگاه مشت زنی ٬

داستان های عامه پسند ٬ مسیح باز مصلوب و نیچه گریه کرد..... فکر کنم توی این ۲۰ روز باقیمانده

همچین کتاب خوندنم یه مقدار بهتر بشه...! البته شب ها قبل از خواب جهت خستگی چشمان و گول

زدن فکر و ذهن خودمون!!!

پ.ن :

سفر تهران عید که مالیده شد.... ولی مثل اینکه مسابقات المپیاد دانشجویی امسال افتاده تبریز....

توی شهریور ماه.. خودش یک هفته هست... و این یعنی بعد از امتحان تخصص و فکر کنم واقعا نیاز داشته

باشم...

لطفا توی چهارشنبه سوزی مراقب خودتون باشید...!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 2:55 توسط مارکو| |

Design By : Night Melody